تو نجاتم دادی تا اسیرم کنی

آسمان خراش ها
تماشای آسمان را
              از ما گرفته بودند
بمب های عمل نکرده
             گشت و گذار در صحرا را
دریا نیز
     استخر خصوصی دیکتاتورها بود

این دنیا به درد ما نخورد
                 ما در رویاهامان زندگی کردیم

------------------------------------------------------

یورتمه می رود زندگی
حالمان
حسابی به هم خورده است
ما را به جایی می برد این اسب
                     که ما نمی خواهیم...
در این فیلم، بازی نمی کنیم
            فقط می بازیم

این اسب ، کمی آنسوتر
      در جایی ناشناخته
     ما را به زمین خواهد زد

--------------------------------
عشق های از دست رفته
  آوازهایی غم انگیزند
دهان ها را تلخ می کنند
و تلخ می کنند جهان را
و جهان
     به باغ لیمو می ماند
     بعد از این خواب های پاره شده
-----------------------------------
با شعر و سیگار
به جنگ نابرابری ها می روم
من، دون کیشوتی مضحک هستم
که جای کلاهخود و سرنیزه
مدادی در دست و قابلمه ای بر سر دارد
عکسی به یادگار از من بگیرید
من انسان قرن بیست و یکم هستم!
----------------------------------
ما ،
غصه هایمان را شمردیم و به خواب رفتیم
باید هم کابوس می دیدیم !

-------------------------------------
من و تو
پشت یک میز چوبی می نشستیم
و آن میز چوبی
          در کافه ای ساحلی بود
و آن ساحل
         در سرزمینی ممنوع
کتاب را سوزاندند و
          از خواب بیدارمان کردند
نه تو بودی
و نه من
ما قهرمانان پوشالی یک داستان بودیم
-------------------------------------------
ما در خواب
       همدیگر را دیدیم
ما خواب های همدیگر را دیدیم
یکی از ما وجود ندارد
یا تو
یا من
و این بیداری کاملا مشکوک است
بیا به خواب هایمان برگردیم
              به سرزمین ماه و قصه
.
--------------------------------------
تو در منی
مثل عکس ماه در برکه
در منی و
        دور از دسترس من
سهم من از تو
فقط همین شعرهای عاشقانه است
و دیگر هیچ.
ثروتمندی فقیرم
            مثل بانکداری بی پول
من فقط آئینه تو هستم.

-------------------------------------
دریا اسم کوچک توست
وقتی به تو می اندیشم پاک می شوم
دیگر دنبالت نخواهم گشت
      ردپای تو به قلبم می رسد
-------------------------------------------
ما احمقانه عاشق شدیم و
          صادقانه خیانت کردیم
و این گونه شد
      که قصه ما بر سر زبان ها افتاد

----------------------------------------------------
نه امپراطورم
و نه ستاره ای در مشت دارم
اما خودم را
با کسی که خیلی خوشبخت است
اشتباه گرفته ام
و به جای او نفس می کشم
راه می روم
غدا می خورم
می خوابم و...
چه اشتباه دل انگیزی...
----------------------------------
سعی کن با همه چیز کنار بیایی !
فرار نکن
زمین به شکل احمقانه ای گـِـرد است !
---------------------------------------------
زندگی قشنگ و زیباست
اما، ما بدشانسیم
   باد درست جایی می وزد
         که در آن پناه گرفته ایم

ما بدشانسیم
و کاری هم نمی شود کرد
به هر ضیافتی که رفتیم
قورباغه هایی که راه گم کرده بودند
     سر از لیوان های ما درآوردند

-----------------------------------
اسمم را گفتم
   مرا نشناخت
عینکم را برداشتم
    مرا نشناخت
حالا مطمئنم
اگر پوست صورتم را هم کنار بزنم
باز مرا نخواهد شناخت
او دیگر عوض شده است
و چشمهایش
     مال خودش نیست
پاهای زنی گناهکار
      او را در خیابان ها می گرداند

------------------------------------
همه چیز مسخره است
     از خنده ریسه میروم
و بعد گریه می کنم
 از اینکه شبها
          امتداد می یابند
همین طور گیسوی بادها را شانه می کنم
تا همه چیز مرتب
           و زندگی زیبا باشد.
چند نفر آدم مضحک
متفکر
شجاع
و احمق
      در من جمع شده
نام مرا یدک می کشند.

---------------------------------
من به آرزوهایم دل باختم
         نه به تو
تو اصلا وجود نداری
که چشم های آبی هم داشته باشی
و یا در زنبیلت
       آفتاب حمل کنی
اگر ملکه ای از تو ساختم
به خاطر این بود
         که فکر می کردم
تو می توانی
مرا به آرزوهایم برسانی همین!

-------------------------------------------
داشتم از این شهر میرفتم
صدایم کردی
جا ماندم
از کشتی ای که رفت و غرق شد
البته...
این فقط می تواند یک قصه باشد
در این شهر دود و آهن
دریا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتی شوم و...
تو صدایم کنی
فقط می خواهم بگویم
تو نجاتم دادی
تا اسیرم کنی


* اشعاری از مجموعه "من یک پسر بد بودم" - رسول یونان

سرگردانم مثل روحی در قعر اوجی

عشق را بی خیال
دوست دارم
لابه لای موهای بلوندت
بمیرم

---------------------------------------
در حالیکه سخت به تو فکر می کردم
سوار اتوبوس شدم
و 30 سنت کرایه دادم
و از راننده خواستم دو نفر حساب کند
پیش از آنکه
متوجه شوم
تنهایم
-----------------------------

چون همیشه ساعتی دیواری
به تنت بسته یی،طبیعی ست
که تو را زمان صحیح
                      تصور کنم
با موهای بلند بلوندت در 8:30
و لیموهای چشمک زنت در 11:17
و لبخند گریه وار و دلنشین و چون گل سرخت در 5:30
                                می دانم که درست می گویم

