آغاز دوره ...


بعداز چهار سال، آغازی دوباره

این بار که آمدی خود را در چشمانم بریز ، شاید دیگر ندیدمت...

غیبت ام طولانی بود ، نوشتن سخت بود ، فکر کردن سخت بود ، بی تفاوتی سخت بود ، بی انگیزگی سخت بود ، تنهایی سخت بود ، حسرت ها زیاد بود ، دل خوشی ها ها کم بود ، غما زیاد بود ، خوشی کم بود ، یاس زیاد بود ، امید کم بود ، رویاها سراب بود و واقعیات کابوس ...

نه ... نه ... چیزی عوض نشده ، هنوز زندگی حول همان مدار می چرخد ، هنوز حرف هایی که می خواهم فریاد بزنم روی زبانم جاری نمی شوند ، هنوز در انتظار پایان این روزهای خاکستری (و شاید هم سیاه !) هستم ، راهی جز نوشتن  (و بیشتر از آن خواندن و دیدن) ندارم ، باید ادامه داد ، باید خود را در اختیار زندگی گذاشت ، دیگر حوصله ی جنگ با واقعیت را ندارم ، می خواهم کمی هم مطیع باشم ، هر چه پیش آید ، خوش آید. انگار هر چه بیشتر در پی چیزی باشیم ، بیشتر از آن فاصله می گیریم

این نوشته زیر را تقریبا دو سال پیش واسه اولین بار تو وبلاگ امیر قادری خوندم ، یادمه خیلی واسم دلچسب بود ، انگار برای چنین روزهایی نوشته شده :

اگر بتوانی شاهد نابودی آن چه در تمام زندگی ساخته ای باشی و بی آن که کلمه ای بَر زبان آری به بنای مجدّد آن بپردازی

یا در یک دست بازی، بُرد های هِزار دستت را ببازی، بی هیچ حرکت و هیچ افسوسی

اگر بتوانی عاشق باشی، بدون این که از عشق دیوانه شوی

اگر بتوانی نیرو مند باشی، بدون این که مهربانی خود را از دست بدَهی

و هنگامی که احساس کُنی از تو نفرت دارند به نوبه ی خود نفرت به دل راه ندهی امّا با این همه بجنگی و از خود دفاع کُنی

اگر بتوانی شنیدن سخنان خودت را تحمّل کُنی که از سوی بی سَر و پا ها برای بَر انگیختن ابلهان تغییر شکل یافته و بشنوی که دهان های بی چاک و بند آن ها درباره ی تو دروغ می گویند، بدون این که تو نیز کلمه ای دروغ بَر زبان جاری کُنی؛

اگر بتوانی هم با مَردُم باشی و هم با وقار

اگر بتوانی آدمی ساده باشی و پادشاهان را اندرز دهی

و اگر بتوانی همه ی دوستان را برادرانه دوست بداری، بی آن که یکی از آن ها برای تو همه چیز باشد

اگر اندیشه کردن، نگاه کردن و شناخت را بلد باشی، بدون این که هرگز بد بین یا نا بود شده بمانی، در روبا فرو روی امّا نگذاری که رویایت بَر تو چیره شود، فکر بکُنی ولی یک متفکّر خالی نباشی

اگر بتوانی خشن باشی بدون این که هرگز خشم بگیری

اگر بتوانی شجاع باشی و هرگز احتیاط را از دست ندهی

اگر بتوانی نیک باشی، اگر فرزانه بودن را بلد باشی، بدون این که معلّم اخلاق و عالِم نما باشی

اگر بتوانی پیروزی را بعد از شکست باز یابی و هر دویِ این دروغ ها را با یک چشم نگاه کُنی

اگر بتوانی شهامت و عقل خود را حفظ کُنی، هنگامی که تمام مَردُم عقل و شهامت خود را از دست بدهند

آن گاه پادشاهان، خدایان، اقبال و پیروزی برای ابد بندگان مطیع تو خواهند شد و آن چه را که به پادشاهان و افتخارات بَرتری دارد، خواهی یافت

یعنی…

تو، مَرد خواهی شد پسرم!


امروز همین جور یهویی ، یاد آدامس های لاویز افتادم ... یادش بخیر ، چه سرگرمی بود جمع کردن عکس هاش ...

ابر پائيزى‏ام از باران تهى

نشست
نشست و ترس در دیدگانش بود
به فنجان واژگونم به دقت نگریست
گفت: پسرم اندوهگین مباش
پسرم عشق سرنوشت توست
پسرم عشق سرنوشت توست
پسرم به یقین شهید است
آن که در راه محبوب جان بسپارد

پسرم، پسرم
بسیار نگریسته ام و ستارگان را بسیار مرور کرده ام
اما فنجانی شبیه فنجان تو نخوانده ام
بسیار نگریسته ام و ستارگان بسیار را مرور کرده ام
اما غمی که مانند غم تو باشد نشناخته ام
سرنوشتت، بی بادبان در دریای عشق راندن است
و سراسر کتاب زندگی ات کتابی ست از اشک
و تو گرفتاردر میان آب و آتش
با وجود تمامی سوزش ها
و با وجود تمامی پی آمدها
 و با وجود اندوهی که ماندگار است در شب و روز
و با وجود باد، گردباد و هوای بارانی
پسرم، عشق بر جای می ماند
پسرم، عشق بر جای می ماند
در زندگی ات زنی است با چشمانی شکوهمند
لبانش چون خوشه ی انگور
و خنده اش نغمه ی مهربانی
موی پریشان او چون مجنون به اکناف دنیا سفر می کند
پسرم زنی را اختیار کرده ای که قلب دنیا دوستدار اوست
اما آسمان تو بارانی ست و راه تو بسته ی بسته

محبوبه ی قلب تو در کاخی که نگاهبانی دارد در خواب است
هر آن که بخواهد به منزلگاهش وارد شود و هر آن که به خواستگاری اش برود
هر آن که از پرچین باغش بگذرد
و گره ی گیسوانش را بگشاید
پسرم، ناپدید می شود ناپدید ناپدید
پسرم
پسرم به زودی در همه جا به جستجوی او خواهی پرداخت
از موج دریا و کرانه ها سراغش را می گیری
و در می نوردی و می پیمایی دریاها و دریاها را
و اشک های تو رود ها را لبریز خواهد کرد
غمت چون فزونی می یابد درختان سر بر می کشند
پسرم اما روزی بازخواهی گشت، نومید و تن خسته
و آن زمان از پس گذار عمر خواهی دانست
که در تمام زندگی به دنبال رشته ای از دود بوده ای
پسرم معشوقه ی دلت نه وطنی دارد، نه زمینی و نه نشانی
چه سخت است پسرم، زنی را بخواهی که نام و نشانی ندارد
 پسرم پسرم


* نزار قبانی

آیا تمام آنچه با تولدم از من گریخت با مرگ من دوباره به من می‌رسد؟

در خبرها خواندم ، احمد رضا احمدی غزیز در سی سی یو بستری ست ، به یاد دفترچه ای افتادم که سرشار از شعر ها و نوشته های دل انگیزش است و گاه و بیگاه سراغ اش می روم و کمی از واقعیت کسل کننده اطاطم رها می شوم :

شمع می سوزد ، با تنهایی من نورش سنگین است ، غروب رو به پایان است و شب آغاز می شود ، کنارم بنشین فقط آسمان را نگاه کنیم ، امروز تکه های آبی دارد ، تکه های آبی یاد پرده های آبی نخستین اتاق من و تو در آغاز آشنایی بود ، آن روز می خواستیم کبوتران را دانه دهیم ، کدام کبوتران را دانه دهیم ، کدام کبوتران ، فقط صدای کلاغان بود که از غروب می گریختند ، راستی هیچ وقت فکر کرده ای من و تو چقدر تنهائیم

دیشب رمان جالب و عجیب بوکوفسکی (عامه پسند)را تمام کردم و این جمله زیبا در خاطرم حک شد :

بیشتر آدم‌های دنیا دیوانه بودند. آن بخشی هم که دیوانه نبودند، عصبی بودند. آن بخش هم که دیوانه یا عصبی نبودند، احمق بودند.


 پ. ن :
و آن دم که دست به آغوش می گشاید،
سایه‌اش سایه‌ی صلیبی‌ست…
و آن دم که می‌پندارد خوشبختی‌اش را
در آغوش فشرده است،
آن را له می‌کند.

داستان خرس های پاندا / ماتئی ویسنی یک



* تیتر مطلب شعری از یدالله رزویایی

سه گفتار ...

1- :بی تابی کودک وادارم می کند تا درآغوش گیرمش و برایش اینگونه بخوانم :


اشک‌هايت را نگاه‌دار

تا براي گريستن

كم نياوري

دنيا چروكيده‌تر از پستانك توست

كوچك‌تر از تصور تو

بازي‌تر از بازي‌هاي تو.*


2- روبه روی آئینه می ایستم ، خود را نمی شناسم ، از خود می پرسم ،"آیا این منم ؟" جوابی ندارم ، نجوایی درونم زمزمه می کند:

من در برهوتم

برهوت در من است

همه‌ي اشياي گم شده

‌قطارهای دير كرده در من است**


3- نیمکت زرد پارک جای پیر مردی ست که بیشترین ساعات اش را به تنهایی روی آن می گذراند و مدام ساعتش را نگاه می کند ، شاید در انتظار اتفاقی ست ؟ به لب هایش خیره می شوم ، زیر لب می گوید :


خداوندگارا!

زمين خود را نگاه‌دار

از بس كه چرخ خورده

دارد بالا مي‌آورد.***



* شعری از ابوالقاسم تقوایی

** شعری از الیاس علوی

*** شعری از ابوالقاسم تقوایی


سرد است و من گویی دیگر هیچ وقت گرم نخواهم شد


hey you,out there in the cold

getting lonely,getting old

can you feel me?

hey you,standing in the aisles

with itchy feet and fading smiles

can you feel me?


hey you, dont help them to bury the light

dont give in without a fight.

hey you,out there on your own

sitting naked by the phone

would you touch me?

hey you, with you ear against the wall

waiting for someone to call out

would you touch  me?

hey you ,would you help me to carry the stone?
open your heart,I'm coming home

but it was only a fantasy.

the wall was too high,

as you can see.

no matter how he tried

he could not break free

and the worms ate into his brain.


hey you,standing in the road

always doing what you 're told,

can you help me


hey you , out there beyond the wall

breaking bottles in the hall

can you help me?


hey you ,don't tell me there is no hope at all

together we stand , divided we fallآ

سفر از جاده خاکی به آسمان

در دامن سکوت غم افزایت

اندوه خفته می دهد آزارم

آن آرزوی گمشده می رقصد

در پرده های مبهم پندارم


پ.ن ادبی: نمایشنامه ای خواندم از اریک امانوئل اشمیت با نام "عشق لرزه" قسمت های زیبا فراوان داره ، فعلا که حس اش نبود گزیده اش رو بزارم اینجا ولی توصیه اش رو به همه می کنم

پ. ن سیاسی : در نمایشگاه مطبوعات امسال که دیروز رفتم غرفه ای با نام شکایت از موسوی با نام موج قانون تشکیل داده بودند (موج قانون مثلا یه سایته !)

پ.ن اجتماعی : آنچه مخالف طبیعت باشد ، مدت زیادی دوام نمی آورد

پ.ن خارجکی : خوش به حال اونایی که انتخابات افغانستان رو پیگیری کردند ، محشر بود ... بعد بیش از دو ماه شمارش 5 میلیون رای !!! که من همیشه با خودم می گفتم اگه یه نفر می شست رای ها رو تکی می شمرد زود تر تموم می شد (جدی میگما ... بین 4 نفر 5 میلیون رای زمان خیلی کمتری می بره) تازه اعلام شد که تقلب شده و کشید دور دوم ... واسه اونایی که این لذت عظیم رو از دست دادند متاسفم

پ. ن سبز : خاتمی عزیز و خائن به وطن !! برنده جازه گفتگوی جهانی سال 2009 شد ، نمی دونم چرا ناخودآگاه یاد پیامش به مناسبت عید نوروز 88 افتادم :

بهار به ما می آموزد که هیچ زمستانی جاودانه نیست و در سرمای یخبندان بی مهری ، نفرت و خشونت می توان و باید منتظر بهار عطوفت و داد بود


پ. ن شخصی : ساعت 3 صبح شده ... خیلی خسته ام ...

گفتگوی تنهایی : عزیز من حوصله کن ... شاید ، معجزه ای رخ دهد... اتاق ها خود به خود سفید شوند

درخت که می شوم  تو پائیزی !  کشتی که می شوم  تو بی نهایت طوفانها !

نوشتن ام نمیاد ولی به نوشتن نیاز دارم (یا شاید هم به به روز کردن!) یاد مرداد ماه بخیر که هر روز یه روز نوشت اساسی می نوشتم ...چندی پیش یه کتاب اینترنتی خواندم به نام "کتاب کتاب" واسم جذاب بود شعر های کوتاه کتاب برایم تازه و جذاب بودند ، بیشتر واسه اینی که آپ کرده باشم گلچین شعر ها رو از دید خودم می گذارم

ماهمگي کتاب ايم
که رنج هرروز
آن را مي خواند
------------------------------
چشم هايت کتاب اند
که برصفحات آن ها
نماد پرسشي مي بينم
اين خميده آيا من نيستم ؟
-------------------------------------
آيا مرگ
کتابي ديگر است
يا صفحه ي پاياني يک کتاب؟
-----------------------------------------------
لبان ات کتاب اند
که با يک بوسه
خوانده مي شود .



