آیا تمام آنچه با تولدم از من گریخت با مرگ من دوباره به من می‌رسد؟

در خبرها خواندم ، احمد رضا احمدی غزیز در سی سی یو بستری ست ، به یاد دفترچه ای افتادم که سرشار از شعر ها و نوشته های دل انگیزش است و گاه و بیگاه سراغ اش می روم و کمی از واقعیت کسل کننده اطاطم رها می شوم :

شمع می سوزد ، با تنهایی من نورش سنگین است ، غروب رو به پایان است و شب آغاز می شود ، کنارم بنشین فقط آسمان را نگاه کنیم ، امروز تکه های آبی دارد ، تکه های آبی یاد پرده های آبی نخستین اتاق من و تو در آغاز آشنایی بود ، آن روز می خواستیم کبوتران را دانه دهیم ، کدام کبوتران را دانه دهیم ، کدام کبوتران ، فقط صدای کلاغان بود که از غروب می گریختند ، راستی هیچ وقت فکر کرده ای من و تو چقدر تنهائیم

دیشب رمان جالب و عجیب بوکوفسکی (عامه پسند)را تمام کردم و این جمله زیبا در خاطرم حک شد :

بیشتر آدم‌های دنیا دیوانه بودند. آن بخشی هم که دیوانه نبودند، عصبی بودند. آن بخش هم که دیوانه یا عصبی نبودند، احمق بودند.


 پ. ن :
و آن دم که دست به آغوش می گشاید،
سایه‌اش سایه‌ی صلیبی‌ست…
و آن دم که می‌پندارد خوشبختی‌اش را
در آغوش فشرده است،
آن را له می‌کند.

داستان خرس های پاندا / ماتئی ویسنی یک



* تیتر مطلب شعری از یدالله رزویایی

سه گفتار ...

1- :بی تابی کودک وادارم می کند تا درآغوش گیرمش و برایش اینگونه بخوانم :


اشک‌هايت را نگاه‌دار

تا براي گريستن

كم نياوري

دنيا چروكيده‌تر از پستانك توست

كوچك‌تر از تصور تو

بازي‌تر از بازي‌هاي تو.*


2- روبه روی آئینه می ایستم ، خود را نمی شناسم ، از خود می پرسم ،"آیا این منم ؟" جوابی ندارم ، نجوایی درونم زمزمه می کند:

من در برهوتم

برهوت در من است

همه‌ي اشياي گم شده

‌قطارهای دير كرده در من است**


3- نیمکت زرد پارک جای پیر مردی ست که بیشترین ساعات اش را به تنهایی روی آن می گذراند و مدام ساعتش را نگاه می کند ، شاید در انتظار اتفاقی ست ؟ به لب هایش خیره می شوم ، زیر لب می گوید :


خداوندگارا!

زمين خود را نگاه‌دار

از بس كه چرخ خورده

دارد بالا مي‌آورد.***



* شعری از ابوالقاسم تقوایی

** شعری از الیاس علوی

*** شعری از ابوالقاسم تقوایی


سرد است و من گویی دیگر هیچ وقت گرم نخواهم شد


hey you,out there in the cold

getting lonely,getting old

can you feel me?

hey you,standing in the aisles

with itchy feet and fading smiles

can you feel me?


hey you, dont help them to bury the light

dont give in without a fight.

hey you,out there on your own

sitting naked by the phone

would you touch me?

hey you, with you ear against the wall

waiting for someone to call out

would you touch  me?

hey you ,would you help me to carry the stone?
open your heart,I'm coming home

but it was only a fantasy.

the wall was too high,

as you can see.

no matter how he tried

he could not break free

and the worms ate into his brain.


hey you,standing in the road

always doing what you 're told,

can you help me


hey you , out there beyond the wall

breaking bottles in the hall

can you help me?


hey you ,don't tell me there is no hope at all

together we stand , divided we fallآ