شادی بیخودی یا غم با خودی- 2

*پیشگفتار : این داستان ادامه داستانی ست که قبلا اینجا نوشتم ،کسایی که نخوندنش از اینجا می تونن بخونن

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

- بچه ها خیلی ناراحت شدند ،نیومدی. می گفتن بعد 6 سال بیشتر از همه دلشون واسه تو تنگ شده بود.

- از خودخواهی شونه ! اونا راضی ان واسه دل خودشون من کاری رو کنم که دوست ندارم . تو که می دونی من حوصله شلوغی رو ندارم، بهشون می گفتی

- گفتم ،باورشون نشد

- خب به من چه ؟  چیکار کنم

- کم کم داری آدم غیر قابل تحملی میشی ، این چه طرز فکریه ؟ اونا می خواستن تو رو ببینن،بعد تو میگی از خودخواهی شونه ! خیلی عوض شدی ! فکر می کردم بعد 10 سال خوب تو رو می شناسم ولی الان ...

- تموم شد ؟ اومده بودی اینا رو بگی ؟

- یعنی من انقدر حق ندارم بدونم تو چت شده ؟ چرا انقدر تلخ شدی ؟ چرا رابطه ات با بقیه هر روز کم رنگ تر از قبل میشه ؟ چرا ...

- یعنی تو واقعا نمی دونی ؟ اون شب که رفتیم پارک صدف من دو ساعت تمام چی گفتم ؟

- هر چی بوده تموم شده ، فکر می کنی با این کارا چیزی عوض میشه ؟ مانی یادته ؟ امشب بچه ها می گفتن هفته پیش تصادف می کنه و بعد اینکه دو روز تو کما بوده ،میمیره. می خوام بدونم تو اگه بدونی چند روز دیگه زنده ای بازم اینجوری ادامه می دی ؟ گذشته رو بریز دور... والا مسخره ست من این حرفا رو به تو بزنم ، یادته همیشه به من می گفتی تنها خصوصیت آدم زنده اینه که امید داره .

- هنوزم نظرم اینه ، من و تو  لحظه های سختی رو کنار هم بودیم ، ولی می دونی چیه ؟ احساس می کنم حرف منو نمی فهمی ، تقصیری هم نداری چون زندگی روی خوبش رو بهت نشون داده ، منم ازت انتظار ندارم حرفام رو بفهمی

- خب معنی این کارا چیه ؟ چیزی جز یاس و نامیدی ست ؟ استاد اکبری یادته تو دانشگاه ، می گفت : "درست زمانی که فکر می کنید همه چیز رو باختین ، فراموش نکنین که بازم می تونین ببازین"

- یه چیزی بپرسم ؟

- بپرس

- موبایلت روزی چند بار زنگ می خوره ؟ روزی چند بار با موبایلت زنگ می زنی ؟ اس م اس چی ؟ روزی چند تا می زنی ؟ روزی چند تا واست میاد ؟ در روز چند دقیقه به بهار فکر می کنی ؟ چند بار نگرانش می شی ؟ چند بار اون نگرانت میشه ؟ هفته ای چند بار با هم دعوا می کنین ؟ چقدر طول می کشه آشتی کنین ؟ هفته ای چند بار با هم دوتایی میرین بیرون ؟ بازم بگم...

- واقعا نمی فهمم چی میگی ، منظورت چیه ؟

- ببین من یکی رو می خوام که انقدر قدرت داشته باشه که منو مشغول خودش کنه ، جوری که دیگه این همه مزخرفات، مغر کوچیک منو مشغول نکنه ، این موبایل رو می بینی، شده عین جاسوئیچی، نه زنگ می خوره نه من باهاش زنگ می زنم ، باور کن بدجوری احساس پوچی می کنم ، ،یادته  میشستیم پشت سر هم چقدر فیلم می دیدیم ؟ دیگه ، نه حوصله فیلم دیدن دارم، نه حوصله کتاب خوندن.

- خب تقصیر خودته ، با این اخلاق گندت. دوران دانشگاه یادته ؟ هیچ کی رو تحویل نمی گرفتی ، جواب سلام دخترا رو هم به زورمی دادی ، یادته اون روز ...

- بسه بسه... تو که از همه به من نزدیک تری اینجوری در مورد ام قضاوت می کنی ،از بقیه انتظاری ندارم.واقعا فکر می کنی من خیلی مغرورم ؟ اصلا اینجوری نیست.  فقط نمی خوام وقت خودم و کس دیگه ای رو تلف کنم . من اگه مغرور بودم خودم نمی رفتم عین یه بچه هفت ساله که از چیزی خوشش اومده ، بدون یه کلمه مقدمه یا هر حاشیه ای  بگم من دوستت دارم. اون که انقدر روش حساب میکردم، با سردی و بیتفاوتی تمام گذاشت و رفت ، حتی یه  خداحافظی هم نکرد... نه من ناامید نیستم ، ولی امیدی هم ندارم ، دنبال امیدم، می خوام پیداش کنم ، می خوام به خودم یه بار دیگه این شانس رو بدم... ولی راستشو بخوای می ترسم، اعتمادم به اطرافم از بین رفته ، نمی دونم به کی باید اعتماد کرد، اصلا به نظرت تو جامعه ای که همه به فکر خودشونن اعتماد کردن یه جور حماقت نیست ؟

- نمی دونم چی بگم ؟ آخه این چه  عادتیه که تو هر چیز ساده ای رو واسه خودت پیچیده می کنی ؟ به همون خدایی که قبولش داری این حرفا ، فقط حرفای قشنگی اند ، همین ! بهشون گوش کن ،ازشون لذت ببر ،ولی باورشون نکن ! من اصلا نمی فهمم یعنی چی که تو میگی" من کسی رو می خوام که  منو به خودش مشغول کنه "  آدم با هر کسی یه مدت دوست بشه ، بعد چند وقت همین اتفاقایی که تو دوست داری بین شون میوفته، این یه حرف منو قبول کن

- می دونی چرا میگی اون حرفا رو باور نکن ؟ چون اون حرفای قشنگ ، خیلی عمومی شدن ، مقدس ترین کلمات و واژه ها هم وقتی عمومی بشه ،به ابتذال کشیده می شن ، وقتی شعرای ابراهیمی و معروفی و صالحی و لنگرودی و فروغ وسهراب و مصدق و مشیری و ... رو هم زمان واسه ده نفر Send  کنی .همه این کلمات رو به لجن کشیدی،بعد مدتی دیگه حتی قشنگ هم نیستند،ولی اگه جای اینکه به خود کلمات نگاه کنی، اول دنبال مفهومشون باشی ، نظرت عوض میشه ، " سعی کن عظمت در نگاهت باشد ...."  یادته که مال کیه ؟ شایدم یادت رفته و دیگه واسه این جمله که هر دومون تو کتاب با شبرنگ پررنگش کردیم هم ارزش قائل نیستی . من نمی تونم مثل تو به راحتی همه چی رو فراموش کنم ، سحر یادته ،دو سال پیش وقتی باهاش دوست شده بودی ، من همیشه بهتون حسودی ام میشد ، میگفتم عاشقانه تر از این دیگه نمیشه ، ولی یه سال نشد ،هر دو تون به راحتی همه چیو فراموش کردین و الان دارین همه حرفایی رو که اون موقع به هم می زدین به یکی دیگه میگین ! همین باعث میشه اون کلمه ها معنی واقعی شو از دست بده و روزی بشه که هیچ دل نوشته ای (حتی اگه با همه وجود سروده شده باشه) دل مخاطب اش رو نلرزونه !  البته فکر می کنم الانم تقریبا همین جوری ست

- باز داری شعار میدی ! قداست کلام و ارزش و مفهوم وازه ها و... یه کم واقع بین باش .اینجوری تنهاتر میشی

- اینا شعار نیست ، یه باوره واسه زندگی کردن . نمی گم حتما درسته ،شاید اشتباه باشه ، شاید اگه روزی کسی رو با همه وجود دوست داشتم و بهش گفتم توجهی به مفهوم حرفام نکنه ، شاید فکر کنه منم یکی مثل بقیه ام ، شاید اصلا حوصله نکنه حرفامو گوش کنه،شاید بهم بی اعتنایی کنه ، همه اینا رو می دونم، ولی تو بزار به حساب ضعفم که نمی تونم باور دیگه ای رو بپذیرم و جور دیگه ای زندگی کنم.تنهایی سخته ،خیلی هم سخته ، ولی تحمل اش از انجام خیلی کارا آسون تره.

- من که حریف تو نمی شم ،برم خیلی دیر شده ،فردا می بینمت. خداحافظ...