من وتو
دوکتاب ايم
يا دوفصل ازيک کتاب؟
----------------------------------------
رؤيا
کتابي است
که جز در تاريکي خوانده نمي شود .
--------------------------------------------------------
مرا ازهمراهي ات
معذوربدار
که تو راقبلاً در شخص ديگري خواندم .
------------------------------------
به من نگو که هستي
بگذار که اندک اندک ازخواندن ات
لذت ببرم
---------------------------------------
کتاب هاي سوخته
درخشان ترين شهيدان اند .
-------------------------------
هماغوشي ما
کتابي است بسته
که خود را مي نويسد

--------------------------------------------------
رنج
کتابي است با يک رنگ .
------------------------------------
گاهی وقت ها
لباس ها جلدهايی می شوند
برای کتاب ها يی
که ازآن خود نيستند .
-------------------------------------
هرقطره اي کتاب است
پاره ابر
کتابخانه ي باران است .
--------------------------
چشم ها
دوکتاب توأمان اند .

--------------------------
تن تو کتابخانه ای است
که من گاه به گاه
به آن مراجعه می کنم
-----------------------------
اين دست من واين دست تو
بيا باهم آشتي کنيم
وبا نخستين برگ ها
آغازکنيم .
-------------------------------------------
جنون کتابی است
که خود را برای خودمی خواند
بی آنکه نگران باشد
ديگرانش بفهمند

-----------------------------
ويولون
کتابی درزمينه ی تصوف است
باچهارسطر .
------------------------------------------
ای کاش
يک کتاب بوديم
نه! ای کاش کتابی بوديم
باصفحاتی گوناگون .
-------------------------------------------------
بستر
کتاب لذت است
گشوده برای دو خواننده
--------------------------------------
مرا وامگذار
و خود تنها بمانی
جدال ما سومين کتاب است .
-----------------------------------------------------
نه من تو را رونويسی می کنم
نه تو مرا
بگذارکه فطرت ما را بنويسد
وعقل بخواند .
-------------------------------------------------
هنگامی که
يکديگر را دوست می داريم
آن وقت است
که خوب می خوانيم .

-----------------------------------------------------------
اين دست من واين دست تو
بيا باهم آشتی کنيم
وبا نخستين برگ ها
آغازکنيم .
---------------------------
درتاريکی
انگشتانم را وامی گذارم
تا تو را بخوانند .
----------------------------------------------
چه کسی باورمی کند
که ستارگان کلمه اند ؟
چه کسی باورمی کند
که شب کتاب است ؟
--------------------------------------------
بگذار
دستم را از توبگذرانم
تا نوشتن بيا موزم
پ . ن 1  : برای ... :
روزنامه کیهان امروز نوشت : جنبش سبز جاسوس سیا و ر و س پ ی شناسنامه داری ست


پ . ن 2 : برای دل :
دیشب در اتاق، یک شمع خوش‌صحبت داشتم،خسته بودم...ولی می‌خواستم با کسی حرف بزنم ، شمعی روشن کردم و به صدای آرام ٍ نورش گوش دادم،تا خوابم برد


پ . ن 3 : برای دوست : 
بیا زندگی را بدزدیم آن‌وقت میان دو دیدار قسمت کنیم

پ . ن 4 : برای خود :
صفر را بستند که ما به بیرون زنگ نزنیم !از شما چه پنهان ....ما از درون زنگ زدیم !

پ . ن 5 : برای روشنفکر :
هیچ وقت کسی که خودش رو دست بالا میگیره رو دست کم نگیر

پ . ن 6 : برای
جنب........
:
باروت سرنوشت جنگ را تعیین نخواهد کرد ، بلکه مخترعین باروت سرنوشت جنگ را رقم خواهند زد

سوال : چقدر دنیای بچه ها پاکه ... هر چیزی به زبون میارن همونیه که تو دلشونه نه جز این ... وقتی از چیزی خوششون نیاد راحت می گن و وقتی ام از چیزی خوششون میاد هم می گن ، فقط نمی دونم چرا همین بچه ها وقتی بزرگ میشن اکثرا هر چی به زبون میارن دقیقا خلاف چیزیه که تو دلشونه و اگر هم ترک عادت کودکی نکرده باشن ، اون وقت ... اون وقت !!! اون وقت همه چی بهم می ریزه ...


توضیح : می خوام کامنت دونی ام رو را بندازم یعنی تا جایی که بتونم به کامنت ها جواب بدم ... پس از این به بعد کامنت ها بعد از تائید و با پاسخ درج خواهد شد !!!( حالا یکی ندونه فکر می کنه اینجا چقدر مخاطب داره !! خیالی نیست همون چند نفر اندک هم قدمشون رو چشم ... شاید اگه زیاد باشن چشممو کور کنن !!)


شطحیات

چقدر نیمه دوم سال را دوست دارم ، شب ها بلند تر شده اند ، عده ای می گویند یک ساعت بیشتر می خوابیم ! اما من عاشق بیداری در شب ام ، آرامش و سکوت اش را با هیچ چیز دیگری عوض نمی کنم ... پنجره اتاق را باز می کنم ، نسیم خنک پائیزی تو صورتم می خورد ، گاهی عطر خاک نمور را برایم به ارمغان می آورد ، گاهی طنین جدایی در آن پنهان است ، جدایی هایی که دلیل آن هیچ گاه گفته نمی شود و حسرت شنیدن پاسخ این سوال تا پایان عمر بر دل آدم می ماند... شب هایی دوست دارم با این نسیم به صحبت بنشینم ، دوست دارم بدانم از زندگی اش راضی ست ؟ از اینکه به هیچ کجا تعلق ندارد راضی ست ؟ از اینکه دلبسته کسی نیست راضی ست ؟ آیا این دو را آزادی مطلق خودش می داند ؟ ...  دوست دارم می تونستم روح ام را تهی تهی کنم تا وقتی به وزش در می آید و وارد اتاقم می شود از موسیقی دل انگیز (و گاهی حزن انگیزش ) سرشار شوم ... برخلاف شب های سفید برفی که تمام خواسته ام تماشای دانه های سفید و نرم برف است ، این شب ها فقط می خواهم حرف بزنم ، می خواهم برای مدتی همسفر و هم صحبت این نسیم شوم


خوابند چشم هایت
تاریکم

خوابند دستهایت
بیکارم

خوابند لبهایت
گشنه ام

دیگری نیست که مرا وادار به زندگی می کند

خاطره هایت
در لای دندان هایم
مانده است!


 نمی دونم کدوم فیلسوفی بود که گفته بود وقتی تو یه جامعه همه مردم از سیاست حرف می زنند یعنی سیاست مداران کارشان را بلد نیستند ...  حالم داره به هم می خوره از این همه سیاست زدگی ، هر جا میری و وارد هر چیزی می شی آخرش به سیاست می رسی   چه مرگمان هست که دائم حرف از سیاست زنیم ؟ در این کره خاکی جایی هست که به اندازه اینجا حرف روزمره مردمش سیاست باشد ؟، دوست دارم وقتی سوار تاکسی می شم یا خرید می رم یا با دوستام حرف می زنم ، حرف های بهتری بزنیم ، جای اینکه حرف های بی سرانجام سیاسی بزنیم که تنها نتیجه اش کدورت بین مان هست (البته به شرطی که نظراتمان مخالف هم باشد ، وگرنه اگه هر دو در یک جبهه باشیم که دائم حرف های همدیگر را تائید می کنیم که آن هم به نوعی دیگر مسخره ست) ما واقعا برای چه با هم حرف می زنیم ،  تبادل نظراتمان ؟ انتقال احساس مان ؟ اثبات خودمان ؟ تحقیر طرف مقابل ؟ وقت گذراندن ؟ یا ... به نظرم حرف های سیاسی از جنسی که تو جامعه ما هست بیهوده ترین کار ممکن است ، اگر دو نفر نظری مخالف هم را داشته باشند بعد از اینکه با هم به گفتگو پرداختند تنها حاصل اش نه معتدل کردن نظرات بلکه رادیکال شدن در نظرات قبلی شان هست و متاسفانه  ما در همه زمینه ها (نه تنها بحث های سیاسی) همین گونه ایم، نوعی حماقت و یا تعصب کور در ایستادگی روی نظرات خود هر چند بدانیم اشتباه است ... 

کبوتر خشک شده ی توی ویترین
در فکر انقلاب است
روزی پرواز خواهد کرد

چنان سردم است كه قلم را به زحمت در دست گرفته ام. بيهودگي همه چيز؛ مدتي است كه مدام آن را احساس مي كنم. هاردي و مرديت با هم مراكه كسل بودم با سردرد به رختخواب فرستادند. حالا اين احساس را مي شناسم؛ هنگامي است كه نمي توانم جمله اي بسازم، زير لبي زمزمه مي كنم و مي جنبم و هيچ چيز از ذهنم نمي گذرد، مغزم به پنجره اي خالي مي ماند. در اين مواقع در اتاقم را مي بندم و به رختخواب مي روم ، در گوشم پنبه مي گذارم و يكي دو روز دراز مي كشم و در زمان به چه مسافت هايي سفر مي كنم اگر اجازه بدهم چه " حس هايي" در ستون فقرات و سرم گسترش مي يابند؛ چقدر خستگي مبالغه آميز و چقدر اضطراب و نااميدي؛ و رهايي بهشتي و استراحت و بعد باز اندوه... ( يادداشت هاي روزانه ويرجينيا وولف)

ترانه ای آرام
در قهوه خانه بانگ می زند .
آیا این منم ؟
پشت چشمم پنهان می شوم
و ماسه زار را می بینم
که تا دریا می گسترد .
آواز پرسش ها و اخگر اشتیاق ها
به یادم می آرند
که فردا که خواهم بود .


پ . ن 1: شعر اول از محمد رضا لوایی

پ . ن 2 : شعر دوم از دومان اردم

پ . ن 3 : شعر سوم از پروین حبیب

دلم می خواهد بمیرم ، لااقل برای مدتی ...

نوشتن سخت میشه برام وقتی بین نوشته هام وقفه میوفته ... چرا ؟ چون کله ام پر میشه از حرفای نگفته که نمی دونم  کدومشونو باید بنویسم ... واسه همین هم شروع این روزنوشت با یه مطلب بی ربط (البته نسبت به نوشته های قبلی وبلاگ نه من) شروع میشه ، هر چند سطر های این نوشته خیلی به هم ربط ندارند



سالها پیش از چند هفته قبل از بازی پرسپولیس و استقلال ،  مغزم کامل تعطیل می شد ، انگار هیچ موضوع دیگری  نبود که من بهش مشغول بشم ، یه جور پالایش و تصفیه ذهن...  ساعت ها  کش میومدند ، می خواستم زودتر روز موعود برسه ... یادم هست شب ها قبل از خواب چشم هایم را می بستم و شروع می کردم به خیال بافی ... زمین بازی رو با بازیکنان آن روزها را در ذهنم مجسم می کردم و بازی را بارها و بارها در خیالم برگزار می کردم ، الان وقتی به آن روزها فکر می کنم به خودم میگم ، چقدر خوب بود گاهی همه خوشی و ناخوشی آدم بسته به نتیجه یه مسابقه فوتبال یا چیزی در همین حد بود ! حال از اون روزها تنها خاطرات شیرین و تلخ اش همراه با تصورات کودکانه ام باقی مانده ، هر چند هنوز هم همان علاقه و جنون فوتبال و تیم ها و بازیکنان و مربیان محبوبم در دلم جاری ست اما مشکل اینجاست که این ها دیگر برای من تنها مساله واسه خوشی یا ناخوشی نیست بلکه یکی از ده ها مساله زندگی ست ، به همین خاطر جایگاهشان در زندگی برایم در حد همان 90 دقیقه ایست که برگزار می شود و وقتی تمام شدند ، تمام شده اند ! و من می مانم و خودم ... مثل یه توقف کوتاه تو یه مسیر پر پیچ و خم کوهستانی ...

   ============================================

رضا قاسمی یه تعبیر فوق العاده از قدرت داره که من خیلی قبولش دارم ، میگه :

قدرت مثل قورباغه ست ، تو خشکی با چپ ها لاس میزنه و وقتی تن اش رو به آب زد ، با راست ها حال میکنه ... قدرت تنها پدیده ایست که می توان آن را از دست داد و در عین حال در دست اش داشت

    =============================================

   اندرون خسته من :

        دلم می خواهد بمیرم ، لااقل برای مدتی
        نه اینکه اینجا
        در این مهتاب



        همینجا ، از همین فاصله هم
        می توانم
        کرم شبتاب روزهای خود باشم

        (شاهرخ مسکوب)

  ==============================================

        نیایش  :

        ما کاشفان کوچه های بن بست ایم
        حرف های خسته ای داریم
        این بار
        پیامبری بفرست
        که تنها گوش کند

        (گروس عبدالملکیان)




گندیدن چیز بدی ست ! خیلی بد ! گندیدن حرف ها بدتر از هر نوع گندیدن دیگر... حرفهایی که به زبان نمی آیند و رویاهایی که به وقوع نمی پیوندند... بعضی وقتا آدم نیاز داره با یکی حرف بزنه که اون فقط گوش کنه ... نه تشویق ات کنه  ، نه سرزنش ات کنه ... زبونش کلا کار نکنه و فقط گوش هاش کار کنه ... گاهی وقت ها هم درست بر عکس میشه ، همه آرزو ات این میشه که یکی همش با تو حرف بزنه ، فقط با تو حرف بزنه ، نه با هیچ کی دیگه ... هر چی داره به تو بگه ، تو هم فقط گوش ات کار کنه و بشنوی ... ولی حیف که این اتفاقات یا نمی افته یا تو بدترین حالت برعکس انجام میشه... یه زمانی چقدر واسم مهم بود اینجا خیلی جمله های ادبی و شیک و پیک بکار ببرم ! اما فهمیدم که همین که آدم بتونه احساساتشو جوری توصیف کنه خودش ارضا بشه ، بسه ... مهم نیست آدمای این دنیای مجازی (و شایدم دروغی) از حرفاش خوششون بیاد یا نه ... شاید بهتر باشه آدمای دنیای واقعی رو هم فرستاد همین جا و تک و تنها در واقعیت ماند ...

