شادی بیخودی یا غم با خودی- 2
*پیشگفتار : این داستان ادامه داستانی ست که قبلا اینجا نوشتم ،کسایی که نخوندنش از اینجا می تونن بخونن
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
- بچه ها خیلی ناراحت شدند ،نیومدی. می گفتن بعد 6 سال بیشتر از همه دلشون واسه تو تنگ شده بود.- از خودخواهی شونه ! اونا راضی ان واسه دل خودشون من کاری رو کنم که دوست ندارم . تو که می دونی من حوصله شلوغی رو ندارم، بهشون می گفتی
- گفتم ،باورشون نشد
- خب به من چه ؟ چیکار کنم
- کم کم داری آدم غیر قابل تحملی میشی ، این چه طرز فکریه ؟ اونا می خواستن تو رو ببینن،بعد تو میگی از خودخواهی شونه ! خیلی عوض شدی ! فکر می کردم بعد 10 سال خوب تو رو می شناسم ولی الان ...
- تموم شد ؟ اومده بودی اینا رو بگی ؟
- یعنی من انقدر حق ندارم بدونم تو چت شده ؟ چرا انقدر تلخ شدی ؟ چرا رابطه ات با بقیه هر روز کم رنگ تر از قبل میشه ؟ چرا ...
- یعنی تو واقعا نمی دونی ؟ اون شب که رفتیم پارک صدف من دو ساعت تمام چی گفتم ؟
- هر چی بوده تموم شده ، فکر می کنی با این کارا چیزی عوض میشه ؟ مانی یادته ؟ امشب بچه ها می گفتن هفته پیش تصادف می کنه و بعد اینکه دو روز تو کما بوده ،میمیره. می خوام بدونم تو اگه بدونی چند روز دیگه زنده ای بازم اینجوری ادامه می دی ؟ گذشته رو بریز دور... والا مسخره ست من این حرفا رو به تو بزنم ، یادته همیشه به من می گفتی تنها خصوصیت آدم زنده اینه که امید داره .
- هنوزم نظرم اینه ، من و تو لحظه های سختی رو کنار هم بودیم ، ولی می دونی چیه ؟ احساس می کنم حرف منو نمی فهمی ، تقصیری هم نداری چون زندگی روی خوبش رو بهت نشون داده ، منم ازت انتظار ندارم حرفام رو بفهمی
- خب معنی این کارا چیه ؟ چیزی جز یاس و نامیدی ست ؟ استاد اکبری یادته تو دانشگاه ، می گفت : "درست زمانی که فکر می کنید همه چیز رو باختین ، فراموش نکنین که بازم می تونین ببازین"- یه چیزی بپرسم ؟
- بپرس
- موبایلت روزی چند بار زنگ می خوره ؟ روزی چند بار با موبایلت زنگ می زنی ؟ اس م اس چی ؟ روزی چند تا می زنی ؟ روزی چند تا واست میاد ؟ در روز چند دقیقه به بهار فکر می کنی ؟ چند بار نگرانش می شی ؟ چند بار اون نگرانت میشه ؟ هفته ای چند بار با هم دعوا می کنین ؟ چقدر طول می کشه آشتی کنین ؟ هفته ای چند بار با هم دوتایی میرین بیرون ؟ بازم بگم...
- واقعا نمی فهمم چی میگی ، منظورت چیه ؟
- ببین من یکی رو می خوام که انقدر قدرت داشته باشه که منو مشغول خودش کنه ، جوری که دیگه این همه مزخرفات، مغر کوچیک منو مشغول نکنه ، این موبایل رو می بینی، شده عین جاسوئیچی، نه زنگ می خوره نه من باهاش زنگ می زنم ، باور کن بدجوری احساس پوچی می کنم ، ،یادته میشستیم پشت سر هم چقدر فیلم می دیدیم ؟ دیگه ، نه حوصله فیلم دیدن دارم، نه حوصله کتاب خوندن.- خب تقصیر خودته ، با این اخلاق گندت. دوران دانشگاه یادته ؟ هیچ کی رو تحویل نمی گرفتی ، جواب سلام دخترا رو هم به زورمی دادی ، یادته اون روز ...
