سفر از جاده خاکی به آسمان

در دامن سکوت غم افزایت

اندوه خفته می دهد آزارم

آن آرزوی گمشده می رقصد

در پرده های مبهم پندارم


پ.ن ادبی: نمایشنامه ای خواندم از اریک امانوئل اشمیت با نام "عشق لرزه" قسمت های زیبا فراوان داره ، فعلا که حس اش نبود گزیده اش رو بزارم اینجا ولی توصیه اش رو به همه می کنم

پ. ن سیاسی : در نمایشگاه مطبوعات امسال که دیروز رفتم غرفه ای با نام شکایت از موسوی با نام موج قانون تشکیل داده بودند (موج قانون مثلا یه سایته !)

پ.ن اجتماعی : آنچه مخالف طبیعت باشد ، مدت زیادی دوام نمی آورد

پ.ن خارجکی : خوش به حال اونایی که انتخابات افغانستان رو پیگیری کردند ، محشر بود ... بعد بیش از دو ماه شمارش 5 میلیون رای !!! که من همیشه با خودم می گفتم اگه یه نفر می شست رای ها رو تکی می شمرد زود تر تموم می شد (جدی میگما ... بین 4 نفر 5 میلیون رای زمان خیلی کمتری می بره) تازه اعلام شد که تقلب شده و کشید دور دوم ... واسه اونایی که این لذت عظیم رو از دست دادند متاسفم

پ. ن سبز : خاتمی عزیز و خائن به وطن !! برنده جازه گفتگوی جهانی سال 2009 شد ، نمی دونم چرا ناخودآگاه یاد پیامش به مناسبت عید نوروز 88 افتادم :

بهار به ما می آموزد که هیچ زمستانی جاودانه نیست و در سرمای یخبندان بی مهری ، نفرت و خشونت می توان و باید منتظر بهار عطوفت و داد بود


پ. ن شخصی : ساعت 3 صبح شده ... خیلی خسته ام ...

گفتگوی تنهایی : عزیز من حوصله کن ... شاید ، معجزه ای رخ دهد... اتاق ها خود به خود سفید شوند

درخت که می شوم  تو پائیزی !  کشتی که می شوم  تو بی نهایت طوفانها !

نوشتن ام نمیاد ولی به نوشتن نیاز دارم (یا شاید هم به به روز کردن!) یاد مرداد ماه بخیر که هر روز یه روز نوشت اساسی می نوشتم ...چندی پیش یه کتاب اینترنتی خواندم به نام "کتاب کتاب" واسم جذاب بود شعر های کوتاه کتاب برایم تازه و جذاب بودند ، بیشتر واسه اینی که آپ کرده باشم گلچین شعر ها رو از دید خودم می گذارم

ماهمگي کتاب ايم
که رنج هرروز
آن را مي خواند
------------------------------
چشم هايت کتاب اند
که برصفحات آن ها
نماد پرسشي مي بينم
اين خميده آيا من نيستم ؟
-------------------------------------
آيا مرگ
کتابي ديگر است
يا صفحه ي پاياني يک کتاب؟
-----------------------------------------------
لبان ات کتاب اند
که با يک بوسه
خوانده مي شود .



من وتو
دوکتاب ايم
يا دوفصل ازيک کتاب؟
----------------------------------------
رؤيا
کتابي است
که جز در تاريکي خوانده نمي شود .
--------------------------------------------------------
مرا ازهمراهي ات
معذوربدار
که تو راقبلاً در شخص ديگري خواندم .
------------------------------------
به من نگو که هستي
بگذار که اندک اندک ازخواندن ات
لذت ببرم
---------------------------------------
کتاب هاي سوخته
درخشان ترين شهيدان اند .
-------------------------------
هماغوشي ما
کتابي است بسته
که خود را مي نويسد

--------------------------------------------------
رنج
کتابي است با يک رنگ .
------------------------------------
گاهی وقت ها
لباس ها جلدهايی می شوند
برای کتاب ها يی
که ازآن خود نيستند .
-------------------------------------
هرقطره اي کتاب است
پاره ابر
کتابخانه ي باران است .
--------------------------
چشم ها
دوکتاب توأمان اند .

--------------------------
تن تو کتابخانه ای است
که من گاه به گاه
به آن مراجعه می کنم
-----------------------------
اين دست من واين دست تو
بيا باهم آشتي کنيم
وبا نخستين برگ ها
آغازکنيم .
-------------------------------------------
جنون کتابی است
که خود را برای خودمی خواند
بی آنکه نگران باشد
ديگرانش بفهمند

-----------------------------
ويولون
کتابی درزمينه ی تصوف است
باچهارسطر .
------------------------------------------
ای کاش
يک کتاب بوديم
نه! ای کاش کتابی بوديم
باصفحاتی گوناگون .
-------------------------------------------------
بستر
کتاب لذت است
گشوده برای دو خواننده
--------------------------------------
مرا وامگذار
و خود تنها بمانی
جدال ما سومين کتاب است .
-----------------------------------------------------
نه من تو را رونويسی می کنم
نه تو مرا
بگذارکه فطرت ما را بنويسد
وعقل بخواند .
-------------------------------------------------
هنگامی که
يکديگر را دوست می داريم
آن وقت است
که خوب می خوانيم .