    ==========================================
        باز گشته ام از سفر ، سفر از من بر نمی گردد :


        تمامی راه را با تو بودم
        تمام اسکله ها
        باران ها
        بادها
        تمامی راه را با تو بودم
        وقتی که چون پرنده ای تبعیدی
        زمین را ترک می گفتم
        و
        بالی با من نبود
        وقتی که در اشکم ، چون شمعی فرو می رفتم
        و
        مومیایی شده
        خاموش می شدم ...
        تمام طول سفر کنار تو گام می زدم
        کجا بودی تو ؟

        (شمس لنگرودی)

پ . ن : فرق انسان و سگ در آنست كه اگر به سگی غذا بدهی هرگز تو را گاز نخواهد گرفت. (تولستوی)

بعد التحریر : خیلی ها از جمله من فکر می کردند که در دوره جدید فعالیت دولت ، آزادی فرهنگی لااقل کمی  بیشتر بشه اونم با تغییر صفار هرندی از ارشاد ولی زهی خیال باطل ... امروز برای اولین بار در تاریخ مطبوعات ، یک روزنامه ورزشی "دنیای فوتبال" توقیف شد... دلیل اش هم نقد مدیریت در حوزه ورزش علی الخصوص فوتبال بوده ... چرا هر چی جلو می ریم همه چی بدتر میشه خدا ؟ بیداری یا خواب ؟ جواب منو بده..

روزی برایت خواهم گفت... من روز را در دستانم گم کرده ام

دلم یه چیز بی انتها می خواد... بی پایان... مهم نیست چی باشه ، مهم اینه که تموم نشه... حالا چه غم باشه چه شادی... چه دوست داشتن یکی باشه چه دوست نداشتن همه... خنده باشه یا گریه... امید باشه یا نا امیدی... عشق باشه یا نفرت... دیدن باشه یا ندیدن... خواب باشه یا بیداری ...  واسه ام فرقی نداره ... ولی نه فرق داره ! بین همه اینا دلم یه خواب طولانی یا شایدم ابدی می خواد، "لالایی" ویگن رو از تو آرشیو قدیمی ام بیرون آوردم و مدام گوشش میدم تا شاید بالاخره تو یکی از این تکرارا به خواب برم :


ببار ای نم نم باران
ببار ای نم نم باران
زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه دلم تنگه
.
.

.
لالایی کن مرغک من
دنیا فسانه است
لالایی کن مرغک من
دنیا فسان است
هر لاله شب گیر این گیتار محزون
اشک هزاران مرغک بی آشیانست
هر لاله شب گیر این گیتار محزون
اشک هزاران مرغک بی آشیانست



 تنها زیبایی این روزها برای من این بود که طبیعت زودتر از رسیدن پائیز به استقبالش رفت :

پاییز رو بگو!
شِرشِر بارونش رو؛
صدای کشیده شدن لاستیک ماشین‌ها روی آسفالت خیس؛
روزهای ابری ِ تاریک؛
لوازم تحریر نو؛
دفترهای خط‌کشی نشده؛
بوی پاک‌کن؛
صدای مداد روی کاغذ؛
اون مداد قرمز خوشرنگ‌ها؛
مشق نوشتن‌ها؛
ریاضی حل کردن‌ها؛
جدول‌ضرب حفظ کردن‌ها؛
خودم به خودم دیکته گفتن‌ها؛
کارت‌های آفرین و صدآفرین؛
ژاکت سبزه که مامان بافته بود؛
آش‌های مامان روی بخاری وقتی بعدازظهری بودیم؛
به زور از خواب بیدار شدن‌ها وقتی صبحی بودیم؛
سرما رو بگو!
دماغ‌های سرخ شده؛
نفس‌های گرم و هاکردن‌ها؛
شال‌گردن‌ها و صورت تو که ازش فقط چشم و ابرو باقی میذاره؛
دستکش‌ها که همیشه دوست داری در بیاریم، مثل عینک‌های سیاه؛



دست‌های سرد منو بگو که میره توی جیب تو؛
دست تو رو بگو که میاد توی همون جیب؛
منو بگو که غافلگیر نگات میکنم؛
تو رو بگو که نگاهت رو بی‌خیال نگاه من _ انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده_ سُر میدی روبرو و دستم رو فشار میدی؛
بی‌تفاوتی آدم‌ها رو بگو؛
دل‌آشوبه‌ی عاشق‌ها رو بگو...

نمی دونم چرا هنوز این ته مونده ی  "امید" در من نمرده ؟  یه بار دوستی بهم گفت : "تو بزرگترین دشمن خودتی" راست می گفت... صدای شکستن ام را می شنوم ... آرام و بی صدا...از درون و پنهانی ... از خودم خسته ام ... از اینکه طول می کشه تا به کسی علاقه مند بشم خسته ام... از اینکه  نمی تونم به راحتی از کسی که دوسش دارم دل بکنم خسته ام... از اینکه نمی تونم به خیلی ها بگم عاشقتم خسته ام... از اینکه نمی تونم حرفی رو تو دلم نگه دارم خسته ام... از تفکرات پراکنده و فکر های کشنده ام خسته ام... از اینکه بلد نیستم مثل دور و وریام زندگی کنم خسته ام... از اینکه چیزایی که اونا رو شاد می کنه منو شاد نمی کنه خسته ام...فکر می کنم از از زندگی ام و سالهای سپری شده حسابی طلبکارم

امشب از اون شب هایی ست که می خوام تا صبح بنویسم... می خوام این یادداشت هیچ وقت تموم نشه ... می خوام یه دعوای مفصل با خدا کنم ... یاد این دیالوگ می افتم : "آخ خدا جون بمیرم واست که چقدر دشمن داری ... دوستات هم که ما بودیم تو در حقشون ظلم کردی"

پ . ن : - خدایا آرزوهامو ازم بگیر

           - صبر کن ... نوبت اونم میرسه


عشق تو را من اختراع کردم، تا در زیر باران بدون چتر نباشم

دیروز روز خسته کننده  اما شب دلنشینی بود ، به مناسبت روز ملی سینما یه سری از سینماها فیلمای برگزیده 12 سال گذشته رو پخش می کردند ، برنامه ر و نگاه کردم و با حرص و ولع زیاد بهش گفتم (ضمیر غائب سوم شخص به خودم بر می گرده ! ) من حتما باید این فیلمو امشب ببینم ، بهم گفت : "کشتی ما رو با این فیلم !" گفتم نیا خودم تنها می رم، بهم جواب داد منم باهات باشم تنها هستی ولی اگه نیام دیگه همینم نیستی ! میشی یه هاله (با اون هاله فرق داره !) پس بهتره منو راضی کنی با اینکه خیلی خسته ام ولی بخاطر تو راضی ام باهات بیام

به همراه جسم خسته ام راهی سینما شدم... تو راه واسش توضیح دادم که چرا انقدر این فیلمو دوست دارم ... " حالا خوبه ما همش با هم ایم ، تو که باید بهتر از همه منو بشناسی... من وقتی فیلمی رو می بینم حداکثر از یه شخصی ات خوشم میاد ، دیگه حداکثر یه وقتایی شیفته ی اون شخصیت میشم ، ولی در مورد این فیلم من شیفته ی دونفر شدم ، جوری که اونا رو از خیلی آدمای اطرافم بیشتر دوست دارم، انسان هایی که شاید مهمترین ویزگی شون اینه که شکل بقیه نیستند. آخ که چقدر خسته شدم از این آدمایی که انگار همشون یه جورن ! انگار همه تو یه دایره کوچیک جمع شدن و مدام تو همون محدوده حرکت می کنن ، بد بختی اینکه این شباهت و تکراری بودن آدما شامل روحشون میشه و واسه من مواجه با یه سری روح و جسم  شبیه هم چقدر ملال آوره ، تازه وقتی می بینم فیلم تنها همین دو شخصیت رو داره بیشتر لذت می برم ،خدا رو شکر می کنم که تعداد شخصیت ها همین دو تان ! اگه بیشتر بودن و من از اونا هم خوشم میومد شاید یه مشکلی اساسی پیدا می کردم ! "

سطر های بالا منو یاد فیلمای بیلی وایلدر میندازه (چه مقایسه ی احمقانه ای !) بیلی وایلدر که لقبش استاد کمدی سیاهه ،  تلخ ترین موضوعات رو با زبان طنز به تصویر می کشه تا شاید هضم اون واسه بیننده راحت تر باشه ، حالا حکایت سطرهای بالاست ، اینکه زور بزنی جوری بنویسی که حس تلخ و غمگین درونت آشکار نشه...



سینما پر بود ، جای نشستن رو صندلی ها نبود، مسئول سالن بخاطر به خطر نیفتادن یه سری مسائل ! تاکید داشت حتما همه بشینن و کسی نباید می ایستاد ، روی زمین نشستم و فیلم شروع شد :

دل من همی داد گفتی گوایی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمان گوایی
من این روز را داشتم چشم زین غم
نبودست با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن
نه چندان که یک سو نهی آشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن
نه چندان که یک سو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبودست جز بیگناهی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زود سیری چرایی
که دانست کز تو مرا دید باید
به چندان وفا این همه بی وفایی
سپردم به تو دل ، ندانسته بودم
بدین گونه مایل به جور و جفایی
دریغا ، دریغا که آگه نبودم
که تو بی وفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم ولیکن
نگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش به آیم
مرا باش تا بیش از این آزمایی
مرا خوار داری و بی قدر خواهی
نگر تا بدین خو که هستی نپایی

شعر که تموم شد ،  سفر من به شش هفت سال پیش شروع شد، سالهای آخر دبیرستان بودم ... نمی دونم کدوم کلاس رو پیچوندم و رفتم سینما عصر جدید ... بار اول بیشتر از همه اسیر دیالوگ های فیلم شدم ، با چه سختی تونستم دیالوگ هایی رو که دوست دارم رو بنویسم ، سخت بود ، فیلم پر از شعر و دیالوگ بود و من برای رسیدن به این خواسته 3 بار فیلم رو تو سینما اونم ظرف دو روز دیدم... وقتی هر چی می خواستم رو از دل فیلم بیرون کشیدم... عاشق شخصیت ها شدم ، یک استاد دانشگاه و یک دختر که مصداق کامل همون جمله ی پست قبلی ان (عمق یکرنگی تو ...) تو زندگی شون کسی نیست یا بهتر بگم کسی جزء زندگی شون نیست و هر دوبه معنای خالص کلام معنی عشق و دوست داشتن رو نشون میدن... نمایش دو گونه ازعشق که یکی رسیدن به معشوق و دیگری گذشتن از معشوق ست ، اما هر دو از یک ریشه نشات می گیرن و اون انجام دادن کاری ست که طرف مقابلت را خوشحال می کند... دیشب مدام مزه نوشتن اون دیالوگا تو تاریکی سینما تو ذهنم بود ، وقتی برگشتم هر چی گشتم اون برگه ها رو پیدا نکردم ، با اینکه اونا رو جای دیگه ای نوشته بودم ولی دوست داشتم ، کاغذای اصلی رو پیدا کنم ، منظره ی جالبی داشتند  دیدن سطرهای کج و معوج که تو تاریکی سینما یا سربالایی رفته بودن یا سر پائینی و یا اینکه سینوسی شده بودند می تونست لذت بخش باشه اما حیف که پیداشون نکردم...

اینم جمله هایی که هنوزم منو همراه با اون دو تا آدم  به قشنگ ترین جاها می برن :


 من از مردم همین شهرم . همه آدمای این شهر را هم دوست دارم ، چون تقریبا هیچ کدومشون رو نمی شناسم ، من با اینا غریبه ام. با مجسمه آدم ها ... با آدم های مجسمه...

-------------------------------------------------------------------------------

آنها کجایند که می آمدند و می رفتند
افسانه خیابان می شدند
خانه ها را بر می افروختند
خاک را متبرک می کردند ؟
راه درازی انگار طی شده ست
این قصه ، کودکان بسیاری را شاید به خواب برده باشد
من بوی خاک را
می شنوم که در پی گرمای ماست
قصه همیشه از دل شب
آغاز می شده ست

----------------------------------------------------------------------------

این جا نمیشه به کسی نزدیک شد. آدم ها از دور دوست داشتنی ترند

-----------------------------------------------------------------------

- اگه دو نفر به قیمت دوستی مجبور بشن تا آخر عمر به هم دروغ بگن ، بهتره تنهایی بشینن و به چیزایی فکر کنن که دوست دارن...

