ابر پائيزى‏ام از باران تهى

نشست
نشست و ترس در دیدگانش بود
به فنجان واژگونم به دقت نگریست
گفت: پسرم اندوهگین مباش
پسرم عشق سرنوشت توست
پسرم عشق سرنوشت توست
پسرم به یقین شهید است
آن که در راه محبوب جان بسپارد

پسرم، پسرم
بسیار نگریسته ام و ستارگان را بسیار مرور کرده ام
اما فنجانی شبیه فنجان تو نخوانده ام
بسیار نگریسته ام و ستارگان بسیار را مرور کرده ام
اما غمی که مانند غم تو باشد نشناخته ام
سرنوشتت، بی بادبان در دریای عشق راندن است
و سراسر کتاب زندگی ات کتابی ست از اشک
و تو گرفتاردر میان آب و آتش
با وجود تمامی سوزش ها
و با وجود تمامی پی آمدها
 و با وجود اندوهی که ماندگار است در شب و روز
و با وجود باد، گردباد و هوای بارانی
پسرم، عشق بر جای می ماند
پسرم، عشق بر جای می ماند
در زندگی ات زنی است با چشمانی شکوهمند
لبانش چون خوشه ی انگور
و خنده اش نغمه ی مهربانی
موی پریشان او چون مجنون به اکناف دنیا سفر می کند
پسرم زنی را اختیار کرده ای که قلب دنیا دوستدار اوست
اما آسمان تو بارانی ست و راه تو بسته ی بسته

محبوبه ی قلب تو در کاخی که نگاهبانی دارد در خواب است
هر آن که بخواهد به منزلگاهش وارد شود و هر آن که به خواستگاری اش برود
هر آن که از پرچین باغش بگذرد
و گره ی گیسوانش را بگشاید
پسرم، ناپدید می شود ناپدید ناپدید
پسرم
پسرم به زودی در همه جا به جستجوی او خواهی پرداخت
از موج دریا و کرانه ها سراغش را می گیری
و در می نوردی و می پیمایی دریاها و دریاها را
و اشک های تو رود ها را لبریز خواهد کرد
غمت چون فزونی می یابد درختان سر بر می کشند
پسرم اما روزی بازخواهی گشت، نومید و تن خسته
و آن زمان از پس گذار عمر خواهی دانست
که در تمام زندگی به دنبال رشته ای از دود بوده ای
پسرم معشوقه ی دلت نه وطنی دارد، نه زمینی و نه نشانی
چه سخت است پسرم، زنی را بخواهی که نام و نشانی ندارد
 پسرم پسرم


* نزار قبانی

سرد است و من گویی دیگر هیچ وقت گرم نخواهم شد


hey you,out there in the cold

getting lonely,getting old

can you feel me?

hey you,standing in the aisles

with itchy feet and fading smiles

can you feel me?


hey you, dont help them to bury the light

dont give in without a fight.

hey you,out there on your own

sitting naked by the phone

would you touch me?

hey you, with you ear against the wall

waiting for someone to call out

would you touch  me?

hey you ,would you help me to carry the stone?
open your heart,I'm coming home

but it was only a fantasy.

the wall was too high,

as you can see.

no matter how he tried

he could not break free

and the worms ate into his brain.


hey you,standing in the road

always doing what you 're told,

can you help me


hey you , out there beyond the wall

breaking bottles in the hall

can you help me?


hey you ,don't tell me there is no hope at all

together we stand , divided we fallآ

درخت که می شوم  تو پائیزی !  کشتی که می شوم  تو بی نهایت طوفانها !

نوشتن ام نمیاد ولی به نوشتن نیاز دارم (یا شاید هم به به روز کردن!) یاد مرداد ماه بخیر که هر روز یه روز نوشت اساسی می نوشتم ...چندی پیش یه کتاب اینترنتی خواندم به نام "کتاب کتاب" واسم جذاب بود شعر های کوتاه کتاب برایم تازه و جذاب بودند ، بیشتر واسه اینی که آپ کرده باشم گلچین شعر ها رو از دید خودم می گذارم

ماهمگي کتاب ايم
که رنج هرروز
آن را مي خواند
------------------------------
چشم هايت کتاب اند
که برصفحات آن ها
نماد پرسشي مي بينم
اين خميده آيا من نيستم ؟
-------------------------------------
آيا مرگ
کتابي ديگر است
يا صفحه ي پاياني يک کتاب؟
-----------------------------------------------
لبان ات کتاب اند
که با يک بوسه
خوانده مي شود .



من وتو
دوکتاب ايم
يا دوفصل ازيک کتاب؟
----------------------------------------
رؤيا
کتابي است
که جز در تاريکي خوانده نمي شود .
--------------------------------------------------------
مرا ازهمراهي ات
معذوربدار
که تو راقبلاً در شخص ديگري خواندم .
------------------------------------
به من نگو که هستي
بگذار که اندک اندک ازخواندن ات
لذت ببرم
---------------------------------------
کتاب هاي سوخته
درخشان ترين شهيدان اند .
-------------------------------
هماغوشي ما
کتابي است بسته
که خود را مي نويسد

--------------------------------------------------
رنج
کتابي است با يک رنگ .
------------------------------------
گاهی وقت ها
لباس ها جلدهايی می شوند
برای کتاب ها يی
که ازآن خود نيستند .
-------------------------------------
هرقطره اي کتاب است
پاره ابر
کتابخانه ي باران است .
--------------------------
چشم ها
دوکتاب توأمان اند .