-----------------------------------------------------------
اين دست من واين دست تو
بيا باهم آشتی کنيم
وبا نخستين برگ ها
آغازکنيم .
---------------------------
درتاريکی
انگشتانم را وامی گذارم
تا تو را بخوانند .
----------------------------------------------
چه کسی باورمی کند
که ستارگان کلمه اند ؟
چه کسی باورمی کند
که شب کتاب است ؟
--------------------------------------------
بگذار
دستم را از توبگذرانم
تا نوشتن بيا موزم
پ . ن 1  : برای ... :
روزنامه کیهان امروز نوشت : جنبش سبز جاسوس سیا و ر و س پ ی شناسنامه داری ست


پ . ن 2 : برای دل :
دیشب در اتاق، یک شمع خوش‌صحبت داشتم،خسته بودم...ولی می‌خواستم با کسی حرف بزنم ، شمعی روشن کردم و به صدای آرام ٍ نورش گوش دادم،تا خوابم برد


پ . ن 3 : برای دوست : 
بیا زندگی را بدزدیم آن‌وقت میان دو دیدار قسمت کنیم

پ . ن 4 : برای خود :
صفر را بستند که ما به بیرون زنگ نزنیم !از شما چه پنهان ....ما از درون زنگ زدیم !

پ . ن 5 : برای روشنفکر :
هیچ وقت کسی که خودش رو دست بالا میگیره رو دست کم نگیر

پ . ن 6 : برای
جنب........
:
باروت سرنوشت جنگ را تعیین نخواهد کرد ، بلکه مخترعین باروت سرنوشت جنگ را رقم خواهند زد

سوال : چقدر دنیای بچه ها پاکه ... هر چیزی به زبون میارن همونیه که تو دلشونه نه جز این ... وقتی از چیزی خوششون نیاد راحت می گن و وقتی ام از چیزی خوششون میاد هم می گن ، فقط نمی دونم چرا همین بچه ها وقتی بزرگ میشن اکثرا هر چی به زبون میارن دقیقا خلاف چیزیه که تو دلشونه و اگر هم ترک عادت کودکی نکرده باشن ، اون وقت ... اون وقت !!! اون وقت همه چی بهم می ریزه ...


توضیح : می خوام کامنت دونی ام رو را بندازم یعنی تا جایی که بتونم به کامنت ها جواب بدم ... پس از این به بعد کامنت ها بعد از تائید و با پاسخ درج خواهد شد !!!( حالا یکی ندونه فکر می کنه اینجا چقدر مخاطب داره !! خیالی نیست همون چند نفر اندک هم قدمشون رو چشم ... شاید اگه زیاد باشن چشممو کور کنن !!)


شطحیات

چقدر نیمه دوم سال را دوست دارم ، شب ها بلند تر شده اند ، عده ای می گویند یک ساعت بیشتر می خوابیم ! اما من عاشق بیداری در شب ام ، آرامش و سکوت اش را با هیچ چیز دیگری عوض نمی کنم ... پنجره اتاق را باز می کنم ، نسیم خنک پائیزی تو صورتم می خورد ، گاهی عطر خاک نمور را برایم به ارمغان می آورد ، گاهی طنین جدایی در آن پنهان است ، جدایی هایی که دلیل آن هیچ گاه گفته نمی شود و حسرت شنیدن پاسخ این سوال تا پایان عمر بر دل آدم می ماند... شب هایی دوست دارم با این نسیم به صحبت بنشینم ، دوست دارم بدانم از زندگی اش راضی ست ؟ از اینکه به هیچ کجا تعلق ندارد راضی ست ؟ از اینکه دلبسته کسی نیست راضی ست ؟ آیا این دو را آزادی مطلق خودش می داند ؟ ...  دوست دارم می تونستم روح ام را تهی تهی کنم تا وقتی به وزش در می آید و وارد اتاقم می شود از موسیقی دل انگیز (و گاهی حزن انگیزش ) سرشار شوم ... برخلاف شب های سفید برفی که تمام خواسته ام تماشای دانه های سفید و نرم برف است ، این شب ها فقط می خواهم حرف بزنم ، می خواهم برای مدتی همسفر و هم صحبت این نسیم شوم


خوابند چشم هایت
تاریکم

خوابند دستهایت
بیکارم

خوابند لبهایت
گشنه ام

دیگری نیست که مرا وادار به زندگی می کند

خاطره هایت
در لای دندان هایم
مانده است!


