روزی برایت خواهم گفت... من روز را در دستانم گم کرده ام

دلم یه چیز بی انتها می خواد... بی پایان... مهم نیست چی باشه ، مهم اینه که تموم نشه... حالا چه غم باشه چه شادی... چه دوست داشتن یکی باشه چه دوست نداشتن همه... خنده باشه یا گریه... امید باشه یا نا امیدی... عشق باشه یا نفرت... دیدن باشه یا ندیدن... خواب باشه یا بیداری ...  واسه ام فرقی نداره ... ولی نه فرق داره ! بین همه اینا دلم یه خواب طولانی یا شایدم ابدی می خواد، "لالایی" ویگن رو از تو آرشیو قدیمی ام بیرون آوردم و مدام گوشش میدم تا شاید بالاخره تو یکی از این تکرارا به خواب برم :


ببار ای نم نم باران
ببار ای نم نم باران
زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه دلم تنگه
.
.

.
لالایی کن مرغک من
دنیا فسانه است
لالایی کن مرغک من
دنیا فسان است
هر لاله شب گیر این گیتار محزون
اشک هزاران مرغک بی آشیانست
هر لاله شب گیر این گیتار محزون
اشک هزاران مرغک بی آشیانست



 تنها زیبایی این روزها برای من این بود که طبیعت زودتر از رسیدن پائیز به استقبالش رفت :

پاییز رو بگو!
شِرشِر بارونش رو؛
صدای کشیده شدن لاستیک ماشین‌ها روی آسفالت خیس؛
روزهای ابری ِ تاریک؛
لوازم تحریر نو؛
دفترهای خط‌کشی نشده؛
بوی پاک‌کن؛
صدای مداد روی کاغذ؛
اون مداد قرمز خوشرنگ‌ها؛
مشق نوشتن‌ها؛
ریاضی حل کردن‌ها؛
جدول‌ضرب حفظ کردن‌ها؛
خودم به خودم دیکته گفتن‌ها؛
کارت‌های آفرین و صدآفرین؛
ژاکت سبزه که مامان بافته بود؛
آش‌های مامان روی بخاری وقتی بعدازظهری بودیم؛
به زور از خواب بیدار شدن‌ها وقتی صبحی بودیم؛
سرما رو بگو!
دماغ‌های سرخ شده؛
نفس‌های گرم و هاکردن‌ها؛
شال‌گردن‌ها و صورت تو که ازش فقط چشم و ابرو باقی میذاره؛
دستکش‌ها که همیشه دوست داری در بیاریم، مثل عینک‌های سیاه؛



دست‌های سرد منو بگو که میره توی جیب تو؛
دست تو رو بگو که میاد توی همون جیب؛
منو بگو که غافلگیر نگات میکنم؛
تو رو بگو که نگاهت رو بی‌خیال نگاه من _ انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده_ سُر میدی روبرو و دستم رو فشار میدی؛
بی‌تفاوتی آدم‌ها رو بگو؛
دل‌آشوبه‌ی عاشق‌ها رو بگو...

نمی دونم چرا هنوز این ته مونده ی  "امید" در من نمرده ؟  یه بار دوستی بهم گفت : "تو بزرگترین دشمن خودتی" راست می گفت... صدای شکستن ام را می شنوم ... آرام و بی صدا...از درون و پنهانی ... از خودم خسته ام ... از اینکه طول می کشه تا به کسی علاقه مند بشم خسته ام... از اینکه  نمی تونم به راحتی از کسی که دوسش دارم دل بکنم خسته ام... از اینکه نمی تونم به خیلی ها بگم عاشقتم خسته ام... از اینکه نمی تونم حرفی رو تو دلم نگه دارم خسته ام... از تفکرات پراکنده و فکر های کشنده ام خسته ام... از اینکه بلد نیستم مثل دور و وریام زندگی کنم خسته ام... از اینکه چیزایی که اونا رو شاد می کنه منو شاد نمی کنه خسته ام...فکر می کنم از از زندگی ام و سالهای سپری شده حسابی طلبکارم

امشب از اون شب هایی ست که می خوام تا صبح بنویسم... می خوام این یادداشت هیچ وقت تموم نشه ... می خوام یه دعوای مفصل با خدا کنم ... یاد این دیالوگ می افتم : "آخ خدا جون بمیرم واست که چقدر دشمن داری ... دوستات هم که ما بودیم تو در حقشون ظلم کردی"