--------------------------
تن تو کتابخانه ای است
که من گاه به گاه
به آن مراجعه می کنم
-----------------------------
اين دست من واين دست تو
بيا باهم آشتي کنيم
وبا نخستين برگ ها
آغازکنيم .
-------------------------------------------
جنون کتابی است
که خود را برای خودمی خواند
بی آنکه نگران باشد
ديگرانش بفهمند

-----------------------------
ويولون
کتابی درزمينه ی تصوف است
باچهارسطر .
------------------------------------------
ای کاش
يک کتاب بوديم
نه! ای کاش کتابی بوديم
باصفحاتی گوناگون .
-------------------------------------------------
بستر
کتاب لذت است
گشوده برای دو خواننده
--------------------------------------
مرا وامگذار
و خود تنها بمانی
جدال ما سومين کتاب است .
-----------------------------------------------------
نه من تو را رونويسی می کنم
نه تو مرا
بگذارکه فطرت ما را بنويسد
وعقل بخواند .
-------------------------------------------------
هنگامی که
يکديگر را دوست می داريم
آن وقت است
که خوب می خوانيم .

-----------------------------------------------------------
اين دست من واين دست تو
بيا باهم آشتی کنيم
وبا نخستين برگ ها
آغازکنيم .
---------------------------
درتاريکی
انگشتانم را وامی گذارم
تا تو را بخوانند .
----------------------------------------------
چه کسی باورمی کند
که ستارگان کلمه اند ؟
چه کسی باورمی کند
که شب کتاب است ؟
--------------------------------------------
بگذار
دستم را از توبگذرانم
تا نوشتن بيا موزم
پ . ن 1  : برای ... :
روزنامه کیهان امروز نوشت : جنبش سبز جاسوس سیا و ر و س پ ی شناسنامه داری ست


پ . ن 2 : برای دل :
دیشب در اتاق، یک شمع خوش‌صحبت داشتم،خسته بودم...ولی می‌خواستم با کسی حرف بزنم ، شمعی روشن کردم و به صدای آرام ٍ نورش گوش دادم،تا خوابم برد


پ . ن 3 : برای دوست : 
بیا زندگی را بدزدیم آن‌وقت میان دو دیدار قسمت کنیم

پ . ن 4 : برای خود :
صفر را بستند که ما به بیرون زنگ نزنیم !از شما چه پنهان ....ما از درون زنگ زدیم !

پ . ن 5 : برای روشنفکر :
هیچ وقت کسی که خودش رو دست بالا میگیره رو دست کم نگیر

پ . ن 6 : برای
جنب........
:
باروت سرنوشت جنگ را تعیین نخواهد کرد ، بلکه مخترعین باروت سرنوشت جنگ را رقم خواهند زد

سوال : چقدر دنیای بچه ها پاکه ... هر چیزی به زبون میارن همونیه که تو دلشونه نه جز این ... وقتی از چیزی خوششون نیاد راحت می گن و وقتی ام از چیزی خوششون میاد هم می گن ، فقط نمی دونم چرا همین بچه ها وقتی بزرگ میشن اکثرا هر چی به زبون میارن دقیقا خلاف چیزیه که تو دلشونه و اگر هم ترک عادت کودکی نکرده باشن ، اون وقت ... اون وقت !!! اون وقت همه چی بهم می ریزه ...


توضیح : می خوام کامنت دونی ام رو را بندازم یعنی تا جایی که بتونم به کامنت ها جواب بدم ... پس از این به بعد کامنت ها بعد از تائید و با پاسخ درج خواهد شد !!!( حالا یکی ندونه فکر می کنه اینجا چقدر مخاطب داره !! خیالی نیست همون چند نفر اندک هم قدمشون رو چشم ... شاید اگه زیاد باشن چشممو کور کنن !!)


روزها از حوصله ام بیرون است اما ...

از من مپرس ساعت چند است ،من اگر جواب بگویم پیر می شوم ، تو می توانی تا انتهای ساحل در کنار من راه بیایی. به گیسوان سفید من اعتماد مکن که من پایان راه ساحل را می دانم

به سادگی آموخته بودیم فقط پله های نردبان را بشماریم و ندانیم انتهای نردبان کجاست. از صدای روشنایی می ترسیدیم ، از همهمه می ترسیدیم ، نمی دانستیم پس از شنیدن صدای روشنایی کجا باید پنهان شویم


*بخشی از روزی برایت خواهم گفت -  احمد رضا احمدی

پ . ن : سپاس فراوان از همه کسانی که با کامنت هایشان مرا ترغیب به دوباره نوشتن کردند

باد به آخرین جمله‌ی غم‌انگیزِ جهان رسیده است: را ... را ... راحت‌ام بگذارید

مردن امر ساده ای ست

و از زندگی کردن بسیار آسان تر است

تمام خفقان مرگ

در مقابل یک شک

در مقابل یک حرص

در مقابل یک ترس

در مقابل یک کینه

در مقابل یک عشق

هیچ است

مردن امر ساده ای ست

و در مقابل خستگی زندگی

چون سفری است که در یک روز تعطیل می کنیم

و...

و دیگر هرگز باز نمی گردیم...


* نادر ابراهیمی

* تیتر مطلب از سروده های سید علی صالحی ست

پ . ن 1: هیچ وقت نفهمیدم چرا عصر های جمعه عذاب آورترین لحظه ها برای من اند ، دل تنگی سراغم می آید ولی من نمی دانم دل تنگی ام برای چیست؟ برای کیست ؟ برای کجاست ؟ برای چه لحظه ای ست ؟

پ . ن 2: خدا رو شکر که خدشه ای به باورم وارد نشد ! امروز توقیف روزنامه کیهان تکذیب شد!!!


یاد من باشد تنها هستم،  ماه بالای سر تنهایی است


گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید
شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت
فکر بازی می کرد
---------------------------------------------------------

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید


در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا بریت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است


کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را


مرا گرم کن
و یک بار در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد


در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد
و در آن وقت،
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیروداری که چرخ زرهپوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید


و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش«استوا» گرم،
ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید

-------------------------------------------------------

دنگ... دنگ...
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت، نمی آید باز.
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز...
---------------------------------

بهترین چیز
رسیدن به نگاهی است
که از حادثه ی عشق، تر است . . .
-----------------------------------------------

هیچ کس با من نیست
مانده ام تا به چه اندیشه کنم
مانده ام در قفس تنهایی
در قفس می خوانم
چه غریبانه شبی است
شب تنهایی من . . .