--------------------------------------------------------------------------------

- روز قدم زدن بی فایده ست ، آدم همه چیز رو می بینه و همه اونو می بینن... توی تاریکی ، آدم می تونه خیال کنه که چیزی ، جایی ، کسی منتظرش هست ، اما توی روشنایی اصلا خبری نیست... معلوم است که خبری نیست

--------------------------------------------------------------------------

- از جان عزیزترم در شهری ام که با تو برایم غریب نیست ، اما دیشب را بی تو در غربت گذرانده ام. سهم من از عشق ، گوشه سرد و تاریکی از این دنیاست که با یاد تو گرم و روشن مانده است. کاری کن که باور کنم انتظار ، خود عشق است

----------------------------------------------------------------------------------------

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه نا خوشم بی تو
شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
پیام دادی و گفتم بیا خوشم می دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

----------------------------------------------------------------
 دختر : آدم وقتی منتظره زمان چه قدر بد می گذره
  استاد : منتظر هم نباشه خیلی خوش نمی گذره...

---------------------------------------------------------------------------

به من گفت بیا
به من گفت بمان
به من گفت بخند
به من گفت بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مردم

-----------------------------------------------------------------

فکر نمی کنی همه این حرفا تو ادبیات این قدر قشنگه ؟ زندگی با ادبیات فرق داره...
همه این حرفا واسه اینه که زندگی یه خرده شبیه ادبیات بشه...

----------------------------------------------------------------------------

 من می فهمم که تو آدم بهتری هستی ، اما دلم پیش اونه... واسه همینه که اون آدم اگه برنگرده ، چیزی از عشقش پیش من نمی مونه. ولی من و تو اگه الان از هم جدا شیم ، محبت و احترام مون سر جاشه... می بینی منم مثل تو خیالاتی ام ...

-----------------------------------------------------------

 خوشحالم ، همون قدر که یه آدم الکی خوش . آدمی که خبر خوشی داره ، اما کسی رو نداره که بهش خبر بده

-------------------------------------------------------------------------

 با تو این این همان شهری نیست که من می شناسم . جاهایی می رم که هیچ وقت نرفتم. از رازهایی حرف می زنم که هیچ وقت با کسی نگفته ام. با تو ، جاهایی را می شناسم که پیش تر نمی شناختم و جاهایی را که می شناختم ، بهتر.

---------------------------------------------------------------------------

وقتی حواس ات نیست
زیباترینی
وقتی حواس ات هست
فقط زیبایی
حالا حواس ات هست ؟

----------------------------------------------------------

با صد هزار مردم تنهایی... بی صد هزار مردم تنهایی

-----------------------------------------------------


اما نمی دانی چه شب هایی سحر کردم
بی آنکه یک دم مهربان باشند با هم ، پلک های من
در خلوت خواب گوارایی
و آنگاه گه شب ها که خوابم برد
هرگز نشد کاید به سویم ، هاله ای ، یا نیم تاجی گل
از روشنا گلگشت رویایی
در خواب های من...

------------------------------------------------------------

 همیشه فکر می کردم جور دیگه ای اتفاق بیفته...اما مطمئن بودم که فقط یه دفه پیش میاد ، اگه عشق تو وجود این دختر اون قدر هست که بابتش از همه چی ش بگذره ، شاید ته مونده اش به این زودی ها اجازه نده که عشق کس دیگه ای رو قبول کنه ، اگه دوست داشتن یه آدم غایب بتونه همچین اثری داشته باشه ، دوست داشتن کسی که همراه آدمه باید خیلی عمیق تر باشه ...

--------------------------------------------------------------

تنها نشسته ام
 و حواسم نیست
که دنیا با من است


پ . ن 1 : دو سکانس فیلم هست که هر بار می بینم احساس می کنم یه چیزاییتو من فرو می ریزند (هیچ وقت هم نفهمیدم اونا چی ان که بعد از این همه دیدن هنوز تموم نشدند !) سکانسی که استاد انتظار دختر را می کشد (که مهدی احمدی به زیبایی از پس اش بر اومده) و وقتی دختر می رسه بهش میگه واقعا انتظار انقدر سخته ؟ تو چه طور یه سال انتظار کشیدی ؟ و سکانس دوم جایی ست که مرد بخاطر دختر کتابخانه ی نایابش را می فروشد

پ . ن 2 : من برای "تنها نبودن" ، آدم های زیادی دور و برم دارم ،آن چیزی که ندارم ، کسی برای "باهم بودن" است (نمی دونم کجا خوندمش وقتی به موضوع فیلم کاملا مربوطه)

به ره رفته همچو رهگذری     گاه دارم نگاه پشت سری


هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
عقاب تیز پر دشتهای استغنا
اسیر پنجهء تقدیر می شود گاهی
صدای زمزمهء عاشقانه آزادی
فغان و نالهء شبگیر می شود گاهی
نگاهِ مردم بیگانه در دل غربت
به چَشمِ خستهء من تیر می شود گاهی
مبر ز موی سپیدمگمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد
کلام حق دمِ شمشیر می شود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی
به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک
محبّت است که زنجیر می شود گاهی


والتر بنیامین میگه : عمق یکرنگی تو با دیگران نسبت عکس دارد با تعداد آنها

این جمله از اون جمله هاییه که من بهش ایمان دارم ، حداقل در مورد خودم که اینجوریه... خیلی آدما تو زندگی ام بودن... با خیلی ها  خندیدم و گریستم  ولی این خیلی فاصله داره با رابطه ای که کسی رو جوری وارد زندگیت کنی که جزئی از وجودت بشه ... ما 3 دوست بودیم ، از راهنمایی تا آخر دانشگاه همه این سالها را با هم بودیم... گاهی فکر می کردیم اصلا همه مون یکی هستیم... چه روزها و لحظه هایی که با هم سپری کردیم رشته دوستی مون انقدر قوی بود که وقتی نتایج کنکور اومد یکی مون که رتبه اش سه رقمی شده بود فقط به خاطر اینکه  فاصله ای بینمون نیفته قید دانشگاه  های تهران و زد و با دو تای دیگه رفت شهرستان...

روزها گذشت و دانشگاه تموم شد ،  بوی رفتن و جدایی می اومد ، می خواستیم  واسه ادامه تحصیل بریم... نمی دونم چی شد که من نتونستم با خودم کنار بیام ، نمی دونم  اسیر  چه چیزی  بودم که نتونستم با هاشون برم...روز آخر بود همگی جمع شدیم واسه آخرین بار همدیگه رو ببینیم ، زبون همه مون قفل شده بود... نمی دونستیم چی بگیم (یا بهتر بگم نمی دونستن به من چی بگن) وقتی نگاهم بهشون می افتاد و تمام سالهای گذشته درونم زنده می شد ،احساس می کردم دارم قسمتی از وجودمو از دست می دم... تو دلم التماس می کردم که" نرین ! ... بمونین ! "، ولی نمی شد  چشم ها وارد میدان شده بودند و عریان ترین وازه ها را به زبان می آوردن و زبان ها همچنان قفل بودند

موقع خداحافظی می خواستم اشک بریزم ولی  چشمانم خشک خشک شده بود ، حتی یک قطره هم اشک نریختم، نمی دونم اشکام کجا رفته بودند و چیو می خواستن بهم ثابت کنن  ؟... روزها گذشت و من همچنان در آرزوی آن گریه ای هستم که آنروز از چشمانم سرازیر نشد...خداحافظی مون که تموم شد ، دوباره به هم زل زدیم ، هیچ کس نمی خواست اولین نفری باشد که از جمع جدا می شه.. تمام قدرتم رو جمع کردم  تا همین یه جمله رو به زبون بیارم "نمی دونم چرا فکر می کنم که منو از یاد می برید " حسی قوی به من می گفت آن رشته ی محکم دوستی در حال گسستن است اما آن دو مدام می گفتن مگه میشه ؟ ما تا آخر عمر با هم می مونیم و حرفای اینجوری که همه آدما این جور وقتا به هم می زنن... اما  گذشت زمان به من ثابت کرد که  هر چیزی می تونه از بین بره... و من این روزها بیش از قبل تنهایی و نبود اونا رو حس می کنم

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در ایام جوانی  یا بهتر بگم زمانی که سرشار از حوصله بودم و به تبع آن عاشق ریاضیات، معادلات مختلف ریاضی رو با اشتیاق تمام حل می کردم... گاهی از اشتیاق ،خودم پارامتر های مساله رو بیشتر می کردم و باهاش کلنجار می رفتم ، هر چی تعداد پارامتر های مساله بیشتر بود ، وقتی حل اش می کردم احساس قدرت و اعتماد به نفس بیشتری می کردم... حسی احمقانه درونم نجوا می کرد که من قوی ترین انسانم و قادر به حل هر مساله ای هستم

اینا رو واسه چی گفتم ؟  قرار بود talk to her  رو ببینم و پست قبلی رو کامل کنم ولی نشد یعنی قسمت رومانتیک مغزم فعلا متلاشی ست ، واسه چی ؟ واسه اینکه یه پارامتر جدید وارد  کله ام کردم !   باز جای شکرش باقی ست چون انتظارم این بود که کل ذهنم متلاشی شه ! خب این پارامتر چی بود ؟ اینم یه جمله از آقای بنیامینه که در بالا ازشون یاد شد ! ایشون می فرماید : "یگانه راه  شناختن کسی ، دوست داشتن ناامیدانه ی اوست" برای من جمله ی ثقیلی ست ، و کلا مغز من چنین کششی نداره که این جمله رو حلاجی کنه ولی  تصمیم گرفتم  به این جمله عمل کنم و در عملی انتحاری اونو وارد مغزم کردم...

----------------------------------------------------------------------------------------------------

پلک های من پیر بودند و دیگر تحمل سنگینی خواب را نداشتند ، در این لحظه عمر برای آمدن باران و دوست داشتن کودکانی که به دنبال یار برای بازی بودند ، مانده بودم ، حوصله می خواست ، نمی دانستم از چه کسی باید حوصله و صبوری را گدایی کنم...روزها  را به ناامیدی و جمعه همیشگی می بافتند ، من عاجز از مقابله با روز پنجره را می گشایم ، با تملق به روز سلام می گویم ، صبح با غرور و گستاخی از کنار پنجره ما عبور می کند و جواب سلام ام را نمی دهد ، اندوه من آنقدر واقعی ست که تنها خودم باورش دارم ، حتی اگر دیگران انکارش کنند

-----------------------------------------------------------------------------------------------------
انگار خاک مرده ریختن تو وبلاگ  ، وقتی نگام به تعداد بازدید کننده های وبلاگ افتاد که یه رقمی شدن یاد روزایی افتادم که تعداد بازدید کننده گاهی به 100 هم می رسید ، شاید این سطرها قبل از هر چیز تقلای من برای نمردن و حداقل نفس کشیدن در اینجا باشه،ترس از یاد رفتن و به خاطره ها پیوستن از بزرگ ترین هراس های من در زندگی بوده و هست و خواهد بود


عشق وقتي به انتها مي رسد غم انگيزترين چيز دنياست.


در آغاز آسمان آبی نبود

تو در آن نگریستی

و

آسمان ابرش را بارانید

و دریا طوفانش را بارید

چشمانت را از من نگیر

تا اندوهم را بگریم ...


بعد از ظهر بود که دیدن فیلمو به عزیزی پیشنهاد کردم ، خودم هم رفتم تو حال و هوای فیلم... روزایی ست که دلت گرفته ... منتظری  این روزا مثل خیلی روزای مشابه اش تمام شن ،اما انگار خیال رفتن ندارند ... واسه نوشتن کامل از فیلم زمان می خوام ،باید یه بار دیگه فیلمو ببینم تا ازش بنویسم ، "talk to her" جز فیلماییه که تو من ته نشین شده...شاید دلیل اصلیش اورجینال بودنش باشه،وقتی دور و برت پر میشه از چیزای دروغکی و ظاهری ،ارزش جنس اورجینال رو بیشتر می فهمی

نمی دونم خالص تر و زیباتر از این میشد یه عشق رو به تصویر کشید یا نه ؟ آره عشق ! نه عشقی که می بینیم ،عشقی که نمی بینیم ،عشق تا پای مرگ، عشق با همه وجود ،عشق بدون دودوتا چهارتا ، عشق بر پایه فداکاری نه خودخواهی...

فیلم روایتی غیر خطی دارد ، برخورد دو مرد که معشوقه هاشان دچار مرگ مغزی شده اند ،و هر کدام واکنشی متفاوت به این حادثه نشان می دهند ، یکی دل به ندای عقل می سپارد و معشوق را رها می کند و دیگری 4 سال از عمرش را به پای عشقش می گذراند ، روزها و شب هایش را با کسی سپری می کند که قبل از حادثه حتی نتوانسته بود بگوید چقدر دوستش دارد ... یاد این جمله ی شریعتی می افتم که میگه : "کوچکترین آدما می توانند عشق هایی بیافرنند که بزرگترین آدمها نیز لیاقت آن را ندارند" اصلا شایدم اسمش عشق نباشه ،همون دوست داشتن باشه ،نمی دونم ! اما تنها امیدی که تو فیلم وجود داره همین علاقه و عشق بنینو به آلیسیاست


* شعر ابتدا از سروده های ضیا موحد

* تیتر متن از دیالوگ های مارکو در فیلم است

* این یادداشت به زودی تکمیل می شود


روزها از حوصله ام بیرون است اما ...

