دیروز روز خسته کننده اما شب دلنشینی بود ، به مناسبت روز ملی سینما یه سری از سینماها فیلمای برگزیده 12 سال گذشته رو پخش می کردند ، برنامه ر و نگاه کردم و با حرص و ولع زیاد بهش گفتم (ضمیر غائب سوم شخص به خودم بر می گرده ! ) من حتما باید این فیلمو امشب ببینم ، بهم گفت : "کشتی ما رو با این فیلم !" گفتم نیا خودم تنها می رم، بهم جواب داد منم باهات باشم تنها هستی ولی اگه نیام دیگه همینم نیستی ! میشی یه هاله (با اون هاله فرق داره !) پس بهتره منو راضی کنی با اینکه خیلی خسته ام ولی بخاطر تو راضی ام باهات بیام
به همراه جسم خسته ام راهی سینما شدم... تو راه واسش توضیح دادم که چرا انقدر این فیلمو دوست دارم ... " حالا خوبه ما همش با هم ایم ، تو که باید بهتر از همه منو بشناسی... من وقتی فیلمی رو می بینم حداکثر از یه شخصی ات خوشم میاد ، دیگه حداکثر یه وقتایی شیفته ی اون شخصیت میشم ، ولی در مورد این فیلم من شیفته ی دونفر شدم ، جوری که
اونا رو از خیلی آدمای اطرافم بیشتر دوست دارم، انسان هایی که شاید مهمترین ویزگی شون اینه که شکل بقیه نیستند. آخ که چقدر خسته شدم از این آدمایی که انگار همشون یه جورن ! انگار همه تو یه دایره کوچیک جمع شدن و مدام تو همون محدوده حرکت می کنن ، بد بختی اینکه این شباهت و تکراری بودن آدما شامل روحشون میشه و واسه من مواجه با یه سری روح و جسم شبیه هم چقدر ملال آوره ، تازه وقتی می بینم فیلم تنها همین دو شخصیت رو داره بیشتر لذت می برم ،خدا رو شکر می کنم که تعداد شخصیت ها همین دو تان ! اگه بیشتر بودن و من از اونا هم خوشم میومد شاید یه مشکلی اساسی پیدا می کردم ! "
سطر های بالا منو یاد فیلمای بیلی وایلدر میندازه (چه مقایسه ی احمقانه ای !) بیلی وایلدر که لقبش استاد کمدی سیاهه ، تلخ ترین موضوعات رو با زبان طنز به تصویر می کشه تا شاید هضم اون واسه بیننده راحت تر باشه ، حالا حکایت سطرهای بالاست ، اینکه زور بزنی جوری بنویسی که حس تلخ و غمگین درونت آشکار نشه...
سینما پر بود ، جای نشستن رو صندلی ها نبود، مسئول سالن بخاطر به خطر نیفتادن یه سری مسائل ! تاکید داشت حتما همه بشینن و کسی نباید می ایستاد ، روی زمین نشستم و فیلم شروع شد :
دل من همی داد گفتی گوایی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمان گوایی
من این روز را داشتم چشم زین غم
نبودست با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن
نه چندان که یک سو نهی آشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن
نه چندان که یک سو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبودست جز بیگناهی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زود سیری چرایی
که دانست کز تو مرا دید باید
به چندان وفا این همه بی وفایی
سپردم به تو دل ، ندانسته بودم
بدین گونه مایل به جور و جفایی
دریغا ، دریغا که آگه نبودم
که تو بی وفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم ولیکن
نگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش به آیم
مرا باش تا بیش از این آزمایی
مرا خوار داری و بی قدر خواهی
نگر تا بدین خو که هستی نپایی
شعر که تموم شد ، سفر من به شش هفت سال پیش شروع شد، سالهای آخر دبیرستان بودم ... نمی دونم کدوم کلاس رو پیچوندم و رفتم سینما عصر جدید ... بار اول بیشتر از همه اسیر دیالوگ های فیلم شدم ، با چه سختی تونستم دیالوگ هایی رو که دوست دارم رو بنویسم ، سخت بود ، فیلم پر از شعر و دیالوگ بود و من برای رسیدن به این خواسته 3 بار فیلم رو تو سینما اونم ظرف دو روز دیدم... وقتی هر چی می خواستم رو از دل فیلم بیرون کشیدم... عاشق شخصیت ها شدم ، یک استاد دانشگاه و یک دختر که مصداق کامل همون جمله ی پست قبلی ان (عمق یکرنگی تو ...) تو زندگی شون کسی نیست یا بهتر بگم کسی جزء زندگی شون نیست و هر دوبه معنای خالص کلام معنی عشق و دوست داشتن رو نشون میدن... نمایش دو گونه ازعشق که یکی رسیدن به معشوق و دیگری گذشتن از معشوق ست ، اما هر دو از یک ریشه نشات می گیرن و اون انجام دادن کاری ست که طرف مقابلت را خوشحال می کند... دیشب مدام مزه نوشتن اون دیالوگا تو تاریکی سینما تو ذهنم بود ، وقتی برگشتم هر چی گشتم اون برگه ها رو پیدا نکردم ، با اینکه اونا رو جای دیگه ای نوشته بودم ولی دوست داشتم ، کاغذای اصلی رو پیدا کنم ، منظره ی جالبی داشتند دیدن سطرهای کج و معوج که تو تاریکی سینما یا سربالایی رفته بودن یا سر پائینی و یا اینکه سینوسی شده بودند می تونست لذت بخش باشه اما حیف که پیداشون نکردم...