-------------------------------------

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
--------------------------------

من دراین تاریکی
فکر یک بره روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را بچرد

من در این تاریکی
امتداد تر بازوهایم را
زیر بارانی می بینم
که دعاهای نخستین بشر را تر کرد

من در این تاریکی
درگشودم به چمنهای قدیم
به طلایی هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم
من در این تاریکی
ریشه ها را دیدم
و برای بته نورس مرگ آب را معنی کردم
-----------------------------------------------------

باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود
باغ ما شاید، قوسی از دایره سبز سعادت بود
-------------------------------------------------------

و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد .
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن


* سهراب سپهری

پ . ن : "صدا کن مرا" سهراب  در کنار "کوچه" فریدون مشیری (بی تو مهتاب شبی باز آن کوچه گذشتم...) زیباترین و لطیف ترین شعرهای فارسی ست. همه ی زیبایی ها در این دو شعر هستند. به زودی اشعار برگزیده مشیری رو هم اینجا می نویسم

دو بوسه برای دست های تو، و دو بوسه برای چشمانت...

"دلواپس شادمانی تو هستم"

من همان اندازه
دلواپس شادمانی توام
که تو
دلواپس شادمانی من
اگر تو خاطری آسوده نداشته باشی
من هم آسوده خاطر نخواهم بود.

                                               خلیل جبران-27 مه 1923


تو هر که باشی
مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد.
من هیچ خیالی در سر ندارم
که بخواهم تو کسی باشی
که من می خواهم باشی،
یا رفتارت به دلخواه من باشد
من بر آن نیستم
که بخواهم آینده تو را پیش بینی کنم،
من فقط می خواهم تو را کشف کنم.
تو مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد.



 ماری هاسکل، 23 نوامبر 1912
 
تو مرا یاری داده ای
تو در کارم مرا یاری داده ای
من تو را یاری داده ام
من در کارت تو را یاری داده ام.
و من
به خاطر این «من» و «تو»
از خداوند سپاسگزارم.


                                                   خلیل جبران ، 12 مارس 1922


رابطه و پیوند من با تو زیباترین چیز در زندگی من است.
این پیوند شگفت انگیزترین چیزی است که در هر زندگانی
آن را شناخته ام.این پیوند جاودانه است.

                                                    خلیل جبران ، 11 سپتامبر 1922


به او گفتم که می خواهم دوستی مان پایدار باشد، و می ترسم روابط عاشقانه آبکی، دوستی مان را تباه کند...


  ماری هاسکل، 10 دسامبر 1910
تو بیش از آنچه من قادر به گفتن باشم
به من گوش می دهی.
تو ضمیر آگاه را می شنوی.
تو با من به جاهایی می روی که
کلمات من قادر به بردن تو به آنجاها
نیستند

 
                                                    خلیل جبران ، 5 ژوئن 1924

آرزو می کنم می توانستم
به تو نشان دهم که یاد تو در من
تا چه اندازه شیرین است،
و تا چه اندازه دوست دارم
که تو را دوست بدارم.
به آستان من
خوش آمدی.

 ماری هاسکل ، 2 اکتبر 1912
 

زناشویی
برای هیچ کس،
هیچ حقی
جز آنچه به دیگری می دهد،
پدید نمی آورد
زناشویی
برای هر کس
همانقدر آزادی می آورد
که آن کس به دیگری می دهد.
 

                                                    خلیل جبران ،27 مه 1923
گاهی،
تو حتی لب به سخن نگشوده ای –
و من به پایان آنچه خواهی گفت رسیده ام.

                                                     خلیل جبران ،28 ژوئیه 1917

من به خاطر شادمانی تو
بسیار شادمانم
برای تو
شادمانی شکلی از آزادی است،
و در میان تمام کسانی که من می شناسم
تو آزادترین آنان هستی.
قطعا تو این شادمانی
و این آزادی را
بدست آورده ای.
زندگی نمی تواند
با تو
جز به مهر و شیرینی
جور دیگری رفتار کند
تو با زندگی
جز با مهر و شیرینی
رفتار نکرده ای.

  خلیل جبران، 24 ژانویه 1923
درباره خویشتنِ خویش اندیشیدن، وحشتناک است.
اما این تنها راه صمیمانه کار است:
اندیشیدن درباره خویشتن خویشم بدانگونه که هستم،
اندیشیدن به جنبه های زشتم،
اندیشیدن به جنبه های زیبایم،

و در شگفت شدن از آنها.
چه آغازی می تواند محکم تر و استوارتر از این باشد؟
از چه چیزی می توانم رشد خود را آغاز کنم
جز از خویشتن خویشم؟

 
 ماری هاسکل، 10 سپتامبر 1920

 
 بین ما، ماری
خدای ناشناخته ای ایستاده است
که پاهایش استوار است،
که دستها و چشمانش
همیشه باز است،
و ذهنش تغییر ناپذیر.
روزی خواهد رسید که تو از من
این را دوباره خواهی شنید
از جهانی دیگر –
جهانی نزدیک تر به خورشید تا این سرزمین خاکی.

خلیل جبران ، 9 اکتبر 1912
 
انسان می تواند
بی آنکه انسان بزرگی باشد،
انسانی آزاده باشد.
اما هیچ انسانی نمی تواند،
بی آنکه آزاد باشد،
انسان بزرگی باشد.

 خلیل جبران، 16 مه 1913 

 *تیتر متن نامه خلیل جبران به ماری در 6 مه 1912

* بخش هایی از" دلواپس شادمانی تو هستم، گزینه نامه های عاشقانه جبران خلیل جبران و ماری هاسکل" ، ترجمه مجید روشنگر. انتشارات مروارید 

گمشده ای در خود ...