- شب بخیر...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

وارد اتاق شدم ، در را بستم ،روی تخت دراز کشیدم و زیر لب خواندم :

دنیا کوچک تر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی در مه
  یکی در غبار
    یکی در باران
       یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف.
آنچه برجا می ماند
ردپایی ست
و خاطره ای که هراز گاه
پس می زند مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را

*ادامه دارد ؟ نمی دانم ؟!!
* شعر بالا از سروده های عباس صفاری ست

پ . ن 1: نمی توان از همساز با طبیعت بودن یک اصل اخلاقی برای خود ساخت. زیرا طبیعت بی رحم است و اگر آدمی بخواهد مطابق با طبیعت زندگی کند باید بی رحم باشد . فردریش نیچه

پ . ن 2 : کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد چون زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد!. فردریش نیچه

پ . ن 3: من اشخاص زنده را آناني مي دانم که مبارزه مي کنند. بي مبارزه زندگي مرگ است . ویکتور هوگو

باد به آخرین جمله‌ی غم‌انگیزِ جهان رسیده است: را ... را ... راحت‌ام بگذارید

مردن امر ساده ای ست

و از زندگی کردن بسیار آسان تر است

تمام خفقان مرگ

در مقابل یک شک

در مقابل یک حرص

در مقابل یک ترس

در مقابل یک کینه

در مقابل یک عشق

هیچ است

مردن امر ساده ای ست

و در مقابل خستگی زندگی

چون سفری است که در یک روز تعطیل می کنیم

و...

و دیگر هرگز باز نمی گردیم...


* نادر ابراهیمی

* تیتر مطلب از سروده های سید علی صالحی ست

پ . ن 1: هیچ وقت نفهمیدم چرا عصر های جمعه عذاب آورترین لحظه ها برای من اند ، دل تنگی سراغم می آید ولی من نمی دانم دل تنگی ام برای چیست؟ برای کیست ؟ برای کجاست ؟ برای چه لحظه ای ست ؟

پ . ن 2: خدا رو شکر که خدشه ای به باورم وارد نشد ! امروز توقیف روزنامه کیهان تکذیب شد!!!


سوختن در آب ، غرق شدن در آتش


1- چند روزیه بدجور آلوده ی خرافات و این حرفا شدم تا جایی که یادم میاد 12 ، 13 سال پیش که راهنمایی بودم تب طالع بینی کل کشور را فرا گرفت !.(دوره خاتمی بود دیگه ! تب تی شرت های دی کاپریو ، طالع بینی چینی،هندی ،مصری ، فیلم های عشقولانه دختر پسری ، روزنامه های متفاوت با کیهان و اطلاعات برای اولین بار و ... بین جوونا موج می زد ، مثل دوره  بعد خاتمی نبود که آنفلونزای خوکی ، مرغی ، وبا ، آلودگی هوا بدست خس و خاشاک جوری که تن مرحوم سعدی در گور بلرزد که چرا دیگر هر نفسی که فرو می رود ممد حیات نیست و مخل حیات ست و غیره ، آدمو آزار بده ...اوه چقدر حاشیه رفتم !) اون موقع واسم این حرفا چقدر مسخره بود ! آخه یعنی چی فلانی متولد فلان ماهه پس روحیاتش اینجوریه ! اطرافیانم همه از طالع بینی می گفتن و من با نگاه عاقل اندر سفیه آنها را ورانداز می کردم ! نمی دونم چی شد که بعد این همه سال ، بعد تموم شدن لیسانس و در آستانه ورود !به فوق لیسانس (و البته شاید هم ورود به دوران گند و تهوع آور سربازی !) بدجور به طالع بینی علاقه مند شدم و تازه وحشتناک تر اینکه بهش معتقد شدم.جوری که وقتی طالع ماه تولدم رو می خونم و یه چیزاییش رو تو خودم نمی بینم، به خودم میگم که نه پسر ! حتما همین جوریه ! تو اشتباه می کنی ! تازه وقتی میبینم میگه اونایی که متولد نیمه دوم این ماه هستن یه سری خصوصیاتشون شدت بیشتری داره بیشتر به کند وکاو درونی می پردازم ...! خلاصه بعد در آوردن  دل و روده ی اینترنت و کتاب های طالع بینی فکر می کنم به خودشناسی کامل رسیدم ! تو یه سایتی تاریخ تولدم رو وارد کردم ، جواب داد از 4 عنصر اصلی،عنصر قالب در من آتش ست .وقتی به سه عنصر دیگه فکر می کنم میبینم آره خب ! اینم کاملا درسته . ما رو چه به آب و هوا وخاک !

2 - دیروز مجموعه شعری از عباس صفاری خوندم به نام "کبریت خیس" که علی الحساب اینو داشته باشین تا بعد :
بیدار که شدی
فنجان قهوه ای را به دستت بدهم
لبانت را با بوسه ای
و آستانه ی چهل سالگی ات را
به ضرب الاجل ترین شعر عاشقانه بیارایم

3 – این روزا خیلی زیاد فرهاد و فریدون فروغی گوش میدم.نمی دونم چرا هر وقت به این آهنگ فرهاد می رسم،مخم هنگ می کنه یا بعبارت دیگه سوزنم روش گیر می کنه هی میزنم عقب دوباره گوش میدم ،هی میزنم عقب دوباره گوش میدم،هی میزنم عقب ...

خسته ام از همه ، خسته از دنیا
آسمان بشنو از ، قلب من این صدا
ای زندگی بیزار از تواَم ، بیزار از این عالم
بیگانه ام با سیمای تو ، دیوانه ی دنیای تو
درهم مشکن زنجیر مرا ، بهتر که شوم رسوا
رفتم که دگر با دست شما ، پنهان شوم از چشم دنیا
4 – " ظاهر آرامی دارد اما اگر مي توانستيد به داخل قلب و مغزش رسوخ كنيد ، با كمال تعجب مي ديديد كه روي توده اي آتش ريخته شده است.به احتمال قوي هيچ يك از متولدين برج دوازده گانه سال به اندازه متولد برج؟؟؟ نمي توانند در ؟؟؟ پابرجا باشند "
اینا قسمتی از طالع منه ! اون علامت سوالا هم رمزه ، و به قول ابطحی فعلی(و نه ابطحی سابق) رمز آشوبه ! با احترام به همه خوانندگان عزیز این بند کاملا شخصیه ،فقط اینجا گذاشتم اش که بعدها وقتی اینجا رو خوندم یاد این لحظه و این روزا بیافتم (یه جور رمز این روزای منه)مثلا چند ماه دیگه وقتی اینو بخونم،بدون دخالت دست و کاملا اتوماتیک و بهداشتی ، پرتاپ میشم به این روزای گهی( یه جور روحیه خودآزاری و عادت مازوخیستی ست)

5- یه خبر جالب که امروز خوندم : "روزنامه کیهان توقیف شد" اولش جدی نگرفتم .گمان کردم مثل خیلی چیزای دیگه که دوست داشتم اتفاق می افتاد،دارم خیال بافی می کنم.ولی نه همچین اتفاقی افتاده، هرچند چشمم  خیلی آب نمی خوره که جنس این توقیف از جنس توقیف ده ها روزنامه و مجله اصلاح طلب باشه. ولی خب حداقل شنیدن خبرش که می تونه یه احساس خوب ولو زودگذر به آدم بده !

6- مارادونا (اسطوره فوتبال جهان) در جایی از فیلم مستند زندگی اش میگه " کوکائین جای اینکه حالم رو خوب کنه، بهم حس خوبی می داد، من رو تو خودم خفه می کرد، همه سوالام رو یادم می رفت" به خودم میگم خیلی از آدما هم اینجوری اند.وقتی کنارشونی فکر می کنی که حالت خوبه ولی اون تنها یه مسکن واسه چند لحظه ست،که بعدش باید درد بیشتری رو نسبت به قبل تحمل کنی.