 نمی دونم کدوم فیلسوفی بود که گفته بود وقتی تو یه جامعه همه مردم از سیاست حرف می زنند یعنی سیاست مداران کارشان را بلد نیستند ...  حالم داره به هم می خوره از این همه سیاست زدگی ، هر جا میری و وارد هر چیزی می شی آخرش به سیاست می رسی   چه مرگمان هست که دائم حرف از سیاست زنیم ؟ در این کره خاکی جایی هست که به اندازه اینجا حرف روزمره مردمش سیاست باشد ؟، دوست دارم وقتی سوار تاکسی می شم یا خرید می رم یا با دوستام حرف می زنم ، حرف های بهتری بزنیم ، جای اینکه حرف های بی سرانجام سیاسی بزنیم که تنها نتیجه اش کدورت بین مان هست (البته به شرطی که نظراتمان مخالف هم باشد ، وگرنه اگه هر دو در یک جبهه باشیم که دائم حرف های همدیگر را تائید می کنیم که آن هم به نوعی دیگر مسخره ست) ما واقعا برای چه با هم حرف می زنیم ،  تبادل نظراتمان ؟ انتقال احساس مان ؟ اثبات خودمان ؟ تحقیر طرف مقابل ؟ وقت گذراندن ؟ یا ... به نظرم حرف های سیاسی از جنسی که تو جامعه ما هست بیهوده ترین کار ممکن است ، اگر دو نفر نظری مخالف هم را داشته باشند بعد از اینکه با هم به گفتگو پرداختند تنها حاصل اش نه معتدل کردن نظرات بلکه رادیکال شدن در نظرات قبلی شان هست و متاسفانه  ما در همه زمینه ها (نه تنها بحث های سیاسی) همین گونه ایم، نوعی حماقت و یا تعصب کور در ایستادگی روی نظرات خود هر چند بدانیم اشتباه است ... 

کبوتر خشک شده ی توی ویترین
در فکر انقلاب است
روزی پرواز خواهد کرد

چنان سردم است كه قلم را به زحمت در دست گرفته ام. بيهودگي همه چيز؛ مدتي است كه مدام آن را احساس مي كنم. هاردي و مرديت با هم مراكه كسل بودم با سردرد به رختخواب فرستادند. حالا اين احساس را مي شناسم؛ هنگامي است كه نمي توانم جمله اي بسازم، زير لبي زمزمه مي كنم و مي جنبم و هيچ چيز از ذهنم نمي گذرد، مغزم به پنجره اي خالي مي ماند. در اين مواقع در اتاقم را مي بندم و به رختخواب مي روم ، در گوشم پنبه مي گذارم و يكي دو روز دراز مي كشم و در زمان به چه مسافت هايي سفر مي كنم اگر اجازه بدهم چه " حس هايي" در ستون فقرات و سرم گسترش مي يابند؛ چقدر خستگي مبالغه آميز و چقدر اضطراب و نااميدي؛ و رهايي بهشتي و استراحت و بعد باز اندوه... ( يادداشت هاي روزانه ويرجينيا وولف)

ترانه ای آرام
در قهوه خانه بانگ می زند .
آیا این منم ؟
پشت چشمم پنهان می شوم
و ماسه زار را می بینم
که تا دریا می گسترد .
آواز پرسش ها و اخگر اشتیاق ها
به یادم می آرند
که فردا که خواهم بود .


پ . ن 1: شعر اول از محمد رضا لوایی

پ . ن 2 : شعر دوم از دومان اردم

پ . ن 3 : شعر سوم از پروین حبیب

دلم می خواهد بمیرم ، لااقل برای مدتی ...

نوشتن سخت میشه برام وقتی بین نوشته هام وقفه میوفته ... چرا ؟ چون کله ام پر میشه از حرفای نگفته که نمی دونم  کدومشونو باید بنویسم ... واسه همین هم شروع این روزنوشت با یه مطلب بی ربط (البته نسبت به نوشته های قبلی وبلاگ نه من) شروع میشه ، هر چند سطر های این نوشته خیلی به هم ربط ندارند