چقدر

  سرسره بازی می کردیم

       تاب ها را بگو

          چه می دانستم

روزی

   روی همین نیمکت فرسوده

       جایم می گذارد

           حالا

              هی دنبال خودم می گردم

                   می گردم ، هی دنبال خودم می گردم


پ . ن : وقتی فکر می کنی کسی نیست که حرف دلت رو بفهمه ، یکی هست که واسه دیدنت روزشماری می کنه... (شکسپیر)


* شعر از مجموعه " اردیبهشت و این همه برف - کریم رجب زاده "

The Night I Was Going To Die

بی عشق زیستن
فراموشی خوش ترین خواب های آدمی ست

دیگر هیچ کسی
خواب مصاحب خویش را به یاد نمی آورد
رفتن از رختخوابی به رختخوابی دیگر
تنها مفر درماندگان دیار ماست
رفتن از رختخوابی به رختخوابی دیگر
سرد ، بی علاقه ، بی رویا

دیگر چه مانده است
جز پوستی بر استخوانی که آدمی ست
تن ها
تن ها
تنهایی پی تنهایی دیگر
هیچ راهی نمانده است
تنها تقدیری مشترک
تقدیری تاریک،
همین و دیگر هیچ کسی
به هیچ کسی نمی اندیشد

همه جا
همه جای این شهر
پر است از بی پناهی پایان ناپذیر،

پر است
همه جا پر است
انبارها، کوچه ها، خانه ها
بیمارستان ها
راه ها، رویا ها، قبرستان ها.
همه
همه چیز اینجا خالی ست
اینجا
همه چیز خالی ست

-----------------------------------

باید باور کنیم
تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست

چیزهای بدتری هم هست
روزهای خسته ای
که در خلوت خانه پیر می شوی

و سالهایی
که ثانیه به ثانیه از سرت گذشته است
تازه
تازه پی می بریم
که تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
دیر آمدن!
دیر آمدن !

-------------------------

اینجا
من چشم به راه مرگ خویش
به خواب رفته ام
درست همچون گربه ای
که در جا خواب خاموش خود
چشم به راه خوابی گرم.

دلم برای همسرم
تنگ شده است

او خواهد آمد
و خیال  خواهد آمد
من مهمان موقت خوابی خوش ام
که پلک بر پلک زندگی گذاشته ام
بعد نگاهم می کند
پیش می آید
آوازم می دهد
لمس ام می کند :
چه خوابی
چه خواب آرامی !

نه نگران مردن نیستم
فقط دلم برای همسرم
تنگ شده است
ما هر دو
عمری کنار هم
با دستی خالی و دلی شاد زیسته ایم
کاش یکبار دیگر
فقط یکبار دیگر به او می گفتم :
دوست ات می دارم
شب ها کنار او
کامل بودم
زیبا بودم
زندگی بودم.


محبت ، مشاجره ، دری وری
همه زیبا بودند
فقط کنار تو زیبا بودند

تمام فرصت من از این جهان
تنها زمزمه یک جمله مختصر است :
دوست ات دارم

------------------------------------
کتاب های بسیاری خوانده بود
داستان های بی پایان دلهره
ترس ، تنهایی ، عشق
اما خود
هرگز هیچ عشقی را تجربه نکرده بود

--------------------------------------------------

با دقت ببین
با دقت ورق بزن
نام همه ما در دفتر درخشان مالیخولیا
رقم خورده است
نه جای دوری برو
نه پی دلیلی بگرد !
------------------------------------
بعضی وقت ها
تنها راز میان تو و
تمام روزهای بی پایان زندگی
فقط همین کلمات از کف رفته اند

فقط همین.


* گزیده اشعار مجموعه" آن سوی پنجره ، سه پرنده کوچک "– چارلز بوکوفسکی – ترجمه : سید علی صالحی و افشین هاشمی – نشر ابتکارنو

آنگاه ،دیدم به رود رفت، دیگر کنار رود کسی نیست...

نگاه کن آن گربه را

چگونه آرام

از آن سکو برخاست

و باز

بر این سکو آرام

                  خواب رفت

آه که عمر من همه در

                   اضطراب رفت

---------------------------------------

محله ما

محله ای نیست

که کودکان در آن راحت بازی کنند

همیشه توپ

به سینه مردی روی نیمکت

و یا به ساک خرید زنی

و یا (میان فریاد باغبان)

                          به شاخ گلی

چه شد

که نیمکت خالی ماند

زنی خرید نرفت

و شاخ گل هم دیگر گل نداد ؟


* از اشعار کتاب نردبانی اندر بیابان - ضیا موحد

پ . ن : تیتر مطلب هم از اشعار همین مجموعه است

نزدیک‌تر بیا...

برای من کمی از دست هایت را بفرست

حالم بد است
دیوار ها
تعادل شان را
از دست داده اند

همیشه فرصت افتادن هست
همیشه فرصت در خاک غلت زدن
همیشه فرصت در جوی پر لجن دراز شدن
همیشه فرصت مردن
همیشه فرصت کمی از دست های تو اما برای من
                                                    چقدر کم است

*حافظ موسوی-زن،تاریکی،کلمات

کسی نیست، با خیال خود قدم زده ام تا این جا !

رؤیا
مثل آوازی مرده
دیگر به کارِ برهم زدنِ سکوت هم نمی آید
وقتی قرار نیست بیایی !
---------------------------------
به سقف اتاقت
مهتابی نقره ای آویخته ام
تا اگر آمدی
پایت به گلدان نگیرد
از خواب بپرم
ببینم خواب دیده ام !
--------------------------------------
این بار که آمدی
خودت را در چشم هایم بریز
شاید دیگر ندیدمت !
قراری هم اگر بود
          پای گهواره ی شعرهام.
------------------------------------------
امروز
شعری برایت گفتم
می دهم پرنده ها بیاورند
تو هم تکه ای از آسمان
                    برایم بفرست
تا از پنجره ام بیاویزم.
شب ها
اتاقم ماه ندارد !
-----------------------------
تو آمده ای
از راه رسیده ای
رسیده ای آن قدر شیرین
که انگار
از لب خنده ی ماه آویخته ای وُ
شیرآبه های عسل.