--------------------------------------------------
خیلی خوشایند است
که صبح
تنهای تنها بیدار شوی
و مجبور نباشی به کسی بگویی
عاشقش هستی
وقتی که دیگر
عاشقش نیستی
--------------------------
دوست دارم موهایت
مرا چون نقشه هایی از
سرزمین های جدید دربر گیرند
آن گاه به هر کجا قدم بگذارم
به زیبایی موهای تو
خواهد بود
---------------------------------------
دیشب در اتاق خوابم
شمع خوش صحبتی داشتم
خیلی خسته بودم اما می خواستم
کسی پیشم باشد،
                   برای همین شمعی روشن کردم
و به صدای آرامش بخش نور
گوش سپردم تا خوابم برد
-------------------------------
وای ، تو آن قدر زیبایی که باران می گیرد
آه ، مارشا
دوست دارم زیبایی بلند و بلوندت را
در دبیرستان درس دهند
تا بچه ها بیاموزند که خداوند
مثل موسیقی زیر پوست می زید
و آواهایش ارغنونی از جنس آفتاب را می ماند
دوست دارم کارنامه های دبیرستان
                                     این چنین باشد :
بازی با چیزهای لطیف و بلورین
A                   
جادوی کامپیوتری
A         
نامه نوشتن به کسانی که عاشقشان هستی
A
پی بردن به زندگی ماهیان
A
زیبایی بلند و بلوند مارشا
+A
---------------------------------
سرگردانم مثل روحی
در قعر
      اوجی،
تسخیرم کرده اند
تمام فضاهایی که
در آنها خواهم زیست
   بی تو
---------------------------
در بهار 1968
در حالی که آخرین ثلث قرن بیستم
همچون رویایی به سوی پایانش پیش می رود
زمان آن است که کتاب ها را بکاریم،
زیر خاک بگذاریمشان، تا گل ها و سبزیجات
بتوانند از این صفحه ها سر برآورند
-------------------------------------
نوشیدن در تنهایی
در یکی از بارهای توکیو پیش از
                                ناهار،
در آرزوی کسی که باهاش
                         حرف بزنی
--------------------------------------
کلمه یی
در انتظار...
به بهمنی
از کلمات دیگر
ختم می شود
اگر
در انتظار...
زنی باشی
-------------------------
یافتن چیزی گم کردن چیز دیگری ست
فکر می کنم، شاید حتی ماتم بگیرم،
که چرا گمش کردم تا این یکی پیدا شود ؟
-------------------------------------------
در قرن بیستم زندگی می‌کنم
و تو این‌جا کنارم آرمیده‌ای
غمگین به‌خواب رفتی
و من ناتوان بودم از شاد کردن‌ات
نا امیدی مرا در بر گرفت
صورت‌ات به قدری زیباست که ناتوانم از توصیف‌اش
و راهی نیست که در خواب
شادت کنم
----------------------------------
با حدس یک سلام ساده
    همه چیز می تواند شروع شود
تا خوابیدن از گریه
در این فکر که او در کدام جهنمی
    مانده است
---------------------------------
هیچ مهمانی یی
بی تو کامل
نیست
همه این را
می دانند
مهمانی زمانی شروع می شود
که تو رسیده باشی
-------------------------------
وقایع به آرامی در ذهن کمانه می کنند
تا آنجا که کاملا از یاد می روند
بعدها فقط قوسی ست
که به جا می ماند
------------------------------------
تمام دختر ها باید شعری داشته باشند
که برایشان نوشته شده
حتی اگر مجبور شویم این دنیای لعنتی را
برای این کار سر و ته کنیم
---------------------------------
اگر مجسمه یی دوست داری آینه یی بساز
دوستانت تحسینت می کنند
اگر آینه ای دوست داری مجسمه یی بساز
برای دوستان جدید جا باز کن
----------------------------------
انگار
سالها طول کشید
که دسته یی بوسه
از دهانش بچینم
و در گلدانی به رنگ سپید
در قلبم
بکارم
اما
انتظار
ارزشش را داشت
چون عاشق بودم.
----------------------------
*****
*******

دوازده توت سرخ
----------------------

دوستانم نگرانند و از نگرانی شان با من می گویند
از پایان جهان حرف می زنند،
                        از تیرگی و مصیبت
من همیشه با آرامش گوش می دهم و بعد
می گویم : نه ، به پایان نمی رسد.این فقط یک آغاز است
همچنان که این کتاب یک آغاز است

بعدالتحریر : لط‌‌‌‌‌ف‌ن این کتاب را ب‌کارید  (کرم کتاب)

* اشعاری از ریچارد براتیگان - "لطفا این کتاب را بکارید - ترجمه : مهدی نوید،لیلا صمدی"

همه کلمات معنی تو را دارند

همه‌ی کلمات
معنای تو را می‌دهند
مثل گل‌ها همه
که بوی تو را پراکنده‌اند
سکوت کرده‌ام
که فراموشت کنم
اما مدام
مثل زنبوری سرگردان
رانده از کندویش
دورِ گلم  می‌گردم
-------------------------------------
نه
این‌ها کاغذی نیستند
که بادشان ببرد
پاره سنگی که روی رویاهایم گذاشتی بردار
روی باد بگذار
رویاهای من‌اند
که باد را به‌هم ریخته‌اند
--------------------------------
جوانی‌ام
گوشه‌ی آغوش تو بود
لحظه‌ای صبر اگر می‌کردی
پیدایش می‌کردم
آغوشت را  باز کردی
برای رفتن‌ام
شاید حق با تو بود
من دیر شده بودم
---------------------------------------
تصویرت را در آب دیدم
تو رفتی
من به دنبال رودخانه راه افتادم .....
----------------------------------
 آدمیان و جاده ها
عهدی كهن دارند
همواره جاده ها
می برند ورهاشان می كنند
و آدمیان باز می گردند
آن جا كه جاده ها
می برند و رهاشان می كنند
-----------------------------------
برفی سنگین نشست
درختی زیبا شد
درختی شكست
-----------------------------------
می‌خواستم دنیا را عوض كنم
دنیا عوض شد
اما كار من نبود
می‌خواستم انسان را دگرگون كنم
انسان‌ها دگرگون شدند
نه آن‌گونه كه من می‌خواستم
حالا دیگر
فقط می‌خواهم
تو را همان گونه كه بودی نگه دارم
بی هیچ تغییری
پیچیده در رویای كاغذی‌ام
و تو
می‌دانم
عوض نخواهی شد
همان‌گونه كه بودی، گریزپا
پُرطغیان و تغيّر
ویران‌گر
رودخانه‌ی آتش

-------------------------

سپیده آنگاه
بر شیشه های پنجره ام می كوبد
كه تو دیده از هم بگشایی

*گزیده اشعار شهاب مقربین

* آثار مقربین :  اندوه پروازها/ گام‌های تاریك و روشن/كلمات چون دقیقه‌ها/كنار جاده‌ی بنفش كودكی‌ام را دیدم /مجموعه‌ی منتشر نشده‌ی این دفتر را باد ورق خواهد زد

با خودت روراست باش

جشنواره فیلم 86 بود که " کنعان " رو دیدم از همون موقع به لیست فیلم های محبوبم اضافه شد،فیلمی که به نظرم از طرف منتقدین هم با بی مهری مواجه شد. خیلی دوست داشتم خیلی جامع درباره اش بنویسم ولی حیف که فرصت اش از دست رفت و حالا تنها پس مانده های ذهنم به یاری ام می شتابند تا چند سطری از کنعان را به همراه سکانس درخشان آن(که در مجله نسیم چاپ شده) که دیالوگ های درخشانی دارد، بنویسم.

