شادی بیخودی یا غم با خودی- 2

*پیشگفتار : این داستان ادامه داستانی ست که قبلا اینجا نوشتم ،کسایی که نخوندنش از اینجا می تونن بخونن

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

- بچه ها خیلی ناراحت شدند ،نیومدی. می گفتن بعد 6 سال بیشتر از همه دلشون واسه تو تنگ شده بود.

- از خودخواهی شونه ! اونا راضی ان واسه دل خودشون من کاری رو کنم که دوست ندارم . تو که می دونی من حوصله شلوغی رو ندارم، بهشون می گفتی

- گفتم ،باورشون نشد

- خب به من چه ؟  چیکار کنم

- کم کم داری آدم غیر قابل تحملی میشی ، این چه طرز فکریه ؟ اونا می خواستن تو رو ببینن،بعد تو میگی از خودخواهی شونه ! خیلی عوض شدی ! فکر می کردم بعد 10 سال خوب تو رو می شناسم ولی الان ...

- تموم شد ؟ اومده بودی اینا رو بگی ؟

- یعنی من انقدر حق ندارم بدونم تو چت شده ؟ چرا انقدر تلخ شدی ؟ چرا رابطه ات با بقیه هر روز کم رنگ تر از قبل میشه ؟ چرا ...

- یعنی تو واقعا نمی دونی ؟ اون شب که رفتیم پارک صدف من دو ساعت تمام چی گفتم ؟

- هر چی بوده تموم شده ، فکر می کنی با این کارا چیزی عوض میشه ؟ مانی یادته ؟ امشب بچه ها می گفتن هفته پیش تصادف می کنه و بعد اینکه دو روز تو کما بوده ،میمیره. می خوام بدونم تو اگه بدونی چند روز دیگه زنده ای بازم اینجوری ادامه می دی ؟ گذشته رو بریز دور... والا مسخره ست من این حرفا رو به تو بزنم ، یادته همیشه به من می گفتی تنها خصوصیت آدم زنده اینه که امید داره .

- هنوزم نظرم اینه ، من و تو  لحظه های سختی رو کنار هم بودیم ، ولی می دونی چیه ؟ احساس می کنم حرف منو نمی فهمی ، تقصیری هم نداری چون زندگی روی خوبش رو بهت نشون داده ، منم ازت انتظار ندارم حرفام رو بفهمی

- خب معنی این کارا چیه ؟ چیزی جز یاس و نامیدی ست ؟ استاد اکبری یادته تو دانشگاه ، می گفت : "درست زمانی که فکر می کنید همه چیز رو باختین ، فراموش نکنین که بازم می تونین ببازین"

- یه چیزی بپرسم ؟

- بپرس

- موبایلت روزی چند بار زنگ می خوره ؟ روزی چند بار با موبایلت زنگ می زنی ؟ اس م اس چی ؟ روزی چند تا می زنی ؟ روزی چند تا واست میاد ؟ در روز چند دقیقه به بهار فکر می کنی ؟ چند بار نگرانش می شی ؟ چند بار اون نگرانت میشه ؟ هفته ای چند بار با هم دعوا می کنین ؟ چقدر طول می کشه آشتی کنین ؟ هفته ای چند بار با هم دوتایی میرین بیرون ؟ بازم بگم...

- واقعا نمی فهمم چی میگی ، منظورت چیه ؟

- ببین من یکی رو می خوام که انقدر قدرت داشته باشه که منو مشغول خودش کنه ، جوری که دیگه این همه مزخرفات، مغر کوچیک منو مشغول نکنه ، این موبایل رو می بینی، شده عین جاسوئیچی، نه زنگ می خوره نه من باهاش زنگ می زنم ، باور کن بدجوری احساس پوچی می کنم ، ،یادته  میشستیم پشت سر هم چقدر فیلم می دیدیم ؟ دیگه ، نه حوصله فیلم دیدن دارم، نه حوصله کتاب خوندن.

- خب تقصیر خودته ، با این اخلاق گندت. دوران دانشگاه یادته ؟ هیچ کی رو تحویل نمی گرفتی ، جواب سلام دخترا رو هم به زورمی دادی ، یادته اون روز ...

- بسه بسه... تو که از همه به من نزدیک تری اینجوری در مورد ام قضاوت می کنی ،از بقیه انتظاری ندارم.واقعا فکر می کنی من خیلی مغرورم ؟ اصلا اینجوری نیست.  فقط نمی خوام وقت خودم و کس دیگه ای رو تلف کنم . من اگه مغرور بودم خودم نمی رفتم عین یه بچه هفت ساله که از چیزی خوشش اومده ، بدون یه کلمه مقدمه یا هر حاشیه ای  بگم من دوستت دارم. اون که انقدر روش حساب میکردم، با سردی و بیتفاوتی تمام گذاشت و رفت ، حتی یه  خداحافظی هم نکرد... نه من ناامید نیستم ، ولی امیدی هم ندارم ، دنبال امیدم، می خوام پیداش کنم ، می خوام به خودم یه بار دیگه این شانس رو بدم... ولی راستشو بخوای می ترسم، اعتمادم به اطرافم از بین رفته ، نمی دونم به کی باید اعتماد کرد، اصلا به نظرت تو جامعه ای که همه به فکر خودشونن اعتماد کردن یه جور حماقت نیست ؟

- نمی دونم چی بگم ؟ آخه این چه  عادتیه که تو هر چیز ساده ای رو واسه خودت پیچیده می کنی ؟ به همون خدایی که قبولش داری این حرفا ، فقط حرفای قشنگی اند ، همین ! بهشون گوش کن ،ازشون لذت ببر ،ولی باورشون نکن ! من اصلا نمی فهمم یعنی چی که تو میگی" من کسی رو می خوام که  منو به خودش مشغول کنه "  آدم با هر کسی یه مدت دوست بشه ، بعد چند وقت همین اتفاقایی که تو دوست داری بین شون میوفته، این یه حرف منو قبول کن

- می دونی چرا میگی اون حرفا رو باور نکن ؟ چون اون حرفای قشنگ ، خیلی عمومی شدن ، مقدس ترین کلمات و واژه ها هم وقتی عمومی بشه ،به ابتذال کشیده می شن ، وقتی شعرای ابراهیمی و معروفی و صالحی و لنگرودی و فروغ وسهراب و مصدق و مشیری و ... رو هم زمان واسه ده نفر Send  کنی .همه این کلمات رو به لجن کشیدی،بعد مدتی دیگه حتی قشنگ هم نیستند،ولی اگه جای اینکه به خود کلمات نگاه کنی، اول دنبال مفهومشون باشی ، نظرت عوض میشه ، " سعی کن عظمت در نگاهت باشد ...."  یادته که مال کیه ؟ شایدم یادت رفته و دیگه واسه این جمله که هر دومون تو کتاب با شبرنگ پررنگش کردیم هم ارزش قائل نیستی . من نمی تونم مثل تو به راحتی همه چی رو فراموش کنم ، سحر یادته ،دو سال پیش وقتی باهاش دوست شده بودی ، من همیشه بهتون حسودی ام میشد ، میگفتم عاشقانه تر از این دیگه نمیشه ، ولی یه سال نشد ،هر دو تون به راحتی همه چیو فراموش کردین و الان دارین همه حرفایی رو که اون موقع به هم می زدین به یکی دیگه میگین ! همین باعث میشه اون کلمه ها معنی واقعی شو از دست بده و روزی بشه که هیچ دل نوشته ای (حتی اگه با همه وجود سروده شده باشه) دل مخاطب اش رو نلرزونه !  البته فکر می کنم الانم تقریبا همین جوری ست

- باز داری شعار میدی ! قداست کلام و ارزش و مفهوم وازه ها و... یه کم واقع بین باش .اینجوری تنهاتر میشی

- اینا شعار نیست ، یه باوره واسه زندگی کردن . نمی گم حتما درسته ،شاید اشتباه باشه ، شاید اگه روزی کسی رو با همه وجود دوست داشتم و بهش گفتم توجهی به مفهوم حرفام نکنه ، شاید فکر کنه منم یکی مثل بقیه ام ، شاید اصلا حوصله نکنه حرفامو گوش کنه،شاید بهم بی اعتنایی کنه ، همه اینا رو می دونم، ولی تو بزار به حساب ضعفم که نمی تونم باور دیگه ای رو بپذیرم و جور دیگه ای زندگی کنم.تنهایی سخته ،خیلی هم سخته ، ولی تحمل اش از انجام خیلی کارا آسون تره.