دیگر باید بچینمت!
---------------------------------------
تمامِ سرنوشتم
یک درخت و
چند لکه ابر بود
در فنجانی واژگونه
              از قهوه ی چشم هات.
----------------------------------------
هنوز بوی عاشقی می دهم.
بوی کاج ،
عطرِ یاس ؛
ابرها هنوز
از رؤیاهام می گذرند
پرنده ، تو ، بادبادک ،
                    من می شوند
بعد
تکه تکه ، پراکنده ، می روند.

هنوز بوی عاشقی می دهم
اما، دیگر هیچ کجا
کسی منتظرم نیست !


* گزیده اشعار رضا کاظمی

آن لحظه ی مسدود ...

من
  انبوهي از اين بعدازظهرهاي جمعه را
     بياد دارم كه در غروب آنها
         در خيابان
              از تنهايي گريستيم
ما نه آواره بوديم
   نه غريب
اما
   اين بعدازظهر هاي جمعه پايان و تمامي نداشت
         مي گفتند از كودكي به ما
             كه زمان باز نمي گردد
                   اما نمي دانم چرا
                          اين بعد از ظهر هاي جمعه باز مي گشتند


* احمد رضا احمدی

out there I have no peace,Without you

این روزها که می گذزد

       شادم

          این روزها که می گذرد

                    شادم

                             که می گذرد

                                       این روزها

                                               شادم

                                                   که می گذرد....


* قیصر امین پور      

* تیتر یادداشت مربوط به قسمتی ار ترانه ی The torture شکیرا می باشد          

 

در اشتیاق گلی که نچیده ام، می لرزم

باران !
ببار
ببار و برگ های تباه شده ام را فرو ریز
ببار
تا به نغمه اندوهگینت
در خوابی پرمیوه فرو شوم
----------------------------------

به این جهان
به جستجوی کسی نیامده بودم
و از جهان
به جستجوی کسی نرفتم
خواستم
    آنچه را که نمی یافتم

یافتم
    آنچه را که نمی خواستم

شیرین و تلخ

لفظ های جهان را چشیدم
و سپاس گفتم
کدبانوی پیر را
-------------------------------

رویاهایم را به من بدهید
کاغذم
مدادم
جوانی انگشت هایم ،
و به من بگوئید
نامم را از چه جهت می نویسند
زندان شما
حروف الفبا را از یادم برده است

--------------------------------------

زنده باد هر چیز خیالی
که در اوراقم توفانی برپا می کند
و میوه صبر می دهد
----------------------------------

و قبایلی هم هستند
که آدمخوارند
و مسافر مهمان را
کباب می کنند،
شما اما
از قبایل آدمخواران نیستید
به کلاس های تئاتر می روید
نقاشی و رقص را می شناسید
و از قبایل آدمخواران نیستید

و قبایلی هم هستند
که از گوشت پیران قبیله شان تغذیه می کنند
و از مسافران و غریبه ها می ترسند
شما
حرمت پیرهایتان را نگه می دارید
و از مسافران و غریبه ها ترسی ندارید

شما
از قبایل آدمخواران نیستید
به نمایشگاه و رستوران های تمیز می روید
لبخند می زنید
و یکدیگر را می خورید
و از قبایل آدمخواران نیستید
-------------------------------------

از دریای آرام بترسید
در خلوت اندوهناکش
به اندیشه فرو رفته است
از دریای آرام بترسید
صندوقش را باز کرده
ذخیره طوفانش را می شمارد

از دریای آرام در شب مهتابی بترسید
نورافکن ماه را ببینید
چگونه گوشه کناره دریا را روشن کرده است
از آرامش دریا بترسید

--------------------------------------

خواب های گوارا شیرین اند
به شرط آنکه بیدار شده باشی

-----------------------------------

شعر
مثل درخت سیب است
از بهشت رسیده
میوه های حرام می دهد

----------------------------

باران
که در لطافت طبعش خلاف نیست
ویران کرده
لانه مورچگان را

------------------------
بازگشته ام از سفر ،
 سفر از من بازنمی گردد
----------------------------------

چشمانم کو که تو را ببینم
دهانی که تو را بخوانم ، گوشی که تو را بشنوم ،
بارانم
می بارم
کورمال
   کورمال
در کنارت

-----------------------------------------

متلاطم
تنها
بیکران


کاش
اقیانوسی نبودم
پنجه کشان بر ساحل

-------------------------------------------

باران خزانی می بارد
و بچه های مدرسه رفته اند
و به یاد می آوری تنهایی
و کسی به سراغت نیاند

(( چه می شد اگر املائی نبود
مدرسه ئی نبود
و نمی دانستم نامم را چگونه باید بنویسم
و نمی توانستم ساعت ها را بخوانم
و مثل درخت ها در باران خیس می شدم،
چه می شد اگر پرنده بودم و
تک تک برگ ها را
            با منقارم می شمردم
و به یاد می آوردم گلی را ...
که در پر پاهایم خواب رفته است...))