کنعان درباره ی بلندپروازی و جاه طلبی(یا به زبانی دیگر خودخواهی) دختری ست(مینا) که در زمان دانشجویی اش عشق همکلاسی اش(علی) را نادیده می گیرد وعاشق استادش (مرتضی) می شود،او مرتضی را به دلایلی چون شرایط مالی مرتضی، اعتبارو وجه اجتماعی مرتضی و... به علی ترجیح می دهد و حالا بعد ده سال، با زوجی مواجه ایم که این عشق سرکوب شده قدیمی روی زندگی آنها سایه انداخته و مینا پشیمان از انتخاب گذشته خود در زندگی با مرتضی به بن بست رسیده است.او همان طور که از روی خودخواهی ، بی اعتنا به اطرافش با مرتضی ازدواج می کند،حالا نیز به همان دلیل می خواهد از او جدا شود،،او حق دارد همان گونه که ده سال پیش به راحتی علی را نادیده گرفت این بار نیز مردی که ده سال با او زندگی کرده را تنها به این دلیل که می گوید "دیگر دوستش ندارد" ترک کند ،مینا برای خود اولویت هایی دارد و در زندگی اش حاصل همین اولویت ها و به تبع اش انتخاب هاست، پس نمی توان به او خرده گرفت. هر چند بخاطر خودخواهی اش تنها اقلیتی از تماشاگران اند که او را درک می کنند.

و اما آن سکانس درخشان :

- مرتضی : یه چیزی بگو
- مینا : چی بگم؟ چته تو؟
- مرتضی : حرف بزن
- مینا :چی می خوای بگم بهت؟
مرتضی : یه موقعی اینطوری نبود.چی شد؟مشکل از منه؟ خونه ندارم؟ ماشین ندارم؟ کار ندارم؟ عوض شدم؟ خب آدم عوض میشه دیگه.مگه دست منه؟ یا مگه تو خودت عوض نشدی؟مگه تو همون مینای ده سال پیشی؟مگه اون کارایی رو که می گفتی کردی؟ مگه سر حرفت وایسادی؟ معمار شدی؟ خونه ساختی؟ نشدی ! نساختی ! چرا؟ کی جلوتو گرفته بود؟ من یه بار گفتم نکن،نمیشه،نمی ذارم،نمی تونی؟ من که هر چی خواستی بهت دادم،به هر سازت رقصیدم
- مینا : داد نزن
- مرتضی : داد می زنم! چرا نزنم؟ گفتی کار نمی کنم که درس بخونم،گفتم باشه.گفتی بچه نمی خوام که کار کنم،من خر خاک بر سر گفتم باشه.خونه ساختم گفتی پول توش نیست.برج ساختم،گفتی بساز بفروشی.هر غلطی کردم غر زدی.تنهام گذاشتی،مینا! حالام بعد از ده سال داری منو با هیچ و پوچ می ذاری می ری.با هیچ و پوچ! من ندونم چرا ؟ نپرسم؟
- مینا : گفتنی نیست
- مرتضی : آخه یعنی چی گفتنی نیست؟ یا می دونی چرا،یا نمی دونی.اگه می دونی بگو ما هم بفهمیم. اگه نمی دونی،گه می خوری می خوای جدا شی...
- مینا : درست حرف بزن
- مرتضی : من آدمم،شوهرتم،ده سال باهات زندگی کردم!داری می کشی منو.چی می خوای تو ؟
- مینا :(با فریاد)می خوام ولم کنی! ولم کن دیگه، اه
{مرتضی که از فریاد مینا جا خورد و کنار جاده ماشین را نگه می دارد}
- مینا : بذار بهت بگم...من صبح که پا میشم...دلم می خواد کسی باهام حرف نزنه. می خوام از خونه که می رم بیرون، کسی منتظرم نباشه برگردم.دل کسی واسم تنگ نشه.کسی منو نخواد...می خوام تنها باشم،مرتضی...من نباید زنت می شدم. بچه بودم.اشتباه کردم. دو روز دیگه پا می شم،نگاه می کنم می بینم پیر شدم،دستام خالیه ، هیچی ندارم از خودم.اگه ولم نکنی برم دلم می پوسه اینجا،مرتضی
- مرتضی : تو بند نمی شی اون طرف.برمی گردی.سرت می خوره به سنگ،برمی گردی
- مینا :اینا رو نگو،مرتضی.اون همه سال که آذر نبود من تک و تنها گلیم خودمو از آب کشیدم.تازه،اومدیم و نشد،لااقل حسرت شو نمی خورم،می گم سعی ام رو کردم
- مرتضی : بی کس می شی،مینا.درد کمی نیست بی کسی.من دوستت دارم،عاشقتم...
- مینا :ولی من دیگه عاشقت نیستم.دوستت داشتم مرتضی،خیلی دوستت داشتم.همه چیز من تو بودی،اون همه سال...ولی تموم شد.هیچی ازش نمونده

رویاها،خشن ترین واقعیاتند

افرا : خانم باور کنید من با همه عشق و وجود منتظرش هستیم

شازده خانم : در خیال ؟

افرا : چه فرقی می کنه ؟ مهم اینه که هر وقت بخوام به کمکم می آد
--------------------------------------------------------------------------------------------

دوچرخه ساز : می دونم ،داری از تخته پاکم می کنی. تجدیدم کن خانم معلم،اما ردم نکن. بی تو حسابهام پاک قاتیه افرا . بی تو لنگ لنگم . تنبیهم کن،ولی خط رو اسمم نکش.

افرا : تنبیه ؟ من کی ام که تنبیه کنم ؟ ما چه حقی داریم همدیگه رو تنبیه کنیم ؟ شما مغازه هاتونو نو کردین ولی خودتون همونین که بودین. نه از شما کینه ای ندارم،تقصیر شما نیست ،اینطور بزرگ شده اینکه خیال کنین هر چی مال شما نیست باید لگدمالش کرد. "هو کردن" کسی که اگر هم تقصیری داشت در حد شما نبود قضاوتش کنین. "هو کردن" کسی که اگر هم تقصیری داشت این بود که در خیال امیدی به شکل پسرعمویی خیالی،برای خودش ساخته بود،که لحظه ای به دادش رسید. شما به نفع واقعیت منو هو کردین. و این واقعیت شماست. هر دست بسته ای حق داره در ته ته ناامیدی به کمک رویاهاش خودشو از دست واقعیت نجات بده.شما این حق مردم دست بسته رو هو کردین. با واقعیتی مثل پول و فریاد ، از دهن شاگردهای خودم و همسایه هام که رویای من بودن ! من وقتی به این محله اومدم قول ندادم که پسرعمویی نداشته باشم، یا نامزدی. و جایی هم نوشته نشده بود دخترهایی رو که پسرعمویی دارن یا نامزدی، هو می کنن! با وجود این، تو که با انصافی، به گوش خودت از دهن من شنیدی که گفتم پسرعمویی دارم ؟ نه شنیدی ! تو امروز با کلمه ای که از کسی شنیدی منو هو کردی، فردا با کلمه ای دیگه سر می بری
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

