عشق تو را من اختراع کردم، تا در زیر باران بدون چتر نباشم

دیروز روز خسته کننده  اما شب دلنشینی بود ، به مناسبت روز ملی سینما یه سری از سینماها فیلمای برگزیده 12 سال گذشته رو پخش می کردند ، برنامه ر و نگاه کردم و با حرص و ولع زیاد بهش گفتم (ضمیر غائب سوم شخص به خودم بر می گرده ! ) من حتما باید این فیلمو امشب ببینم ، بهم گفت : "کشتی ما رو با این فیلم !" گفتم نیا خودم تنها می رم، بهم جواب داد منم باهات باشم تنها هستی ولی اگه نیام دیگه همینم نیستی ! میشی یه هاله (با اون هاله فرق داره !) پس بهتره منو راضی کنی با اینکه خیلی خسته ام ولی بخاطر تو راضی ام باهات بیام

به همراه جسم خسته ام راهی سینما شدم... تو راه واسش توضیح دادم که چرا انقدر این فیلمو دوست دارم ... " حالا خوبه ما همش با هم ایم ، تو که باید بهتر از همه منو بشناسی... من وقتی فیلمی رو می بینم حداکثر از یه شخصی ات خوشم میاد ، دیگه حداکثر یه وقتایی شیفته ی اون شخصیت میشم ، ولی در مورد این فیلم من شیفته ی دونفر شدم ، جوری که اونا رو از خیلی آدمای اطرافم بیشتر دوست دارم، انسان هایی که شاید مهمترین ویزگی شون اینه که شکل بقیه نیستند. آخ که چقدر خسته شدم از این آدمایی که انگار همشون یه جورن ! انگار همه تو یه دایره کوچیک جمع شدن و مدام تو همون محدوده حرکت می کنن ، بد بختی اینکه این شباهت و تکراری بودن آدما شامل روحشون میشه و واسه من مواجه با یه سری روح و جسم  شبیه هم چقدر ملال آوره ، تازه وقتی می بینم فیلم تنها همین دو شخصیت رو داره بیشتر لذت می برم ،خدا رو شکر می کنم که تعداد شخصیت ها همین دو تان ! اگه بیشتر بودن و من از اونا هم خوشم میومد شاید یه مشکلی اساسی پیدا می کردم ! "

سطر های بالا منو یاد فیلمای بیلی وایلدر میندازه (چه مقایسه ی احمقانه ای !) بیلی وایلدر که لقبش استاد کمدی سیاهه ،  تلخ ترین موضوعات رو با زبان طنز به تصویر می کشه تا شاید هضم اون واسه بیننده راحت تر باشه ، حالا حکایت سطرهای بالاست ، اینکه زور بزنی جوری بنویسی که حس تلخ و غمگین درونت آشکار نشه...



سینما پر بود ، جای نشستن رو صندلی ها نبود، مسئول سالن بخاطر به خطر نیفتادن یه سری مسائل ! تاکید داشت حتما همه بشینن و کسی نباید می ایستاد ، روی زمین نشستم و فیلم شروع شد :

دل من همی داد گفتی گوایی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمان گوایی
من این روز را داشتم چشم زین غم
نبودست با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن
نه چندان که یک سو نهی آشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن
نه چندان که یک سو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبودست جز بیگناهی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زود سیری چرایی
که دانست کز تو مرا دید باید
به چندان وفا این همه بی وفایی
سپردم به تو دل ، ندانسته بودم
بدین گونه مایل به جور و جفایی
دریغا ، دریغا که آگه نبودم
که تو بی وفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم ولیکن
نگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش به آیم
مرا باش تا بیش از این آزمایی
مرا خوار داری و بی قدر خواهی
نگر تا بدین خو که هستی نپایی