پ . ن : - خدایا آرزوهامو ازم بگیر

           - صبر کن ... نوبت اونم میرسه


عشق تو را من اختراع کردم، تا در زیر باران بدون چتر نباشم

دیروز روز خسته کننده  اما شب دلنشینی بود ، به مناسبت روز ملی سینما یه سری از سینماها فیلمای برگزیده 12 سال گذشته رو پخش می کردند ، برنامه ر و نگاه کردم و با حرص و ولع زیاد بهش گفتم (ضمیر غائب سوم شخص به خودم بر می گرده ! ) من حتما باید این فیلمو امشب ببینم ، بهم گفت : "کشتی ما رو با این فیلم !" گفتم نیا خودم تنها می رم، بهم جواب داد منم باهات باشم تنها هستی ولی اگه نیام دیگه همینم نیستی ! میشی یه هاله (با اون هاله فرق داره !) پس بهتره منو راضی کنی با اینکه خیلی خسته ام ولی بخاطر تو راضی ام باهات بیام

به همراه جسم خسته ام راهی سینما شدم... تو راه واسش توضیح دادم که چرا انقدر این فیلمو دوست دارم ... " حالا خوبه ما همش با هم ایم ، تو که باید بهتر از همه منو بشناسی... من وقتی فیلمی رو می بینم حداکثر از یه شخصی ات خوشم میاد ، دیگه حداکثر یه وقتایی شیفته ی اون شخصیت میشم ، ولی در مورد این فیلم من شیفته ی دونفر شدم ، جوری که اونا رو از خیلی آدمای اطرافم بیشتر دوست دارم، انسان هایی که شاید مهمترین ویزگی شون اینه که شکل بقیه نیستند. آخ که چقدر خسته شدم از این آدمایی که انگار همشون یه جورن ! انگار همه تو یه دایره کوچیک جمع شدن و مدام تو همون محدوده حرکت می کنن ، بد بختی اینکه این شباهت و تکراری بودن آدما شامل روحشون میشه و واسه من مواجه با یه سری روح و جسم  شبیه هم چقدر ملال آوره ، تازه وقتی می بینم فیلم تنها همین دو شخصیت رو داره بیشتر لذت می برم ،خدا رو شکر می کنم که تعداد شخصیت ها همین دو تان ! اگه بیشتر بودن و من از اونا هم خوشم میومد شاید یه مشکلی اساسی پیدا می کردم ! "

سطر های بالا منو یاد فیلمای بیلی وایلدر میندازه (چه مقایسه ی احمقانه ای !) بیلی وایلدر که لقبش استاد کمدی سیاهه ،  تلخ ترین موضوعات رو با زبان طنز به تصویر می کشه تا شاید هضم اون واسه بیننده راحت تر باشه ، حالا حکایت سطرهای بالاست ، اینکه زور بزنی جوری بنویسی که حس تلخ و غمگین درونت آشکار نشه...



سینما پر بود ، جای نشستن رو صندلی ها نبود، مسئول سالن بخاطر به خطر نیفتادن یه سری مسائل ! تاکید داشت حتما همه بشینن و کسی نباید می ایستاد ، روی زمین نشستم و فیلم شروع شد :

دل من همی داد گفتی گوایی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمان گوایی
من این روز را داشتم چشم زین غم
نبودست با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن
نه چندان که یک سو نهی آشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن
نه چندان که یک سو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبودست جز بیگناهی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زود سیری چرایی
که دانست کز تو مرا دید باید
به چندان وفا این همه بی وفایی
سپردم به تو دل ، ندانسته بودم
بدین گونه مایل به جور و جفایی
دریغا ، دریغا که آگه نبودم
که تو بی وفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم ولیکن
نگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش به آیم
مرا باش تا بیش از این آزمایی
مرا خوار داری و بی قدر خواهی
نگر تا بدین خو که هستی نپایی