افسر خانم : از خونه بیرون برو افرا ، زندگی ارزون نیست، آبروی ماس که ارزونه! چرا بمیری افرا،عاقل باش،تو فقط بیست سالته

افرا : دو برابر مرگم مردم و نصف زندگی ام زندگی نکردم

* بخش هایی از نمایشنامه "افرا"- بهرام بیضایی

آپارتمانی که هیچ گاه خانه نشد

1977 – صحنه اول – نوشگاه

جری : از رابرت چه خبر؟
اما : خب...فکر کنم داریم از هم جدا می شیم
جری : واقعا ؟
اما : دیشب...یه جر و بحث مفصل داشتیم
جری : دیشب ؟
اما : می دونی که دیشب...چی فهمیدم؟ این که خیلی ساله داره بهم خیانت می کنه.سالهاست که...با زنای دیگه ای هم هست.
جری : نه!عجب.ولی ما دوتام خیلی سال بهش خیانت می کردیم

1975– صحنه سه – آپارتمان

جری : شاید باید یادت بیارم که شوهرت قدیمی ترین دوست منه
اما : منظورت چیه ؟
جری : هیچ منظوری ندارم،
اما : واقعیت اینه که اون قدیما تخیل مونو به کار میگرفتیم،یه شب با هم قرار می ذاشتیم و می رفتیم هتل.
جری : آره.این کارا رو می کردیم.ولی...این کارا رو بیشتر...قبل از گرفتن این آپارتمان می کردیم
اما : تو این آپارتمان...شبای زیادی نگذروندیم
جری : نه.راستش...هیچ جا شبای زیادی با هم نبودیم
اما : اینجا بی استفاده افتاده.هیچ کی اینجا نمی آد.واقعا نمی تونم حتی فکرشو بکنم.به کل...خالیه.تمام روز و شب.روز پی روز و شب پی شب.می خوام بگم ظرف و ظروف و پرده و روتختی و همه چیزای دیگه.رومیزی که از ونیز آورده بودم.{می خندد}مسخره ست این جا فقط... یه خونه ی خالیه.
جری : اینجا خونه نیست.می فهمم خواستت چی بود...ولی اینجا هیچ وقت...واقعا نمی تونست خونه باشه.تو خونه داری،منم خونه دارم.خونه با پرده و همه چیزای دیگه. و بچه ها.دوتا بچه توی دوتا خونه.اینجا هیچ بچه ای نیست،پس مث خونه نیست.
اما : هیچ وقتم قصد نداشتیم همچین خونه ای داشته باشیم.داشتیم؟تو هیچ وقت هیچ جوری این جا رو به چشم خونه نگاه نکردی،کردی؟
جری : نه، می دونی که...من اینجا رو یه آپارتمان می دیدم.
اما : یه جا برای خوابیدن
جری : نه،یه جا برای دوست داشتن.
اما : خب، از این که میگی چندان چیزی باقی نمونده،مونده؟

1968 – صحنه نه – خانه رابرت و اما ،اتاق خواب

جری : تو جذابی.دیوونه تم.نمی فهمی،تمام این چیزایی رو که می گم تا حالا به هیچکی نگفته م.نمی تونی بفهمی؟دیوونه تم.مث یه گردباد می مونه.تا حالا تو بیابون بودی؟گوش کن.راست می گم.گوش کن.تو منو از پا درآوردی.این قدر جذابی
اما : نیستم
جری : خیلی قشنگی.ببین چه طوری بهم نگاه می کنی
اما : من... نگاهتون نمی کنم
جری :ببین چه طوری داری نگام می کنی.دیگه طاقت ندارم،گیج شدم،پاک منگم،مبهوتم می کنی،تو جواهری،یه تیکه جواهر،دیگه نمیتونم بخوابم،نه،گوش کن،راست میگم،اگه منو از خودت برونی،دیگه راه نمی رم،علیل میشم،سقوط می کنم،کوچیک می شم،فلج می شم،زندگیم تو دستای توئه،تو منو می رونی به قلمرو کاتاتونی(جنون منفی بافی)جائیکه شهریارش،شهریار پوچیه،شهریار عدم،شهریار غم.دوستت دارم
اما : شوهر من پشت همین دره!
جری : همه خبر دارن.دنیا خبر داره.ولی اصلا نمی فهمن.دیوونه وار عاشقتم.نمی تونم باور کنم کسی بگه تو این لحظه چیز دیگه ای اتفاق افتاده.هیچ اتفاقی نیافتاده.هیچ چی.فقط همین یه چیزه که اتفاق افتاده.چشمات منو می کشه.نابودم کردی

*بخش هایی از نمایشنامه "خیانت" - هارولد پینتر - نشر نیلا

هر کس نگاه می کارد، اشک درو می کند

همه تنهایی ات را
به من بسپار
تمام بی کسی ام را
با آن قسمت می کنم
-------------------------------------------------
با دستان تهی ام
به استقبالت می آیم
تو
انتظار برایم ارمغان آوردی
-------------------------------------------------
یک کلاغ
یا چهل کلاغ
فرقی نمی کند
کی
خبر دوستت دارم را به تو می رساند
--------------------------------------------
لیوان چای روی میز
در انتظار یک بوسه است
نه تو می آیی
و نه او گرم می ماند
چه گناهی دارد
سماوری که داغ دیده است
-------------------------------------------
وقتی به تو فکر میکنم
جاده می آید
وقتی در جاده می روم
تو همراهم نیستی
تو و جاده در تنهایی من همدستید
----------------------------------------------
روی جاده نوشتم
بمان
او می آید،
برای دیدن تو
مرا تنها گذاشت
---------------------------------------------
همه محال ها را
باور کرده ام
شاید
گفته باشی
دوستت دارم
--------------------------------------------
نفس تو
در قلبم تکرار می شود
اما من پر از
نفس های تنهایی ام
---------------------------------------------
وقتی کاسه ای زیر نیم کاسه است
یعنی من به تو فکر می کنم
و تو
به کس دیگری

* از مجموعه شعر "تو و جاده همدستید" – نشر پایان - کیوان مهرگان
پ.ن : تیتر مطلب نیز از اشعار همین مجموعه است