- من که حریف تو نمی شم ،برم خیلی دیر شده ،فردا می بینمت. خداحافظ...

- شب بخیر...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

وارد اتاق شدم ، در را بستم ،روی تخت دراز کشیدم و زیر لب خواندم :

دنیا کوچک تر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی در مه
  یکی در غبار
    یکی در باران
       یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف.
آنچه برجا می ماند
ردپایی ست
و خاطره ای که هراز گاه
پس می زند مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را

*ادامه دارد ؟ نمی دانم ؟!!
* شعر بالا از سروده های عباس صفاری ست

پ . ن 1: نمی توان از همساز با طبیعت بودن یک اصل اخلاقی برای خود ساخت. زیرا طبیعت بی رحم است و اگر آدمی بخواهد مطابق با طبیعت زندگی کند باید بی رحم باشد . فردریش نیچه

پ . ن 2 : کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد چون زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد!. فردریش نیچه

پ . ن 3: من اشخاص زنده را آناني مي دانم که مبارزه مي کنند. بي مبارزه زندگي مرگ است . ویکتور هوگو

روئیدن رویا

صبح زيباي آوريل
در يکي از فرعي ‌هاي تنگِ
منطقه شيکِ ‌هاراجوکوِ توکيو
از کنار دختر صددرصد ايده‌الم رد مي‌شوم.

راستش را بخواهيد، آن‌قدر‌ها خوشگل نيست. هيچ ويژگي خاصي ندارد. لباس‌هايش ابداً استثنائي نيستند. از خواب بيدار شده و مو‌هاي پشت سرش تاخورده است. جوان هم نيست (بايد سي ساله باشد. دختر دختر هم نيست). با اين وجود از پنجاه ياردي مي‌تونم بفهمم: او دختر صددرصد ايده‌ال من است. لحظه‌اي که مي‌بينمش، قلبم از سينه‌ام بيرون مي‌زند و د‌هانم مانند چوب خشک است. تيپ محبوب خود شما مي‌تواند دختري باشد که قوزک پا‌هايش، ظريف است يا چشمانش درشت و يا انگشتانش کشيده است. يا اين‌که بي‌جهت مجذوب دختري مي‌شويد که وقتش را سر غذا تلف مي‌کند. تيپ بعضي دختر‌ها هم با سليقه من جور درمي‌آيد. گاهي توي رستوران به خودم مي‌آيم و مي‌بينم خيره دختري شد‌ه‌ام که پشت ميز بغلي نشسته چون شکل بيني‌اش را دوست دارم.

اما هيچکس نمي‌تواند بگويد دختر صددرصد ايده‌الش کاملاً عين تيپي درمي‌آيد که از قبل در تصوراتش داشته. با اين‌که من به بيني توجه خاصي دارم اما شکل بيني اين دختر يادم نمي‌آيد. حتي نمي‌دانم بيني داشت يا نه. تنها چيزي که با اطمينان يادم مي‌آيد اين است که زيبايي خاصي نداشت. عجيب است. به يکي مي‌گويم:"ديروز توي خيابان از کنار دختر صددرصد ايده‌الم رد شدم."

مي‌پرسد:"جدي؟ خوشگل بود؟"
"نمي‌شه گفت."
"پس تيپ محبوبت بوده."
"نمي‌دونم، اصلاً هيچي درباره اش يادم نيست. نه شکل چشاش نه اندازه سينه‌‌هاش."
"عجيبه."
"درسته. عجيبه."
حوصله‌اش سررفته. مي‌گويد: "خوب بهرحال، چيکار کردي؟ رفتي با‌هاش حرف زدي؟ دنبالش راه افتادي؟"
"نه. فقط تو خيابون از کنارش رد شدم."

اون داره از شرق به طرف غرب مي‌ره و من از غرب به طرف شرق. صبح واقعاً زيباي آوريل است.

کاش مي‌توانستم با‌هاش حرف بزنم. نيم ساعت کفايت مي‌کرد. فقط مي‌خواستم از خودش بگويد. من هم از خودم مي‌گفتم. خيلي دوست داشتم پيچيدگي‌‌هاي تقديرمان را برايش توضيح بدهم که صبح‌گاه زيباي آوريل 1981 به گذشتن ما از کنار هم در يکي ازخيابان‌‌هاي فرعي ‌هاراجوکو منجر شده است. درست مانند ساعتي قديمي‌که به هنگام برقراري صلح جهاني ساخته شد1، برخورد ما بايد مملو از مکتومات مهيج باشد.

مي‌توانستيم بعد از پياده روي، جائي نا‌هار بخوريم. شايد به تماشاي يکي از فيلم‌هاي وودي آلن مي‌رفتيم، در بار هتلي کوکتيل مي‌نوشيديم.

حالا فاصله مان از پانزده يارد کمتر شده است.
چه‌طوري بهش نزديک شوم؟ چه بگويم؟
"صبح بخير دخترخانوم، فکر مي‌کنين بتونين نيم ساعت از وقتتون رو صرف يه مکالمه کوتاه بکنين؟"
مسخره است. شبيه دلال‌‌هاي بيمه مي‌شوم.
"ببخشيد، مي‌دونين اين دوروبرا خشکشويي شبانه روزي پيدا مي‌شه يا نه؟"
نه اين هم مسخره است. هيچ رخت چرکي هم همراهم نيست. به خرجش نمي‌رود.
شايد اگر حقيقت محض را بگويم کارسازتر باشد. "صبح بخير، شما دختر صددرصدايده‌ال من هستيد." نه باورش نمي‌شود. اگر هم باور کند، شايد دلش نخواهد با من حرف بزند. شايد بگويد: متأسفم، من دختر صددرصد ايده‌ال شما هستم اما شما پسرصددرصد ايده‌ال من نيستيد. شايد همين‌طور شود. و اگر توي همچين موقعيتي قرار بگيرم، خرد مي‌شوم و هرگز از اين ضربه بهبود نمي‌يابم. من سي ودو سال دارم و پيري که مي‌گويند يعني همين.

جلوي يک گل‌فروشي از کنار هم رد مي‌شويم. توده کوچکي از هواي گرم به پوستم مي‌خورد. آسفالت خيابان مرطوب است و عطر گل‌هاي رز به مشامم مي‌رسد. نمي‌توانم خودم را راضي به صحبت با او کنم. پليور سفيدي به تن دارد و در دست راستش، پاکت نامه سفيدي را حلقه کرده که فقط يک تمبر کم دارد. از چشمان خوابالودش معلوم است براي کسي نامه نوشته. لابد شب قبل را تماماً صرف نوشتن اين نامه کرده. شايد تمام راز‌هايش توي اين پاکت باشد. چند قدم ديگر جلو مي‌روم و وقتي برمي‌گردم: بين جمعيت گم شده است.

البته حالا خوب مي‌دانم چه بايد مي‌گفتم. مي‌توانستم سخنراني دورودرازي بکنم. شايد آن‌قدر دورودراز که نتوانم سرو تهش را هم بياورم. هيچکدام از ايده‌‌هايي که به ذهن من خطور مي‌کنند در عمل چندان درست از آب درنمي‌آيند.