7 -  "در انتظار آمدن قطارم ، قطاری که مسافری در آن نیست.من هم در ایستگاه نیستم.روی ریلم.قطار هر لحظه نزدیکتر می شود.آن طرف خط غریبه ای مرا می بیند.به او خیره می شوم.امید می بینم و ... روزهایی که گذشت ،در چشمانش گناه دیدم و حسرت . و او چشمانش را بست"

این نوشته ی روی پوستر " گناه من" ساخته مهرشاد کارخانی ست . او نه مشهور است نه باتجربه،این اولین فیلمش است که چند سال پیش ساخته شد و نمی دونم اصلا رو پرده رفت یا نه ؟ فیلم  متوسطی ست ، درجه یک نیست ولی تو سینمایی که با خروس جنگی و کیش و مات ، چشمک ، چهارچنگولی و اخراجی ها و ... هیچ حرفی واسه گفتن نداره، یه غنیمت است، و جدا از آن، اینکه زیباترین فیلم های ایرانی که دیدم یا بهتر بگم باهاشون سالهاست دیالوگ به دیالوگ زندگی می کنم طوری که بیشتر از 20 بار آنها را دیدم ولی هنوز ذره ای از علاقه ام به آنها کم نشده و هر دفعه با همان ولع بار اول به تماشایشان می نشینم، آثار کارگردانانی بوده که آن موقع یا معروف نبودند یا اصلا فیلم اولی بودند . جز این چند فیلم و کارگردانان آنها از این سینما انتظار شاهکار ندارم.همین که فیلمی باشه که حداقل یه حرفی واسه گفتن داشته باشه و البته به دل بشینه، کافیه


8 – شنیده ام که قراره اکتبر 2009 کتابی از ناپلئون چاپ بشه !، خب اینکه تعجب نداره ! ولی نه داره ! واسه من که بدجور داره ! تا حالا نمی دونستم ناپلئون یه وجه رومانتیک و عاشقانه داشته و در سال 1795 زماني كه امپراتور فرانسه سرباز 26 ساله و جوياي نامي بوده است رمانی عاشقانه  نوشته که ماجراي تراژيك عشق اش با زني به نام «برناردين اوژني دزيره كلاري» است. خوندن این خبر همون تعجبی رو واسم داشت که چند ماه پیش اتفاقی در سایتی نقاشی های هیتلر رو دیدم .عاشق آدمای چند وجهی ام.دونستن اینکه نگاه آدم جنگاوری مثل ناپلئون به عشق چی می تونه باشه خیلی لذت بخشه .

9 – حرف ناپلئون شد، یاد این جمله اش افتادم " نایاب ترین چیزها در جهان ،دوست صمیمی است  "  انگار اونم می دونست آدم ها روز به روز از  شور و احساس خالی میشن و تبدیل به مجسمه هایی ساکن و بی تفاوت به اطرافشون میشن، حالا چقدر سخته از بین این جمع بخوای یه دوست به معنای تمام(نه دوستی های کاریکاتورگونه ی این روزها) انتخاب کنی ، که بخوای باهاش حرف بزنی ، بیرون بری ، درد و دل کنی ، دعوا کنی ،آشتی کنی و ...  کنفوسیوس میگه : "سکوت یه دوست واقعی ست که هرگز خیانت نمی کند" راست میگه ،انسانها خود با نگاه ها و عملکردشان تاکید می کنند بهترین دوست انسان،کتاب و سکوت است.

* تیتر مطلب نام کتابی ست از اشعار بوکوفسکی

ندای خاموش

تو وبگردی هایی که داره مثله ولگردی میشه ،به یه شعر دو خطی رسیدم.خیلی کوتاه بود اما مرا به اعماق روحم پرتاپ کرد، روزهای گذشته همچو فیلمی از پس ذهنم گذشت ، لحظه هایی تلخ بر من حمله ور شدند و مشغول تناول روح خسته و درمانده ام شدند. جلوی آینه رفتم...خود را برانداز کردم...به ظاهر صورت جوان بود...در آن آینه فقط سیمایم را نمی دیدم ، در پس آن انعکاس نور موارد دیگری هم بود که انگار فقط من قادر به دیدنش بودم ، آنچه را زور می زدم از چهره ام پنهان کنم،عریان تر از همیشه روبه رو یم مجسم شده بود، دقایقی خیره شدم ، حس می کردم این آینه ست که به من چشم دوخته ،سعی کردم از آن هم پنهان کنم...فکر کنم به حماقت ام می خندید... تاب نیاوردم و خود را از نگاهش پنهان کردم... آمدم به اتاق و دوباره به آن شعر کوتاه فکر کردم :

پیر شده ایم

آینه ها می دانند

یاد من باشد تنها هستم،  ماه بالای سر تنهایی است


گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید
شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت
فکر بازی می کرد
---------------------------------------------------------

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید


در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا بریت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است


کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را


مرا گرم کن
و یک بار در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد


در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد
و در آن وقت،
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیروداری که چرخ زرهپوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید


و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش«استوا» گرم،
ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید

-------------------------------------------------------

دنگ... دنگ...
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت، نمی آید باز.
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز...
---------------------------------

بهترین چیز
رسیدن به نگاهی است
که از حادثه ی عشق، تر است . . .
-----------------------------------------------

هیچ کس با من نیست
مانده ام تا به چه اندیشه کنم
مانده ام در قفس تنهایی
در قفس می خوانم
چه غریبانه شبی است
شب تنهایی من . . .

-------------------------------------

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
--------------------------------

من دراین تاریکی
فکر یک بره روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را بچرد

من در این تاریکی
امتداد تر بازوهایم را
زیر بارانی می بینم
که دعاهای نخستین بشر را تر کرد

من در این تاریکی
درگشودم به چمنهای قدیم
به طلایی هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم
من در این تاریکی
ریشه ها را دیدم
و برای بته نورس مرگ آب را معنی کردم
-----------------------------------------------------

باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود
باغ ما شاید، قوسی از دایره سبز سعادت بود
-------------------------------------------------------

و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد .
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن


* سهراب سپهری

پ . ن : "صدا کن مرا" سهراب  در کنار "کوچه" فریدون مشیری (بی تو مهتاب شبی باز آن کوچه گذشتم...) زیباترین و لطیف ترین شعرهای فارسی ست. همه ی زیبایی ها در این دو شعر هستند. به زودی اشعار برگزیده مشیری رو هم اینجا می نویسم

دو بوسه برای دست های تو، و دو بوسه برای چشمانت...

"دلواپس شادمانی تو هستم"

من همان اندازه
دلواپس شادمانی توام
که تو
دلواپس شادمانی من
اگر تو خاطری آسوده نداشته باشی
من هم آسوده خاطر نخواهم بود.

                                               خلیل جبران-27 مه 1923


تو هر که باشی
مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد.
من هیچ خیالی در سر ندارم
که بخواهم تو کسی باشی
که من می خواهم باشی،
یا رفتارت به دلخواه من باشد
من بر آن نیستم
که بخواهم آینده تو را پیش بینی کنم،
من فقط می خواهم تو را کشف کنم.
تو مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد.



 ماری هاسکل، 23 نوامبر 1912
 
تو مرا یاری داده ای
تو در کارم مرا یاری داده ای
من تو را یاری داده ام
من در کارت تو را یاری داده ام.
و من
به خاطر این «من» و «تو»
از خداوند سپاسگزارم.


                                                   خلیل جبران ، 12 مارس 1922


رابطه و پیوند من با تو زیباترین چیز در زندگی من است.
این پیوند شگفت انگیزترین چیزی است که در هر زندگانی
آن را شناخته ام.این پیوند جاودانه است.

                                                    خلیل جبران ، 11 سپتامبر 1922


به او گفتم که می خواهم دوستی مان پایدار باشد، و می ترسم روابط عاشقانه آبکی، دوستی مان را تباه کند...


  ماری هاسکل، 10 دسامبر 1910
تو بیش از آنچه من قادر به گفتن باشم
به من گوش می دهی.
تو ضمیر آگاه را می شنوی.
تو با من به جاهایی می روی که
کلمات من قادر به بردن تو به آنجاها
نیستند

 
                                                    خلیل جبران ، 5 ژوئن 1924

آرزو می کنم می توانستم
به تو نشان دهم که یاد تو در من
تا چه اندازه شیرین است،
و تا چه اندازه دوست دارم
که تو را دوست بدارم.
به آستان من
خوش آمدی.

 ماری هاسکل ، 2 اکتبر 1912
 

زناشویی
برای هیچ کس،
هیچ حقی
جز آنچه به دیگری می دهد،
پدید نمی آورد
زناشویی
برای هر کس
همانقدر آزادی می آورد
که آن کس به دیگری می دهد.
 

                                                    خلیل جبران ،27 مه 1923
گاهی،
تو حتی لب به سخن نگشوده ای –
و من به پایان آنچه خواهی گفت رسیده ام.

                                                     خلیل جبران ،28 ژوئیه 1917

من به خاطر شادمانی تو
بسیار شادمانم
برای تو
شادمانی شکلی از آزادی است،
و در میان تمام کسانی که من می شناسم
تو آزادترین آنان هستی.
قطعا تو این شادمانی
و این آزادی را
بدست آورده ای.
زندگی نمی تواند
با تو
جز به مهر و شیرینی
جور دیگری رفتار کند
تو با زندگی
جز با مهر و شیرینی
رفتار نکرده ای.

