جنون

قاب خالی نگاه مرا

عکس های تو ، پر کرده است

اما نمی آیی

نمی آیی و

همیشه نیز به نیامدن می اندیشی

و من

در ابتدای خط سرخ غروب

جنون را تجربه می کنم

با همه مجنون های زمین

که لیلا را صدا می زنند

* سیروس ذکایی

عشق گاهی زندگی ساز ست و گاهی زندگی سوز

بنجامین : همه چی زودگذره

دیزی : اما عشق من به تو ، نه

بنجامین : بعضی چیزا،هرگز تغییر نمی کنند

از دیالوگ های "بنجامین باتن - دیوید فینچر"

خیال گستره ی چیزهایی ست که توضیح ناپذیرند

در دفتر خاطراتم

روی آخرین برگ زرد

نوشت

تمام خواب های تو تعبیر شد

دفترم بدل شد

به باغی سبز و پر از شکوفه

کمی بعد

نغمه ی پرندگان گوشم را پر کرد

*سیروس ذکایی

یک عاشقانه ی آرام

مي گويي از واقعيت زندگي دور افتاده ايم، واقعيتي جز آنچه كه ما اراده كرده ايم به واقعيت برسانيم وجود ندارد،زندگي را با كوه ، با آسمان، با هدف ، با ايمان و با عشق ، پر بايد كرد،يا بايد خالي و پوك و ناقابل نگهش داشت و نام زندگي را از روي آن برداشت،كارهايي هست كه انسان ، در ابتدا گمان مي كند كه آنها را دوست ندارد اما بعد ، در جريان عمل ، دلبسته ي آنها مي شود، شيريني زندگي از آنجا سرچشمه ميگيرد كه تو بر مشكلات ،غلبه كني. بدون اين غلبه ، زندگي مان خالي خالي ست،به چيزي ايمان بياور، و مومن بمان، ديگر نيانديش تا شك كني. فقط بنده آن ايمان باش ، بنده ي آنچه كه با قلبت قبول كرده اي ،همين،قيمت عشق هميشه بيش از تحمل آدميزاد بوده است . بايد (اما سخت است) كه زندگي را به يك عاشقانه ي آرام تبديل كنيم

بخش هایی از "یک عاشقانه ی آرام-نادر ابراهیمی"

دلم از آنچه نمی دانم چیست،انباشته شده ست


دختر : این سربالایی پدر آدم رو درمی آره...

استاد : دیشب از این مسیر نیومده بودی ؟

دختر : نه دیشب مسیرم سرراست بود

استاد : می خوای برگردیم از خیابون بغلی بریم ؟

دختر : حالا دیگه ؟ باز خوبه آدم مطمئنه یکی منتظرش هست، وگرنه به چه عشقی این سربالایی رو می ره بالا

استاد : وقتی هم مطمئنی کسی منتظرت نیست،راحت می ری بالا

دختر : پس به نظرت من چرا سخت می رم بالا ؟

استاد : برای اینکه مطمئن نیستی، مرددی


از دیالوگ های فیلم "شب های روشن - فرزاد موتمن"

رو به کدامین سو و از که تمنا کنم لحظه های نگاهت را؟

دستش را گرفتم،خواست بكشد،گفتم : "نه يك لحظه..." دستش را باز كردم، خودكارم را از جيبم در آوردم. شماره تلفن تازه ام را كف دستش نوشتم. وقتي مي نوشتم دست چپم كه زير دستش بود مي لرزيد و باران انگار روي شماره ها مي دويد.
        - ننويس......خواهش مي كنم ! و خنديد
        - گفتم : چرا؟
        - دوباره خنديد : آخه اگه بنويسي بهت زنگ مي زنم
        - خب؟
        - آخه من نبايد بهت زنگ بزنم
        - گفتم : نزن
        - گفت : پس اقلا شماره رو اشتباهي بنويس
"خداحافظ" و رفتم ، با صدايش برگشتم، ايستاده بود زير باران : پاكش مي كنم، زنگ نمي زنم
حالا هر وقت بخواهد زنگ مي زند و من نمي توانم ، تلفن اش را بر ندارم

*قسمتي از مجموعه داستان "چيزي در همين حدود- نشر چشمه"

هرگز نشناختم تو را

       مگر آن زمانی که رفتی

            تن ات وسوسه انگیز بود

                      مرا ببخش که عاشق روی و گفت و گوی تو نشدم

لئونارد کوهن

فاصله

فاصله را تو یادم دادی

وقتی با لبخند

دور شدی از من!

عکاس بهتر از ما فاصله را می فهمید

تو در عکس نیستی

فاصله یعنی تو

فریدون مشیری

Before Sunrise

- من حس می کنم که این یه دنیای رویائیه که توش هستیم

-آره خیلی مرموزه

-انگار زمان مال شخص خودمونه،باید شبیه این باشه که من تو رویای تو هستم و تو توی رویا مال من هستی

-وچیزی که خیلی جالبه اینه که تمام امروز غروب،همه ی زمانی که با هم بودیم رسما نباید اتفاق می افتاد

-آره ،می دونم،شاید به همین خاطره که انقدر حس یه دنیای دیگه رو داره


* از دیالوگ های Before Sunrise

چرا تا شکفتم

  چرا تا تو را داغ بودم،نگفتم

      چرا بی هوا سرد شد باد

         چرا از دهن

               حرفهای من

                           افتاد


قیصر امین پور