از من مپرس ساعت چند است ،من اگر جواب بگویم پیر می شوم ، تو می توانی تا انتهای ساحل در کنار من راه بیایی. به گیسوان سفید من اعتماد مکن که من پایان راه ساحل را می دانم

به سادگی آموخته بودیم فقط پله های نردبان را بشماریم و ندانیم انتهای نردبان کجاست. از صدای روشنایی می ترسیدیم ، از همهمه می ترسیدیم ، نمی دانستیم پس از شنیدن صدای روشنایی کجا باید پنهان شویم


*بخشی از روزی برایت خواهم گفت -  احمد رضا احمدی

پ . ن : سپاس فراوان از همه کسانی که با کامنت هایشان مرا ترغیب به دوباره نوشتن کردند

شادی بیخودی یا غم با خودی- 2

*پیشگفتار : این داستان ادامه داستانی ست که قبلا اینجا نوشتم ،کسایی که نخوندنش از اینجا می تونن بخونن

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

- بچه ها خیلی ناراحت شدند ،نیومدی. می گفتن بعد 6 سال بیشتر از همه دلشون واسه تو تنگ شده بود.

- از خودخواهی شونه ! اونا راضی ان واسه دل خودشون من کاری رو کنم که دوست ندارم . تو که می دونی من حوصله شلوغی رو ندارم، بهشون می گفتی

- گفتم ،باورشون نشد

- خب به من چه ؟  چیکار کنم

- کم کم داری آدم غیر قابل تحملی میشی ، این چه طرز فکریه ؟ اونا می خواستن تو رو ببینن،بعد تو میگی از خودخواهی شونه ! خیلی عوض شدی ! فکر می کردم بعد 10 سال خوب تو رو می شناسم ولی الان ...

- تموم شد ؟ اومده بودی اینا رو بگی ؟

- یعنی من انقدر حق ندارم بدونم تو چت شده ؟ چرا انقدر تلخ شدی ؟ چرا رابطه ات با بقیه هر روز کم رنگ تر از قبل میشه ؟ چرا ...

- یعنی تو واقعا نمی دونی ؟ اون شب که رفتیم پارک صدف من دو ساعت تمام چی گفتم ؟

- هر چی بوده تموم شده ، فکر می کنی با این کارا چیزی عوض میشه ؟ مانی یادته ؟ امشب بچه ها می گفتن هفته پیش تصادف می کنه و بعد اینکه دو روز تو کما بوده ،میمیره. می خوام بدونم تو اگه بدونی چند روز دیگه زنده ای بازم اینجوری ادامه می دی ؟ گذشته رو بریز دور... والا مسخره ست من این حرفا رو به تو بزنم ، یادته همیشه به من می گفتی تنها خصوصیت آدم زنده اینه که امید داره .

- هنوزم نظرم اینه ، من و تو  لحظه های سختی رو کنار هم بودیم ، ولی می دونی چیه ؟ احساس می کنم حرف منو نمی فهمی ، تقصیری هم نداری چون زندگی روی خوبش رو بهت نشون داده ، منم ازت انتظار ندارم حرفام رو بفهمی

- خب معنی این کارا چیه ؟ چیزی جز یاس و نامیدی ست ؟ استاد اکبری یادته تو دانشگاه ، می گفت : "درست زمانی که فکر می کنید همه چیز رو باختین ، فراموش نکنین که بازم می تونین ببازین"

- یه چیزی بپرسم ؟

- بپرس

- موبایلت روزی چند بار زنگ می خوره ؟ روزی چند بار با موبایلت زنگ می زنی ؟ اس م اس چی ؟ روزی چند تا می زنی ؟ روزی چند تا واست میاد ؟ در روز چند دقیقه به بهار فکر می کنی ؟ چند بار نگرانش می شی ؟ چند بار اون نگرانت میشه ؟ هفته ای چند بار با هم دعوا می کنین ؟ چقدر طول می کشه آشتی کنین ؟ هفته ای چند بار با هم دوتایی میرین بیرون ؟ بازم بگم...

- واقعا نمی فهمم چی میگی ، منظورت چیه ؟

- ببین من یکی رو می خوام که انقدر قدرت داشته باشه که منو مشغول خودش کنه ، جوری که دیگه این همه مزخرفات، مغر کوچیک منو مشغول نکنه ، این موبایل رو می بینی، شده عین جاسوئیچی، نه زنگ می خوره نه من باهاش زنگ می زنم ، باور کن بدجوری احساس پوچی می کنم ، ،یادته  میشستیم پشت سر هم چقدر فیلم می دیدیم ؟ دیگه ، نه حوصله فیلم دیدن دارم، نه حوصله کتاب خوندن.

- خب تقصیر خودته ، با این اخلاق گندت. دوران دانشگاه یادته ؟ هیچ کی رو تحویل نمی گرفتی ، جواب سلام دخترا رو هم به زورمی دادی ، یادته اون روز ...

- بسه بسه... تو که از همه به من نزدیک تری اینجوری در مورد ام قضاوت می کنی ،از بقیه انتظاری ندارم.واقعا فکر می کنی من خیلی مغرورم ؟ اصلا اینجوری نیست.  فقط نمی خوام وقت خودم و کس دیگه ای رو تلف کنم . من اگه مغرور بودم خودم نمی رفتم عین یه بچه هفت ساله که از چیزی خوشش اومده ، بدون یه کلمه مقدمه یا هر حاشیه ای  بگم من دوستت دارم. اون که انقدر روش حساب میکردم، با سردی و بیتفاوتی تمام گذاشت و رفت ، حتی یه  خداحافظی هم نکرد... نه من ناامید نیستم ، ولی امیدی هم ندارم ، دنبال امیدم، می خوام پیداش کنم ، می خوام به خودم یه بار دیگه این شانس رو بدم... ولی راستشو بخوای می ترسم، اعتمادم به اطرافم از بین رفته ، نمی دونم به کی باید اعتماد کرد، اصلا به نظرت تو جامعه ای که همه به فکر خودشونن اعتماد کردن یه جور حماقت نیست ؟

- نمی دونم چی بگم ؟ آخه این چه  عادتیه که تو هر چیز ساده ای رو واسه خودت پیچیده می کنی ؟ به همون خدایی که قبولش داری این حرفا ، فقط حرفای قشنگی اند ، همین ! بهشون گوش کن ،ازشون لذت ببر ،ولی باورشون نکن ! من اصلا نمی فهمم یعنی چی که تو میگی" من کسی رو می خوام که  منو به خودش مشغول کنه "  آدم با هر کسی یه مدت دوست بشه ، بعد چند وقت همین اتفاقایی که تو دوست داری بین شون میوفته، این یه حرف منو قبول کن

- می دونی چرا میگی اون حرفا رو باور نکن ؟ چون اون حرفای قشنگ ، خیلی عمومی شدن ، مقدس ترین کلمات و واژه ها هم وقتی عمومی بشه ،به ابتذال کشیده می شن ، وقتی شعرای ابراهیمی و معروفی و صالحی و لنگرودی و فروغ وسهراب و مصدق و مشیری و ... رو هم زمان واسه ده نفر Send  کنی .همه این کلمات رو به لجن کشیدی،بعد مدتی دیگه حتی قشنگ هم نیستند،ولی اگه جای اینکه به خود کلمات نگاه کنی، اول دنبال مفهومشون باشی ، نظرت عوض میشه ، " سعی کن عظمت در نگاهت باشد ...."  یادته که مال کیه ؟ شایدم یادت رفته و دیگه واسه این جمله که هر دومون تو کتاب با شبرنگ پررنگش کردیم هم ارزش قائل نیستی . من نمی تونم مثل تو به راحتی همه چی رو فراموش کنم ، سحر یادته ،دو سال پیش وقتی باهاش دوست شده بودی ، من همیشه بهتون حسودی ام میشد ، میگفتم عاشقانه تر از این دیگه نمیشه ، ولی یه سال نشد ،هر دو تون به راحتی همه چیو فراموش کردین و الان دارین همه حرفایی رو که اون موقع به هم می زدین به یکی دیگه میگین ! همین باعث میشه اون کلمه ها معنی واقعی شو از دست بده و روزی بشه که هیچ دل نوشته ای (حتی اگه با همه وجود سروده شده باشه) دل مخاطب اش رو نلرزونه !  البته فکر می کنم الانم تقریبا همین جوری ست

- باز داری شعار میدی ! قداست کلام و ارزش و مفهوم وازه ها و... یه کم واقع بین باش .اینجوری تنهاتر میشی

- اینا شعار نیست ، یه باوره واسه زندگی کردن . نمی گم حتما درسته ،شاید اشتباه باشه ، شاید اگه روزی کسی رو با همه وجود دوست داشتم و بهش گفتم توجهی به مفهوم حرفام نکنه ، شاید فکر کنه منم یکی مثل بقیه ام ، شاید اصلا حوصله نکنه حرفامو گوش کنه،شاید بهم بی اعتنایی کنه ، همه اینا رو می دونم، ولی تو بزار به حساب ضعفم که نمی تونم باور دیگه ای رو بپذیرم و جور دیگه ای زندگی کنم.تنهایی سخته ،خیلی هم سخته ، ولی تحمل اش از انجام خیلی کارا آسون تره.

- من که حریف تو نمی شم ،برم خیلی دیر شده ،فردا می بینمت. خداحافظ...

- شب بخیر...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

وارد اتاق شدم ، در را بستم ،روی تخت دراز کشیدم و زیر لب خواندم :

دنیا کوچک تر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی در مه
  یکی در غبار
    یکی در باران
       یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف.
آنچه برجا می ماند
ردپایی ست
و خاطره ای که هراز گاه
پس می زند مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را

*ادامه دارد ؟ نمی دانم ؟!!
* شعر بالا از سروده های عباس صفاری ست

پ . ن 1: نمی توان از همساز با طبیعت بودن یک اصل اخلاقی برای خود ساخت. زیرا طبیعت بی رحم است و اگر آدمی بخواهد مطابق با طبیعت زندگی کند باید بی رحم باشد . فردریش نیچه

پ . ن 2 : کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد چون زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد!. فردریش نیچه

پ . ن 3: من اشخاص زنده را آناني مي دانم که مبارزه مي کنند. بي مبارزه زندگي مرگ است . ویکتور هوگو

باد به آخرین جمله‌ی غم‌انگیزِ جهان رسیده است: را ... را ... راحت‌ام بگذارید

مردن امر ساده ای ست

و از زندگی کردن بسیار آسان تر است

تمام خفقان مرگ

در مقابل یک شک

در مقابل یک حرص

در مقابل یک ترس

در مقابل یک کینه

در مقابل یک عشق

هیچ است

مردن امر ساده ای ست

و در مقابل خستگی زندگی

چون سفری است که در یک روز تعطیل می کنیم

و...

و دیگر هرگز باز نمی گردیم...


* نادر ابراهیمی

* تیتر مطلب از سروده های سید علی صالحی ست

پ . ن 1: هیچ وقت نفهمیدم چرا عصر های جمعه عذاب آورترین لحظه ها برای من اند ، دل تنگی سراغم می آید ولی من نمی دانم دل تنگی ام برای چیست؟ برای کیست ؟ برای کجاست ؟ برای چه لحظه ای ست ؟

پ . ن 2: خدا رو شکر که خدشه ای به باورم وارد نشد ! امروز توقیف روزنامه کیهان تکذیب شد!!!


سوختن در آب ، غرق شدن در آتش


1- چند روزیه بدجور آلوده ی خرافات و این حرفا شدم تا جایی که یادم میاد 12 ، 13 سال پیش که راهنمایی بودم تب طالع بینی کل کشور را فرا گرفت !.(دوره خاتمی بود دیگه ! تب تی شرت های دی کاپریو ، طالع بینی چینی،هندی ،مصری ، فیلم های عشقولانه دختر پسری ، روزنامه های متفاوت با کیهان و اطلاعات برای اولین بار و ... بین جوونا موج می زد ، مثل دوره  بعد خاتمی نبود که آنفلونزای خوکی ، مرغی ، وبا ، آلودگی هوا بدست خس و خاشاک جوری که تن مرحوم سعدی در گور بلرزد که چرا دیگر هر نفسی که فرو می رود ممد حیات نیست و مخل حیات ست و غیره ، آدمو آزار بده ...اوه چقدر حاشیه رفتم !) اون موقع واسم این حرفا چقدر مسخره بود ! آخه یعنی چی فلانی متولد فلان ماهه پس روحیاتش اینجوریه ! اطرافیانم همه از طالع بینی می گفتن و من با نگاه عاقل اندر سفیه آنها را ورانداز می کردم ! نمی دونم چی شد که بعد این همه سال ، بعد تموم شدن لیسانس و در آستانه ورود !به فوق لیسانس (و البته شاید هم ورود به دوران گند و تهوع آور سربازی !) بدجور به طالع بینی علاقه مند شدم و تازه وحشتناک تر اینکه بهش معتقد شدم.جوری که وقتی طالع ماه تولدم رو می خونم و یه چیزاییش رو تو خودم نمی بینم، به خودم میگم که نه پسر ! حتما همین جوریه ! تو اشتباه می کنی ! تازه وقتی میبینم میگه اونایی که متولد نیمه دوم این ماه هستن یه سری خصوصیاتشون شدت بیشتری داره بیشتر به کند وکاو درونی می پردازم ...! خلاصه بعد در آوردن  دل و روده ی اینترنت و کتاب های طالع بینی فکر می کنم به خودشناسی کامل رسیدم ! تو یه سایتی تاریخ تولدم رو وارد کردم ، جواب داد از 4 عنصر اصلی،عنصر قالب در من آتش ست .وقتی به سه عنصر دیگه فکر می کنم میبینم آره خب ! اینم کاملا درسته . ما رو چه به آب و هوا وخاک !