اوه، خيلي خوب، مي‌توانستم اين طوري شروع کنم:"روزي....روزگاري" و اين طوري تمامش کنم:"داستان غم انگيزي بود، نه؟"

روزي روزگاري، دختر و پسري زندگي مي‌کردند. پسر هجده سالش داشت و دختر شانزده سال. نه پسر آن‌قدر‌ها خوش تيپ بود و نه دختر چندان خوشگل. پسر تن‌هاي معمولي و دختر تن‌هاي معموليي بودند، مثل بقيه مردم. اما قلباً باور داشتند که جايي روي کره زمين، دختر صددرصد ايده‌ال و پسر صددرصد ايده‌الشان وجود دارد. بله آن‌‌ها به معجزه اعتقاد داشتند. معجزه اي که واقعاً اتفاق افتاد.

روزي در گوشه اي از يک خيابان به هم برخوردند.

پسر گفت: "شگفت انگيزه! همه عمر دنبال تو گشته ام. شايد باورت نشه اما تو دخترصددرصد ايده‌ال من هستي." و دختر هم گفت:"و تو هم پسرصددرصد ايده‌ال من. عيناً همون طوري هستي که تصور مي‌کردم. انگار دارم خواب مي‌بينم."

روي نيمکتي در پارک نشستند، دستان هم را گرفتند و ساعت‌هاي متمادي داستان زندگي خود را براي همديگر تعريف کردند. ديگر تن‌ها نبودند. نيمه صددرصد ايده‌ال خود را يافته بودند و نيمه صددرصد ايده‌الشان نيز آن‌‌ها را يافته بود. چقدر عالي است که نيمه صددرصد ايده‌ال خود را بيابي و نيمه صددرصد ايده‌الت نيز تو را بيابد. اين يک معجزه بود. معجزه هستي.

اما همين‌طور که نشسته بودند و صحبت مي‌کردند، تاروپود بسيار ريز شک در قلب‌هايشان ريشه مي‌دواند: طبيعيه که رويا‌هاي آدم به همين سادگي به حقيقت بپيوندند؟ به اين ترتيب وقتي سکوتي زودگذر بينشان حکمفرما شد، پسر به دختر گفت:"بيا خودمونو محک بزنيم.. فقط يه بار. اگر ما دوتا واقعاً عاشقاي صددرصدايده‌ال هم باشيم، يه روزي يه جايي بي بروبرگرد همديگه رو مي‌بينيم. و وقتي اين اتفاق افتاد و مطمئن شديم عاشقاي صددرصد ايده‌ال هم هستيم، همونجا و همون لحظه با هم ازدواج مي‌کنيم".

دختره گفت:"درسته، دقيقاً بايد همين کارو بکنيم."

اين طوري بود که از هم جدا شدند. دختر به سمت شرق رفت و پسر به سمت غرب.

اما آزمايشي که رويش توافق کردند، هيچ لزومي‌نداشت. نبايد زيربارش مي‌رفتند بخاطر اين‌که واقعاً عاشقان صددرصد ايده‌ال هم بودند و ملاقاتشان يک معجزه بود. اما آن‌قدر جوان بودند که نتوانستند اين را بفهمند. امواج سرد و لاقيد تقدير، جبارانه آن‌‌ها را به پيش بردند.

زمستان روزي، دختر و پسر هر دو گرفتار آنفلوآنزاي وحشتناک فصلي شدند و بعد از هفته ‌ها سرگرداني بين مرگ و زندگي، خاطرات تمامي‌سال‌هاي گذشته از ذهنشان پاک شد. وقتي بيدار شدند، سرشان مثل قللک دي.اچ لورنس کودک، خالي خالي بود.

با اين وجود آن دو آدم‌هاي باهوش و مصممي‌بودند و با تلاش‌هاي بي‌امان توانستند بارديگر علم و شعوري را بدست آورند که آنان را به حالت شهروندي کامل برگرداند. شکر خدا، چنان شهروندان برجسته‌اي شدند که مي‌توانستند مسيرشان را از يک خط مترو به خط ديگر عوض کنند و در اداره پست نامه‌اي سفارشي بفرستند. در واقع، حتي عشق را دوباره تجربه کردند. عشقي با ميزان هفتادوپنج يا حتي هشتادوپنج درصد را.

زمان با سرعتي سرسام آور گذشت و خيلي زود پسر سي و دو ساله شد و دختر سي ساله.

يک روز صبح زيباي آوريل، در جستجوي فنجاني قهوه براي آغاز روز، پسر از غرب به سمت شرق مي‌رفت، و در همين اثنا، دختر براي ارسال نامه اي سفارشي از سمت شرق عازم غرب بود. هردو در خيابان فرعي و تنگ محله ‌هاراجوکوي توکيو بودند. وسط‌هاي خيابان از کنار هم گذشتند. لحظه‌اي کوتاه، سوسوي خفيفي از خاطرات فراموش شده بر قلبشان تابيدن گرفت. تلاطمي‌در سينه ‌هاي هر دو افتاد. و فهميدند که:

اون دخترصددرصد ايده‌ال منه.
اون پسر صددرصد ايده‌ال منه.

اما تابش خاطراتشان بي‌رمق بود و افکارشان وضوح چهارده سال قبل را نداشت. بي‌هيچ کلمه اي از کنار هم رد شدند و براي هميشه بين جمعيت گم و گور شدند.

داستان غم انگيزي بود، نه؟

همينه، بايد همينارو بهش مي‌گفتم.


*تماشای دختر ایده آل در صبح گاه بهاری-هاروکی موراکامی - ترجمه تهمینه زاردشت


Requiem for a Dream

دلم می خواست می توانستم زمان را متوقف کنم ، هیچ مخالفتی نداشتم که هر روز به اندازه یک عمر طول بکشد. غروب و شب هم بی تردید وجود نداشت زیرا روز باید به شب منتهی می شد و به پایان می رسید و ضرباهنگ چرخشی خودش را داشت اما ای کاش روز بعد درست از همان جایی آغاز می شد که روزهای قبل شروع شده بودند .  هربار چیزی شبیه یک کاپشن پرتقالی می دیدم ، قلبم در سینه به شدت می تپید ، اما گویی آنکه در جستجویش بودم ، آب شده و به اعماق زمین رفته بود. هر چه انتظارم بیشتر طول می کشید یاس و ناامیدی ام نیز افزونی می یافت.

خنده گرمی کرد ، خنده او می توانست تمام دنیا را گرم کند و اگر تمام مردم دنیا می توانستند او را ببینند ، در آن ، همه جنگ ها، خصومت ها، دشمنی های روی کره زمین از بین می رفت یا دست کم یک آتش بس بسیار طولانی اعلام می شد. آدم ها دو دسته اند که دختر پرتقالی به یک دسته و همه ما به دسته دیگر تعلق داریم، شاید ناگریز بود ما را از هراس روزمرگی نجات دهد. پسر جوان سر میز او نشست و آن دو ، یک دقیقه ای تمام فقط چشم های هم را تماشا کردند، شاید اینها کلیشه ای به نظر برسد اما در آن شصت ثانیه آن دو فقط به اعماق چشم های هم نگاه کردند ، نگاهی چنان عمیق که به اعماق روحشان رسید. آن مرد خوشبخت چه کسی بود ؟ البته من به سن و سالش توجهی نکردم و برای همین احتمال می دادم آن مرد پدرش باشد ، اما شاید هم ... خوب دیگه ، از کجا باید می دونستم ؟

در تمام عمرم هیچ گاه بیش از آن زمان وقت نداشتم. من در سرچشمه زمان بودم و به مقصد و مقصود همه زمان ها رسیده بودم. گرچه شاید دوره معجزات سپری شده باشد ، اما در یک روز سحرآمیز و جادویی همه چیز ممکن می شود. پرسید تا کی می توانی صبر کنی ؟ گفتم تا زمانی که قلبم از غم و اندوه خونین شود می توانم صبر کنم.