  خلیل جبران، 24 ژانویه 1923
درباره خویشتنِ خویش اندیشیدن، وحشتناک است.
اما این تنها راه صمیمانه کار است:
اندیشیدن درباره خویشتن خویشم بدانگونه که هستم،
اندیشیدن به جنبه های زشتم،
اندیشیدن به جنبه های زیبایم،

و در شگفت شدن از آنها.
چه آغازی می تواند محکم تر و استوارتر از این باشد؟
از چه چیزی می توانم رشد خود را آغاز کنم
جز از خویشتن خویشم؟

 
 ماری هاسکل، 10 سپتامبر 1920

 
 بین ما، ماری
خدای ناشناخته ای ایستاده است
که پاهایش استوار است،
که دستها و چشمانش
همیشه باز است،
و ذهنش تغییر ناپذیر.
روزی خواهد رسید که تو از من
این را دوباره خواهی شنید
از جهانی دیگر –
جهانی نزدیک تر به خورشید تا این سرزمین خاکی.

خلیل جبران ، 9 اکتبر 1912
 
انسان می تواند
بی آنکه انسان بزرگی باشد،
انسانی آزاده باشد.
اما هیچ انسانی نمی تواند،
بی آنکه آزاد باشد،
انسان بزرگی باشد.

 خلیل جبران، 16 مه 1913 

 *تیتر متن نامه خلیل جبران به ماری در 6 مه 1912

* بخش هایی از" دلواپس شادمانی تو هستم، گزینه نامه های عاشقانه جبران خلیل جبران و ماری هاسکل" ، ترجمه مجید روشنگر. انتشارات مروارید 

گمشده ای در خود ...

چقدر

  سرسره بازی می کردیم

       تاب ها را بگو

          چه می دانستم

روزی

   روی همین نیمکت فرسوده

       جایم می گذارد

           حالا

              هی دنبال خودم می گردم

                   می گردم ، هی دنبال خودم می گردم


پ . ن : وقتی فکر می کنی کسی نیست که حرف دلت رو بفهمه ، یکی هست که واسه دیدنت روزشماری می کنه... (شکسپیر)


* شعر از مجموعه " اردیبهشت و این همه برف - کریم رجب زاده "

The Night I Was Going To Die

بی عشق زیستن
فراموشی خوش ترین خواب های آدمی ست

دیگر هیچ کسی
خواب مصاحب خویش را به یاد نمی آورد
رفتن از رختخوابی به رختخوابی دیگر
تنها مفر درماندگان دیار ماست
رفتن از رختخوابی به رختخوابی دیگر
سرد ، بی علاقه ، بی رویا

دیگر چه مانده است
جز پوستی بر استخوانی که آدمی ست
تن ها
تن ها
تنهایی پی تنهایی دیگر
هیچ راهی نمانده است
تنها تقدیری مشترک
تقدیری تاریک،
همین و دیگر هیچ کسی
به هیچ کسی نمی اندیشد

همه جا
همه جای این شهر
پر است از بی پناهی پایان ناپذیر،

پر است
همه جا پر است
انبارها، کوچه ها، خانه ها
بیمارستان ها
راه ها، رویا ها، قبرستان ها.
همه
همه چیز اینجا خالی ست
اینجا
همه چیز خالی ست

-----------------------------------

باید باور کنیم
تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست

چیزهای بدتری هم هست
روزهای خسته ای
که در خلوت خانه پیر می شوی

و سالهایی
که ثانیه به ثانیه از سرت گذشته است
تازه
تازه پی می بریم
که تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
دیر آمدن!
دیر آمدن !

-------------------------

اینجا
من چشم به راه مرگ خویش
به خواب رفته ام
درست همچون گربه ای
که در جا خواب خاموش خود
چشم به راه خوابی گرم.

دلم برای همسرم
تنگ شده است

او خواهد آمد
و خیال  خواهد آمد
من مهمان موقت خوابی خوش ام
که پلک بر پلک زندگی گذاشته ام
بعد نگاهم می کند
پیش می آید
آوازم می دهد
لمس ام می کند :
چه خوابی
چه خواب آرامی !

نه نگران مردن نیستم
فقط دلم برای همسرم
تنگ شده است
ما هر دو
عمری کنار هم
با دستی خالی و دلی شاد زیسته ایم
کاش یکبار دیگر
فقط یکبار دیگر به او می گفتم :
دوست ات می دارم
شب ها کنار او
کامل بودم
زیبا بودم
زندگی بودم.


محبت ، مشاجره ، دری وری
همه زیبا بودند
فقط کنار تو زیبا بودند

تمام فرصت من از این جهان
تنها زمزمه یک جمله مختصر است :
دوست ات دارم

------------------------------------
کتاب های بسیاری خوانده بود
داستان های بی پایان دلهره
ترس ، تنهایی ، عشق
اما خود
هرگز هیچ عشقی را تجربه نکرده بود

--------------------------------------------------

با دقت ببین
با دقت ورق بزن
نام همه ما در دفتر درخشان مالیخولیا
رقم خورده است
نه جای دوری برو
نه پی دلیلی بگرد !
------------------------------------
بعضی وقت ها
تنها راز میان تو و
تمام روزهای بی پایان زندگی
فقط همین کلمات از کف رفته اند

فقط همین.


* گزیده اشعار مجموعه" آن سوی پنجره ، سه پرنده کوچک "– چارلز بوکوفسکی – ترجمه : سید علی صالحی و افشین هاشمی – نشر ابتکارنو

آنگاه ،دیدم به رود رفت، دیگر کنار رود کسی نیست...

نگاه کن آن گربه را

چگونه آرام

از آن سکو برخاست

و باز

بر این سکو آرام

                  خواب رفت

آه که عمر من همه در

                   اضطراب رفت

---------------------------------------

محله ما

محله ای نیست

که کودکان در آن راحت بازی کنند

همیشه توپ

به سینه مردی روی نیمکت

و یا به ساک خرید زنی

و یا (میان فریاد باغبان)

                          به شاخ گلی

چه شد

که نیمکت خالی ماند

زنی خرید نرفت

و شاخ گل هم دیگر گل نداد ؟


* از اشعار کتاب نردبانی اندر بیابان - ضیا موحد

پ . ن : تیتر مطلب هم از اشعار همین مجموعه است

نزدیک‌تر بیا...

برای من کمی از دست هایت را بفرست

حالم بد است
دیوار ها
تعادل شان را
از دست داده اند

همیشه فرصت افتادن هست
همیشه فرصت در خاک غلت زدن
همیشه فرصت در جوی پر لجن دراز شدن
همیشه فرصت مردن
همیشه فرصت کمی از دست های تو اما برای من
                                                    چقدر کم است

*حافظ موسوی-زن،تاریکی،کلمات

کسی نیست، با خیال خود قدم زده ام تا این جا !

رؤیا
مثل آوازی مرده
دیگر به کارِ برهم زدنِ سکوت هم نمی آید
وقتی قرار نیست بیایی !
---------------------------------
به سقف اتاقت
مهتابی نقره ای آویخته ام
تا اگر آمدی
پایت به گلدان نگیرد
از خواب بپرم
ببینم خواب دیده ام !
--------------------------------------
این بار که آمدی
خودت را در چشم هایم بریز
شاید دیگر ندیدمت !
قراری هم اگر بود
          پای گهواره ی شعرهام.
------------------------------------------
امروز
شعری برایت گفتم
می دهم پرنده ها بیاورند
تو هم تکه ای از آسمان
                    برایم بفرست
تا از پنجره ام بیاویزم.
شب ها
اتاقم ماه ندارد !
-----------------------------
تو آمده ای
از راه رسیده ای
رسیده ای آن قدر شیرین
که انگار
از لب خنده ی ماه آویخته ای وُ
شیرآبه های عسل.

دیگر باید بچینمت!
---------------------------------------
تمامِ سرنوشتم
یک درخت و
چند لکه ابر بود
در فنجانی واژگونه
              از قهوه ی چشم هات.
----------------------------------------
هنوز بوی عاشقی می دهم.
بوی کاج ،
عطرِ یاس ؛
ابرها هنوز
از رؤیاهام می گذرند
پرنده ، تو ، بادبادک ،
                    من می شوند
بعد
تکه تکه ، پراکنده ، می روند.

هنوز بوی عاشقی می دهم
اما، دیگر هیچ کجا
کسی منتظرم نیست !


* گزیده اشعار رضا کاظمی

ذهن بیمار یا بیمار ذهنی...