مرگ سبز

ايمان من به تو،ايمان من به خاك ست،ايمان من به رجعت هر شوكتي ست كه درتخريب بناي پوسيده اقتدار ديگران نهفته ست،تو چون دست هاي من،چون انديشه هاي سوگوار اين روزهاي تلخ و چون تمامي يادها از من جدا نخواهي شد...اينك حديث غريب دوست داشتن را از زبان كسي بشنو كه به صداقت صداي باران بر سفال ها سخن مي گويد،ما جاده هاي خلوت شب را خواهيم رفت و به هر پرنده رهگذر سلام خواهيم كرد، شب از من خالي ست ...شب از من و تصوير پروانه ها خالي ست...بخواب ،تنها خواب تو را به تمامي آنچه از دست رفته است،به من و روياهاي خوش بر باد رفته پيوند خواهد زد.من ديگر نيستم ،نيستم تا به جانب تو بازگردم و نيستم تا بگويم گنجشك ها در ميان درختان نارنج با هم چه مي گويند،بخواب هليا،دير است،نور ديدگانت را آزار مي دهد،ديگر نگاه هيچ كس بخار پنجره ات را پاك نخواهد كرد،ديگر هيچكس از خيابان خالي كنار خانه تو نخواهد گذشت، آن پسرك شاعري كه از ديوار خانه تان براي ديدن چهره ي متبسم تو سرك ميكشيد،براي هميشه اين شهر را ترك گفته،آن پسرك شيدايي كه در روزهاي امتحانات پاياني خرداد،زنگ خانه تان را به صدا در مي آورد تا از مادرت اجازه بگيرد به بهانه ي خواندن هندسه و رياضي به خانه تان بيايد و دور از چشم ديگران گوشواره ي گيلاسي به تو هديه كند،در آخرين روزهاي خرداد ماه براي هميشه رفته است، و مرگ هليا،هرچند پايان كبوتر نيست،اما اشارتي ست به اينكه فرصت هاي زندگي قابل بازگشت نيستند! ما تنها يكبار زندگي مي كنيم ،پس زيستن در لحظه ها را بياموز،چه تاريكم در من شمعي روشن كنيد،مرا به آسمان بفرستيد،خسته ام مي خواهم بخوابم،تو مي داني مرگ سبز چيست؟


*بخش هایی از "بار ديگر شهري كه دوست مي داشتيم- نادر ابراهیمی"


سیمای زنی در دوردست

 دوست

مستانه : اگه مجبور می شدی با کسی کار کنی که قبلا دوستش داشتی و بهت خیانت کرده بود،چیکار می کردی
بهشید : مجبور شدم
مستانه : جدی میگی؟
بهشید : جدی جدی!
مستانه : تو به این خوشگلی یارو برای چی بهت خیانت کرد؟
بهشید : دل درد داشت
مستانه : شوخی نکن!
بهشید : جدی میگم، دل درد گرفت و دو روز بیمارستان بستری شد،یک ماه بعد از ترخیص با یکی از پرستارهای همون بخشی که بستری شده بود،ازدواج کرد.
مستانه :ای پست فطرت!
بهشید : پست فطرت نبود، ما با هم قرار ازدواج نداشتیم
مستانه : ولی همدیگه رو دوست داشتید؟
بهشید : آره
مستانه : و به همدیگه ابراز کرده بودید؟
بهشید : هزار بار
مستانه بیخود نیست انقدر مریضی به جونت افتاده!
بهشید : عوضش عشقو تجربه کردم،هر تجربه ای قیمتی داره
مستانه : می ارزید؟
بهشید : معلومه که می ارزید

خودش

بهشید (با خودش) : چرا زمان رو حس نمی کنم؟ زمان برای من نمی گذره،چرا نمی گذره؟ کسی که با عشق زندگی می کنه زمان روحس می کنه، زمان برای عاشق معنی داره،من منتظر یه معجزه هستم،یه معجزه که من رو خوب کنه،یه معجزه که بتونم مثل بقیه زندگی کنم،شاید من هم بتونم با همون چیزایی خوشحال بشم که همه خوشحال می شن،هنوز همه چیز برام از رنگ و رو نرفته،چقدر اشتباه کردم!چقدر با اندازه فکرهای دیگرون خودم رو محدود کردم!هیچ کس نمی دونه من چقدر بیمارم،صورتم خوب مونده،عکس رادیولوژی و برگه نتیجه آزمایشگاه به لباس سنجاق نمی شه،انگار آسمون پشت این پنجره یه حرف نگفته با من داره،کاش می تونستم چیزی  داشته باشم،بچه که بودم یه چیزایی مال من بود،کیف سیاهی که زیپش خراب بود،مدادی که روی سرش کله یه عروسک بود.دیگه هیچی مال من نیست،داشتن هیچ عروسکی خوشحالم نمی کنه. شاید عاشق هستم اما فقط بهش فکر نکردم،شاید عاشقم،عاشقی که زمان رو حس نمی کنه،من درباره عشق حرف می زنم،دنبال یه بهونه می گردم که بشه به عشق نسبت داد

همبازی ایام کودکی

محمد : باید با سرطان چیکار کرد؟
بهشید : همون کاری که با جنس های توی مغازه ات می کنی؟
محمد : چیکار کنم ؟
بهشید : بفروشش
محمد : جنس ها را به مردم می فروشم،سرطانو به کی بفروشم؟
بهشید : به اونی که خریدارشه
محمد : کی خریدار سرطانه ؟
بهشید : بفروشش به همه حرفای قشنگی که دلت می خواسته بزنی اما نزدی،به اون کارایی که دلت می خواسته بکنی اما نکردی،به اون جاهایی که دلت می خواسته بری اما نرفتی،به اون کتاب هایی که دلت می خواسته بخونی اما نخوندی،اگه چیز قشنگ دیگه ای هم هست که می تونه بدبختی ها رو بخوره به شرط اینکه جدیشون بگیری یا فکر نکنی چون کوچکند اهمیتی ندارند

* بخش هایی از داستان "پرچینی از اقاقیا - مرجان ریاحی"