شعر که تموم شد ،  سفر من به شش هفت سال پیش شروع شد، سالهای آخر دبیرستان بودم ... نمی دونم کدوم کلاس رو پیچوندم و رفتم سینما عصر جدید ... بار اول بیشتر از همه اسیر دیالوگ های فیلم شدم ، با چه سختی تونستم دیالوگ هایی رو که دوست دارم رو بنویسم ، سخت بود ، فیلم پر از شعر و دیالوگ بود و من برای رسیدن به این خواسته 3 بار فیلم رو تو سینما اونم ظرف دو روز دیدم... وقتی هر چی می خواستم رو از دل فیلم بیرون کشیدم... عاشق شخصیت ها شدم ، یک استاد دانشگاه و یک دختر که مصداق کامل همون جمله ی پست قبلی ان (عمق یکرنگی تو ...) تو زندگی شون کسی نیست یا بهتر بگم کسی جزء زندگی شون نیست و هر دوبه معنای خالص کلام معنی عشق و دوست داشتن رو نشون میدن... نمایش دو گونه ازعشق که یکی رسیدن به معشوق و دیگری گذشتن از معشوق ست ، اما هر دو از یک ریشه نشات می گیرن و اون انجام دادن کاری ست که طرف مقابلت را خوشحال می کند... دیشب مدام مزه نوشتن اون دیالوگا تو تاریکی سینما تو ذهنم بود ، وقتی برگشتم هر چی گشتم اون برگه ها رو پیدا نکردم ، با اینکه اونا رو جای دیگه ای نوشته بودم ولی دوست داشتم ، کاغذای اصلی رو پیدا کنم ، منظره ی جالبی داشتند  دیدن سطرهای کج و معوج که تو تاریکی سینما یا سربالایی رفته بودن یا سر پائینی و یا اینکه سینوسی شده بودند می تونست لذت بخش باشه اما حیف که پیداشون نکردم...

اینم جمله هایی که هنوزم منو همراه با اون دو تا آدم  به قشنگ ترین جاها می برن :


 من از مردم همین شهرم . همه آدمای این شهر را هم دوست دارم ، چون تقریبا هیچ کدومشون رو نمی شناسم ، من با اینا غریبه ام. با مجسمه آدم ها ... با آدم های مجسمه...

-------------------------------------------------------------------------------

آنها کجایند که می آمدند و می رفتند
افسانه خیابان می شدند
خانه ها را بر می افروختند
خاک را متبرک می کردند ؟
راه درازی انگار طی شده ست
این قصه ، کودکان بسیاری را شاید به خواب برده باشد
من بوی خاک را
می شنوم که در پی گرمای ماست
قصه همیشه از دل شب
آغاز می شده ست

----------------------------------------------------------------------------

این جا نمیشه به کسی نزدیک شد. آدم ها از دور دوست داشتنی ترند

-----------------------------------------------------------------------

- اگه دو نفر به قیمت دوستی مجبور بشن تا آخر عمر به هم دروغ بگن ، بهتره تنهایی بشینن و به چیزایی فکر کنن که دوست دارن...

--------------------------------------------------------------------------------

- روز قدم زدن بی فایده ست ، آدم همه چیز رو می بینه و همه اونو می بینن... توی تاریکی ، آدم می تونه خیال کنه که چیزی ، جایی ، کسی منتظرش هست ، اما توی روشنایی اصلا خبری نیست... معلوم است که خبری نیست

--------------------------------------------------------------------------

- از جان عزیزترم در شهری ام که با تو برایم غریب نیست ، اما دیشب را بی تو در غربت گذرانده ام. سهم من از عشق ، گوشه سرد و تاریکی از این دنیاست که با یاد تو گرم و روشن مانده است. کاری کن که باور کنم انتظار ، خود عشق است

----------------------------------------------------------------------------------------

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه نا خوشم بی تو
شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
پیام دادی و گفتم بیا خوشم می دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

----------------------------------------------------------------
 دختر : آدم وقتی منتظره زمان چه قدر بد می گذره
  استاد : منتظر هم نباشه خیلی خوش نمی گذره...

---------------------------------------------------------------------------

به من گفت بیا
به من گفت بمان
به من گفت بخند
به من گفت بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مردم

-----------------------------------------------------------------

فکر نمی کنی همه این حرفا تو ادبیات این قدر قشنگه ؟ زندگی با ادبیات فرق داره...
همه این حرفا واسه اینه که زندگی یه خرده شبیه ادبیات بشه...