نمی دونم اولین بار از قول کدوم روانشناس بیشعوری! شنیدم که می گفت ، وقتی ذهنتون آشفته ست و مساله یا مسائلی شما رو مشغول کرده ، راه درمانش آوردن آنها روی کاغذه. و من مانده ام این روزها چرا هر قدر زر می زنم ، تاثیری درونم ایجاد نمی شود ! یاد جمله ی زیبای فلوبر می افتم : زندگی ام آنقدر خالی ست که کلمات در آن بزرگترین اتفاق ها هستند ، کودنی و خودپرستی از ابزارهای شادی در دنیای امروز هستن

گویا امروز عید بود، خیلی ها خوشحال بودند، عده ای از ته دل و از روی اعتقاداتی که واقعا دارند و عده ای از روی ریا و ... مدام به خود نهیب می زنم من چرا شاد نیستم ، حداقل الکی وانمود کنم که شادم ، ولی مگه بی دلیل هم میشه شاد بود ؟ یادم اومد چند سالیست حتی هنگام تحویل سال هم احساسی مانند سالهای کودکی ام ندارم، نمیدونم دلیلش چیه ؟ گذشت زمان ؟ تغییرات جامعه و آدم ها ؟، بدبینی من به آینده ؟ یا ...

یکی از شعرهای فروغ که بسیار دوستش دارم و این روزها  بیشتر از قبل به یادش هستم :

می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابه لای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت :
آه ، من بسیار خوشبختم

زندگی ماها درست عین درباره الی ست ، نمی دونم چند نفر اینجا فیلمو دیدن ؟ فیلم دو نیمه ی کاملا متفاوت داره ( عینه همون دو نیمه متفاوت که مربی های فوتبال میگن !)نیمه اول فیلم همه شادند و فکر می کنند این چند روز که برای تفریح و رهایی از روزمرگی ها آمده اند، بهترین روزها هستند اما در نیمه دوم چنان فضای استرس ، پریشانی و ماتم بر شخصیت ها حاکم می شود تا بدانند بالاتر از اراده آنها ،چیزی ست به نام جبر و تقدیر که همه ی ما اسیر آنیم. و رهایی از آن امکان ندارد .

یه جمله از نیچه خوندم که درباره شکسپیر گفته ، خیلی جالبه : انسان چقدر باید رنج کشیده باشد تا بتواند انقدر راحت طنزپردازی و لودگی منه !

ناپلئون به گوته گفته بود : سیاست همان سرنوشت است ، بی تردید این کلام درست است ولی برای زمانی محدود ، در آینده ای نزدیک روزی می رسد که باید گفت : اقتصاد همان سرنوشت است(به نظرم الان همون روزیه که ناپلئون پیش بینی کرده بود)

و جمله ای که گوینده اش را نمی شناسم ولی به نظرم جمله ی بسیار عمیقیه: برای دو چیز نهایتی نیست : زنانگی و قصد سو استفاده از آن

متاسفانه به علت نوشتن کلمات توهین آمیز خطاب به یکی از خوانندگان وبلاگ که برایم بسیار عزیز است ، از این پس نظرات شما با تائید مدیر وبلاگ نمایش داده می شود

واقعا ما جنبه ی آزادی نداریم و لیاقتمان همین چیزی ست که در حال حاضر باهاش مواجه ایم ، خواننده ای با نظر من درباره یک فیلم موافق نبوده ، ابتدا با بی ادبی به نوشته من انتقاد وارد کرده و سپس با وجود جواب محترمانه ای که به او دادم کلماتی که شایسته خودش بود را به بنده و یکی از خواننده ها نسبت داد.

تنها می توانم بگویم ، متاسفم...

روئیدن رویا

صبح زيباي آوريل
در يکي از فرعي ‌هاي تنگِ
منطقه شيکِ ‌هاراجوکوِ توکيو
از کنار دختر صددرصد ايده‌الم رد مي‌شوم.

راستش را بخواهيد، آن‌قدر‌ها خوشگل نيست. هيچ ويژگي خاصي ندارد. لباس‌هايش ابداً استثنائي نيستند. از خواب بيدار شده و مو‌هاي پشت سرش تاخورده است. جوان هم نيست (بايد سي ساله باشد. دختر دختر هم نيست). با اين وجود از پنجاه ياردي مي‌تونم بفهمم: او دختر صددرصد ايده‌ال من است. لحظه‌اي که مي‌بينمش، قلبم از سينه‌ام بيرون مي‌زند و د‌هانم مانند چوب خشک است. تيپ محبوب خود شما مي‌تواند دختري باشد که قوزک پا‌هايش، ظريف است يا چشمانش درشت و يا انگشتانش کشيده است. يا اين‌که بي‌جهت مجذوب دختري مي‌شويد که وقتش را سر غذا تلف مي‌کند. تيپ بعضي دختر‌ها هم با سليقه من جور درمي‌آيد. گاهي توي رستوران به خودم مي‌آيم و مي‌بينم خيره دختري شد‌ه‌ام که پشت ميز بغلي نشسته چون شکل بيني‌اش را دوست دارم.

اما هيچکس نمي‌تواند بگويد دختر صددرصد ايده‌الش کاملاً عين تيپي درمي‌آيد که از قبل در تصوراتش داشته. با اين‌که من به بيني توجه خاصي دارم اما شکل بيني اين دختر يادم نمي‌آيد. حتي نمي‌دانم بيني داشت يا نه. تنها چيزي که با اطمينان يادم مي‌آيد اين است که زيبايي خاصي نداشت. عجيب است. به يکي مي‌گويم:"ديروز توي خيابان از کنار دختر صددرصد ايده‌الم رد شدم."

مي‌پرسد:"جدي؟ خوشگل بود؟"
"نمي‌شه گفت."
"پس تيپ محبوبت بوده."
"نمي‌دونم، اصلاً هيچي درباره اش يادم نيست. نه شکل چشاش نه اندازه سينه‌‌هاش."
"عجيبه."
"درسته. عجيبه."
حوصله‌اش سررفته. مي‌گويد: "خوب بهرحال، چيکار کردي؟ رفتي با‌هاش حرف زدي؟ دنبالش راه افتادي؟"
"نه. فقط تو خيابون از کنارش رد شدم."

اون داره از شرق به طرف غرب مي‌ره و من از غرب به طرف شرق. صبح واقعاً زيباي آوريل است.

کاش مي‌توانستم با‌هاش حرف بزنم. نيم ساعت کفايت مي‌کرد. فقط مي‌خواستم از خودش بگويد. من هم از خودم مي‌گفتم. خيلي دوست داشتم پيچيدگي‌‌هاي تقديرمان را برايش توضيح بدهم که صبح‌گاه زيباي آوريل 1981 به گذشتن ما از کنار هم در يکي ازخيابان‌‌هاي فرعي ‌هاراجوکو منجر شده است. درست مانند ساعتي قديمي‌که به هنگام برقراري صلح جهاني ساخته شد1، برخورد ما بايد مملو از مکتومات مهيج باشد.

مي‌توانستيم بعد از پياده روي، جائي نا‌هار بخوريم. شايد به تماشاي يکي از فيلم‌هاي وودي آلن مي‌رفتيم، در بار هتلي کوکتيل مي‌نوشيديم.

حالا فاصله مان از پانزده يارد کمتر شده است.
چه‌طوري بهش نزديک شوم؟ چه بگويم؟
"صبح بخير دخترخانوم، فکر مي‌کنين بتونين نيم ساعت از وقتتون رو صرف يه مکالمه کوتاه بکنين؟"
مسخره است. شبيه دلال‌‌هاي بيمه مي‌شوم.
"ببخشيد، مي‌دونين اين دوروبرا خشکشويي شبانه روزي پيدا مي‌شه يا نه؟"
نه اين هم مسخره است. هيچ رخت چرکي هم همراهم نيست. به خرجش نمي‌رود.
شايد اگر حقيقت محض را بگويم کارسازتر باشد. "صبح بخير، شما دختر صددرصدايده‌ال من هستيد." نه باورش نمي‌شود. اگر هم باور کند، شايد دلش نخواهد با من حرف بزند. شايد بگويد: متأسفم، من دختر صددرصد ايده‌ال شما هستم اما شما پسرصددرصد ايده‌ال من نيستيد. شايد همين‌طور شود. و اگر توي همچين موقعيتي قرار بگيرم، خرد مي‌شوم و هرگز از اين ضربه بهبود نمي‌يابم. من سي ودو سال دارم و پيري که مي‌گويند يعني همين.

جلوي يک گل‌فروشي از کنار هم رد مي‌شويم. توده کوچکي از هواي گرم به پوستم مي‌خورد. آسفالت خيابان مرطوب است و عطر گل‌هاي رز به مشامم مي‌رسد. نمي‌توانم خودم را راضي به صحبت با او کنم. پليور سفيدي به تن دارد و در دست راستش، پاکت نامه سفيدي را حلقه کرده که فقط يک تمبر کم دارد. از چشمان خوابالودش معلوم است براي کسي نامه نوشته. لابد شب قبل را تماماً صرف نوشتن اين نامه کرده. شايد تمام راز‌هايش توي اين پاکت باشد. چند قدم ديگر جلو مي‌روم و وقتي برمي‌گردم: بين جمعيت گم شده است.