- بسه بسه... تو که از همه به من نزدیک تری اینجوری در مورد ام قضاوت می کنی ،از بقیه انتظاری ندارم.واقعا فکر می کنی من خیلی مغرورم ؟ اصلا اینجوری نیست. فقط نمی خوام وقت خودم و کس دیگه ای رو تلف کنم . من اگه مغرور بودم خودم نمی رفتم عین یه بچه هفت ساله که از چیزی خوشش اومده ، بدون یه کلمه مقدمه یا هر حاشیه ای بگم من دوستت دارم. اون که انقدر روش حساب میکردم، با سردی و بیتفاوتی تمام گذاشت و رفت ، حتی یه خداحافظی هم نکرد... نه من ناامید نیستم ، ولی امیدی هم ندارم ، دنبال امیدم، می خوام پیداش کنم ، می خوام به خودم یه بار دیگه این شانس رو بدم... ولی راستشو بخوای می ترسم، اعتمادم به اطرافم از بین رفته ، نمی دونم به کی باید اعتماد کرد، اصلا به نظرت تو جامعه ای که همه به فکر خودشونن اعتماد کردن یه جور حماقت نیست ؟
- نمی دونم چی بگم ؟ آخه این چه عادتیه که تو هر چیز ساده ای رو واسه خودت پیچیده می کنی ؟ به همون خدایی که قبولش داری این حرفا ، فقط حرفای قشنگی اند ، همین ! بهشون گوش کن ،ازشون لذت ببر ،ولی باورشون نکن ! من اصلا نمی فهمم یعنی چی که تو میگی" من کسی رو می خوام که منو به خودش مشغول کنه " آدم با هر کسی یه مدت دوست بشه ، بعد چند وقت همین اتفاقایی که تو دوست داری بین شون میوفته، این یه حرف منو قبول کن
- می دونی چرا میگی اون حرفا رو باور نکن ؟ چون اون حرفای قشنگ ، خیلی عمومی شدن ، مقدس ترین کلمات و واژه ها هم وقتی عمومی بشه ،به ابتذال کشیده می شن ، وقتی شعرای ابراهیمی و معروفی و صالحی و لنگرودی و فروغ وسهراب و مصدق و مشیری و ... رو هم زمان واسه ده نفر Send کنی .همه این کلمات رو به لجن کشیدی،بعد مدتی دیگه حتی قشنگ هم نیستند،ولی اگه جای اینکه به خود کلمات نگاه کنی، اول دنبال مفهومشون باشی ، نظرت عوض میشه ، " سعی کن عظمت در نگاهت باشد ...." یادته که مال کیه ؟ شایدم یادت رفته و دیگه واسه این جمله که هر دومون تو کتاب با شبرنگ پررنگش کردیم هم ارزش قائل نیستی . من نمی تونم مثل تو به راحتی همه چی رو فراموش کنم ، سحر یادته ،دو سال پیش وقتی باهاش دوست شده بودی ، من همیشه بهتون حسودی ام میشد ، میگفتم عاشقانه تر از این دیگه نمیشه ، ولی یه سال نشد ،هر دو تون به راحتی همه چیو فراموش کردین و الان دارین همه حرفایی رو که اون موقع به هم می زدین به یکی دیگه میگین ! همین باعث میشه اون کلمه ها معنی واقعی شو از دست بده و روزی بشه که هیچ دل نوشته ای (حتی اگه با همه وجود سروده شده باشه) دل مخاطب اش رو نلرزونه ! البته فکر می کنم الانم تقریبا همین جوری ست
- باز داری شعار میدی ! قداست کلام و ارزش و مفهوم وازه ها و... یه کم واقع بین باش .اینجوری تنهاتر میشی
- اینا شعار نیست ، یه باوره واسه زندگی کردن . نمی گم حتما درسته ،شاید اشتباه باشه ، شاید اگه روزی کسی رو با همه وجود دوست داشتم و بهش گفتم توجهی به مفهوم حرفام نکنه ، شاید فکر کنه منم یکی مثل بقیه ام ، شاید اصلا حوصله نکنه حرفامو گوش کنه،شاید بهم بی اعتنایی کنه ، همه اینا رو می دونم، ولی تو بزار به حساب ضعفم که نمی تونم باور دیگه ای رو بپذیرم و جور دیگه ای زندگی کنم.تنهایی سخته ،خیلی هم سخته ، ولی تحمل اش از انجام خیلی کارا آسون تره.- من که حریف تو نمی شم ،برم خیلی دیر شده ،فردا می بینمت. خداحافظ...
- شب بخیر...---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------وارد اتاق شدم ، در را بستم ،روی تخت دراز کشیدم و زیر لب خواندم :
دنیا کوچک تر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف.
آنچه برجا می ماند
ردپایی ست
و خاطره ای که هراز گاه
پس می زند مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را*ادامه دارد ؟ نمی دانم ؟!!* شعر بالا از سروده های عباس صفاری ستپ . ن 1: نمی توان از همساز با طبیعت بودن یک اصل اخلاقی برای خود ساخت. زیرا طبیعت بی رحم است و اگر آدمی بخواهد مطابق با طبیعت زندگی کند باید بی رحم باشد . فردریش نیچه
پ . ن 2 : کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد چون زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد!. فردریش نیچه
پ . ن 3: من اشخاص زنده را آناني مي دانم که مبارزه مي کنند. بي مبارزه زندگي مرگ است . ویکتور هوگو
با چهره های زرد می گذریم