بیش از ده سال گذشته بود ، یاس و ناامیدی تا اعماق وجودم ریشه کرده بود که یک روز یک کارت پستال زیبا برایم آمد ، رویش نوشته بود : " من به تو فکر می کنم ، هنوز می توانی کمی صبر کنی ؟  گفت : آدم باید گاهی در زندگی دلتنگی را هم تحمل کند ، برایت نوشتم و سعی کردم نیرویی را به تو بدهم که برای تحمل دلتنگی لازم داشتی

شب ها همه فکرها به سرم حمله ور می شدند و وحشیانه در مغزم می چرخیدند ، درست پیش از خواب، به طور عمیق به همه معماهای غم انگیز این افسانه عظیم و بدجنس فکر می کردم. برای ما انسان ها گاهی از دست دادن چیزی که دوست اش داریم بسیار سخت تر از نداشتن آن از ابتدای امر است.

فکر می کنیم شوخی و فریبی در کار است ، زیرا اول کسی می آید و می گوید : بفرما ، تمام دنیا مال توست و می توانی در آن جست و خیز کنی، این هم وسیله سرگرمی ! و بعد ناگهان دوباره همه دنیا را از من می گیرند. اگر حق انتخاب داشتی چه تصمیمی می گرفتی ؟ آیا زندگی کوتاه در کره زمین را انتخاب می کردی تا بعد از مدت کوتاهی همه چیز را بگذاری و بروی و تا ابد اجازه بازگشتن به آن را نداشته باشی ؟ یا با تشکر این پیشنهاد را رد می کردی ؟ تو فقط همین دو گزینه را داری ، زیرا قواعد این طورند ، وقتی برای زندگی تصمیم بگیری ، برای مرگ هم تصمیم گرفته ای . جواب من منفی ست ولی اگر تو بگویی با همه اینها زندگی در این راحتی کوتاه را انتخاب می کنی دیگر آرزو نمی کردم که هرگز به دنیا نیامده بودم .


*بخش هایی از داستان دختر پرتقالی – یوستین گوردر

شادی بیخودی یا غم باخودی

-  تا حالا شده دلت تنگ بشه ؟ تا حالا شده دلت واسه کسی تنگ بشه که وجود نداره ؟ کسی که ساخته ذهنته،اصلا یه بارم ندیدیش ، شده تنهایی آزارت بده ؟ می دونم همه ی آدما تنهان ولی بعضی ها تنهاترن ، یا حداقل اینجوری احساس می کنن. معنی حرفامو می فهمی ؟  معنی تنهایی رو می دونی ؟ پیش اومده کلی حرف قشنگ داشته باشی، ولی مجبور باشی خفه خون بگیری و هیچی نگی ؟ شده تا حالا کسی به دلت بشینه  بعدش ببینی قبل تو کس دیگه ای به دلش نشسته ؟ شده بخوای کنار کسی آروم بگیری و فارغ از همه دغدغه هات ، اصلی ترین مساله ذهنیت اون بشه و دیگه به هیچی فکر نکنی ؟ شده تا حالا مجبور باشی اونی که دوسش داری رو فقط تو خیالت ترسیم کنی ؟ اگه روزی بشه که که دیگه خیالت هم نتونه اونو واست ترسیم کنه چی ؟ تو اون موقعیت قرار گرفتی ؟  شده تا حالا جای اینکه معشوقه ات بین آدمای واقعی باشه ، بین شخصیت های رمانها و فیلم ها باشه ؟ سخته ! خیلی سخته ! حاضر بودم همه اون شخصیت های خیالی رو می دادم ، یه آدم راست راستکی بدست می آوردم . ولی مگه به این راحتیه ؟ تا امروز چقدر آدم دور و ورم دیدم ؟ همیشه ترجیح دادم با کسی خیلی حرف نزنم ، چون می دونستم که بعدا پشیمون میشم.چرا مثل احمقا نگاه می کنی ؟ می دونستم که حرفام حالیت نمیشه، پس حداقل خوب گوش کن ! شده تا حالا تو خلوت ات یه فیلم ببینی و ازش لذت ببری وقتی فیلم تموم شد با خودت بگی کاش یکی دیگه هم کنارم بود با هم می دیدیم . شده از خوندن یه کتاب لبریز از هیجان بشی و بخوای کتابتو بدی اونم بخونه ، بعدش با هم در مورد کتاب حرف بزنین ؟ شده بخوای همه زندگیت رو تو یه چمدون کوچیک بریزی و بری جایی که هیچکی تو رو نشناسه و هیچ تعلقی به اونجا نداشته باشی ؟ اه ! اه ! حالمو با اون نگاهت بهم زدی ، کاشکی منم مثل تو انقدر با مسائل راحت برخورد می کردم ، همه چیو زود فراموش می کردم... لعنتی یه چیزی بگو !

- چی بگم ؟ فکر کنم تو یکی رو می خوای که کنارت باشه، طعم عشقو بهت بچشونه ، به نظرم باید نگاهتو به زندگی عوض کنی...

- بسه ! بسه !، خفه شو. باز رفتی تو فاز انرژی مثبت و این اراجیف که از شنیدن اسمشون هم حالم بهم می خوره ، مسخره تر از این حرفا ،خودشونن. و از همه مسخره تر و احمق تر توئی که داری این چرت و پرتا رو درجواب من میگی. احتمالا در ادامه می خواستی واسم قانون راز رو هم شرح بدی!. من راز رو بهت میگم ، اینا حرفای یه مشت کاسبه که با همین چیزا یه شبه میلیاردر میشن و زندگی شون از این رو به اون رو میشه ولی من و تو هنوز تو همون زندگی گندمون دست و پا میزنیم و مثل احمقا منتظر یه معجزه ایم که از این لجن زار ذهنی بیرون بیایم

- تو چه مرگته ؟ مگه چی گفتم ؟ اصلا خودت گفتی یه چیزی بگو، خیلی خب بیخیال . اون دختره بود تو هم یه بار دیدیش ، سارا رو میگم ، یه چند ماهی باهاش دوست بودم ، می خوای باهات آشناش کنم ؟ شماره اش اینه بگیر... روحیاتش هم عین توئه ، دختر خوبیه

- اگه خوبه چرا ولش کردی ؟

- گفتم واسه تو خوبه ، چون اخلاقش به گندی توئه

- بسه ، خواهشا هیچی نگو ، من گه خوردم با تو حرف زدم...

- میشه یه چیز بگم ؟

- بگو ! ، دوتا چیز بگو ! ، ولی حرف مفت نزن ، از رو شکم حرف نزن ، حرفای قشنگ به دردنخور نزن . کجای حرفم این معنی رو میداد که گفتی با سارا آشنات کنم ؟ درد من اینا نیست.

- من نمی فهمم چی میگی ؟ درست بگو ببینم چته!

- تو نمی فهمی ، چون  نفهمی ! ببخشید انقدر رک حرف میزنم ،تو که منو می شناسی ،نمی تونم حرفمو دور سرم بچرخونم. انتظار زیادیه بخوام حرفامو بفهمی ، ولش کن ، همین که این گل های پژمرده باغچه حرف منو می فهمن واسه من کافیه ، بیخودی وقت خودمو و خودت رو تلف کردم... همیشه بهمون می گفتن انسانیت و انسان بودن شرافت داره ، ولی امروز به این نتیجه رسیدم که پائین تر از انسانیت هم شرافتی بود که اونم لگد مالش کردند...

- این جمله آخرت چه ربطی داشت ؟ منظورت چی بود ؟

- نیست تو حرفای قبلیم رو فهمیدی که حالا منظورمو از این جمله می پرسی ؟ آره این جمله ام ربطی نداشت ، یهویی اومد تو ذهنم... پاشو ! پاشو برو که با این زنگی که الان موبایل ات خورد فکر کنم بالای 20 تا missed call  رو گوشی ات افتاده، بچه ها منتظرتن ، اگه گفتن من چرا نیومدم ، دروغکی بگو حالش خوب نبود ، مریض بود !

- این که دروغ نیست ، تو واقعا حالت خوب نیست...

- آره ! راست میگی ، نمی دونم با مرگ چقدر فاصله دارم ، ولی می دونم که فاصله ام با زندگی خیلی زیاده ، نمی دونم چیکار می کنم، ولی مطمئنم اسمش هر چی باشه ، زندگی کردن نیست . حالا هر اسم دیگه ای می خوای بزار روش . اصلا همون مریضی بهترین اسمه . برو ، دیرت شده ، خداحافظ...