البته حالا خوب مي‌دانم چه بايد مي‌گفتم. مي‌توانستم سخنراني دورودرازي بکنم. شايد آن‌قدر دورودراز که نتوانم سرو تهش را هم بياورم. هيچکدام از ايده‌‌هايي که به ذهن من خطور مي‌کنند در عمل چندان درست از آب درنمي‌آيند.

اوه، خيلي خوب، مي‌توانستم اين طوري شروع کنم:"روزي....روزگاري" و اين طوري تمامش کنم:"داستان غم انگيزي بود، نه؟"

روزي روزگاري، دختر و پسري زندگي مي‌کردند. پسر هجده سالش داشت و دختر شانزده سال. نه پسر آن‌قدر‌ها خوش تيپ بود و نه دختر چندان خوشگل. پسر تن‌هاي معمولي و دختر تن‌هاي معموليي بودند، مثل بقيه مردم. اما قلباً باور داشتند که جايي روي کره زمين، دختر صددرصد ايده‌ال و پسر صددرصد ايده‌الشان وجود دارد. بله آن‌‌ها به معجزه اعتقاد داشتند. معجزه اي که واقعاً اتفاق افتاد.

روزي در گوشه اي از يک خيابان به هم برخوردند.

پسر گفت: "شگفت انگيزه! همه عمر دنبال تو گشته ام. شايد باورت نشه اما تو دخترصددرصد ايده‌ال من هستي." و دختر هم گفت:"و تو هم پسرصددرصد ايده‌ال من. عيناً همون طوري هستي که تصور مي‌کردم. انگار دارم خواب مي‌بينم."

روي نيمکتي در پارک نشستند، دستان هم را گرفتند و ساعت‌هاي متمادي داستان زندگي خود را براي همديگر تعريف کردند. ديگر تن‌ها نبودند. نيمه صددرصد ايده‌ال خود را يافته بودند و نيمه صددرصد ايده‌الشان نيز آن‌‌ها را يافته بود. چقدر عالي است که نيمه صددرصد ايده‌ال خود را بيابي و نيمه صددرصد ايده‌الت نيز تو را بيابد. اين يک معجزه بود. معجزه هستي.

اما همين‌طور که نشسته بودند و صحبت مي‌کردند، تاروپود بسيار ريز شک در قلب‌هايشان ريشه مي‌دواند: طبيعيه که رويا‌هاي آدم به همين سادگي به حقيقت بپيوندند؟ به اين ترتيب وقتي سکوتي زودگذر بينشان حکمفرما شد، پسر به دختر گفت:"بيا خودمونو محک بزنيم.. فقط يه بار. اگر ما دوتا واقعاً عاشقاي صددرصدايده‌ال هم باشيم، يه روزي يه جايي بي بروبرگرد همديگه رو مي‌بينيم. و وقتي اين اتفاق افتاد و مطمئن شديم عاشقاي صددرصد ايده‌ال هم هستيم، همونجا و همون لحظه با هم ازدواج مي‌کنيم".

دختره گفت:"درسته، دقيقاً بايد همين کارو بکنيم."

اين طوري بود که از هم جدا شدند. دختر به سمت شرق رفت و پسر به سمت غرب.

اما آزمايشي که رويش توافق کردند، هيچ لزومي‌نداشت. نبايد زيربارش مي‌رفتند بخاطر اين‌که واقعاً عاشقان صددرصد ايده‌ال هم بودند و ملاقاتشان يک معجزه بود. اما آن‌قدر جوان بودند که نتوانستند اين را بفهمند. امواج سرد و لاقيد تقدير، جبارانه آن‌‌ها را به پيش بردند.

زمستان روزي، دختر و پسر هر دو گرفتار آنفلوآنزاي وحشتناک فصلي شدند و بعد از هفته ‌ها سرگرداني بين مرگ و زندگي، خاطرات تمامي‌سال‌هاي گذشته از ذهنشان پاک شد. وقتي بيدار شدند، سرشان مثل قللک دي.اچ لورنس کودک، خالي خالي بود.

با اين وجود آن دو آدم‌هاي باهوش و مصممي‌بودند و با تلاش‌هاي بي‌امان توانستند بارديگر علم و شعوري را بدست آورند که آنان را به حالت شهروندي کامل برگرداند. شکر خدا، چنان شهروندان برجسته‌اي شدند که مي‌توانستند مسيرشان را از يک خط مترو به خط ديگر عوض کنند و در اداره پست نامه‌اي سفارشي بفرستند. در واقع، حتي عشق را دوباره تجربه کردند. عشقي با ميزان هفتادوپنج يا حتي هشتادوپنج درصد را.

زمان با سرعتي سرسام آور گذشت و خيلي زود پسر سي و دو ساله شد و دختر سي ساله.

يک روز صبح زيباي آوريل، در جستجوي فنجاني قهوه براي آغاز روز، پسر از غرب به سمت شرق مي‌رفت، و در همين اثنا، دختر براي ارسال نامه اي سفارشي از سمت شرق عازم غرب بود. هردو در خيابان فرعي و تنگ محله ‌هاراجوکوي توکيو بودند. وسط‌هاي خيابان از کنار هم گذشتند. لحظه‌اي کوتاه، سوسوي خفيفي از خاطرات فراموش شده بر قلبشان تابيدن گرفت. تلاطمي‌در سينه ‌هاي هر دو افتاد. و فهميدند که:

اون دخترصددرصد ايده‌ال منه.
اون پسر صددرصد ايده‌ال منه.

اما تابش خاطراتشان بي‌رمق بود و افکارشان وضوح چهارده سال قبل را نداشت. بي‌هيچ کلمه اي از کنار هم رد شدند و براي هميشه بين جمعيت گم و گور شدند.

داستان غم انگيزي بود، نه؟

همينه، بايد همينارو بهش مي‌گفتم.


*تماشای دختر ایده آل در صبح گاه بهاری-هاروکی موراکامی - ترجمه تهمینه زاردشت


Requiem for a Dream

دلم می خواست می توانستم زمان را متوقف کنم ، هیچ مخالفتی نداشتم که هر روز به اندازه یک عمر طول بکشد. غروب و شب هم بی تردید وجود نداشت زیرا روز باید به شب منتهی می شد و به پایان می رسید و ضرباهنگ چرخشی خودش را داشت اما ای کاش روز بعد درست از همان جایی آغاز می شد که روزهای قبل شروع شده بودند .  هربار چیزی شبیه یک کاپشن پرتقالی می دیدم ، قلبم در سینه به شدت می تپید ، اما گویی آنکه در جستجویش بودم ، آب شده و به اعماق زمین رفته بود. هر چه انتظارم بیشتر طول می کشید یاس و ناامیدی ام نیز افزونی می یافت.

خنده گرمی کرد ، خنده او می توانست تمام دنیا را گرم کند و اگر تمام مردم دنیا می توانستند او را ببینند ، در آن ، همه جنگ ها، خصومت ها، دشمنی های روی کره زمین از بین می رفت یا دست کم یک آتش بس بسیار طولانی اعلام می شد. آدم ها دو دسته اند که دختر پرتقالی به یک دسته و همه ما به دسته دیگر تعلق داریم، شاید ناگریز بود ما را از هراس روزمرگی نجات دهد. پسر جوان سر میز او نشست و آن دو ، یک دقیقه ای تمام فقط چشم های هم را تماشا کردند، شاید اینها کلیشه ای به نظر برسد اما در آن شصت ثانیه آن دو فقط به اعماق چشم های هم نگاه کردند ، نگاهی چنان عمیق که به اعماق روحشان رسید. آن مرد خوشبخت چه کسی بود ؟ البته من به سن و سالش توجهی نکردم و برای همین احتمال می دادم آن مرد پدرش باشد ، اما شاید هم ... خوب دیگه ، از کجا باید می دونستم ؟

در تمام عمرم هیچ گاه بیش از آن زمان وقت نداشتم. من در سرچشمه زمان بودم و به مقصد و مقصود همه زمان ها رسیده بودم. گرچه شاید دوره معجزات سپری شده باشد ، اما در یک روز سحرآمیز و جادویی همه چیز ممکن می شود. پرسید تا کی می توانی صبر کنی ؟ گفتم تا زمانی که قلبم از غم و اندوه خونین شود می توانم صبر کنم.