----------------------------------------------------------------------------

 من می فهمم که تو آدم بهتری هستی ، اما دلم پیش اونه... واسه همینه که اون آدم اگه برنگرده ، چیزی از عشقش پیش من نمی مونه. ولی من و تو اگه الان از هم جدا شیم ، محبت و احترام مون سر جاشه... می بینی منم مثل تو خیالاتی ام ...

-----------------------------------------------------------

 خوشحالم ، همون قدر که یه آدم الکی خوش . آدمی که خبر خوشی داره ، اما کسی رو نداره که بهش خبر بده

-------------------------------------------------------------------------

 با تو این این همان شهری نیست که من می شناسم . جاهایی می رم که هیچ وقت نرفتم. از رازهایی حرف می زنم که هیچ وقت با کسی نگفته ام. با تو ، جاهایی را می شناسم که پیش تر نمی شناختم و جاهایی را که می شناختم ، بهتر.

---------------------------------------------------------------------------

وقتی حواس ات نیست
زیباترینی
وقتی حواس ات هست
فقط زیبایی
حالا حواس ات هست ؟

----------------------------------------------------------

با صد هزار مردم تنهایی... بی صد هزار مردم تنهایی

-----------------------------------------------------


اما نمی دانی چه شب هایی سحر کردم
بی آنکه یک دم مهربان باشند با هم ، پلک های من
در خلوت خواب گوارایی
و آنگاه گه شب ها که خوابم برد
هرگز نشد کاید به سویم ، هاله ای ، یا نیم تاجی گل
از روشنا گلگشت رویایی
در خواب های من...

------------------------------------------------------------

 همیشه فکر می کردم جور دیگه ای اتفاق بیفته...اما مطمئن بودم که فقط یه دفه پیش میاد ، اگه عشق تو وجود این دختر اون قدر هست که بابتش از همه چی ش بگذره ، شاید ته مونده اش به این زودی ها اجازه نده که عشق کس دیگه ای رو قبول کنه ، اگه دوست داشتن یه آدم غایب بتونه همچین اثری داشته باشه ، دوست داشتن کسی که همراه آدمه باید خیلی عمیق تر باشه ...

--------------------------------------------------------------

تنها نشسته ام
 و حواسم نیست
که دنیا با من است


پ . ن 1 : دو سکانس فیلم هست که هر بار می بینم احساس می کنم یه چیزاییتو من فرو می ریزند (هیچ وقت هم نفهمیدم اونا چی ان که بعد از این همه دیدن هنوز تموم نشدند !) سکانسی که استاد انتظار دختر را می کشد (که مهدی احمدی به زیبایی از پس اش بر اومده) و وقتی دختر می رسه بهش میگه واقعا انتظار انقدر سخته ؟ تو چه طور یه سال انتظار کشیدی ؟ و سکانس دوم جایی ست که مرد بخاطر دختر کتابخانه ی نایابش را می فروشد

پ . ن 2 : من برای "تنها نبودن" ، آدم های زیادی دور و برم دارم ،آن چیزی که ندارم ، کسی برای "باهم بودن" است (نمی دونم کجا خوندمش وقتی به موضوع فیلم کاملا مربوطه)

به ره رفته همچو رهگذری     گاه دارم نگاه پشت سری


هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
عقاب تیز پر دشتهای استغنا
اسیر پنجهء تقدیر می شود گاهی
صدای زمزمهء عاشقانه آزادی
فغان و نالهء شبگیر می شود گاهی
نگاهِ مردم بیگانه در دل غربت
به چَشمِ خستهء من تیر می شود گاهی
مبر ز موی سپیدمگمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد
کلام حق دمِ شمشیر می شود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی
به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک
محبّت است که زنجیر می شود گاهی


والتر بنیامین میگه : عمق یکرنگی تو با دیگران نسبت عکس دارد با تعداد آنها

این جمله از اون جمله هاییه که من بهش ایمان دارم ، حداقل در مورد خودم که اینجوریه... خیلی آدما تو زندگی ام بودن... با خیلی ها  خندیدم و گریستم  ولی این خیلی فاصله داره با رابطه ای که کسی رو جوری وارد زندگیت کنی که جزئی از وجودت بشه ... ما 3 دوست بودیم ، از راهنمایی تا آخر دانشگاه همه این سالها را با هم بودیم... گاهی فکر می کردیم اصلا همه مون یکی هستیم... چه روزها و لحظه هایی که با هم سپری کردیم رشته دوستی مون انقدر قوی بود که وقتی نتایج کنکور اومد یکی مون که رتبه اش سه رقمی شده بود فقط به خاطر اینکه  فاصله ای بینمون نیفته قید دانشگاه  های تهران و زد و با دو تای دیگه رفت شهرستان...