* ادامه دارد ...؟  این یه داستان  کوتاه بود که شاید بلند شد
 

بی خوابی

مرد زود به رختخواب مي رود، اما خوابش نميبرد. غلت مي زند. ملحفه ها را مي اندازد. سيگاري روشن ميكند. كمي مطالعه مي كند. دوباره چراغ را خواموش مي كند. اما باز نمي تواند بخوابد. ساعت سه صبح بلند مي شود. در خانه ي دوست و همسايه اش را ميزند، پيش او درد دل مي كند و به او ميگويد كه خوابش نمي برد. از او راهنمايي مي خواهد. دوستش پيشنهاد مي كند قدمي بزند. شايد خسته شود. بعد بايد فنجاني جوشانده ي برگ زيرفون بنوشد وچراغ را خاموش كند. همه ي اين كارها را مي كند اما باز خوابش نمي برد. بلند مي شود اين بار به سراغ پزشك مي رود. پزشك هم طبق معمول حرف هايي مي زند و مرد باز هم نمي تواند بخوابد. ساعت شش صبح تپانچه اي را پر مي كند و مغزش را متلاشي مي كند.

مرد مرده است اما هنوز خوابش نمي برد. بي خوابي خيلي بد پيله است.


* داستانی کوتاه از ويرخيليو پيني يرا - ترجمه اسدلله امرایی

کاش...

کاش یک تکه سنگ بودم. یک تکه چوب. مشتی خاک. کاش یک سپور بودم. یک نانوا. یک خیاط. دستفروش. دوره گرد. پزشک. وزیر. یک واکسی کنارِ خیابان. کاش کسی بودم که تو را نمی شناخت. کاش دلم از سنگ بود. کاش اصلا دل نداشتم. کاش اصلا نبودم. کاش نبودی. کاش می شد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد. آخ مهتاب! کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم. یا یک مشت خاک باغچه ات. کاش دستگیره اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی. کاش چادرت بودم. نه، کاش دستهایت بودم. کاش چشمهایت بودم. کاش دلت بودم. نه، کاش ریه هایت بودم تا نفس هایت را در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری. کاش من تو بودم. کاش تومن بودی. کاش ما یکی بودیم. یک نفر دوتایی!


* پ . ن : 29 آرزو و کاش در یک پاراگراف !

* پیشنهاد : کتاب را حتما بخوانید

* قسمتی از "چند روایت معتبر - مصطفی مستور"



مردی که عاشق شده بود

روزی مردی که عاشق شده بود، در خیابان قدم می زد. مرد به چهار راهی رسید و ایستاد... از آنجا که عشق او را حساس و بااحتیاط ساخته بود ، نگاهی عمیق به چپ و راست خیابان انداخت . و بعد دوباره سمت چپش را با دقت نگاه کرد. خیابان خلوت و خالی بود. مرد آهسته وسط خیابان رفت. ناگاه اتوبوسی که از رو به رو می آمد مرد را زیر گرفت.


* داستانی کوتاه از مایکل جی . استیونس

با هم بنوشید ، نه از یک جام

در این راه طولانی که ما بی خبریم و چون باد می گذرد،بگذار خرده اختلاف هایمان با هم،باقی بماند.خواهش میکنم!

مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی.

مخواه که هر چه تو دوست داری،من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم،به همان گونه،مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را ،یک کتاب را،یک رنگ را،و یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی ، و رویامان یکی.

همسفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن دال بر کمال نیست،بل دلیل توقف است.

شاید "اختلاف" کلمه خوبی نباشد و مرا نگوید. شاید "تفاوت" ، بهتر از "اختلاف" باشد. نمی دانم ،اما به هر حال تک واپه مشکل ما را حل نمی کند.

پس بگذار اینطور بگویم :

عزیز من !

زندگی را تفاوت نظر های ما می سازد و پیش می برد نه شباهت هایمان، نه از میان رفتن و محو شدن یکی در دیگری، نه تسلیم بودن، مطیع بودن، امر بر شدن و دربست پذیرفتن.

من زمانی گفته ام. "عشق انحلال کامل فردیت است در جمع". حال نمی خواهم این مفهوم را انکار کنم، اما اینجا سخن از عشق نیست،سخن از زندگی مشترک است. که خمیرمایه آن می تواند عشق باشد یا دوست داشتن یا مهر و عطوفت یا ترکیبی از اینها،و در هر حال،حتی دو نفرکه سخت و بی حساب عاشق هم اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو ،صدای کبک ،درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه ،رنگ سرخ ،بشقاب سفالی را به یک اندازه دوست داشته باشند.اگر چنین حالتی پیش بیاید که البته نمی آید،باید گفت یا عشق زائد است یا معشوق.یکی کافی ست

عشق از خودخواهی ها و خودپرستی ها، گذشتن است. اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست

من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من!

اگر زاویه دیدمان،نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار فرق داشته باشیم. بگذار در عین وحدت، مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید.

تو نباید سایه کمرنگ من باشی
من نباید سایه کمرنگ تو باشم

این سخنی ست که در باب "دوستی" نیز گفته ام

بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم،اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند

بحث باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل

چه خاصیت که من، باهمه تفردم،نباشم، و تو باشی ، یا به عکس،تو با همه تفردت نباشی و همه من باشم؟

اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست،سخن از ذره ذره واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگی ست

من کامو را بر سارتر ترجیح می دهم،صادقی را بر ساعدی

باخ را به بتهوون ترجیح می دهم،عود را به جملگی سازها.

کوه را به دریا ، دالی را به پیکاسو

شاملو را حتی به نیما

تو اما ساعدی را دوست تر داری و بالزاک را

پیانو و سنتور را به عود ترجیح می دهی

نه دالی را طالبی نه پیکاسو را.ون گوگ را به هر دو ترجیح می دهی

شاملو را دوست داری ، اما هرگز نه به قدر سهراب سپهری

دریا را دوست داری اما نه دریایی را که باید حسرت زده به آن نگریست...

بیا درباره همه اینها به گفت و گو بنشینیم !

بیا بحث کنیم !

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم !

بیا کلنجار برویم !

اما سرانجام ، نخواهیم که غلبه کنیم

و این غلبه منجر به آن شود که تو نیز چون من بیندیشی یا به عکس

مختصری نزدیک شدن بهتر از غرق شدن است.

تفاهم بهتر از تسلیم شدن است

تا زمانی که تو ساعدی را ترجیح می دهی، و سهراب را، درست تا آن زمان ،ساعدی و سهراب مرا به تفکر و شناخت، به زنده بودن و حرکت کردن وادار می کنند.اگر تو،همه من شوی،من و تو ، سهراب را کشته ایم و ساعدی را و بسیاری را...

عزیز من !

بیا حتی،اختلاف های اساسی و اصولی مان را،در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.

من و تو، تو و من، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم. وحق داریم بسیاری از نظرات و عقاید همدیگر را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم

گمان می کنم این از جمله آخرین حقوقی ست که در جهان کنونی برای انسان ها باقی مانده است، این حق که در خانه خود، در اتاق خود، و در خلوت خود، در باب بسیاری ازمسائل، منجمله سیاست و آرمان های سیاسی، اختلاف نظر داشته باشند.

عزیز من !

دو نیمه، زمانی به راستی یکی می شوند و از دو " تنها " یک " جمع کامل " می سازند که بتوانند کمبودهای هم را جبران کنند، نه آنکه عین مطلق هم شوند، چیزی بر هم مضاعف نکنند و مسائل خاص و تازه یی را پیش نکشند...

پس، بانو !

بیا تصمیم بگیریم هرگز عین هم نشویم

بیا تصمیم بگیریم که حرکاتمان ؛ رفتارمان، حرف زدن مان. و سلیقه مان، کاملا یکی نشود...

