نوشتن ام نمیاد ولی به نوشتن نیاز دارم (یا شاید هم به به روز کردن!) یاد مرداد ماه بخیر که هر روز یه روز نوشت اساسی می نوشتم ...چندی پیش یه کتاب اینترنتی خواندم به نام "کتاب کتاب" واسم جذاب بود شعر های کوتاه کتاب برایم تازه و جذاب بودند ، بیشتر واسه اینی که آپ کرده باشم گلچین شعر ها رو از دید خودم می گذارم
ماهمگي کتاب ايم
که رنج هرروز
آن را مي خواند
------------------------------
چشم هايت کتاب اند
که برصفحات آن ها
نماد پرسشي مي بينم
اين خميده آيا من نيستم ؟
-------------------------------------
آيا مرگ
کتابي ديگر است
يا صفحه ي پاياني يک کتاب؟
-----------------------------------------------
لبان ات کتاب اند
که با يک
بوسهخوانده مي شود .

من وتو
دوکتاب ايم
يا دوفصل ازيک کتاب؟
----------------------------------------
رؤيا
کتابي است
که جز در تاريکي خوانده نمي شود .
--------------------------------------------------------
مرا ازهمراهي ات
معذوربدار
که تو راقبلاً در شخص ديگري خواندم .
------------------------------------
به من نگو که هستي
بگذار که اندک اندک ازخواندن ات
لذت ببرم
---------------------------------------
کتاب هاي سوخته
درخشان ترين شهيدان اند .
-------------------------------
هماغوشي ما
کتابي است بسته
که خود را مي نويسد --------------------------------------------------
رنج
کتابي است با يک رنگ .
------------------------------------
گاهی وقت ها
لباس ها جلدهايی می شوند
برای کتاب ها يی
که ازآن خود نيستند .
-------------------------------------
هر
قطره اي کتاب است
پاره ابر
کتابخانه ي
باران است .
--------------------------
چشم ها
دوکتاب توأمان اند .--------------------------
تن تو کتابخانه ای است
که من گاه به گاه
به آن مراجعه می کنم
-----------------------------
اين دست من واين دست تو
بيا باهم آشتي کنيم
وبا نخستين برگ ها
آغازکنيم .
-------------------------------------------
جنون کتابی است
که خود را برای خودمی خواند
بی آنکه نگران باشد
ديگرانش بفهمند-----------------------------
ويولون
کتابی درزمينه ی تصوف است
باچهارسطر .
------------------------------------------
ای کاش
يک کتاب بوديم
نه! ای کاش کتابی بوديم
باصفحاتی گوناگون .
-------------------------------------------------
بسترکتاب
لذت است
گشوده برای دو خواننده
--------------------------------------
مرا وامگذار
و خود تنها بمانی
جدال ما سومين کتاب است .
-----------------------------------------------------
نه من تو را رونويسی می کنم
نه تو مرا
بگذارکه فطرت ما را بنويسد
وعقل بخواند .
-------------------------------------------------
هنگامی که
يکديگر را دوست می داريم
آن وقت است
که خوب می خوانيم .-----------------------------------------------------------
اين دست من واين دست تو
بيا باهم آشتی کنيم
وبا نخستين برگ ها
آغازکنيم .
---------------------------
درتاريکی
انگشتانم را وامی گذارم
تا تو را بخوانند .
----------------------------------------------
چه کسی باورمی کند
که ستارگان کلمه اند ؟
چه کسی باورمی کند
که شب کتاب است ؟
--------------------------------------------
بگذار
دستم را از توبگذرانم
تا نوشتن بيا موزم
پ . ن 1 : برای ... :
روزنامه کیهان امروز نوشت : جنبش سبز جاسوس سیا و ر و س پ ی شناسنامه داری ستپ . ن 2 : برای دل :
دیشب در اتاق، یک شمع خوشصحبت داشتم،خسته بودم...ولی میخواستم با کسی حرف بزنم ، شمعی روشن کردم و به صدای آرام ٍ نورش گوش دادم،تا خوابم بردپ . ن 3 : برای دوست :
بیا زندگی را بدزدیم آنوقت میان دو دیدار قسمت کنیم
پ . ن 4 : برای خود : صفر را بستند که ما به بیرون زنگ نزنیم !از شما چه پنهان ....ما از درون زنگ زدیم !پ . ن 5 : برای روشنفکر :
هیچ وقت کسی که خودش رو دست بالا میگیره رو دست کم نگیر
پ . ن 6 : برای جنب........ :
باروت سرنوشت جنگ را تعیین نخواهد کرد ، بلکه مخترعین باروت سرنوشت جنگ را رقم خواهند زد
سوال : چقدر دنیای بچه ها پاکه ... هر چیزی به زبون میارن همونیه که تو دلشونه نه جز این ... وقتی از چیزی خوششون نیاد راحت می گن و وقتی ام از چیزی خوششون میاد هم می گن ، فقط نمی دونم چرا همین بچه ها وقتی بزرگ میشن اکثرا هر چی به زبون میارن دقیقا خلاف چیزیه که تو دلشونه و اگر هم ترک عادت کودکی نکرده باشن ، اون وقت ... اون وقت !!! اون وقت همه چی بهم می ریزه ...
توضیح : می خوام کامنت دونی ام رو را بندازم یعنی تا جایی که بتونم به کامنت ها جواب بدم ... پس از این به بعد کامنت ها بعد از تائید و با پاسخ درج خواهد شد !!!( حالا یکی ندونه فکر می کنه اینجا چقدر مخاطب داره !! خیالی نیست همون چند نفر اندک هم قدمشون رو چشم ... شاید اگه زیاد باشن چشممو کور کنن !!)