باران خزانی
خاموش و مه آلود می بارد
و تو تنها ایستاده ئی
و بال و پری نداری





* گزیده اشعار شمس لنگرودی - از کتاب باغبان جهنم - نشر آهنگ دیگر

تو نجاتم دادی تا اسیرم کنی

آسمان خراش ها
تماشای آسمان را
              از ما گرفته بودند
بمب های عمل نکرده
             گشت و گذار در صحرا را
دریا نیز
     استخر خصوصی دیکتاتورها بود

این دنیا به درد ما نخورد
                 ما در رویاهامان زندگی کردیم

------------------------------------------------------

یورتمه می رود زندگی
حالمان
حسابی به هم خورده است
ما را به جایی می برد این اسب
                     که ما نمی خواهیم...
در این فیلم، بازی نمی کنیم
            فقط می بازیم

این اسب ، کمی آنسوتر
      در جایی ناشناخته
     ما را به زمین خواهد زد

--------------------------------
عشق های از دست رفته
  آوازهایی غم انگیزند
دهان ها را تلخ می کنند
و تلخ می کنند جهان را
و جهان
     به باغ لیمو می ماند
     بعد از این خواب های پاره شده
-----------------------------------
با شعر و سیگار
به جنگ نابرابری ها می روم
من، دون کیشوتی مضحک هستم
که جای کلاهخود و سرنیزه
مدادی در دست و قابلمه ای بر سر دارد
عکسی به یادگار از من بگیرید
من انسان قرن بیست و یکم هستم!
----------------------------------
ما ،
غصه هایمان را شمردیم و به خواب رفتیم
باید هم کابوس می دیدیم !

-------------------------------------
من و تو
پشت یک میز چوبی می نشستیم
و آن میز چوبی
          در کافه ای ساحلی بود
و آن ساحل
         در سرزمینی ممنوع
کتاب را سوزاندند و
          از خواب بیدارمان کردند
نه تو بودی
و نه من
ما قهرمانان پوشالی یک داستان بودیم
-------------------------------------------
ما در خواب
       همدیگر را دیدیم
ما خواب های همدیگر را دیدیم
یکی از ما وجود ندارد
یا تو
یا من
و این بیداری کاملا مشکوک است
بیا به خواب هایمان برگردیم
              به سرزمین ماه و قصه
.
--------------------------------------
تو در منی
مثل عکس ماه در برکه
در منی و
        دور از دسترس من
سهم من از تو
فقط همین شعرهای عاشقانه است
و دیگر هیچ.
ثروتمندی فقیرم
            مثل بانکداری بی پول
من فقط آئینه تو هستم.

-------------------------------------
دریا اسم کوچک توست
وقتی به تو می اندیشم پاک می شوم
دیگر دنبالت نخواهم گشت
      ردپای تو به قلبم می رسد
-------------------------------------------
ما احمقانه عاشق شدیم و
          صادقانه خیانت کردیم
و این گونه شد
      که قصه ما بر سر زبان ها افتاد

----------------------------------------------------
نه امپراطورم
و نه ستاره ای در مشت دارم
اما خودم را
با کسی که خیلی خوشبخت است
اشتباه گرفته ام
و به جای او نفس می کشم
راه می روم
غدا می خورم
می خوابم و...
چه اشتباه دل انگیزی...
----------------------------------
سعی کن با همه چیز کنار بیایی !
فرار نکن
زمین به شکل احمقانه ای گـِـرد است !
---------------------------------------------
زندگی قشنگ و زیباست
اما، ما بدشانسیم
   باد درست جایی می وزد
         که در آن پناه گرفته ایم

ما بدشانسیم
و کاری هم نمی شود کرد
به هر ضیافتی که رفتیم
قورباغه هایی که راه گم کرده بودند
     سر از لیوان های ما درآوردند

-----------------------------------
اسمم را گفتم
   مرا نشناخت
عینکم را برداشتم
    مرا نشناخت
حالا مطمئنم
اگر پوست صورتم را هم کنار بزنم
باز مرا نخواهد شناخت
او دیگر عوض شده است
و چشمهایش
     مال خودش نیست
پاهای زنی گناهکار
      او را در خیابان ها می گرداند

------------------------------------
همه چیز مسخره است
     از خنده ریسه میروم
و بعد گریه می کنم
 از اینکه شبها
          امتداد می یابند
همین طور گیسوی بادها را شانه می کنم
تا همه چیز مرتب
           و زندگی زیبا باشد.
چند نفر آدم مضحک
متفکر
شجاع
و احمق
      در من جمع شده
نام مرا یدک می کشند.

---------------------------------
من به آرزوهایم دل باختم
         نه به تو
تو اصلا وجود نداری
که چشم های آبی هم داشته باشی
و یا در زنبیلت
       آفتاب حمل کنی
اگر ملکه ای از تو ساختم
به خاطر این بود
         که فکر می کردم
تو می توانی
مرا به آرزوهایم برسانی همین!

-------------------------------------------
داشتم از این شهر میرفتم
صدایم کردی
جا ماندم
از کشتی ای که رفت و غرق شد
البته...
این فقط می تواند یک قصه باشد
در این شهر دود و آهن
دریا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتی شوم و...
تو صدایم کنی
فقط می خواهم بگویم
تو نجاتم دادی
تا اسیرم کنی


* اشعاری از مجموعه "من یک پسر بد بودم" - رسول یونان

سرگردانم مثل روحی در قعر اوجی

عشق را بی خیال
دوست دارم
لابه لای موهای بلوندت
بمیرم

---------------------------------------
در حالیکه سخت به تو فکر می کردم
سوار اتوبوس شدم
و 30 سنت کرایه دادم
و از راننده خواستم دو نفر حساب کند
پیش از آنکه
متوجه شوم
تنهایم
-----------------------------

چون همیشه ساعتی دیواری
به تنت بسته یی،طبیعی ست
که تو را زمان صحیح
                      تصور کنم
با موهای بلند بلوندت در 8:30
و لیموهای چشمک زنت در 11:17
و لبخند گریه وار و دلنشین و چون گل سرخت در 5:30
                                می دانم که درست می گویم