سالها پیش از چند هفته قبل از بازی پرسپولیس و استقلال ،  مغزم کامل تعطیل می شد ، انگار هیچ موضوع دیگری  نبود که من بهش مشغول بشم ، یه جور پالایش و تصفیه ذهن...  ساعت ها  کش میومدند ، می خواستم زودتر روز موعود برسه ... یادم هست شب ها قبل از خواب چشم هایم را می بستم و شروع می کردم به خیال بافی ... زمین بازی رو با بازیکنان آن روزها را در ذهنم مجسم می کردم و بازی را بارها و بارها در خیالم برگزار می کردم ، الان وقتی به آن روزها فکر می کنم به خودم میگم ، چقدر خوب بود گاهی همه خوشی و ناخوشی آدم بسته به نتیجه یه مسابقه فوتبال یا چیزی در همین حد بود ! حال از اون روزها تنها خاطرات شیرین و تلخ اش همراه با تصورات کودکانه ام باقی مانده ، هر چند هنوز هم همان علاقه و جنون فوتبال و تیم ها و بازیکنان و مربیان محبوبم در دلم جاری ست اما مشکل اینجاست که این ها دیگر برای من تنها مساله واسه خوشی یا ناخوشی نیست بلکه یکی از ده ها مساله زندگی ست ، به همین خاطر جایگاهشان در زندگی برایم در حد همان 90 دقیقه ایست که برگزار می شود و وقتی تمام شدند ، تمام شده اند ! و من می مانم و خودم ... مثل یه توقف کوتاه تو یه مسیر پر پیچ و خم کوهستانی ...

   ============================================

رضا قاسمی یه تعبیر فوق العاده از قدرت داره که من خیلی قبولش دارم ، میگه :

قدرت مثل قورباغه ست ، تو خشکی با چپ ها لاس میزنه و وقتی تن اش رو به آب زد ، با راست ها حال میکنه ... قدرت تنها پدیده ایست که می توان آن را از دست داد و در عین حال در دست اش داشت

    =============================================

   اندرون خسته من :

        دلم می خواهد بمیرم ، لااقل برای مدتی
        نه اینکه اینجا
        در این مهتاب



        همینجا ، از همین فاصله هم
        می توانم
        کرم شبتاب روزهای خود باشم

        (شاهرخ مسکوب)

  ==============================================

        نیایش  :

        ما کاشفان کوچه های بن بست ایم
        حرف های خسته ای داریم
        این بار
        پیامبری بفرست
        که تنها گوش کند

        (گروس عبدالملکیان)




گندیدن چیز بدی ست ! خیلی بد ! گندیدن حرف ها بدتر از هر نوع گندیدن دیگر... حرفهایی که به زبان نمی آیند و رویاهایی که به وقوع نمی پیوندند... بعضی وقتا آدم نیاز داره با یکی حرف بزنه که اون فقط گوش کنه ... نه تشویق ات کنه  ، نه سرزنش ات کنه ... زبونش کلا کار نکنه و فقط گوش هاش کار کنه ... گاهی وقت ها هم درست بر عکس میشه ، همه آرزو ات این میشه که یکی همش با تو حرف بزنه ، فقط با تو حرف بزنه ، نه با هیچ کی دیگه ... هر چی داره به تو بگه ، تو هم فقط گوش ات کار کنه و بشنوی ... ولی حیف که این اتفاقات یا نمی افته یا تو بدترین حالت برعکس انجام میشه... یه زمانی چقدر واسم مهم بود اینجا خیلی جمله های ادبی و شیک و پیک بکار ببرم ! اما فهمیدم که همین که آدم بتونه احساساتشو جوری توصیف کنه خودش ارضا بشه ، بسه ... مهم نیست آدمای این دنیای مجازی (و شایدم دروغی) از حرفاش خوششون بیاد یا نه ... شاید بهتر باشه آدمای دنیای واقعی رو هم فرستاد همین جا و تک و تنها در واقعیت ماند ...

    ==========================================
        باز گشته ام از سفر ، سفر از من بر نمی گردد :


        تمامی راه را با تو بودم
        تمام اسکله ها
        باران ها
        بادها
        تمامی راه را با تو بودم
        وقتی که چون پرنده ای تبعیدی
        زمین را ترک می گفتم
        و
        بالی با من نبود
        وقتی که در اشکم ، چون شمعی فرو می رفتم
        و
        مومیایی شده
        خاموش می شدم ...
        تمام طول سفر کنار تو گام می زدم
        کجا بودی تو ؟

        (شمس لنگرودی)

پ . ن : فرق انسان و سگ در آنست كه اگر به سگی غذا بدهی هرگز تو را گاز نخواهد گرفت. (تولستوی)

بعد التحریر : خیلی ها از جمله من فکر می کردند که در دوره جدید فعالیت دولت ، آزادی فرهنگی لااقل کمی  بیشتر بشه اونم با تغییر صفار هرندی از ارشاد ولی زهی خیال باطل ... امروز برای اولین بار در تاریخ مطبوعات ، یک روزنامه ورزشی "دنیای فوتبال" توقیف شد... دلیل اش هم نقد مدیریت در حوزه ورزش علی الخصوص فوتبال بوده ... چرا هر چی جلو می ریم همه چی بدتر میشه خدا ؟ بیداری یا خواب ؟ جواب منو بده..