فرصت بدهیم که خرده اختلاف ها ، و حتی اختلاف های اساسی مان، باقی بماند و هرگز،اختلاف نظر را وسیله تهاجم قرار ندهیم...

عزیز من ! بیا متفاوت باشیم !


* نامه سی و چهارم نادر ابراهیمی به همسرش (چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی- نشر روزبهان)

پ . ن : عنوان تیتر از سروده های جبران خلیل جبران می باشد

مرگ سبز

ايمان من به تو،ايمان من به خاك ست،ايمان من به رجعت هر شوكتي ست كه درتخريب بناي پوسيده اقتدار ديگران نهفته ست،تو چون دست هاي من،چون انديشه هاي سوگوار اين روزهاي تلخ و چون تمامي يادها از من جدا نخواهي شد...اينك حديث غريب دوست داشتن را از زبان كسي بشنو كه به صداقت صداي باران بر سفال ها سخن مي گويد،ما جاده هاي خلوت شب را خواهيم رفت و به هر پرنده رهگذر سلام خواهيم كرد، شب از من خالي ست ...شب از من و تصوير پروانه ها خالي ست...بخواب ،تنها خواب تو را به تمامي آنچه از دست رفته است،به من و روياهاي خوش بر باد رفته پيوند خواهد زد.من ديگر نيستم ،نيستم تا به جانب تو بازگردم و نيستم تا بگويم گنجشك ها در ميان درختان نارنج با هم چه مي گويند،بخواب هليا،دير است،نور ديدگانت را آزار مي دهد،ديگر نگاه هيچ كس بخار پنجره ات را پاك نخواهد كرد،ديگر هيچكس از خيابان خالي كنار خانه تو نخواهد گذشت، آن پسرك شاعري كه از ديوار خانه تان براي ديدن چهره ي متبسم تو سرك ميكشيد،براي هميشه اين شهر را ترك گفته،آن پسرك شيدايي كه در روزهاي امتحانات پاياني خرداد،زنگ خانه تان را به صدا در مي آورد تا از مادرت اجازه بگيرد به بهانه ي خواندن هندسه و رياضي به خانه تان بيايد و دور از چشم ديگران گوشواره ي گيلاسي به تو هديه كند،در آخرين روزهاي خرداد ماه براي هميشه رفته است، و مرگ هليا،هرچند پايان كبوتر نيست،اما اشارتي ست به اينكه فرصت هاي زندگي قابل بازگشت نيستند! ما تنها يكبار زندگي مي كنيم ،پس زيستن در لحظه ها را بياموز،چه تاريكم در من شمعي روشن كنيد،مرا به آسمان بفرستيد،خسته ام مي خواهم بخوابم،تو مي داني مرگ سبز چيست؟


*بخش هایی از "بار ديگر شهري كه دوست مي داشتيم- نادر ابراهیمی"


سیمای زنی در دوردست

 دوست

مستانه : اگه مجبور می شدی با کسی کار کنی که قبلا دوستش داشتی و بهت خیانت کرده بود،چیکار می کردی
بهشید : مجبور شدم
مستانه : جدی میگی؟
بهشید : جدی جدی!
مستانه : تو به این خوشگلی یارو برای چی بهت خیانت کرد؟
بهشید : دل درد داشت
مستانه : شوخی نکن!
بهشید : جدی میگم، دل درد گرفت و دو روز بیمارستان بستری شد،یک ماه بعد از ترخیص با یکی از پرستارهای همون بخشی که بستری شده بود،ازدواج کرد.
مستانه :ای پست فطرت!
بهشید : پست فطرت نبود، ما با هم قرار ازدواج نداشتیم
مستانه : ولی همدیگه رو دوست داشتید؟
بهشید : آره
مستانه : و به همدیگه ابراز کرده بودید؟
بهشید : هزار بار
مستانه بیخود نیست انقدر مریضی به جونت افتاده!
بهشید : عوضش عشقو تجربه کردم،هر تجربه ای قیمتی داره
مستانه : می ارزید؟
بهشید : معلومه که می ارزید

خودش

بهشید (با خودش) : چرا زمان رو حس نمی کنم؟ زمان برای من نمی گذره،چرا نمی گذره؟ کسی که با عشق زندگی می کنه زمان روحس می کنه، زمان برای عاشق معنی داره،من منتظر یه معجزه هستم،یه معجزه که من رو خوب کنه،یه معجزه که بتونم مثل بقیه زندگی کنم،شاید من هم بتونم با همون چیزایی خوشحال بشم که همه خوشحال می شن،هنوز همه چیز برام از رنگ و رو نرفته،چقدر اشتباه کردم!چقدر با اندازه فکرهای دیگرون خودم رو محدود کردم!هیچ کس نمی دونه من چقدر بیمارم،صورتم خوب مونده،عکس رادیولوژی و برگه نتیجه آزمایشگاه به لباس سنجاق نمی شه،انگار آسمون پشت این پنجره یه حرف نگفته با من داره،کاش می تونستم چیزی  داشته باشم،بچه که بودم یه چیزایی مال من بود،کیف سیاهی که زیپش خراب بود،مدادی که روی سرش کله یه عروسک بود.دیگه هیچی مال من نیست،داشتن هیچ عروسکی خوشحالم نمی کنه. شاید عاشق هستم اما فقط بهش فکر نکردم،شاید عاشقم،عاشقی که زمان رو حس نمی کنه،من درباره عشق حرف می زنم،دنبال یه بهونه می گردم که بشه به عشق نسبت داد

همبازی ایام کودکی

محمد : باید با سرطان چیکار کرد؟
بهشید : همون کاری که با جنس های توی مغازه ات می کنی؟
محمد : چیکار کنم ؟
بهشید : بفروشش
محمد : جنس ها را به مردم می فروشم،سرطانو به کی بفروشم؟
بهشید : به اونی که خریدارشه
محمد : کی خریدار سرطانه ؟
بهشید : بفروشش به همه حرفای قشنگی که دلت می خواسته بزنی اما نزدی،به اون کارایی که دلت می خواسته بکنی اما نکردی،به اون جاهایی که دلت می خواسته بری اما نرفتی،به اون کتاب هایی که دلت می خواسته بخونی اما نخوندی،اگه چیز قشنگ دیگه ای هم هست که می تونه بدبختی ها رو بخوره به شرط اینکه جدیشون بگیری یا فکر نکنی چون کوچکند اهمیتی ندارند

* بخش هایی از داستان "پرچینی از اقاقیا - مرجان ریاحی"