--------------------------------------------------
خیلی خوشایند است
که صبح
تنهای تنها بیدار شوی
و مجبور نباشی به کسی بگویی
عاشقش هستی
وقتی که دیگر
عاشقش نیستی
--------------------------
دوست دارم موهایت
مرا چون نقشه هایی از
سرزمین های جدید دربر گیرند
آن گاه به هر کجا قدم بگذارم
به زیبایی موهای تو
خواهد بود
---------------------------------------
دیشب در اتاق خوابم
شمع خوش صحبتی داشتم
خیلی خسته بودم اما می خواستم
کسی پیشم باشد،
                   برای همین شمعی روشن کردم
و به صدای آرامش بخش نور
گوش سپردم تا خوابم برد
-------------------------------
وای ، تو آن قدر زیبایی که باران می گیرد
آه ، مارشا
دوست دارم زیبایی بلند و بلوندت را
در دبیرستان درس دهند
تا بچه ها بیاموزند که خداوند
مثل موسیقی زیر پوست می زید
و آواهایش ارغنونی از جنس آفتاب را می ماند
دوست دارم کارنامه های دبیرستان
                                     این چنین باشد :
بازی با چیزهای لطیف و بلورین
A                   
جادوی کامپیوتری
A         
نامه نوشتن به کسانی که عاشقشان هستی
A
پی بردن به زندگی ماهیان
A
زیبایی بلند و بلوند مارشا
+A
---------------------------------
سرگردانم مثل روحی
در قعر
      اوجی،
تسخیرم کرده اند
تمام فضاهایی که
در آنها خواهم زیست
   بی تو
---------------------------
در بهار 1968
در حالی که آخرین ثلث قرن بیستم
همچون رویایی به سوی پایانش پیش می رود
زمان آن است که کتاب ها را بکاریم،
زیر خاک بگذاریمشان، تا گل ها و سبزیجات
بتوانند از این صفحه ها سر برآورند
-------------------------------------
نوشیدن در تنهایی
در یکی از بارهای توکیو پیش از
                                ناهار،
در آرزوی کسی که باهاش
                         حرف بزنی
--------------------------------------
کلمه یی
در انتظار...
به بهمنی
از کلمات دیگر
ختم می شود
اگر
در انتظار...
زنی باشی
-------------------------
یافتن چیزی گم کردن چیز دیگری ست
فکر می کنم، شاید حتی ماتم بگیرم،
که چرا گمش کردم تا این یکی پیدا شود ؟
-------------------------------------------
در قرن بیستم زندگی می‌کنم
و تو این‌جا کنارم آرمیده‌ای
غمگین به‌خواب رفتی
و من ناتوان بودم از شاد کردن‌ات
نا امیدی مرا در بر گرفت
صورت‌ات به قدری زیباست که ناتوانم از توصیف‌اش
و راهی نیست که در خواب
شادت کنم
----------------------------------
با حدس یک سلام ساده
    همه چیز می تواند شروع شود
تا خوابیدن از گریه
در این فکر که او در کدام جهنمی
    مانده است
---------------------------------
هیچ مهمانی یی
بی تو کامل
نیست
همه این را
می دانند
مهمانی زمانی شروع می شود
که تو رسیده باشی
-------------------------------
وقایع به آرامی در ذهن کمانه می کنند
تا آنجا که کاملا از یاد می روند
بعدها فقط قوسی ست
که به جا می ماند
------------------------------------
تمام دختر ها باید شعری داشته باشند
که برایشان نوشته شده
حتی اگر مجبور شویم این دنیای لعنتی را
برای این کار سر و ته کنیم
---------------------------------
اگر مجسمه یی دوست داری آینه یی بساز
دوستانت تحسینت می کنند
اگر آینه ای دوست داری مجسمه یی بساز
برای دوستان جدید جا باز کن
----------------------------------
انگار
سالها طول کشید
که دسته یی بوسه
از دهانش بچینم
و در گلدانی به رنگ سپید
در قلبم
بکارم
اما
انتظار
ارزشش را داشت
چون عاشق بودم.
----------------------------
*****
*******

دوازده توت سرخ
----------------------

دوستانم نگرانند و از نگرانی شان با من می گویند
از پایان جهان حرف می زنند،
                        از تیرگی و مصیبت
من همیشه با آرامش گوش می دهم و بعد
می گویم : نه ، به پایان نمی رسد.این فقط یک آغاز است
همچنان که این کتاب یک آغاز است

بعدالتحریر : لط‌‌‌‌‌ف‌ن این کتاب را ب‌کارید  (کرم کتاب)

* اشعاری از ریچارد براتیگان - "لطفا این کتاب را بکارید - ترجمه : مهدی نوید،لیلا صمدی"

همه کلمات معنی تو را دارند

همه‌ی کلمات
معنای تو را می‌دهند
مثل گل‌ها همه
که بوی تو را پراکنده‌اند
سکوت کرده‌ام
که فراموشت کنم
اما مدام
مثل زنبوری سرگردان
رانده از کندویش
دورِ گلم  می‌گردم
-------------------------------------
نه
این‌ها کاغذی نیستند
که بادشان ببرد
پاره سنگی که روی رویاهایم گذاشتی بردار
روی باد بگذار
رویاهای من‌اند
که باد را به‌هم ریخته‌اند
--------------------------------
جوانی‌ام
گوشه‌ی آغوش تو بود
لحظه‌ای صبر اگر می‌کردی
پیدایش می‌کردم
آغوشت را  باز کردی
برای رفتن‌ام
شاید حق با تو بود
من دیر شده بودم
---------------------------------------
تصویرت را در آب دیدم
تو رفتی
من به دنبال رودخانه راه افتادم .....
----------------------------------
 آدمیان و جاده ها
عهدی كهن دارند
همواره جاده ها
می برند ورهاشان می كنند
و آدمیان باز می گردند
آن جا كه جاده ها
می برند و رهاشان می كنند
-----------------------------------
برفی سنگین نشست
درختی زیبا شد
درختی شكست
-----------------------------------
می‌خواستم دنیا را عوض كنم
دنیا عوض شد
اما كار من نبود
می‌خواستم انسان را دگرگون كنم
انسان‌ها دگرگون شدند
نه آن‌گونه كه من می‌خواستم
حالا دیگر
فقط می‌خواهم
تو را همان گونه كه بودی نگه دارم
بی هیچ تغییری
پیچیده در رویای كاغذی‌ام
و تو
می‌دانم
عوض نخواهی شد
همان‌گونه كه بودی، گریزپا
پُرطغیان و تغيّر
ویران‌گر
رودخانه‌ی آتش