اینم جمله هایی که هنوزم منو همراه با اون دو تا آدم به قشنگ ترین جاها می برن :
من از مردم همین شهرم . همه آدمای این شهر را هم دوست دارم ، چون تقریبا هیچ کدومشون رو نمی شناسم ، من با اینا غریبه ام. با مجسمه آدم ها ... با آدم های مجسمه...
-------------------------------------------------------------------------------
آنها کجایند که می آمدند و می رفتند
افسانه خیابان می شدند
خانه ها را بر می افروختند
خاک را متبرک می کردند ؟
راه درازی انگار طی شده ست
این قصه ، کودکان بسیاری را شاید به خواب برده باشد
من بوی خاک را
می شنوم که در پی گرمای ماست
قصه همیشه از دل شب
آغاز می شده ست
----------------------------------------------------------------------------
این جا نمیشه به کسی نزدیک شد. آدم ها از دور دوست داشتنی ترند
-----------------------------------------------------------------------
- اگه دو نفر به قیمت دوستی مجبور بشن تا آخر عمر به هم دروغ بگن ، بهتره تنهایی بشینن و به چیزایی فکر کنن که دوست دارن...
--------------------------------------------------------------------------------
- روز قدم زدن بی فایده ست ، آدم همه چیز رو می بینه و همه اونو می بینن... توی تاریکی ، آدم می تونه خیال کنه که چیزی ، جایی ، کسی منتظرش هست ، اما توی روشنایی اصلا خبری نیست... معلوم است که خبری نیست
--------------------------------------------------------------------------
- از جان عزیزترم در شهری ام که با تو برایم غریب نیست ، اما دیشب را بی تو در غربت گذرانده ام. سهم من از عشق ، گوشه سرد و تاریکی از این دنیاست که با یاد تو گرم و روشن مانده است. کاری کن که باور کنم انتظار ، خود عشق است
----------------------------------------------------------------------------------------
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه نا خوشم بی تو
شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
پیام دادی و گفتم بیا خوشم می دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
----------------------------------------------------------------
دختر : آدم وقتی منتظره زمان چه قدر بد می گذره
استاد : منتظر هم نباشه خیلی خوش نمی گذره...
---------------------------------------------------------------------------
به من گفت بیا
به من گفت بمان
به من گفت بخند
به من گفت بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مردم
-----------------------------------------------------------------
فکر نمی کنی همه این حرفا تو ادبیات این قدر قشنگه ؟ زندگی با ادبیات فرق داره...
همه این حرفا واسه اینه که زندگی یه خرده شبیه ادبیات بشه...
----------------------------------------------------------------------------
من می فهمم که تو آدم بهتری هستی ، اما دلم پیش اونه... واسه همینه که اون آدم اگه برنگرده ، چیزی از عشقش پیش من نمی مونه. ولی من و تو اگه الان از هم جدا شیم ، محبت و احترام مون سر جاشه... می بینی منم مثل تو خیالاتی ام ...
-----------------------------------------------------------
خوشحالم ، همون قدر که یه آدم الکی خوش . آدمی که خبر خوشی داره ، اما کسی رو نداره که بهش خبر بده
-------------------------------------------------------------------------
با تو این این همان شهری نیست که من می شناسم . جاهایی می رم که هیچ وقت نرفتم. از رازهایی حرف می زنم که هیچ وقت با کسی نگفته ام. با تو ، جاهایی را می شناسم که پیش تر نمی شناختم و جاهایی را که می شناختم ، بهتر.
---------------------------------------------------------------------------
وقتی حواس ات نیست
زیباترینی
وقتی حواس ات هست
فقط زیبایی
حالا حواس ات هست ؟
----------------------------------------------------------
با صد هزار مردم تنهایی... بی صد هزار مردم تنهایی
-----------------------------------------------------
اما نمی دانی چه شب هایی سحر کردم
بی آنکه یک دم مهربان باشند با هم ، پلک های من
در خلوت خواب گوارایی
و آنگاه گه شب ها که خوابم برد
هرگز نشد کاید به سویم ، هاله ای ، یا نیم تاجی گل
از روشنا گلگشت رویایی
در خواب های من...
------------------------------------------------------------
همیشه فکر می کردم جور دیگه ای اتفاق بیفته...اما مطمئن بودم که فقط یه دفه پیش میاد ، اگه عشق تو وجود این دختر اون قدر هست که بابتش از همه چی ش بگذره ، شاید ته مونده اش به این زودی ها اجازه نده که عشق کس دیگه ای رو قبول کنه ، اگه دوست داشتن یه آدم غایب بتونه همچین اثری داشته باشه ، دوست داشتن کسی که همراه آدمه باید خیلی عمیق تر باشه ...
--------------------------------------------------------------
تنها نشسته ام
و حواسم نیست
که دنیا با من است
پ . ن 1 : دو سکانس فیلم هست که هر بار می بینم احساس می کنم یه چیزاییتو من فرو می ریزند (هیچ وقت هم نفهمیدم اونا چی ان که بعد از این همه دیدن هنوز تموم نشدند !) سکانسی که استاد انتظار دختر را می کشد (که مهدی احمدی به زیبایی از پس اش بر اومده) و وقتی دختر می رسه بهش میگه واقعا انتظار انقدر سخته ؟ تو چه طور یه سال انتظار کشیدی ؟ و سکانس دوم جایی ست که مرد بخاطر دختر کتابخانه ی نایابش را می فروشد