بیش از ده سال گذشته بود ، یاس و ناامیدی تا اعماق وجودم ریشه کرده بود که یک روز یک کارت پستال زیبا برایم آمد ، رویش نوشته بود : " من به تو فکر می کنم ، هنوز می توانی کمی صبر کنی ؟  گفت : آدم باید گاهی در زندگی دلتنگی را هم تحمل کند ، برایت نوشتم و سعی کردم نیرویی را به تو بدهم که برای تحمل دلتنگی لازم داشتی

شب ها همه فکرها به سرم حمله ور می شدند و وحشیانه در مغزم می چرخیدند ، درست پیش از خواب، به طور عمیق به همه معماهای غم انگیز این افسانه عظیم و بدجنس فکر می کردم. برای ما انسان ها گاهی از دست دادن چیزی که دوست اش داریم بسیار سخت تر از نداشتن آن از ابتدای امر است.

فکر می کنیم شوخی و فریبی در کار است ، زیرا اول کسی می آید و می گوید : بفرما ، تمام دنیا مال توست و می توانی در آن جست و خیز کنی، این هم وسیله سرگرمی ! و بعد ناگهان دوباره همه دنیا را از من می گیرند. اگر حق انتخاب داشتی چه تصمیمی می گرفتی ؟ آیا زندگی کوتاه در کره زمین را انتخاب می کردی تا بعد از مدت کوتاهی همه چیز را بگذاری و بروی و تا ابد اجازه بازگشتن به آن را نداشته باشی ؟ یا با تشکر این پیشنهاد را رد می کردی ؟ تو فقط همین دو گزینه را داری ، زیرا قواعد این طورند ، وقتی برای زندگی تصمیم بگیری ، برای مرگ هم تصمیم گرفته ای . جواب من منفی ست ولی اگر تو بگویی با همه اینها زندگی در این راحتی کوتاه را انتخاب می کنی دیگر آرزو نمی کردم که هرگز به دنیا نیامده بودم .


*بخش هایی از داستان دختر پرتقالی – یوستین گوردر

آرزوهایت را به من بسپار...


یکی از فیلم هایی که خیلی دوست داشتم درباره اش بنویسم ، Revolutionary Road بود ،فیلمی که به شدت دوستش دارم ، فیلمی که  نشان دهنده دو سبک زندگی ست که هر یک از ما به دلایلی یکی از آن دو را پیش می گیریم

"هدف ات را دریا قرار بده و احساسات ات را آب بدان ، آبی که بخواهد به دریا برسد.عقل تو ، مثل بستر خشک رودخانه است، باید احساس را در هاله ای از عقل قرار داد تا درست به هدف برسد"

اپریل(البته با بازی فوق العاده کیت وینسلت) و نگاهش به زندگی را دوست دارم ، شخصیت اپریل مندرس مرا یاد ماهی سیاه کوچولوی بهرنگی می اندازد،کسی که نمی خواهد مانند دیگر ماهی ها زندگی اش را در جویباری خلاصه کند، اندیشه اش دریاست ، نمی خواهد شب ها سرش را جایی بگذارد که سقفش ، خزه بسته . می خواهد جاهای دیگر را ببیند، نمی خواهد زندگی را بیهوده تلف کند وحاصل پیری اش کوله باری از عقده و کینه  باشد و زیر لب زمین و زمان را آه و نفرین کند (قسمتی از داستان است که وقتی مادر ماهی به او می گوید ،همه زندگی همین ست که ما داریم ،او جواب می دهد زندگی یعنی اینکه توی یه تکه جا ، هی بری و برگردی تا پیر شوی و دیگر هیچ !؟ یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا میشه زندگی کرد ؟) اپریل همچو ماهی سیاه کوچولو می داند دنیا آنقدر بزرگ ست که نمی تواند همه جا را بگردد ولی می خواهد تا آنجا که می تواند برود ، برای او مهم است انتهای جویباری که در آن زندگی می کند را پیدا کند یا لااقل در  رسیدن به آن مقصود زندگی اش را پایه گذارد.

چرا اپریل را دوست دارم ؟ اپریل انسان عاشق و پر هیجانی ست ، محافظه کار نیست و می خواهد با شتاب به لحظات بکر و پیش بینی ناپذیر زندگی هجوم برد، او تلاش دارد آرمان و عملش را به هم نزدیک کند او نمی خواهد شاهد روزی باشد که آرزوهایش ، مغلوب خاطراتش شوند، او نمی خواهد همچو بسیاری از مردم زودتر از مرگش، بمیرد. برای ساختن هر جامعه زنده و پویا به امثال اپریل نیاز داریم، او نه جز انسان هایی ست که می خواهند همه چیز را تغییر دهند و نه جز انسان هایی ست که نمی خواهند چیزی تغییر کند

و اما چرا فرانک را دوست ندارم ؟ (و البته دی کاپریو رو که هیچ وقت ازش خوشم نیومد حتی وقتی واسه اسپیلبرگ بازی کرد)فرانک از دسته افرادی ست که زندگی پیش بینی پذیر را دوست دارد ،جهان اوعاری از شور و نشاط ست، ، میان "بودن" و "شدن" او فرقی نیست ، جایی از فیلم اپریل بهش میگه "دیوونگی یعنی زندگی کنی ، اونجوری که باید. برای همین هم برام مهم نیست اگه دیوونه ام ، توپاریس سبک زندگی متفاوته"  اما در زندگی فرانک رفتار های عقلانی با تمام رخوت ها و کسل کنندگی اش  غالب بر هیجان و میل به تغییر ست ، فرانک  "بودن" را به "شدن" ترجیح داده و مهمترین دلیلی که فرانک را دوست ندارم این جمله اپریله: " پول دلیل خوبیه ولی سخته اگه دلیل اصلیش باشه ، با این سبک زندگی چیزی که هستی رو نادیده گرفتی ، هر مردی یه شانس هایی تو زندگی داره که اگه استفاده نکنه خیلی نمی گذره که به یه "آدم دوم" تبدیل میشه  "

بر خلاف آنچه در ظاهر به نظر می رسد ، اپریل به استقبال مرگ نمی رود ،او در پی "افسانه شخصی اش" بود و تا توانست زندگی کرد اما وقتی رویاهایش را بر باد رفته دید ، دیگر میان مرگ و زندگی  فرقی قائل نشد، زندگی برای اپریل بعد از تصمیم محافظه کارانه فرانک، از درون تهی شد و به تلخی و پوچی سرنوشت "سیزیف" شبیه شد، واقعیت تلخ روبه رویش این بود که همانند سیزیف در دور باطلی گرفتار آمده بود که موفقیت معنایی نداشت ، در آن شرایط ، بهترین حالت برای او حالتی ست که فرض کنیم خدایان یونان به سیزیف چنان صبر و پشتکاری می دادند که او از کارش (بردن سنگ بالای صخره و افتادن سنگ در نهایت و تکرارطاقت فرسای این روزمرگی تا پایان عمر ) خسته نشود ، ولی پرواضح مشخص ست که در این شرایط هم چیزی از پوچی این نوع زندگی کم نمی شود ، درد اپریل این ست که احساس خوشبختی از زندگیش رفته و زمانی تصمیم به مرگ می گیرد که  با تنهایی و بی آرزویی تکان دهنده ی خویش مواجه می شود، نقطه ای از زندگی که به قول بکت
"دیگه هیچ کاری نمیشه کرد..."