روزها گذشت و دانشگاه تموم شد ،  بوی رفتن و جدایی می اومد ، می خواستیم  واسه ادامه تحصیل بریم... نمی دونم چی شد که من نتونستم با خودم کنار بیام ، نمی دونم  اسیر  چه چیزی  بودم که نتونستم با هاشون برم...روز آخر بود همگی جمع شدیم واسه آخرین بار همدیگه رو ببینیم ، زبون همه مون قفل شده بود... نمی دونستیم چی بگیم (یا بهتر بگم نمی دونستن به من چی بگن) وقتی نگاهم بهشون می افتاد و تمام سالهای گذشته درونم زنده می شد ،احساس می کردم دارم قسمتی از وجودمو از دست می دم... تو دلم التماس می کردم که" نرین ! ... بمونین ! "، ولی نمی شد  چشم ها وارد میدان شده بودند و عریان ترین وازه ها را به زبان می آوردن و زبان ها همچنان قفل بودند

موقع خداحافظی می خواستم اشک بریزم ولی  چشمانم خشک خشک شده بود ، حتی یک قطره هم اشک نریختم، نمی دونم اشکام کجا رفته بودند و چیو می خواستن بهم ثابت کنن  ؟... روزها گذشت و من همچنان در آرزوی آن گریه ای هستم که آنروز از چشمانم سرازیر نشد...خداحافظی مون که تموم شد ، دوباره به هم زل زدیم ، هیچ کس نمی خواست اولین نفری باشد که از جمع جدا می شه.. تمام قدرتم رو جمع کردم  تا همین یه جمله رو به زبون بیارم "نمی دونم چرا فکر می کنم که منو از یاد می برید " حسی قوی به من می گفت آن رشته ی محکم دوستی در حال گسستن است اما آن دو مدام می گفتن مگه میشه ؟ ما تا آخر عمر با هم می مونیم و حرفای اینجوری که همه آدما این جور وقتا به هم می زنن... اما  گذشت زمان به من ثابت کرد که  هر چیزی می تونه از بین بره... و من این روزها بیش از قبل تنهایی و نبود اونا رو حس می کنم

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در ایام جوانی  یا بهتر بگم زمانی که سرشار از حوصله بودم و به تبع آن عاشق ریاضیات، معادلات مختلف ریاضی رو با اشتیاق تمام حل می کردم... گاهی از اشتیاق ،خودم پارامتر های مساله رو بیشتر می کردم و باهاش کلنجار می رفتم ، هر چی تعداد پارامتر های مساله بیشتر بود ، وقتی حل اش می کردم احساس قدرت و اعتماد به نفس بیشتری می کردم... حسی احمقانه درونم نجوا می کرد که من قوی ترین انسانم و قادر به حل هر مساله ای هستم

اینا رو واسه چی گفتم ؟  قرار بود talk to her  رو ببینم و پست قبلی رو کامل کنم ولی نشد یعنی قسمت رومانتیک مغزم فعلا متلاشی ست ، واسه چی ؟ واسه اینکه یه پارامتر جدید وارد  کله ام کردم !   باز جای شکرش باقی ست چون انتظارم این بود که کل ذهنم متلاشی شه ! خب این پارامتر چی بود ؟ اینم یه جمله از آقای بنیامینه که در بالا ازشون یاد شد ! ایشون می فرماید : "یگانه راه  شناختن کسی ، دوست داشتن ناامیدانه ی اوست" برای من جمله ی ثقیلی ست ، و کلا مغز من چنین کششی نداره که این جمله رو حلاجی کنه ولی  تصمیم گرفتم  به این جمله عمل کنم و در عملی انتحاری اونو وارد مغزم کردم...

