آنچه را که عشق می گوئیم ، تبعیدگاهی ست که در آن هرازگاهی از موطن،کارت پوستالی می رسد.آن روز غروب من چنین احساسی داشتم ، وقتی کار او تمام شد ،خود خود من رام شده بود. او به کمک نیرویی ناشناخته در من جای گرفته بود و من احساس تنهایی می کردم.از خودم پرسیدم آیا همه این اتفاقات ساخته های ذهن من نیستند...

آن وقت ها خیلی کم زن ها را می شناختم،مردها را هم همچنین ، حیوانات را نیز، با تنها چیزی که یک کمی آشنا بودم رنج هایم بود...رنجهای خودم را هم خوب نمی شناختم ، شاید به این خاطر که جز رنج هیچ نداشتم.

هر چه فاصله ام بیشتر و بیشتر می شد صدای او ضعیف تر و ضعیف تر می شد، تا اینکه سرانجام به کلی خاموش شد، شاید ترانه اش را تمام کرده بود و شاید هم من خیلی دور شده بودم. آن وقت از این جور شک و تردیدها خوشم نمی آمد ، هرچند همیشه توی شک و تردید زندگی می کردم، اما می خواستم از این جور شک و تردیدهای ریز که جنبه ی جسمانی داشتند و می توانستند طی هفته ها کلافه ام کنند هر چه سریعنر خلاص شوم .پس چند قدمی به عقب برگشتم و ایستادم،صدایش با چنان آرامشی از دل سکوت بیرون می خزید که چندان تفاوتی با سکوت نداشت

تا وقتی قدم می زدم،صدای زجه ها در میان صدای قدم هایم گم می شد. اما به محض اینکه می ایستادم دوباره آن زجه ها را، البته ضعیف تر از پیش می شنیدم.اما با زجه ها و فریادها،خواه قوی باشند یا ضعیف،چه می توان کرد؟فقط باید ساکتشان کرد.سالهای سال فکر کردم ساکت می شوند ، اما امروز دیگر چنین تصوری ندارم،شاید اگر با عشق های دیگر کنار می آمدم ساکت می شدند،اما عشق فرمان پذیر نیست

بخش هایی از "اولین عشق - ساموئل بکت"