شادی بیخودی یا غم باخودی

-  تا حالا شده دلت تنگ بشه ؟ تا حالا شده دلت واسه کسی تنگ بشه که وجود نداره ؟ کسی که ساخته ذهنته،اصلا یه بارم ندیدیش ، شده تنهایی آزارت بده ؟ می دونم همه ی آدما تنهان ولی بعضی ها تنهاترن ، یا حداقل اینجوری احساس می کنن. معنی حرفامو می فهمی ؟  معنی تنهایی رو می دونی ؟ پیش اومده کلی حرف قشنگ داشته باشی، ولی مجبور باشی خفه خون بگیری و هیچی نگی ؟ شده تا حالا کسی به دلت بشینه  بعدش ببینی قبل تو کس دیگه ای به دلش نشسته ؟ شده بخوای کنار کسی آروم بگیری و فارغ از همه دغدغه هات ، اصلی ترین مساله ذهنیت اون بشه و دیگه به هیچی فکر نکنی ؟ شده تا حالا مجبور باشی اونی که دوسش داری رو فقط تو خیالت ترسیم کنی ؟ اگه روزی بشه که که دیگه خیالت هم نتونه اونو واست ترسیم کنه چی ؟ تو اون موقعیت قرار گرفتی ؟  شده تا حالا جای اینکه معشوقه ات بین آدمای واقعی باشه ، بین شخصیت های رمانها و فیلم ها باشه ؟ سخته ! خیلی سخته ! حاضر بودم همه اون شخصیت های خیالی رو می دادم ، یه آدم راست راستکی بدست می آوردم . ولی مگه به این راحتیه ؟ تا امروز چقدر آدم دور و ورم دیدم ؟ همیشه ترجیح دادم با کسی خیلی حرف نزنم ، چون می دونستم که بعدا پشیمون میشم.چرا مثل احمقا نگاه می کنی ؟ می دونستم که حرفام حالیت نمیشه، پس حداقل خوب گوش کن ! شده تا حالا تو خلوت ات یه فیلم ببینی و ازش لذت ببری وقتی فیلم تموم شد با خودت بگی کاش یکی دیگه هم کنارم بود با هم می دیدیم . شده از خوندن یه کتاب لبریز از هیجان بشی و بخوای کتابتو بدی اونم بخونه ، بعدش با هم در مورد کتاب حرف بزنین ؟ شده بخوای همه زندگیت رو تو یه چمدون کوچیک بریزی و بری جایی که هیچکی تو رو نشناسه و هیچ تعلقی به اونجا نداشته باشی ؟ اه ! اه ! حالمو با اون نگاهت بهم زدی ، کاشکی منم مثل تو انقدر با مسائل راحت برخورد می کردم ، همه چیو زود فراموش می کردم... لعنتی یه چیزی بگو !

- چی بگم ؟ فکر کنم تو یکی رو می خوای که کنارت باشه، طعم عشقو بهت بچشونه ، به نظرم باید نگاهتو به زندگی عوض کنی...

- بسه ! بسه !، خفه شو. باز رفتی تو فاز انرژی مثبت و این اراجیف که از شنیدن اسمشون هم حالم بهم می خوره ، مسخره تر از این حرفا ،خودشونن. و از همه مسخره تر و احمق تر توئی که داری این چرت و پرتا رو درجواب من میگی. احتمالا در ادامه می خواستی واسم قانون راز رو هم شرح بدی!. من راز رو بهت میگم ، اینا حرفای یه مشت کاسبه که با همین چیزا یه شبه میلیاردر میشن و زندگی شون از این رو به اون رو میشه ولی من و تو هنوز تو همون زندگی گندمون دست و پا میزنیم و مثل احمقا منتظر یه معجزه ایم که از این لجن زار ذهنی بیرون بیایم

- تو چه مرگته ؟ مگه چی گفتم ؟ اصلا خودت گفتی یه چیزی بگو، خیلی خب بیخیال . اون دختره بود تو هم یه بار دیدیش ، سارا رو میگم ، یه چند ماهی باهاش دوست بودم ، می خوای باهات آشناش کنم ؟ شماره اش اینه بگیر... روحیاتش هم عین توئه ، دختر خوبیه

- اگه خوبه چرا ولش کردی ؟

- گفتم واسه تو خوبه ، چون اخلاقش به گندی توئه

- بسه ، خواهشا هیچی نگو ، من گه خوردم با تو حرف زدم...

- میشه یه چیز بگم ؟

- بگو ! ، دوتا چیز بگو ! ، ولی حرف مفت نزن ، از رو شکم حرف نزن ، حرفای قشنگ به دردنخور نزن . کجای حرفم این معنی رو میداد که گفتی با سارا آشنات کنم ؟ درد من اینا نیست.

- من نمی فهمم چی میگی ؟ درست بگو ببینم چته!

- تو نمی فهمی ، چون  نفهمی ! ببخشید انقدر رک حرف میزنم ،تو که منو می شناسی ،نمی تونم حرفمو دور سرم بچرخونم. انتظار زیادیه بخوام حرفامو بفهمی ، ولش کن ، همین که این گل های پژمرده باغچه حرف منو می فهمن واسه من کافیه ، بیخودی وقت خودمو و خودت رو تلف کردم... همیشه بهمون می گفتن انسانیت و انسان بودن شرافت داره ، ولی امروز به این نتیجه رسیدم که پائین تر از انسانیت هم شرافتی بود که اونم لگد مالش کردند...

- این جمله آخرت چه ربطی داشت ؟ منظورت چی بود ؟

- نیست تو حرفای قبلیم رو فهمیدی که حالا منظورمو از این جمله می پرسی ؟ آره این جمله ام ربطی نداشت ، یهویی اومد تو ذهنم... پاشو ! پاشو برو که با این زنگی که الان موبایل ات خورد فکر کنم بالای 20 تا missed call  رو گوشی ات افتاده، بچه ها منتظرتن ، اگه گفتن من چرا نیومدم ، دروغکی بگو حالش خوب نبود ، مریض بود !

- این که دروغ نیست ، تو واقعا حالت خوب نیست...

- آره ! راست میگی ، نمی دونم با مرگ چقدر فاصله دارم ، ولی می دونم که فاصله ام با زندگی خیلی زیاده ، نمی دونم چیکار می کنم، ولی مطمئنم اسمش هر چی باشه ، زندگی کردن نیست . حالا هر اسم دیگه ای می خوای بزار روش . اصلا همون مریضی بهترین اسمه . برو ، دیرت شده ، خداحافظ...


* ادامه دارد ...؟  این یه داستان  کوتاه بود که شاید بلند شد
 

بی خوابی

مرد زود به رختخواب مي رود، اما خوابش نميبرد. غلت مي زند. ملحفه ها را مي اندازد. سيگاري روشن ميكند. كمي مطالعه مي كند. دوباره چراغ را خواموش مي كند. اما باز نمي تواند بخوابد. ساعت سه صبح بلند مي شود. در خانه ي دوست و همسايه اش را ميزند، پيش او درد دل مي كند و به او ميگويد كه خوابش نمي برد. از او راهنمايي مي خواهد. دوستش پيشنهاد مي كند قدمي بزند. شايد خسته شود. بعد بايد فنجاني جوشانده ي برگ زيرفون بنوشد وچراغ را خاموش كند. همه ي اين كارها را مي كند اما باز خوابش نمي برد. بلند مي شود اين بار به سراغ پزشك مي رود. پزشك هم طبق معمول حرف هايي مي زند و مرد باز هم نمي تواند بخوابد. ساعت شش صبح تپانچه اي را پر مي كند و مغزش را متلاشي مي كند.

مرد مرده است اما هنوز خوابش نمي برد. بي خوابي خيلي بد پيله است.


* داستانی کوتاه از ويرخيليو پيني يرا - ترجمه اسدلله امرایی

وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه شو و بازی کن

خسته ام ، به شدت خسته ، فکر من ، ذهن من ، روح من همگی خسته اند. انقدر خسته ام که دیگه حوصله ای واسم نمونده که توضیحش بدم ، فقط اون دو سه نفری که واسشون امروز لینک خبر گذاشتم احتمالا می فهمن چی میگم ،آری ! آرمانها را باید چال کرد ، باید همین امشب روشون رو با خاک پر کنم ، باید یادم باشه اونا رو جای نامعلومی دفن کنم که دیگه حتی واسه فاتحه هم گذرم به اونجا نیوفته ،دیگه آرمان نمی خوام ، فقط دنبال آرزوهای کوچیکم ، رسیدم به حرف احمد رضا احمدی عزیز :

     از دنیا چه می خواستیم
     لباسی که ما را گرم کند
     لیوانی از شیر گرم
     و حدسی از روزی
     که پایان ندارد

دو سه هفته پیش آخرین کتاب مصطفی مستور رو خوندم که  یادداشتم رو با قسمتی از اون تموم می کنم :

     من دفن خواهم شد
     زیر آوار این کلمات
     من دفن خواهم شد
     با پیش رفت این شعر
     روح من از حرارت این کلمات
     از دوزخ علامت های مکرر سوال
     از نشانه های بهت و خیرگی
     که مدام ته هر عبارت تکرار می شوند
     و از سنگینی واژه درماندگی
     خرد خواهد شد
     د ر م ا ن د ه
     خواهد شد
* تیتر متن همه حرف و خلاصه لپ کلام کتاب "من گنجشک نیستم" آخرین کتاب مصطفی مستور

آن لحظه ی مسدود ...

من
  انبوهي از اين بعدازظهرهاي جمعه را
     بياد دارم كه در غروب آنها
         در خيابان
              از تنهايي گريستيم
ما نه آواره بوديم
   نه غريب
اما
   اين بعدازظهر هاي جمعه پايان و تمامي نداشت
         مي گفتند از كودكي به ما
             كه زمان باز نمي گردد
                   اما نمي دانم چرا
                          اين بعد از ظهر هاي جمعه باز مي گشتند


* احمد رضا احمدی