Together, for ever

باید قصه عشق مان را جزء به جزء ثبت کنم تا شاید همه ی مفهومش را ارج بنهم.این عشق از ما چنین آدم هایی ساخت.دونفری که کنار هم قرار گرفتند و برای یکدیگر زندگی کردند.این را برای تو می نویسم و سعی می کنم زندگی ام را بفهمم،زندگی مشترک مان را.
/* /*]]-->*/قصه ما شروع فوق العاده ای داشت.کم و بیش با رقم خوردن عشقی در نگاه اول.روز اولی که دیدمت سه مرد دوره ات کرده بودند و سعی می کردند بازی ورق یادت دهند.تازه از انگلیس آمده بودی و آنها می خواستند توجهت را جلب کنند.وقتی چشم هامان به هم افتاد فکر کردم "هیچ شانسی برای به دست آوردنت ندارم"یک ماه بعد درخیابان روبه رو شدیم.سریع راه می رفتی و برف می آمد و موهایت در سرما حلقه زده بود.جرات کردم و جلو آمدم و پرسیدم دوست داری به کافه ای برویم و تو گفتی (حتما،چرا نه) 23 اکتبر 1947 بود......عکسی از پشت سرت گرفته ام.داری در ساحل لاجولا پارو می زنی.52 ساله هستی و بسیاردلربا.این یکی از محبوب ترین عکس هایم هست.پس از بازگشت به خانه ،مدتی به این عکس خیره می شوم.همان شبی که به من گفتی احتمالا مبتلا به سرطان شده ای.پیش از سفر به ایالت متحده هم از بیماری ات اطلاع داشتی،ولی نمی خواستی چیزی بگویی.چرا نه؟ به من با آرامش گفتی : (اگر قرار است بمیرم،می خواهم پیش از مرگ کالیفرنیا را دیده باشم)...بزودی هشتادودو ساله می شوی،شش سانتی متر آب رفته ای و بیش از چهل و هشت کیلو نداری،با این وصف هنوز زیبا ،با وقار وخواستنی هستی و بیش از همیشه دوست دارم پنجاه و هشت سال با هم زندگی می کنیم و تورا بیش از همیشه دوست دارم.همین اواخر بود که دوباره عاشقت شدم.هنوز هم وقتی به من نزدیک می شوی،احساس می کنم چیزی درونم فرو می ریزد......گاهی در رویایم مردی را می بینم.کسی که در چشم اندازی لخت و برهوت در جاده خالی پشت یک نعش کش راه می رود،آن مرد من هستم و نعش کش تو را از من دور می کند.نمی خواهم وقتی تو را می سوزانند آن جا باشم،نمی خواهم خاکسترهایت را در یک گلدان تحویلم دهند.صدای کاترین فریر را می شنوم که می خواند : (...دنیا خالی شده،نمی خواهم دیگر زندگی کنم)از خواب بیدار می شوم سرم را جلو می آورم تا ببینم نفس می کشی یا نه. با دست لمس ات می کنم....هیچ کدام مان نمی خواهیم بدون دیگری زندگی کنیم.همیشه به هم می گفتیم،اگرمعجزه ای رخ دهد و دوباره زندگی کنیم،باز هم کنار هم روزگار را سپری خواهیم کرد " نامه ای به د – آندره گرز" – "مجله هفت – حمید رضا صدر"پ . ن : آندره گرز و دورین گرز که بیش از نیم قرن زندگی عاشقانه و پرشوری را با هم گذرانده بودند،ترجیح می دهند قصه عاشقانه شان را با درام پر شوری به پایان ببرند،آنها تصمیم می گیرند به جای اینکه سرطان یکی از آنها(دورین) را از پا درآورد و دیگری در حسرت روزهای گذشته غرق شود،هر دو با هم به استقبال مرگ روند،آنها صفحه کاغذی را روی در ورودی چسبانده بودند تا خدمتکار صبح که وارد می شود،آن را ببیند. روی آن کاغذ اینگونه نوشته شده بود : "به پلیس خبر دهید،پا به طبقه بالا نگذارید"

چشمانت را از من نگیر،بگذار نگاهت کنم

فرصتی شد تا دوباره نگاهش کنم.چیزی به در و دیوار قلبم می کوفت.نگاهش بی تاب و آشفته بود.طره مویی از زیر چادر کدری اش بیرون زده بود و روی پیشانی بلندش افتاده بود و حالتی رویایی به چهره اش داده بود.به پائین نگاه می کرد.مردمک چشمانش دودو می زدند.یک جور خستگی در آن وقار پیچیده در اندامش موج می زد.حرکاتش به نظرم نوعی حرکات موزون می آمد که انگار موسیقی اش را فقط خودش می شنید،موسیقی ای که از درون وجودش سرچشمه می گرفت.

سعی می کرد نگاهش با نگاه من تلاقی نکند و چشمهای من دنبال آن نگاه می دوید تا شاید غافلگیرش کند.فکر می کردم در تلاقی نگاه ها همه چیز آشکار می شود.اگر او ذره ای از احساس من توی دلش باشد،محال است که از نگاهش معلوم نشود.مگر می شود کسی به چشم های من نگاه کند و نفهمد که توی وجودم چه می گذرد؟ولی او زرنگ تر از این حرف ها بود.مطمئن بودم که از روز اول متوجه احساس من شده بود،ولی  به روی خودش نمی آورد.و آن روز هم، توی آن اتاق، با دزدیدن نگاهش از من،  بیشتر عذابم می داد.

در پشت سکوتی که به زیبایی اش عمق می داد یکدفعه آتش می گرفت و شعله می زد،یکدفعه حرکتی تند و یا رفتاری پر از انرژی او را از آن سکوت ادواری بیرون  می آورد.به فکرم رسید چیزی توی آن اتاق جا بگذارم تا بهانه ای باشد که دوباره برگردم،ولی چیزی همراهم نبود،حتی یک کلاه ناقابل.هیچ وقت مثل آن روز آرزوی داشتن یک کلاه را نکرده بودم.

...درد نمی دانم از کدام پستوی دلش بیرون خزید و توی نگاهش نشست،دردی که شاید به اندازه عمرش،توی آن پستو چنبره زده بود،پرسیدم : (توی این سالها،هیچ دوستش داشتی؟) گفت : (این چیزها برام مفهومی نداره.دوست داشتن با تنفر برای من یه معنا دارن.ولی چیزی که این سالها منو نگه داشت این خونه بود.این خونه هرچقدر عذابم می داد،همون قدر سقفم بود) گفتم : (کاش نمی دیدمت) سرش را بلند کرد و برای اولین بار نگاه هامان با هم تلاقی کرد.توی آن نگاه چیزی بود که می گفت او هم به دردی مثل درد من گرفتار شده و این دردی بود که دوایی نداشت


* بخش هایی از مجموعه داستان  "بعداز آن شب - مرجان شیرمحمدی"

تو چشمات شنا میکنم و تو دستات میمیرم

ناگهان انگار چيزي در من فرو ريخت ، روح هاي ما مثل پيچک درهم پيچيد و گره خورد، برگ هاي خشکيده از سطح روحم روئيده شدند و روح من مثل يک آئينه براق شد، بعد مهتاب مثل کبوتري بر درخت روح من لانه کرد ، آشيانه کرد. در من آواز خواند . در من جيغ کشيد،در من آويخت ، روئيد ، خنديد ، خوابيد. آخ! مهتاب در من ريزش کرد، نجوا کرد ، گريست ، در من شديد شد،در من متوقف شد،در من مستقر شد،بر من لغزيد تا روح هاي ما مثل دو دايره ي هم مرکز و هم اندازه بر هم منطبق شدند. آنچنان که من خود را از او باز نشناختم. آن چنان که من آلوده مهتاب شدم و مهتاب مثل قاب عکسي بر ديوار روح من کوبيده شد. عطر روح او، روح مرا چنان مست کرد که من سرگيچه گرفتم...