Together, for ever

باید قصه عشق مان را جزء به جزء ثبت کنم تا شاید همه ی مفهومش را ارج بنهم.این عشق از ما چنین آدم هایی ساخت.دونفری که کنار هم قرار گرفتند و برای یکدیگر زندگی کردند.این را برای تو می نویسم و سعی می کنم زندگی ام را بفهمم،زندگی مشترک مان را.
/* /*]]-->*/قصه ما شروع فوق العاده ای داشت.کم و بیش با رقم خوردن عشقی در نگاه اول.روز اولی که دیدمت سه مرد دوره ات کرده بودند و سعی می کردند بازی ورق یادت دهند.تازه از انگلیس آمده بودی و آنها می خواستند توجهت را جلب کنند.وقتی چشم هامان به هم افتاد فکر کردم "هیچ شانسی برای به دست آوردنت ندارم"یک ماه بعد درخیابان روبه رو شدیم.سریع راه می رفتی و برف می آمد و موهایت در سرما حلقه زده بود.جرات کردم و جلو آمدم و پرسیدم دوست داری به کافه ای برویم و تو گفتی (حتما،چرا نه) 23 اکتبر 1947 بود......عکسی از پشت سرت گرفته ام.داری در ساحل لاجولا پارو می زنی.52 ساله هستی و بسیاردلربا.این یکی از محبوب ترین عکس هایم هست.پس از بازگشت به خانه ،مدتی به این عکس خیره می شوم.همان شبی که به من گفتی احتمالا مبتلا به سرطان شده ای.پیش از سفر به ایالت متحده هم از بیماری ات اطلاع داشتی،ولی نمی خواستی چیزی بگویی.چرا نه؟ به من با آرامش گفتی : (اگر قرار است بمیرم،می خواهم پیش از مرگ کالیفرنیا را دیده باشم)...بزودی هشتادودو ساله می شوی،شش سانتی متر آب رفته ای و بیش از چهل و هشت کیلو نداری،با این وصف هنوز زیبا ،با وقار وخواستنی هستی و بیش از همیشه دوست دارم پنجاه و هشت سال با هم زندگی می کنیم و تورا بیش از همیشه دوست دارم.همین اواخر بود که دوباره عاشقت شدم.هنوز هم وقتی به من نزدیک می شوی،احساس می کنم چیزی درونم فرو می ریزد......گاهی در رویایم مردی را می بینم.کسی که در چشم اندازی لخت و برهوت در جاده خالی پشت یک نعش کش راه می رود،آن مرد من هستم و نعش کش تو را از من دور می کند.نمی خواهم وقتی تو را می سوزانند آن جا باشم،نمی خواهم خاکسترهایت را در یک گلدان تحویلم دهند.صدای کاترین فریر را می شنوم که می خواند : (...دنیا خالی شده،نمی خواهم دیگر زندگی کنم)از خواب بیدار می شوم سرم را جلو می آورم تا ببینم نفس می کشی یا نه. با دست لمس ات می کنم....هیچ کدام مان نمی خواهیم بدون دیگری زندگی کنیم.همیشه به هم می گفتیم،اگرمعجزه ای رخ دهد و دوباره زندگی کنیم،باز هم کنار هم روزگار را سپری خواهیم کرد " نامه ای به د – آندره گرز" – "مجله هفت – حمید رضا صدر"پ . ن : آندره گرز و دورین گرز که بیش از نیم قرن زندگی عاشقانه و پرشوری را با هم گذرانده بودند،ترجیح می دهند قصه عاشقانه شان را با درام پر شوری به پایان ببرند،آنها تصمیم می گیرند به جای اینکه سرطان یکی از آنها(دورین) را از پا درآورد و دیگری در حسرت روزهای گذشته غرق شود،هر دو با هم به استقبال مرگ روند،آنها صفحه کاغذی را روی در ورودی چسبانده بودند تا خدمتکار صبح که وارد می شود،آن را ببیند. روی آن کاغذ اینگونه نوشته شده بود : "به پلیس خبر دهید،پا به طبقه بالا نگذارید"

چشمانت را از من نگیر،بگذار نگاهت کنم

فرصتی شد تا دوباره نگاهش کنم.چیزی به در و دیوار قلبم می کوفت.نگاهش بی تاب و آشفته بود.طره مویی از زیر چادر کدری اش بیرون زده بود و روی پیشانی بلندش افتاده بود و حالتی رویایی به چهره اش داده بود.به پائین نگاه می کرد.مردمک چشمانش دودو می زدند.یک جور خستگی در آن وقار پیچیده در اندامش موج می زد.حرکاتش به نظرم نوعی حرکات موزون می آمد که انگار موسیقی اش را فقط خودش می شنید،موسیقی ای که از درون وجودش سرچشمه می گرفت.

سعی می کرد نگاهش با نگاه من تلاقی نکند و چشمهای من دنبال آن نگاه می دوید تا شاید غافلگیرش کند.فکر می کردم در تلاقی نگاه ها همه چیز آشکار می شود.اگر او ذره ای از احساس من توی دلش باشد،محال است که از نگاهش معلوم نشود.مگر می شود کسی به چشم های من نگاه کند و نفهمد که توی وجودم چه می گذرد؟ولی او زرنگ تر از این حرف ها بود.مطمئن بودم که از روز اول متوجه احساس من شده بود،ولی  به روی خودش نمی آورد.و آن روز هم، توی آن اتاق، با دزدیدن نگاهش از من،  بیشتر عذابم می داد.

در پشت سکوتی که به زیبایی اش عمق می داد یکدفعه آتش می گرفت و شعله می زد،یکدفعه حرکتی تند و یا رفتاری پر از انرژی او را از آن سکوت ادواری بیرون  می آورد.به فکرم رسید چیزی توی آن اتاق جا بگذارم تا بهانه ای باشد که دوباره برگردم،ولی چیزی همراهم نبود،حتی یک کلاه ناقابل.هیچ وقت مثل آن روز آرزوی داشتن یک کلاه را نکرده بودم.

...درد نمی دانم از کدام پستوی دلش بیرون خزید و توی نگاهش نشست،دردی که شاید به اندازه عمرش،توی آن پستو چنبره زده بود،پرسیدم : (توی این سالها،هیچ دوستش داشتی؟) گفت : (این چیزها برام مفهومی نداره.دوست داشتن با تنفر برای من یه معنا دارن.ولی چیزی که این سالها منو نگه داشت این خونه بود.این خونه هرچقدر عذابم می داد،همون قدر سقفم بود) گفتم : (کاش نمی دیدمت) سرش را بلند کرد و برای اولین بار نگاه هامان با هم تلاقی کرد.توی آن نگاه چیزی بود که می گفت او هم به دردی مثل درد من گرفتار شده و این دردی بود که دوایی نداشت


* بخش هایی از مجموعه داستان  "بعداز آن شب - مرجان شیرمحمدی"

تو چشمات شنا میکنم و تو دستات میمیرم

ناگهان انگار چيزي در من فرو ريخت ، روح هاي ما مثل پيچک درهم پيچيد و گره خورد، برگ هاي خشکيده از سطح روحم روئيده شدند و روح من مثل يک آئينه براق شد، بعد مهتاب مثل کبوتري بر درخت روح من لانه کرد ، آشيانه کرد. در من آواز خواند . در من جيغ کشيد،در من آويخت ، روئيد ، خنديد ، خوابيد. آخ! مهتاب در من ريزش کرد، نجوا کرد ، گريست ، در من شديد شد،در من متوقف شد،در من مستقر شد،بر من لغزيد تا روح هاي ما مثل دو دايره ي هم مرکز و هم اندازه بر هم منطبق شدند. آنچنان که من خود را از او باز نشناختم. آن چنان که من آلوده مهتاب شدم و مهتاب مثل قاب عکسي بر ديوار روح من کوبيده شد. عطر روح او، روح مرا چنان مست کرد که من سرگيچه گرفتم...

* بخش هایی از "چند روایت معتبر - مصطفی مستور"

هنوز باغچه برامون گل نداده

گفتي دوستت دارم و رفتي،من حيرت كردم.از دور سايه هايي غريب مي آمد از جنس دلتنگي و اندوه و غربت و تنهايي و شايد عشق.با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت.گفتم عشق را نمي خواهم،ترسيدم و گريختم.رفتم تا پايان هرچه كه بود و گم شدم.و اين ها پيش از قصه ي لبخند تو بود

جاي خلوتي بود.وسط نيستي.گفتي : (هستم) نگريستم،اما چيزي نبود.گفتم :(نيستي) باز گفتي : (هستم)برخود لرزيدم و در دل گفتم نه، نيستي.اين جا جز من كسي نيست.بعد انگار گرماي تو در دلم ريخت.من داغ شدم،گر گرفتم تا گيج شدم.بعد لبخند زدي و من تسليم شدم.بعد لبخند زدي و من تسليم شدم.گفتم : (هستي! تو هستي! اين من هستم كه نيستم) گفتي : (غلطي) و اين هنوز پيش از قصه ي دست هاي تو بود

وقتي رفتي اندوه ماند و اندوه.از پاره ابرهاي هجر باران شوق مي باريد و اين تكه گوشت افتاده در قفس قفسه ي سينه ام را آتش مي زد.ومن ذوب مي شدم و پروانه ها نه،فرشته ها حيرت مي كردند و اين وقتي بود كه هنوز دست هات انگشتانم را نبوئيده بودند