2 - دیروز مجموعه شعری از عباس صفاری خوندم به نام "کبریت خیس" که علی الحساب اینو داشته باشین تا بعد :
بیدار که شدی
فنجان قهوه ای را به دستت بدهم
لبانت را با بوسه ای
و آستانه ی چهل سالگی ات را
به ضرب الاجل ترین شعر عاشقانه بیارایم

3 – این روزا خیلی زیاد فرهاد و فریدون فروغی گوش میدم.نمی دونم چرا هر وقت به این آهنگ فرهاد می رسم،مخم هنگ می کنه یا بعبارت دیگه سوزنم روش گیر می کنه هی میزنم عقب دوباره گوش میدم ،هی میزنم عقب دوباره گوش میدم،هی میزنم عقب ...

خسته ام از همه ، خسته از دنیا
آسمان بشنو از ، قلب من این صدا
ای زندگی بیزار از تواَم ، بیزار از این عالم
بیگانه ام با سیمای تو ، دیوانه ی دنیای تو
درهم مشکن زنجیر مرا ، بهتر که شوم رسوا
رفتم که دگر با دست شما ، پنهان شوم از چشم دنیا
4 – " ظاهر آرامی دارد اما اگر مي توانستيد به داخل قلب و مغزش رسوخ كنيد ، با كمال تعجب مي ديديد كه روي توده اي آتش ريخته شده است.به احتمال قوي هيچ يك از متولدين برج دوازده گانه سال به اندازه متولد برج؟؟؟ نمي توانند در ؟؟؟ پابرجا باشند "
اینا قسمتی از طالع منه ! اون علامت سوالا هم رمزه ، و به قول ابطحی فعلی(و نه ابطحی سابق) رمز آشوبه ! با احترام به همه خوانندگان عزیز این بند کاملا شخصیه ،فقط اینجا گذاشتم اش که بعدها وقتی اینجا رو خوندم یاد این لحظه و این روزا بیافتم (یه جور رمز این روزای منه)مثلا چند ماه دیگه وقتی اینو بخونم،بدون دخالت دست و کاملا اتوماتیک و بهداشتی ، پرتاپ میشم به این روزای گهی( یه جور روحیه خودآزاری و عادت مازوخیستی ست)

5- یه خبر جالب که امروز خوندم : "روزنامه کیهان توقیف شد" اولش جدی نگرفتم .گمان کردم مثل خیلی چیزای دیگه که دوست داشتم اتفاق می افتاد،دارم خیال بافی می کنم.ولی نه همچین اتفاقی افتاده، هرچند چشمم  خیلی آب نمی خوره که جنس این توقیف از جنس توقیف ده ها روزنامه و مجله اصلاح طلب باشه. ولی خب حداقل شنیدن خبرش که می تونه یه احساس خوب ولو زودگذر به آدم بده !

6- مارادونا (اسطوره فوتبال جهان) در جایی از فیلم مستند زندگی اش میگه " کوکائین جای اینکه حالم رو خوب کنه، بهم حس خوبی می داد، من رو تو خودم خفه می کرد، همه سوالام رو یادم می رفت" به خودم میگم خیلی از آدما هم اینجوری اند.وقتی کنارشونی فکر می کنی که حالت خوبه ولی اون تنها یه مسکن واسه چند لحظه ست،که بعدش باید درد بیشتری رو نسبت به قبل تحمل کنی.

7 -  "در انتظار آمدن قطارم ، قطاری که مسافری در آن نیست.من هم در ایستگاه نیستم.روی ریلم.قطار هر لحظه نزدیکتر می شود.آن طرف خط غریبه ای مرا می بیند.به او خیره می شوم.امید می بینم و ... روزهایی که گذشت ،در چشمانش گناه دیدم و حسرت . و او چشمانش را بست"

این نوشته ی روی پوستر " گناه من" ساخته مهرشاد کارخانی ست . او نه مشهور است نه باتجربه،این اولین فیلمش است که چند سال پیش ساخته شد و نمی دونم اصلا رو پرده رفت یا نه ؟ فیلم  متوسطی ست ، درجه یک نیست ولی تو سینمایی که با خروس جنگی و کیش و مات ، چشمک ، چهارچنگولی و اخراجی ها و ... هیچ حرفی واسه گفتن نداره، یه غنیمت است، و جدا از آن، اینکه زیباترین فیلم های ایرانی که دیدم یا بهتر بگم باهاشون سالهاست دیالوگ به دیالوگ زندگی می کنم طوری که بیشتر از 20 بار آنها را دیدم ولی هنوز ذره ای از علاقه ام به آنها کم نشده و هر دفعه با همان ولع بار اول به تماشایشان می نشینم، آثار کارگردانانی بوده که آن موقع یا معروف نبودند یا اصلا فیلم اولی بودند . جز این چند فیلم و کارگردانان آنها از این سینما انتظار شاهکار ندارم.همین که فیلمی باشه که حداقل یه حرفی واسه گفتن داشته باشه و البته به دل بشینه، کافیه


8 – شنیده ام که قراره اکتبر 2009 کتابی از ناپلئون چاپ بشه !، خب اینکه تعجب نداره ! ولی نه داره ! واسه من که بدجور داره ! تا حالا نمی دونستم ناپلئون یه وجه رومانتیک و عاشقانه داشته و در سال 1795 زماني كه امپراتور فرانسه سرباز 26 ساله و جوياي نامي بوده است رمانی عاشقانه  نوشته که ماجراي تراژيك عشق اش با زني به نام «برناردين اوژني دزيره كلاري» است. خوندن این خبر همون تعجبی رو واسم داشت که چند ماه پیش اتفاقی در سایتی نقاشی های هیتلر رو دیدم .عاشق آدمای چند وجهی ام.دونستن اینکه نگاه آدم جنگاوری مثل ناپلئون به عشق چی می تونه باشه خیلی لذت بخشه .

9 – حرف ناپلئون شد، یاد این جمله اش افتادم " نایاب ترین چیزها در جهان ،دوست صمیمی است  "  انگار اونم می دونست آدم ها روز به روز از  شور و احساس خالی میشن و تبدیل به مجسمه هایی ساکن و بی تفاوت به اطرافشون میشن، حالا چقدر سخته از بین این جمع بخوای یه دوست به معنای تمام(نه دوستی های کاریکاتورگونه ی این روزها) انتخاب کنی ، که بخوای باهاش حرف بزنی ، بیرون بری ، درد و دل کنی ، دعوا کنی ،آشتی کنی و ...  کنفوسیوس میگه : "سکوت یه دوست واقعی ست که هرگز خیانت نمی کند" راست میگه ،انسانها خود با نگاه ها و عملکردشان تاکید می کنند بهترین دوست انسان،کتاب و سکوت است.

* تیتر مطلب نام کتابی ست از اشعار بوکوفسکی

ندای خاموش

تو وبگردی هایی که داره مثله ولگردی میشه ،به یه شعر دو خطی رسیدم.خیلی کوتاه بود اما مرا به اعماق روحم پرتاپ کرد، روزهای گذشته همچو فیلمی از پس ذهنم گذشت ، لحظه هایی تلخ بر من حمله ور شدند و مشغول تناول روح خسته و درمانده ام شدند. جلوی آینه رفتم...خود را برانداز کردم...به ظاهر صورت جوان بود...در آن آینه فقط سیمایم را نمی دیدم ، در پس آن انعکاس نور موارد دیگری هم بود که انگار فقط من قادر به دیدنش بودم ، آنچه را زور می زدم از چهره ام پنهان کنم،عریان تر از همیشه روبه رو یم مجسم شده بود، دقایقی خیره شدم ، حس می کردم این آینه ست که به من چشم دوخته ،سعی کردم از آن هم پنهان کنم...فکر کنم به حماقت ام می خندید... تاب نیاوردم و خود را از نگاهش پنهان کردم... آمدم به اتاق و دوباره به آن شعر کوتاه فکر کردم :

پیر شده ایم

آینه ها می دانند

یاد من باشد تنها هستم،  ماه بالای سر تنهایی است


گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید
شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت
فکر بازی می کرد
---------------------------------------------------------

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید


در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا بریت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است


کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را


مرا گرم کن
و یک بار در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد


در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد
و در آن وقت،
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیروداری که چرخ زرهپوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید


و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش«استوا» گرم،
ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید

-------------------------------------------------------

دنگ... دنگ...
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت، نمی آید باز.
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز...
---------------------------------

بهترین چیز
رسیدن به نگاهی است
که از حادثه ی عشق، تر است . . .
-----------------------------------------------

هیچ کس با من نیست
مانده ام تا به چه اندیشه کنم
مانده ام در قفس تنهایی
در قفس می خوانم
چه غریبانه شبی است
شب تنهایی من . . .

-------------------------------------

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
--------------------------------

من دراین تاریکی
فکر یک بره روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را بچرد

من در این تاریکی
امتداد تر بازوهایم را
زیر بارانی می بینم
که دعاهای نخستین بشر را تر کرد

من در این تاریکی
درگشودم به چمنهای قدیم
به طلایی هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم
من در این تاریکی
ریشه ها را دیدم
و برای بته نورس مرگ آب را معنی کردم
-----------------------------------------------------

باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود
باغ ما شاید، قوسی از دایره سبز سعادت بود
-------------------------------------------------------

و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد .
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن


* سهراب سپهری

پ . ن : "صدا کن مرا" سهراب  در کنار "کوچه" فریدون مشیری (بی تو مهتاب شبی باز آن کوچه گذشتم...) زیباترین و لطیف ترین شعرهای فارسی ست. همه ی زیبایی ها در این دو شعر هستند. به زودی اشعار برگزیده مشیری رو هم اینجا می نویسم

دو بوسه برای دست های تو، و دو بوسه برای چشمانت...

"دلواپس شادمانی تو هستم"

من همان اندازه
دلواپس شادمانی توام
که تو
دلواپس شادمانی من
اگر تو خاطری آسوده نداشته باشی
من هم آسوده خاطر نخواهم بود.

                                               خلیل جبران-27 مه 1923


تو هر که باشی
مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد.
من هیچ خیالی در سر ندارم
که بخواهم تو کسی باشی
که من می خواهم باشی،
یا رفتارت به دلخواه من باشد
من بر آن نیستم
که بخواهم آینده تو را پیش بینی کنم،
من فقط می خواهم تو را کشف کنم.
تو مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد.



 ماری هاسکل، 23 نوامبر 1912
 
تو مرا یاری داده ای
تو در کارم مرا یاری داده ای
من تو را یاری داده ام
من در کارت تو را یاری داده ام.
و من
به خاطر این «من» و «تو»
از خداوند سپاسگزارم.


                                                   خلیل جبران ، 12 مارس 1922


رابطه و پیوند من با تو زیباترین چیز در زندگی من است.
این پیوند شگفت انگیزترین چیزی است که در هر زندگانی
آن را شناخته ام.این پیوند جاودانه است.

                                                    خلیل جبران ، 11 سپتامبر 1922


به او گفتم که می خواهم دوستی مان پایدار باشد، و می ترسم روابط عاشقانه آبکی، دوستی مان را تباه کند...


  ماری هاسکل، 10 دسامبر 1910
تو بیش از آنچه من قادر به گفتن باشم
به من گوش می دهی.
تو ضمیر آگاه را می شنوی.
تو با من به جاهایی می روی که
کلمات من قادر به بردن تو به آنجاها
نیستند

 
                                                    خلیل جبران ، 5 ژوئن 1924

آرزو می کنم می توانستم
به تو نشان دهم که یاد تو در من
تا چه اندازه شیرین است،
و تا چه اندازه دوست دارم
که تو را دوست بدارم.
به آستان من
خوش آمدی.

 ماری هاسکل ، 2 اکتبر 1912
 

زناشویی
برای هیچ کس،
هیچ حقی
جز آنچه به دیگری می دهد،
پدید نمی آورد
زناشویی
برای هر کس
همانقدر آزادی می آورد
که آن کس به دیگری می دهد.
 

                                                    خلیل جبران ،27 مه 1923
گاهی،
تو حتی لب به سخن نگشوده ای –
و من به پایان آنچه خواهی گفت رسیده ام.

                                                     خلیل جبران ،28 ژوئیه 1917

من به خاطر شادمانی تو
بسیار شادمانم
برای تو
شادمانی شکلی از آزادی است،
و در میان تمام کسانی که من می شناسم
تو آزادترین آنان هستی.
قطعا تو این شادمانی
و این آزادی را
بدست آورده ای.
زندگی نمی تواند
با تو
جز به مهر و شیرینی
جور دیگری رفتار کند
تو با زندگی
جز با مهر و شیرینی
رفتار نکرده ای.

  خلیل جبران، 24 ژانویه 1923
درباره خویشتنِ خویش اندیشیدن، وحشتناک است.
اما این تنها راه صمیمانه کار است:
اندیشیدن درباره خویشتن خویشم بدانگونه که هستم،
اندیشیدن به جنبه های زشتم،
اندیشیدن به جنبه های زیبایم،

و در شگفت شدن از آنها.
چه آغازی می تواند محکم تر و استوارتر از این باشد؟
از چه چیزی می توانم رشد خود را آغاز کنم
جز از خویشتن خویشم؟

 
 ماری هاسکل، 10 سپتامبر 1920

 
 بین ما، ماری
خدای ناشناخته ای ایستاده است
که پاهایش استوار است،
که دستها و چشمانش
همیشه باز است،
و ذهنش تغییر ناپذیر.
روزی خواهد رسید که تو از من
این را دوباره خواهی شنید
از جهانی دیگر –
جهانی نزدیک تر به خورشید تا این سرزمین خاکی.