* بخش هایی از "چند روایت معتبر - مصطفی مستور"

In The Mood For Love

معلم نیستم
تا عشق را نشانت دهم
ماهی به یاد گرفتن نیاز ندارد
تا شنا كند
گنجشك  
تا بپرد
تنها شنا كن
بپر
عشق در كتاب نیست
عاشقان بزرگ
خواندن بلد نبودند

--------------------------
وقتی
با لباس نو
به دیدنم می آیی
شادی باغبانی را دارم
كه گلی تازه
در باغچه اش روییده
-----------------------------
دیروز به عشق تو فكر می كردم
از فكر كردن به این فكر لذت می بردم
ناگهان
قطره های عسل روی لبت را به یاد آوردم
و شیرینی حافظه ام را  لیسیدم
----------------------------------
به سكوتم احترام بگذار
قویترین سلامم.
بلاغت سكوتم را حس می كنی ؟
از زیبایی چیزهایی كه می گویم
لذت می بری
وقتی نمی زنم ؟
-------------------------------------
كتابهای كودكیم را
از من بگیرید
نیمكت های مدرسه را
گچ ها…قلم ها …
تخته سیاه را …
به من كلمه ای بدهید
تا آنرا مثل گوشواره
به گوش معشوقم بیاویزم
------------------------------------------
نامه های من به تو
از من و تو برترند
زیرا نور برتر از چراغ است
شعر برتر از کتاب
و بوسه  برتر از لب هاست
نامه های من به تو
از من و تو مهم تر
اسنادی بی نظیر
كه مردم در آنها
زیبایی تو را
و جنون مرا
كشف می كنند
---------------------------------------------
وقتی مردان
با حماسه
از تو حرف می زنند
و زنان
با عصبانیت

میفهمم  
چقدر زیبایی
-------------------------------------------

وقتی كه تو را می بوسم  
بعد از دوری
حس می كنم نامهء عاشقانهء فوری را
در صندوق پستی قرمز انداخته ام   
----------------------------------------------------
بر شنزار سینه ات
خسته  خم می شوم
این كودك
از زمان تولد
 نخوابیده
-----------------------------------------------------------
نه من
می توانم
نه تو
زخم  
با كارد
چه كند ؟
-----------------------------------------------------------------
صبح بخیر بنفشت
در گوشی تلفن           
مرا
به جنگلی تبدیل می كند
-------------------------------------------------------------------
رفتنت
آنقدر ها كه فكر می كنی
فاجعه نیست
من   
مثل درخت های بید ایستاده می میرم

-----------------------------------------------------------------------

این صد نامه عاشقانه تمام آن چیزی ست كه از خاكستر عشق من مانده ، من ، شاعری مثل همه شاعران و ـ مثل همه مردان ـ یادگارهایی از عشق داشته ام و مجموعه نامه هایی ... و آنقدر شجاع نبوده ام كه همه آنها را در آتش بیندازم و بسوزانم .منكر نمی شوم كه به آتش ، بعنوان آخرین راه حل ، اندیشیده ام . راه حلی برای آنكه مرا و معشو  قه هایم را از سنگینی این بار امانت برهاند …عشق قشنگ ست و خالی از تظاهر ، اما قشنگ تر از آن ، این حسی ست كه بر كاغذ هایمان جا می گذارد و خاكستری كه از آن بر انگشت هایمان می نشیند .

*بخش هایی از مقدمه و متن "صدنامه عاشقانه - نزار قبانی - نشر چشمه"

پرونده کامل "نزار قبانی" در بخش کتابخانه

پ.ن : "عاشقانه" - "جدایی" دو شعر زیبای دیگر از قبانی در اینجا



هنوز باغچه برامون گل نداده

گفتي دوستت دارم و رفتي،من حيرت كردم.از دور سايه هايي غريب مي آمد از جنس دلتنگي و اندوه و غربت و تنهايي و شايد عشق.با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت.گفتم عشق را نمي خواهم،ترسيدم و گريختم.رفتم تا پايان هرچه كه بود و گم شدم.و اين ها پيش از قصه ي لبخند تو بود

جاي خلوتي بود.وسط نيستي.گفتي : (هستم) نگريستم،اما چيزي نبود.گفتم :(نيستي) باز گفتي : (هستم)برخود لرزيدم و در دل گفتم نه، نيستي.اين جا جز من كسي نيست.بعد انگار گرماي تو در دلم ريخت.من داغ شدم،گر گرفتم تا گيج شدم.بعد لبخند زدي و من تسليم شدم.بعد لبخند زدي و من تسليم شدم.گفتم : (هستي! تو هستي! اين من هستم كه نيستم) گفتي : (غلطي) و اين هنوز پيش از قصه ي دست هاي تو بود

وقتي رفتي اندوه ماند و اندوه.از پاره ابرهاي هجر باران شوق مي باريد و اين تكه گوشت افتاده در قفس قفسه ي سينه ام را آتش مي زد.ومن ذوب مي شدم و پروانه ها نه،فرشته ها حيرت مي كردند و اين وقتي بود كه هنوز دست هات انگشتانم را نبوئيده بودند

يك شب كه ماه بدر بود و چشم هاش را گشوده بود تا با اشتياق به هر چه كه دل اش مي خواهد خيره شود،تو شرم نكردي و ناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردي تا دست هام را فتح كردي. انگشتان ات بر شانه ي انگشتانم تكيه زدند و در آغوش آن ها غنودند. تو ترانه هاي عاشقانه مي سرودي،من اما همه ترس شده بودم.چيزي درونم فرياد مي كشيد،چيزي شعله ور مي شد.شراره هاي عشق مي سوزاند و خاكستر مي كرد و همه از انگشتان تو بود. من نيست شده بودم. گفتي : (حال چه گونه است؟) گفتم: (تو همه آب،من همه عطش.تو همه ناز،من همه نياز. تو همه چشمه،من همه تشنگي.) گفتي : (تو همچنان غلطي.) و اين هنوز پيش از قصه ي نگاه تو بود