----------------------------------------------------------------------------------------------------

پلک های من پیر بودند و دیگر تحمل سنگینی خواب را نداشتند ، در این لحظه عمر برای آمدن باران و دوست داشتن کودکانی که به دنبال یار برای بازی بودند ، مانده بودم ، حوصله می خواست ، نمی دانستم از چه کسی باید حوصله و صبوری را گدایی کنم...روزها  را به ناامیدی و جمعه همیشگی می بافتند ، من عاجز از مقابله با روز پنجره را می گشایم ، با تملق به روز سلام می گویم ، صبح با غرور و گستاخی از کنار پنجره ما عبور می کند و جواب سلام ام را نمی دهد ، اندوه من آنقدر واقعی ست که تنها خودم باورش دارم ، حتی اگر دیگران انکارش کنند

-----------------------------------------------------------------------------------------------------
انگار خاک مرده ریختن تو وبلاگ  ، وقتی نگام به تعداد بازدید کننده های وبلاگ افتاد که یه رقمی شدن یاد روزایی افتادم که تعداد بازدید کننده گاهی به 100 هم می رسید ، شاید این سطرها قبل از هر چیز تقلای من برای نمردن و حداقل نفس کشیدن در اینجا باشه،ترس از یاد رفتن و به خاطره ها پیوستن از بزرگ ترین هراس های من در زندگی بوده و هست و خواهد بود


عشق وقتي به انتها مي رسد غم انگيزترين چيز دنياست.


در آغاز آسمان آبی نبود

تو در آن نگریستی

و

آسمان ابرش را بارانید

و دریا طوفانش را بارید

چشمانت را از من نگیر

تا اندوهم را بگریم ...


بعد از ظهر بود که دیدن فیلمو به عزیزی پیشنهاد کردم ، خودم هم رفتم تو حال و هوای فیلم... روزایی ست که دلت گرفته ... منتظری  این روزا مثل خیلی روزای مشابه اش تمام شن ،اما انگار خیال رفتن ندارند ... واسه نوشتن کامل از فیلم زمان می خوام ،باید یه بار دیگه فیلمو ببینم تا ازش بنویسم ، "talk to her" جز فیلماییه که تو من ته نشین شده...شاید دلیل اصلیش اورجینال بودنش باشه،وقتی دور و برت پر میشه از چیزای دروغکی و ظاهری ،ارزش جنس اورجینال رو بیشتر می فهمی

نمی دونم خالص تر و زیباتر از این میشد یه عشق رو به تصویر کشید یا نه ؟ آره عشق ! نه عشقی که می بینیم ،عشقی که نمی بینیم ،عشق تا پای مرگ، عشق با همه وجود ،عشق بدون دودوتا چهارتا ، عشق بر پایه فداکاری نه خودخواهی...

فیلم روایتی غیر خطی دارد ، برخورد دو مرد که معشوقه هاشان دچار مرگ مغزی شده اند ،و هر کدام واکنشی متفاوت به این حادثه نشان می دهند ، یکی دل به ندای عقل می سپارد و معشوق را رها می کند و دیگری 4 سال از عمرش را به پای عشقش می گذراند ، روزها و شب هایش را با کسی سپری می کند که قبل از حادثه حتی نتوانسته بود بگوید چقدر دوستش دارد ... یاد این جمله ی شریعتی می افتم که میگه : "کوچکترین آدما می توانند عشق هایی بیافرنند که بزرگترین آدمها نیز لیاقت آن را ندارند" اصلا شایدم اسمش عشق نباشه ،همون دوست داشتن باشه ،نمی دونم ! اما تنها امیدی که تو فیلم وجود داره همین علاقه و عشق بنینو به آلیسیاست


* شعر ابتدا از سروده های ضیا موحد

* تیتر متن از دیالوگ های مارکو در فیلم است

* این یادداشت به زودی تکمیل می شود


روزها از حوصله ام بیرون است اما ...

از من مپرس ساعت چند است ،من اگر جواب بگویم پیر می شوم ، تو می توانی تا انتهای ساحل در کنار من راه بیایی. به گیسوان سفید من اعتماد مکن که من پایان راه ساحل را می دانم

به سادگی آموخته بودیم فقط پله های نردبان را بشماریم و ندانیم انتهای نردبان کجاست. از صدای روشنایی می ترسیدیم ، از همهمه می ترسیدیم ، نمی دانستیم پس از شنیدن صدای روشنایی کجا باید پنهان شویم


*بخشی از روزی برایت خواهم گفت -  احمد رضا احمدی

پ . ن : سپاس فراوان از همه کسانی که با کامنت هایشان مرا ترغیب به دوباره نوشتن کردند