خلیل جبران ، 9 اکتبر 1912
 
انسان می تواند
بی آنکه انسان بزرگی باشد،
انسانی آزاده باشد.
اما هیچ انسانی نمی تواند،
بی آنکه آزاد باشد،
انسان بزرگی باشد.

 خلیل جبران، 16 مه 1913 

 *تیتر متن نامه خلیل جبران به ماری در 6 مه 1912

* بخش هایی از" دلواپس شادمانی تو هستم، گزینه نامه های عاشقانه جبران خلیل جبران و ماری هاسکل" ، ترجمه مجید روشنگر. انتشارات مروارید 

گمشده ای در خود ...

چقدر

  سرسره بازی می کردیم

       تاب ها را بگو

          چه می دانستم

روزی

   روی همین نیمکت فرسوده

       جایم می گذارد

           حالا

              هی دنبال خودم می گردم

                   می گردم ، هی دنبال خودم می گردم


پ . ن : وقتی فکر می کنی کسی نیست که حرف دلت رو بفهمه ، یکی هست که واسه دیدنت روزشماری می کنه... (شکسپیر)


* شعر از مجموعه " اردیبهشت و این همه برف - کریم رجب زاده "

The Night I Was Going To Die

بی عشق زیستن
فراموشی خوش ترین خواب های آدمی ست

دیگر هیچ کسی
خواب مصاحب خویش را به یاد نمی آورد
رفتن از رختخوابی به رختخوابی دیگر
تنها مفر درماندگان دیار ماست
رفتن از رختخوابی به رختخوابی دیگر
سرد ، بی علاقه ، بی رویا

دیگر چه مانده است
جز پوستی بر استخوانی که آدمی ست
تن ها
تن ها
تنهایی پی تنهایی دیگر
هیچ راهی نمانده است
تنها تقدیری مشترک
تقدیری تاریک،
همین و دیگر هیچ کسی
به هیچ کسی نمی اندیشد

همه جا
همه جای این شهر
پر است از بی پناهی پایان ناپذیر،

پر است
همه جا پر است
انبارها، کوچه ها، خانه ها
بیمارستان ها
راه ها، رویا ها، قبرستان ها.
همه
همه چیز اینجا خالی ست
اینجا
همه چیز خالی ست

-----------------------------------

باید باور کنیم
تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست

چیزهای بدتری هم هست
روزهای خسته ای
که در خلوت خانه پیر می شوی

و سالهایی
که ثانیه به ثانیه از سرت گذشته است
تازه
تازه پی می بریم
که تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
دیر آمدن!
دیر آمدن !

-------------------------

اینجا
من چشم به راه مرگ خویش
به خواب رفته ام
درست همچون گربه ای
که در جا خواب خاموش خود
چشم به راه خوابی گرم.

دلم برای همسرم
تنگ شده است

او خواهد آمد
و خیال  خواهد آمد
من مهمان موقت خوابی خوش ام
که پلک بر پلک زندگی گذاشته ام
بعد نگاهم می کند
پیش می آید
آوازم می دهد
لمس ام می کند :
چه خوابی
چه خواب آرامی !

نه نگران مردن نیستم
فقط دلم برای همسرم
تنگ شده است
ما هر دو
عمری کنار هم
با دستی خالی و دلی شاد زیسته ایم
کاش یکبار دیگر
فقط یکبار دیگر به او می گفتم :
دوست ات می دارم
شب ها کنار او
کامل بودم
زیبا بودم
زندگی بودم.


محبت ، مشاجره ، دری وری
همه زیبا بودند
فقط کنار تو زیبا بودند

تمام فرصت من از این جهان
تنها زمزمه یک جمله مختصر است :
دوست ات دارم

------------------------------------
کتاب های بسیاری خوانده بود
داستان های بی پایان دلهره
ترس ، تنهایی ، عشق
اما خود
هرگز هیچ عشقی را تجربه نکرده بود

--------------------------------------------------

با دقت ببین
با دقت ورق بزن
نام همه ما در دفتر درخشان مالیخولیا
رقم خورده است
نه جای دوری برو
نه پی دلیلی بگرد !
------------------------------------
بعضی وقت ها
تنها راز میان تو و
تمام روزهای بی پایان زندگی
فقط همین کلمات از کف رفته اند

فقط همین.


* گزیده اشعار مجموعه" آن سوی پنجره ، سه پرنده کوچک "– چارلز بوکوفسکی – ترجمه : سید علی صالحی و افشین هاشمی – نشر ابتکارنو

آنگاه ،دیدم به رود رفت، دیگر کنار رود کسی نیست...

نگاه کن آن گربه را

چگونه آرام

از آن سکو برخاست

و باز

بر این سکو آرام

                  خواب رفت

آه که عمر من همه در

                   اضطراب رفت

---------------------------------------

محله ما

محله ای نیست

که کودکان در آن راحت بازی کنند

همیشه توپ

به سینه مردی روی نیمکت

و یا به ساک خرید زنی

و یا (میان فریاد باغبان)

                          به شاخ گلی

چه شد

که نیمکت خالی ماند

زنی خرید نرفت

و شاخ گل هم دیگر گل نداد ؟


* از اشعار کتاب نردبانی اندر بیابان - ضیا موحد

پ . ن : تیتر مطلب هم از اشعار همین مجموعه است

نزدیک‌تر بیا...

برای من کمی از دست هایت را بفرست

حالم بد است
دیوار ها
تعادل شان را
از دست داده اند

همیشه فرصت افتادن هست
همیشه فرصت در خاک غلت زدن
همیشه فرصت در جوی پر لجن دراز شدن
همیشه فرصت مردن
همیشه فرصت کمی از دست های تو اما برای من
                                                    چقدر کم است

*حافظ موسوی-زن،تاریکی،کلمات

کسی نیست، با خیال خود قدم زده ام تا این جا !

رؤیا
مثل آوازی مرده
دیگر به کارِ برهم زدنِ سکوت هم نمی آید
وقتی قرار نیست بیایی !
---------------------------------
به سقف اتاقت
مهتابی نقره ای آویخته ام
تا اگر آمدی
پایت به گلدان نگیرد
از خواب بپرم
ببینم خواب دیده ام !
--------------------------------------
این بار که آمدی
خودت را در چشم هایم بریز
شاید دیگر ندیدمت !
قراری هم اگر بود
          پای گهواره ی شعرهام.
------------------------------------------
امروز
شعری برایت گفتم
می دهم پرنده ها بیاورند
تو هم تکه ای از آسمان
                    برایم بفرست
تا از پنجره ام بیاویزم.
شب ها
اتاقم ماه ندارد !
-----------------------------
تو آمده ای
از راه رسیده ای
رسیده ای آن قدر شیرین
که انگار
از لب خنده ی ماه آویخته ای وُ
شیرآبه های عسل.

دیگر باید بچینمت!
---------------------------------------
تمامِ سرنوشتم
یک درخت و
چند لکه ابر بود
در فنجانی واژگونه
              از قهوه ی چشم هات.
----------------------------------------
هنوز بوی عاشقی می دهم.
بوی کاج ،
عطرِ یاس ؛
ابرها هنوز
از رؤیاهام می گذرند
پرنده ، تو ، بادبادک ،
                    من می شوند
بعد
تکه تکه ، پراکنده ، می روند.

هنوز بوی عاشقی می دهم
اما، دیگر هیچ کجا
کسی منتظرم نیست !


* گزیده اشعار رضا کاظمی

ذهن بیمار یا بیمار ذهنی...

نمی دونم اولین بار از قول کدوم روانشناس بیشعوری! شنیدم که می گفت ، وقتی ذهنتون آشفته ست و مساله یا مسائلی شما رو مشغول کرده ، راه درمانش آوردن آنها روی کاغذه. و من مانده ام این روزها چرا هر قدر زر می زنم ، تاثیری درونم ایجاد نمی شود ! یاد جمله ی زیبای فلوبر می افتم : زندگی ام آنقدر خالی ست که کلمات در آن بزرگترین اتفاق ها هستند ، کودنی و خودپرستی از ابزارهای شادی در دنیای امروز هستن

گویا امروز عید بود، خیلی ها خوشحال بودند، عده ای از ته دل و از روی اعتقاداتی که واقعا دارند و عده ای از روی ریا و ... مدام به خود نهیب می زنم من چرا شاد نیستم ، حداقل الکی وانمود کنم که شادم ، ولی مگه بی دلیل هم میشه شاد بود ؟ یادم اومد چند سالیست حتی هنگام تحویل سال هم احساسی مانند سالهای کودکی ام ندارم، نمیدونم دلیلش چیه ؟ گذشت زمان ؟ تغییرات جامعه و آدم ها ؟، بدبینی من به آینده ؟ یا ...

یکی از شعرهای فروغ که بسیار دوستش دارم و این روزها  بیشتر از قبل به یادش هستم :

می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابه لای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت :
آه ، من بسیار خوشبختم

زندگی ماها درست عین درباره الی ست ، نمی دونم چند نفر اینجا فیلمو دیدن ؟ فیلم دو نیمه ی کاملا متفاوت داره ( عینه همون دو نیمه متفاوت که مربی های فوتبال میگن !)نیمه اول فیلم همه شادند و فکر می کنند این چند روز که برای تفریح و رهایی از روزمرگی ها آمده اند، بهترین روزها هستند اما در نیمه دوم چنان فضای استرس ، پریشانی و ماتم بر شخصیت ها حاکم می شود تا بدانند بالاتر از اراده آنها ،چیزی ست به نام جبر و تقدیر که همه ی ما اسیر آنیم. و رهایی از آن امکان ندارد .

یه جمله از نیچه خوندم که درباره شکسپیر گفته ، خیلی جالبه : انسان چقدر باید رنج کشیده باشد تا بتواند انقدر راحت طنزپردازی و لودگی منه !

ناپلئون به گوته گفته بود : سیاست همان سرنوشت است ، بی تردید این کلام درست است ولی برای زمانی محدود ، در آینده ای نزدیک روزی می رسد که باید گفت : اقتصاد همان سرنوشت است(به نظرم الان همون روزیه که ناپلئون پیش بینی کرده بود)

و جمله ای که گوینده اش را نمی شناسم ولی به نظرم جمله ی بسیار عمیقیه: برای دو چیز نهایتی نیست : زنانگی و قصد سو استفاده از آن

متاسفانه به علت نوشتن کلمات توهین آمیز خطاب به یکی از خوانندگان وبلاگ که برایم بسیار عزیز است ، از این پس نظرات شما با تائید مدیر وبلاگ نمایش داده می شود

واقعا ما جنبه ی آزادی نداریم و لیاقتمان همین چیزی ست که در حال حاضر باهاش مواجه ایم ، خواننده ای با نظر من درباره یک فیلم موافق نبوده ، ابتدا با بی ادبی به نوشته من انتقاد وارد کرده و سپس با وجود جواب محترمانه ای که به او دادم کلماتی که شایسته خودش بود را به بنده و یکی از خواننده ها نسبت داد.

تنها می توانم بگویم ، متاسفم...

روئیدن رویا

صبح زيباي آوريل
در يکي از فرعي ‌هاي تنگِ
منطقه شيکِ ‌هاراجوکوِ توکيو
از کنار دختر صددرصد ايده‌الم رد مي‌شوم.

راستش را بخواهيد، آن‌قدر‌ها خوشگل نيست. هيچ ويژگي خاصي ندارد. لباس‌هايش ابداً استثنائي نيستند. از خواب بيدار شده و مو‌هاي پشت سرش تاخورده است. جوان هم نيست (بايد سي ساله باشد. دختر دختر هم نيست). با اين وجود از پنجاه ياردي مي‌تونم بفهمم: او دختر صددرصد ايده‌ال من است. لحظه‌اي که مي‌بينمش، قلبم از سينه‌ام بيرون مي‌زند و د‌هانم مانند چوب خشک است. تيپ محبوب خود شما مي‌تواند دختري باشد که قوزک پا‌هايش، ظريف است يا چشمانش درشت و يا انگشتانش کشيده است. يا اين‌که بي‌جهت مجذوب دختري مي‌شويد که وقتش را سر غذا تلف مي‌کند. تيپ بعضي دختر‌ها هم با سليقه من جور درمي‌آيد. گاهي توي رستوران به خودم مي‌آيم و مي‌بينم خيره دختري شد‌ه‌ام که پشت ميز بغلي نشسته چون شکل بيني‌اش را دوست دارم.

اما هيچکس نمي‌تواند بگويد دختر صددرصد ايده‌الش کاملاً عين تيپي درمي‌آيد که از قبل در تصوراتش داشته. با اين‌که من به بيني توجه خاصي دارم اما شکل بيني اين دختر يادم نمي‌آيد. حتي نمي‌دانم بيني داشت يا نه. تنها چيزي که با اطمينان يادم مي‌آيد اين است که زيبايي خاصي نداشت. عجيب است. به يکي مي‌گويم:"ديروز توي خيابان از کنار دختر صددرصد ايده‌الم رد شدم."

مي‌پرسد:"جدي؟ خوشگل بود؟"
"نمي‌شه گفت."
"پس تيپ محبوبت بوده."
"نمي‌دونم، اصلاً هيچي درباره اش يادم نيست. نه شکل چشاش نه اندازه سينه‌‌هاش."
"عجيبه."
"درسته. عجيبه."
حوصله‌اش سررفته. مي‌گويد: "خوب بهرحال، چيکار کردي؟ رفتي با‌هاش حرف زدي؟ دنبالش راه افتادي؟"
"نه. فقط تو خيابون از کنارش رد شدم."