فرشته اي پر كشيد تا نزديكتر آيد و در شهود با ماه انباز شود.من به خاك افتادم.ناخن هام را با انگشتانت فشردي و لبخند پاشيدي. گفتي : (برخيز). گفتم : (نتوانم).بعد ناگهان چشم هات تابيدند و من تاب از كف دادم.مرا طاقت نگريستن نبود اما توان گريستن بود ،بعد تو اشك هام را از گونه هام ستردي.فرشته پيش تر آمده بود.من گويي در چيزي فرو مي رفتم.گفتم : (اين چيست؟) گفتي : (اندوه!اندوه!)بعد فروتر رفتم.بعد تو دست بر سرم نهادي و مرا در اندوه غرقه كردي.فرشته از حسادت لرزيد و بالهاش از التهاب عشق من سوخت. گفتي : (حال چگونه است؟) ديگر حالي نبود.عاشقي نبود.عشقي نبود.فرشته اي نبود.هرچه بود تو بودي.بعد تو لبخند زدي و گفتي : (چنين كنند با عاشقان)

*بخش هایی از "چند روایت معتبر - مصطفی مستور"

جستن، یافتن و برگزیدن...

گاهی آینده در درون ماست بی آنکه خود بدانیم، و گفته هایی از ما که دروغ انگاشته می شود از واقعیتی در آینده نزدیک خبر می دهد

ذهن ما از خاطره هایی که از کسی داریم،آنهایی را که برای روابط هر روزی مان سودی آنی نداشته باشد،حذف می کند،حتی به ویژه،اگر این روابط با اندکی عشق آمیخته باشد که همواره ناخرسند است و در لحظه آینده زندگی می کند

ذهن ما زنجیر روزهای گذشته را می گذارد که بگذرد،و تنها بر واپسین حلقه های آن چنگ می زند که اغلب از فلز دیگری غیر از حلقه هایی ست که در تیرگی شب ناپدید شده است،و در سفر دراز زندگی تنها سرزمینی را واقعی می داند که اکنون در آنیم

آدمی که پیوسته میان پرده ی تجربه و خیال سرگرم بازی ست، می خواهد به ژرفای زندگی خیالی کسانی پی ببرد که می شناسد و کسانی را بشناسد که زندگی شان را در خیال دارد


*در جستجوی زمان از دست رفته - مارسل پروست

سکوت بازمانده غریوهاست

سکوت من گذشته دارد، بخاطرش بارها تشویق شده ام،می دانستم هر بچه ای آن را ندارد،لال شده بودم،نه از سر عقل که از ترس. غریزه ام به من گفت سوالی که در زیر زمین بدون روشن کردن چراغ از آدم بکنند،جوابش فاجعه بار می آورد.خیلی زود فهمیدم که به یک صندوقچه می مانم با دری کیپ و پر از راز.در زندگی جدید راز جایی نداشت،جدایی می انداخت، سوظن برمی انگیخت،سالها بعد یاد گرفتم که حرف می تواند گاهی مخفیگاهی بهتر از سکوت باشد،سکوتم مثل لباس پشمی تنگی در هوای گرم اذیتم می کرد

مادرم می گوید : "هر کس پرنده ای دارد،اگر پرواز کند و جایی بنشیند،صاحبش را هم به دنبال خودش می کشد" کسی که پرنده اش از جایی پر بکشد،مشکل می تواند همان جا بماند.در خانه ی خودش هم غریبه می شود،آیا من هم پرنده ای دارم؟ پرنده ی خودم.ولی مگر ممکن است کسی پرنده ای نداشته باشد،این جعفرعشقی که با عینک دودی و کاکل فرفری سر خیابان ایستاده،پرنده دارد،حالا هم دارد زیر لبی سوت می زند،لابد برای پرنده اش.

*بخش هایی از"پرنده ی من - فریبا وفی"


کی رفته ای ز دل که تمنا کنم ترا

آنچه را که عشق می گوئیم ، تبعیدگاهی ست که در آن هرازگاهی از موطن،کارت پوستالی می رسد.آن روز غروب من چنین احساسی داشتم ، وقتی کار او تمام شد ،خود خود من رام شده بود. او به کمک نیرویی ناشناخته در من جای گرفته بود و من احساس تنهایی می کردم.از خودم پرسیدم آیا همه این اتفاقات ساخته های ذهن من نیستند...

آن وقت ها خیلی کم زن ها را می شناختم،مردها را هم همچنین ، حیوانات را نیز، با تنها چیزی که یک کمی آشنا بودم رنج هایم بود...رنجهای خودم را هم خوب نمی شناختم ، شاید به این خاطر که جز رنج هیچ نداشتم.

هر چه فاصله ام بیشتر و بیشتر می شد صدای او ضعیف تر و ضعیف تر می شد، تا اینکه سرانجام به کلی خاموش شد، شاید ترانه اش را تمام کرده بود و شاید هم من خیلی دور شده بودم. آن وقت از این جور شک و تردیدها خوشم نمی آمد ، هرچند همیشه توی شک و تردید زندگی می کردم، اما می خواستم از این جور شک و تردیدهای ریز که جنبه ی جسمانی داشتند و می توانستند طی هفته ها کلافه ام کنند هر چه سریعنر خلاص شوم .پس چند قدمی به عقب برگشتم و ایستادم،صدایش با چنان آرامشی از دل سکوت بیرون می خزید که چندان تفاوتی با سکوت نداشت

تا وقتی قدم می زدم،صدای زجه ها در میان صدای قدم هایم گم می شد. اما به محض اینکه می ایستادم دوباره آن زجه ها را، البته ضعیف تر از پیش می شنیدم.اما با زجه ها و فریادها،خواه قوی باشند یا ضعیف،چه می توان کرد؟فقط باید ساکتشان کرد.سالهای سال فکر کردم ساکت می شوند ، اما امروز دیگر چنین تصوری ندارم،شاید اگر با عشق های دیگر کنار می آمدم ساکت می شدند،اما عشق فرمان پذیر نیست

بخش هایی از "اولین عشق - ساموئل بکت"


رویایی در دست نه در دوردست

در ابتدا و انتهایش ابر بگذار

تشنه است ، سال من ،برایش ابر بگذار

خشک است دنیایم ، کمی دیوانه اش کن

دور سر دیوانه هایش ابر بگذار

روی سرشان کاسه ای پر از ستاره

تا نشکنندش ، لابه لایش ابر بگذار

توی سرم یک غده هست اندازه ی ماه

بردارش از آن تو ، به جایش ابر بگذار

حالا دلم دریاست ، اهل دل که هستی؟

توفانی اش کن ، در هوایش ابر بگذار

"علی محمد مودب- مجموعه ی الف های غلط"