يك شب كه ماه بدر بود و چشم هاش را گشوده بود تا با اشتياق به هر چه كه دل اش مي خواهد خيره شود،تو شرم نكردي و ناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردي تا دست هام را فتح كردي. انگشتان ات بر شانه ي انگشتانم تكيه زدند و در آغوش آن ها غنودند. تو ترانه هاي عاشقانه مي سرودي،من اما همه ترس شده بودم.چيزي درونم فرياد مي كشيد،چيزي شعله ور مي شد.شراره هاي عشق مي سوزاند و خاكستر مي كرد و همه از انگشتان تو بود. من نيست شده بودم. گفتي : (حال چه گونه است؟) گفتم: (تو همه آب،من همه عطش.تو همه ناز،من همه نياز. تو همه چشمه،من همه تشنگي.) گفتي : (تو همچنان غلطي.) و اين هنوز پيش از قصه ي نگاه تو بود

فرشته اي پر كشيد تا نزديكتر آيد و در شهود با ماه انباز شود.من به خاك افتادم.ناخن هام را با انگشتانت فشردي و لبخند پاشيدي. گفتي : (برخيز). گفتم : (نتوانم).بعد ناگهان چشم هات تابيدند و من تاب از كف دادم.مرا طاقت نگريستن نبود اما توان گريستن بود ،بعد تو اشك هام را از گونه هام ستردي.فرشته پيش تر آمده بود.من گويي در چيزي فرو مي رفتم.گفتم : (اين چيست؟) گفتي : (اندوه!اندوه!)بعد فروتر رفتم.بعد تو دست بر سرم نهادي و مرا در اندوه غرقه كردي.فرشته از حسادت لرزيد و بالهاش از التهاب عشق من سوخت. گفتي : (حال چگونه است؟) ديگر حالي نبود.عاشقي نبود.عشقي نبود.فرشته اي نبود.هرچه بود تو بودي.بعد تو لبخند زدي و گفتي : (چنين كنند با عاشقان)

*بخش هایی از "چند روایت معتبر - مصطفی مستور"

سکوت بازمانده غریوهاست

سکوت من گذشته دارد، بخاطرش بارها تشویق شده ام،می دانستم هر بچه ای آن را ندارد،لال شده بودم،نه از سر عقل که از ترس. غریزه ام به من گفت سوالی که در زیر زمین بدون روشن کردن چراغ از آدم بکنند،جوابش فاجعه بار می آورد.خیلی زود فهمیدم که به یک صندوقچه می مانم با دری کیپ و پر از راز.در زندگی جدید راز جایی نداشت،جدایی می انداخت، سوظن برمی انگیخت،سالها بعد یاد گرفتم که حرف می تواند گاهی مخفیگاهی بهتر از سکوت باشد،سکوتم مثل لباس پشمی تنگی در هوای گرم اذیتم می کرد

مادرم می گوید : "هر کس پرنده ای دارد،اگر پرواز کند و جایی بنشیند،صاحبش را هم به دنبال خودش می کشد" کسی که پرنده اش از جایی پر بکشد،مشکل می تواند همان جا بماند.در خانه ی خودش هم غریبه می شود،آیا من هم پرنده ای دارم؟ پرنده ی خودم.ولی مگر ممکن است کسی پرنده ای نداشته باشد،این جعفرعشقی که با عینک دودی و کاکل فرفری سر خیابان ایستاده،پرنده دارد،حالا هم دارد زیر لبی سوت می زند،لابد برای پرنده اش.

*بخش هایی از"پرنده ی من - فریبا وفی"


کی رفته ای ز دل که تمنا کنم ترا

آنچه را که عشق می گوئیم ، تبعیدگاهی ست که در آن هرازگاهی از موطن،کارت پوستالی می رسد.آن روز غروب من چنین احساسی داشتم ، وقتی کار او تمام شد ،خود خود من رام شده بود. او به کمک نیرویی ناشناخته در من جای گرفته بود و من احساس تنهایی می کردم.از خودم پرسیدم آیا همه این اتفاقات ساخته های ذهن من نیستند...

آن وقت ها خیلی کم زن ها را می شناختم،مردها را هم همچنین ، حیوانات را نیز، با تنها چیزی که یک کمی آشنا بودم رنج هایم بود...رنجهای خودم را هم خوب نمی شناختم ، شاید به این خاطر که جز رنج هیچ نداشتم.

هر چه فاصله ام بیشتر و بیشتر می شد صدای او ضعیف تر و ضعیف تر می شد، تا اینکه سرانجام به کلی خاموش شد، شاید ترانه اش را تمام کرده بود و شاید هم من خیلی دور شده بودم. آن وقت از این جور شک و تردیدها خوشم نمی آمد ، هرچند همیشه توی شک و تردید زندگی می کردم، اما می خواستم از این جور شک و تردیدهای ریز که جنبه ی جسمانی داشتند و می توانستند طی هفته ها کلافه ام کنند هر چه سریعنر خلاص شوم .پس چند قدمی به عقب برگشتم و ایستادم،صدایش با چنان آرامشی از دل سکوت بیرون می خزید که چندان تفاوتی با سکوت نداشت

تا وقتی قدم می زدم،صدای زجه ها در میان صدای قدم هایم گم می شد. اما به محض اینکه می ایستادم دوباره آن زجه ها را، البته ضعیف تر از پیش می شنیدم.اما با زجه ها و فریادها،خواه قوی باشند یا ضعیف،چه می توان کرد؟فقط باید ساکتشان کرد.سالهای سال فکر کردم ساکت می شوند ، اما امروز دیگر چنین تصوری ندارم،شاید اگر با عشق های دیگر کنار می آمدم ساکت می شدند،اما عشق فرمان پذیر نیست

بخش هایی از "اولین عشق - ساموئل بکت"


یک عاشقانه ی آرام

مي گويي از واقعيت زندگي دور افتاده ايم، واقعيتي جز آنچه كه ما اراده كرده ايم به واقعيت برسانيم وجود ندارد،زندگي را با كوه ، با آسمان، با هدف ، با ايمان و با عشق ، پر بايد كرد،يا بايد خالي و پوك و ناقابل نگهش داشت و نام زندگي را از روي آن برداشت،كارهايي هست كه انسان ، در ابتدا گمان مي كند كه آنها را دوست ندارد اما بعد ، در جريان عمل ، دلبسته ي آنها مي شود، شيريني زندگي از آنجا سرچشمه ميگيرد كه تو بر مشكلات ،غلبه كني. بدون اين غلبه ، زندگي مان خالي خالي ست،به چيزي ايمان بياور، و مومن بمان، ديگر نيانديش تا شك كني. فقط بنده آن ايمان باش ، بنده ي آنچه كه با قلبت قبول كرده اي ،همين،قيمت عشق هميشه بيش از تحمل آدميزاد بوده است . بايد (اما سخت است) كه زندگي را به يك عاشقانه ي آرام تبديل كنيم

بخش هایی از "یک عاشقانه ی آرام-نادر ابراهیمی"

رو به کدامین سو و از که تمنا کنم لحظه های نگاهت را؟

دستش را گرفتم،خواست بكشد،گفتم : "نه يك لحظه..." دستش را باز كردم، خودكارم را از جيبم در آوردم. شماره تلفن تازه ام را كف دستش نوشتم. وقتي مي نوشتم دست چپم كه زير دستش بود مي لرزيد و باران انگار روي شماره ها مي دويد.
        - ننويس......خواهش مي كنم ! و خنديد
        - گفتم : چرا؟
        - دوباره خنديد : آخه اگه بنويسي بهت زنگ مي زنم
        - خب؟
        - آخه من نبايد بهت زنگ بزنم
        - گفتم : نزن
        - گفت : پس اقلا شماره رو اشتباهي بنويس
"خداحافظ" و رفتم ، با صدايش برگشتم، ايستاده بود زير باران : پاكش مي كنم، زنگ نمي زنم
حالا هر وقت بخواهد زنگ مي زند و من نمي توانم ، تلفن اش را بر ندارم

*قسمتي از مجموعه داستان "چيزي در همين حدود- نشر چشمه"