اون داره از شرق به طرف غرب مي‌ره و من از غرب به طرف شرق. صبح واقعاً زيباي آوريل است.

کاش مي‌توانستم با‌هاش حرف بزنم. نيم ساعت کفايت مي‌کرد. فقط مي‌خواستم از خودش بگويد. من هم از خودم مي‌گفتم. خيلي دوست داشتم پيچيدگي‌‌هاي تقديرمان را برايش توضيح بدهم که صبح‌گاه زيباي آوريل 1981 به گذشتن ما از کنار هم در يکي ازخيابان‌‌هاي فرعي ‌هاراجوکو منجر شده است. درست مانند ساعتي قديمي‌که به هنگام برقراري صلح جهاني ساخته شد1، برخورد ما بايد مملو از مکتومات مهيج باشد.

مي‌توانستيم بعد از پياده روي، جائي نا‌هار بخوريم. شايد به تماشاي يکي از فيلم‌هاي وودي آلن مي‌رفتيم، در بار هتلي کوکتيل مي‌نوشيديم.

حالا فاصله مان از پانزده يارد کمتر شده است.
چه‌طوري بهش نزديک شوم؟ چه بگويم؟
"صبح بخير دخترخانوم، فکر مي‌کنين بتونين نيم ساعت از وقتتون رو صرف يه مکالمه کوتاه بکنين؟"
مسخره است. شبيه دلال‌‌هاي بيمه مي‌شوم.
"ببخشيد، مي‌دونين اين دوروبرا خشکشويي شبانه روزي پيدا مي‌شه يا نه؟"
نه اين هم مسخره است. هيچ رخت چرکي هم همراهم نيست. به خرجش نمي‌رود.
شايد اگر حقيقت محض را بگويم کارسازتر باشد. "صبح بخير، شما دختر صددرصدايده‌ال من هستيد." نه باورش نمي‌شود. اگر هم باور کند، شايد دلش نخواهد با من حرف بزند. شايد بگويد: متأسفم، من دختر صددرصد ايده‌ال شما هستم اما شما پسرصددرصد ايده‌ال من نيستيد. شايد همين‌طور شود. و اگر توي همچين موقعيتي قرار بگيرم، خرد مي‌شوم و هرگز از اين ضربه بهبود نمي‌يابم. من سي ودو سال دارم و پيري که مي‌گويند يعني همين.

جلوي يک گل‌فروشي از کنار هم رد مي‌شويم. توده کوچکي از هواي گرم به پوستم مي‌خورد. آسفالت خيابان مرطوب است و عطر گل‌هاي رز به مشامم مي‌رسد. نمي‌توانم خودم را راضي به صحبت با او کنم. پليور سفيدي به تن دارد و در دست راستش، پاکت نامه سفيدي را حلقه کرده که فقط يک تمبر کم دارد. از چشمان خوابالودش معلوم است براي کسي نامه نوشته. لابد شب قبل را تماماً صرف نوشتن اين نامه کرده. شايد تمام راز‌هايش توي اين پاکت باشد. چند قدم ديگر جلو مي‌روم و وقتي برمي‌گردم: بين جمعيت گم شده است.

البته حالا خوب مي‌دانم چه بايد مي‌گفتم. مي‌توانستم سخنراني دورودرازي بکنم. شايد آن‌قدر دورودراز که نتوانم سرو تهش را هم بياورم. هيچکدام از ايده‌‌هايي که به ذهن من خطور مي‌کنند در عمل چندان درست از آب درنمي‌آيند.

اوه، خيلي خوب، مي‌توانستم اين طوري شروع کنم:"روزي....روزگاري" و اين طوري تمامش کنم:"داستان غم انگيزي بود، نه؟"

روزي روزگاري، دختر و پسري زندگي مي‌کردند. پسر هجده سالش داشت و دختر شانزده سال. نه پسر آن‌قدر‌ها خوش تيپ بود و نه دختر چندان خوشگل. پسر تن‌هاي معمولي و دختر تن‌هاي معموليي بودند، مثل بقيه مردم. اما قلباً باور داشتند که جايي روي کره زمين، دختر صددرصد ايده‌ال و پسر صددرصد ايده‌الشان وجود دارد. بله آن‌‌ها به معجزه اعتقاد داشتند. معجزه اي که واقعاً اتفاق افتاد.

روزي در گوشه اي از يک خيابان به هم برخوردند.

پسر گفت: "شگفت انگيزه! همه عمر دنبال تو گشته ام. شايد باورت نشه اما تو دخترصددرصد ايده‌ال من هستي." و دختر هم گفت:"و تو هم پسرصددرصد ايده‌ال من. عيناً همون طوري هستي که تصور مي‌کردم. انگار دارم خواب مي‌بينم."

روي نيمکتي در پارک نشستند، دستان هم را گرفتند و ساعت‌هاي متمادي داستان زندگي خود را براي همديگر تعريف کردند. ديگر تن‌ها نبودند. نيمه صددرصد ايده‌ال خود را يافته بودند و نيمه صددرصد ايده‌الشان نيز آن‌‌ها را يافته بود. چقدر عالي است که نيمه صددرصد ايده‌ال خود را بيابي و نيمه صددرصد ايده‌الت نيز تو را بيابد. اين يک معجزه بود. معجزه هستي.

اما همين‌طور که نشسته بودند و صحبت مي‌کردند، تاروپود بسيار ريز شک در قلب‌هايشان ريشه مي‌دواند: طبيعيه که رويا‌هاي آدم به همين سادگي به حقيقت بپيوندند؟ به اين ترتيب وقتي سکوتي زودگذر بينشان حکمفرما شد، پسر به دختر گفت:"بيا خودمونو محک بزنيم.. فقط يه بار. اگر ما دوتا واقعاً عاشقاي صددرصدايده‌ال هم باشيم، يه روزي يه جايي بي بروبرگرد همديگه رو مي‌بينيم. و وقتي اين اتفاق افتاد و مطمئن شديم عاشقاي صددرصد ايده‌ال هم هستيم، همونجا و همون لحظه با هم ازدواج مي‌کنيم".

دختره گفت:"درسته، دقيقاً بايد همين کارو بکنيم."

اين طوري بود که از هم جدا شدند. دختر به سمت شرق رفت و پسر به سمت غرب.

اما آزمايشي که رويش توافق کردند، هيچ لزومي‌نداشت. نبايد زيربارش مي‌رفتند بخاطر اين‌که واقعاً عاشقان صددرصد ايده‌ال هم بودند و ملاقاتشان يک معجزه بود. اما آن‌قدر جوان بودند که نتوانستند اين را بفهمند. امواج سرد و لاقيد تقدير، جبارانه آن‌‌ها را به پيش بردند.

زمستان روزي، دختر و پسر هر دو گرفتار آنفلوآنزاي وحشتناک فصلي شدند و بعد از هفته ‌ها سرگرداني بين مرگ و زندگي، خاطرات تمامي‌سال‌هاي گذشته از ذهنشان پاک شد. وقتي بيدار شدند، سرشان مثل قللک دي.اچ لورنس کودک، خالي خالي بود.

با اين وجود آن دو آدم‌هاي باهوش و مصممي‌بودند و با تلاش‌هاي بي‌امان توانستند بارديگر علم و شعوري را بدست آورند که آنان را به حالت شهروندي کامل برگرداند. شکر خدا، چنان شهروندان برجسته‌اي شدند که مي‌توانستند مسيرشان را از يک خط مترو به خط ديگر عوض کنند و در اداره پست نامه‌اي سفارشي بفرستند. در واقع، حتي عشق را دوباره تجربه کردند. عشقي با ميزان هفتادوپنج يا حتي هشتادوپنج درصد را.

زمان با سرعتي سرسام آور گذشت و خيلي زود پسر سي و دو ساله شد و دختر سي ساله.

يک روز صبح زيباي آوريل، در جستجوي فنجاني قهوه براي آغاز روز، پسر از غرب به سمت شرق مي‌رفت، و در همين اثنا، دختر براي ارسال نامه اي سفارشي از سمت شرق عازم غرب بود. هردو در خيابان فرعي و تنگ محله ‌هاراجوکوي توکيو بودند. وسط‌هاي خيابان از کنار هم گذشتند. لحظه‌اي کوتاه، سوسوي خفيفي از خاطرات فراموش شده بر قلبشان تابيدن گرفت. تلاطمي‌در سينه ‌هاي هر دو افتاد. و فهميدند که:

اون دخترصددرصد ايده‌ال منه.
اون پسر صددرصد ايده‌ال منه.

اما تابش خاطراتشان بي‌رمق بود و افکارشان وضوح چهارده سال قبل را نداشت. بي‌هيچ کلمه اي از کنار هم رد شدند و براي هميشه بين جمعيت گم و گور شدند.

داستان غم انگيزي بود، نه؟

همينه، بايد همينارو بهش مي‌گفتم.


*تماشای دختر ایده آل در صبح گاه بهاری-هاروکی موراکامی - ترجمه تهمینه زاردشت


Requiem for a Dream

دلم می خواست می توانستم زمان را متوقف کنم ، هیچ مخالفتی نداشتم که هر روز به اندازه یک عمر طول بکشد. غروب و شب هم بی تردید وجود نداشت زیرا روز باید به شب منتهی می شد و به پایان می رسید و ضرباهنگ چرخشی خودش را داشت اما ای کاش روز بعد درست از همان جایی آغاز می شد که روزهای قبل شروع شده بودند .  هربار چیزی شبیه یک کاپشن پرتقالی می دیدم ، قلبم در سینه به شدت می تپید ، اما گویی آنکه در جستجویش بودم ، آب شده و به اعماق زمین رفته بود. هر چه انتظارم بیشتر طول می کشید یاس و ناامیدی ام نیز افزونی می یافت.

خنده گرمی کرد ، خنده او می توانست تمام دنیا را گرم کند و اگر تمام مردم دنیا می توانستند او را ببینند ، در آن ، همه جنگ ها، خصومت ها، دشمنی های روی کره زمین از بین می رفت یا دست کم یک آتش بس بسیار طولانی اعلام می شد. آدم ها دو دسته اند که دختر پرتقالی به یک دسته و همه ما به دسته دیگر تعلق داریم، شاید ناگریز بود ما را از هراس روزمرگی نجات دهد. پسر جوان سر میز او نشست و آن دو ، یک دقیقه ای تمام فقط چشم های هم را تماشا کردند، شاید اینها کلیشه ای به نظر برسد اما در آن شصت ثانیه آن دو فقط به اعماق چشم های هم نگاه کردند ، نگاهی چنان عمیق که به اعماق روحشان رسید. آن مرد خوشبخت چه کسی بود ؟ البته من به سن و سالش توجهی نکردم و برای همین احتمال می دادم آن مرد پدرش باشد ، اما شاید هم ... خوب دیگه ، از کجا باید می دونستم ؟

در تمام عمرم هیچ گاه بیش از آن زمان وقت نداشتم. من در سرچشمه زمان بودم و به مقصد و مقصود همه زمان ها رسیده بودم. گرچه شاید دوره معجزات سپری شده باشد ، اما در یک روز سحرآمیز و جادویی همه چیز ممکن می شود. پرسید تا کی می توانی صبر کنی ؟ گفتم تا زمانی که قلبم از غم و اندوه خونین شود می توانم صبر کنم.

بیش از ده سال گذشته بود ، یاس و ناامیدی تا اعماق وجودم ریشه کرده بود که یک روز یک کارت پستال زیبا برایم آمد ، رویش نوشته بود : " من به تو فکر می کنم ، هنوز می توانی کمی صبر کنی ؟  گفت : آدم باید گاهی در زندگی دلتنگی را هم تحمل کند ، برایت نوشتم و سعی کردم نیرویی را به تو بدهم که برای تحمل دلتنگی لازم داشتی

شب ها همه فکرها به سرم حمله ور می شدند و وحشیانه در مغزم می چرخیدند ، درست پیش از خواب، به طور عمیق به همه معماهای غم انگیز این افسانه عظیم و بدجنس فکر می کردم. برای ما انسان ها گاهی از دست دادن چیزی که دوست اش داریم بسیار سخت تر از نداشتن آن از ابتدای امر است.

فکر می کنیم شوخی و فریبی در کار است ، زیرا اول کسی می آید و می گوید : بفرما ، تمام دنیا مال توست و می توانی در آن جست و خیز کنی، این هم وسیله سرگرمی ! و بعد ناگهان دوباره همه دنیا را از من می گیرند. اگر حق انتخاب داشتی چه تصمیمی می گرفتی ؟ آیا زندگی کوتاه در کره زمین را انتخاب می کردی تا بعد از مدت کوتاهی همه چیز را بگذاری و بروی و تا ابد اجازه بازگشتن به آن را نداشته باشی ؟ یا با تشکر این پیشنهاد را رد می کردی ؟ تو فقط همین دو گزینه را داری ، زیرا قواعد این طورند ، وقتی برای زندگی تصمیم بگیری ، برای مرگ هم تصمیم گرفته ای . جواب من منفی ست ولی اگر تو بگویی با همه اینها زندگی در این راحتی کوتاه را انتخاب می کنی دیگر آرزو نمی کردم که هرگز به دنیا نیامده بودم .


*بخش هایی از داستان دختر پرتقالی – یوستین گوردر