-------------------------

سپیده آنگاه
بر شیشه های پنجره ام می كوبد
كه تو دیده از هم بگشایی

*گزیده اشعار شهاب مقربین

* آثار مقربین :  اندوه پروازها/ گام‌های تاریك و روشن/كلمات چون دقیقه‌ها/كنار جاده‌ی بنفش كودكی‌ام را دیدم /مجموعه‌ی منتشر نشده‌ی این دفتر را باد ورق خواهد زد

هر کس نگاه می کارد، اشک درو می کند

همه تنهایی ات را
به من بسپار
تمام بی کسی ام را
با آن قسمت می کنم
-------------------------------------------------
با دستان تهی ام
به استقبالت می آیم
تو
انتظار برایم ارمغان آوردی
-------------------------------------------------
یک کلاغ
یا چهل کلاغ
فرقی نمی کند
کی
خبر دوستت دارم را به تو می رساند
--------------------------------------------
لیوان چای روی میز
در انتظار یک بوسه است
نه تو می آیی
و نه او گرم می ماند
چه گناهی دارد
سماوری که داغ دیده است
-------------------------------------------
وقتی به تو فکر میکنم
جاده می آید
وقتی در جاده می روم
تو همراهم نیستی
تو و جاده در تنهایی من همدستید
----------------------------------------------
روی جاده نوشتم
بمان
او می آید،
برای دیدن تو
مرا تنها گذاشت
---------------------------------------------
همه محال ها را
باور کرده ام
شاید
گفته باشی
دوستت دارم
--------------------------------------------
نفس تو
در قلبم تکرار می شود
اما من پر از
نفس های تنهایی ام
---------------------------------------------
وقتی کاسه ای زیر نیم کاسه است
یعنی من به تو فکر می کنم
و تو
به کس دیگری

* از مجموعه شعر "تو و جاده همدستید" – نشر پایان - کیوان مهرگان
پ.ن : تیتر مطلب نیز از اشعار همین مجموعه است

In The Mood For Love

معلم نیستم
تا عشق را نشانت دهم
ماهی به یاد گرفتن نیاز ندارد
تا شنا كند
گنجشك  
تا بپرد
تنها شنا كن
بپر
عشق در كتاب نیست
عاشقان بزرگ
خواندن بلد نبودند

--------------------------
وقتی
با لباس نو
به دیدنم می آیی
شادی باغبانی را دارم
كه گلی تازه
در باغچه اش روییده
-----------------------------
دیروز به عشق تو فكر می كردم
از فكر كردن به این فكر لذت می بردم
ناگهان
قطره های عسل روی لبت را به یاد آوردم
و شیرینی حافظه ام را  لیسیدم
----------------------------------
به سكوتم احترام بگذار
قویترین سلامم.
بلاغت سكوتم را حس می كنی ؟
از زیبایی چیزهایی كه می گویم
لذت می بری
وقتی نمی زنم ؟
-------------------------------------
كتابهای كودكیم را
از من بگیرید
نیمكت های مدرسه را
گچ ها…قلم ها …
تخته سیاه را …
به من كلمه ای بدهید
تا آنرا مثل گوشواره
به گوش معشوقم بیاویزم
------------------------------------------
نامه های من به تو
از من و تو برترند
زیرا نور برتر از چراغ است
شعر برتر از کتاب
و بوسه  برتر از لب هاست
نامه های من به تو
از من و تو مهم تر
اسنادی بی نظیر
كه مردم در آنها
زیبایی تو را
و جنون مرا
كشف می كنند
---------------------------------------------
وقتی مردان
با حماسه
از تو حرف می زنند
و زنان
با عصبانیت

میفهمم  
چقدر زیبایی
-------------------------------------------

وقتی كه تو را می بوسم  
بعد از دوری
حس می كنم نامهء عاشقانهء فوری را
در صندوق پستی قرمز انداخته ام   
----------------------------------------------------
بر شنزار سینه ات
خسته  خم می شوم
این كودك
از زمان تولد
 نخوابیده
-----------------------------------------------------------
نه من
می توانم
نه تو
زخم  
با كارد
چه كند ؟
-----------------------------------------------------------------
صبح بخیر بنفشت
در گوشی تلفن           
مرا
به جنگلی تبدیل می كند
-------------------------------------------------------------------
رفتنت
آنقدر ها كه فكر می كنی
فاجعه نیست
من   
مثل درخت های بید ایستاده می میرم

-----------------------------------------------------------------------

این صد نامه عاشقانه تمام آن چیزی ست كه از خاكستر عشق من مانده ، من ، شاعری مثل همه شاعران و ـ مثل همه مردان ـ یادگارهایی از عشق داشته ام و مجموعه نامه هایی ... و آنقدر شجاع نبوده ام كه همه آنها را در آتش بیندازم و بسوزانم .منكر نمی شوم كه به آتش ، بعنوان آخرین راه حل ، اندیشیده ام . راه حلی برای آنكه مرا و معشو  قه هایم را از سنگینی این بار امانت برهاند …عشق قشنگ ست و خالی از تظاهر ، اما قشنگ تر از آن ، این حسی ست كه بر كاغذ هایمان جا می گذارد و خاكستری كه از آن بر انگشت هایمان می نشیند .

*بخش هایی از مقدمه و متن "صدنامه عاشقانه - نزار قبانی - نشر چشمه"

پرونده کامل "نزار قبانی" در بخش کتابخانه

پ.ن : "عاشقانه" - "جدایی" دو شعر زیبای دیگر از قبانی در اینجا