شعر که تموم شد ،  سفر من به شش هفت سال پیش شروع شد، سالهای آخر دبیرستان بودم ... نمی دونم کدوم کلاس رو پیچوندم و رفتم سینما عصر جدید ... بار اول بیشتر از همه اسیر دیالوگ های فیلم شدم ، با چه سختی تونستم دیالوگ هایی رو که دوست دارم رو بنویسم ، سخت بود ، فیلم پر از شعر و دیالوگ بود و من برای رسیدن به این خواسته 3 بار فیلم رو تو سینما اونم ظرف دو روز دیدم... وقتی هر چی می خواستم رو از دل فیلم بیرون کشیدم... عاشق شخصیت ها شدم ، یک استاد دانشگاه و یک دختر که مصداق کامل همون جمله ی پست قبلی ان (عمق یکرنگی تو ...) تو زندگی شون کسی نیست یا بهتر بگم کسی جزء زندگی شون نیست و هر دوبه معنای خالص کلام معنی عشق و دوست داشتن رو نشون میدن... نمایش دو گونه ازعشق که یکی رسیدن به معشوق و دیگری گذشتن از معشوق ست ، اما هر دو از یک ریشه نشات می گیرن و اون انجام دادن کاری ست که طرف مقابلت را خوشحال می کند... دیشب مدام مزه نوشتن اون دیالوگا تو تاریکی سینما تو ذهنم بود ، وقتی برگشتم هر چی گشتم اون برگه ها رو پیدا نکردم ، با اینکه اونا رو جای دیگه ای نوشته بودم ولی دوست داشتم ، کاغذای اصلی رو پیدا کنم ، منظره ی جالبی داشتند  دیدن سطرهای کج و معوج که تو تاریکی سینما یا سربالایی رفته بودن یا سر پائینی و یا اینکه سینوسی شده بودند می تونست لذت بخش باشه اما حیف که پیداشون نکردم...

اینم جمله هایی که هنوزم منو همراه با اون دو تا آدم  به قشنگ ترین جاها می برن :


 من از مردم همین شهرم . همه آدمای این شهر را هم دوست دارم ، چون تقریبا هیچ کدومشون رو نمی شناسم ، من با اینا غریبه ام. با مجسمه آدم ها ... با آدم های مجسمه...

-------------------------------------------------------------------------------

آنها کجایند که می آمدند و می رفتند
افسانه خیابان می شدند
خانه ها را بر می افروختند
خاک را متبرک می کردند ؟
راه درازی انگار طی شده ست
این قصه ، کودکان بسیاری را شاید به خواب برده باشد
من بوی خاک را
می شنوم که در پی گرمای ماست
قصه همیشه از دل شب
آغاز می شده ست

----------------------------------------------------------------------------

این جا نمیشه به کسی نزدیک شد. آدم ها از دور دوست داشتنی ترند

-----------------------------------------------------------------------

- اگه دو نفر به قیمت دوستی مجبور بشن تا آخر عمر به هم دروغ بگن ، بهتره تنهایی بشینن و به چیزایی فکر کنن که دوست دارن...

--------------------------------------------------------------------------------

- روز قدم زدن بی فایده ست ، آدم همه چیز رو می بینه و همه اونو می بینن... توی تاریکی ، آدم می تونه خیال کنه که چیزی ، جایی ، کسی منتظرش هست ، اما توی روشنایی اصلا خبری نیست... معلوم است که خبری نیست

--------------------------------------------------------------------------

- از جان عزیزترم در شهری ام که با تو برایم غریب نیست ، اما دیشب را بی تو در غربت گذرانده ام. سهم من از عشق ، گوشه سرد و تاریکی از این دنیاست که با یاد تو گرم و روشن مانده است. کاری کن که باور کنم انتظار ، خود عشق است

----------------------------------------------------------------------------------------

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه نا خوشم بی تو
شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
پیام دادی و گفتم بیا خوشم می دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

----------------------------------------------------------------
 دختر : آدم وقتی منتظره زمان چه قدر بد می گذره
  استاد : منتظر هم نباشه خیلی خوش نمی گذره...

---------------------------------------------------------------------------

به من گفت بیا
به من گفت بمان
به من گفت بخند
به من گفت بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مردم

-----------------------------------------------------------------

فکر نمی کنی همه این حرفا تو ادبیات این قدر قشنگه ؟ زندگی با ادبیات فرق داره...
همه این حرفا واسه اینه که زندگی یه خرده شبیه ادبیات بشه...

----------------------------------------------------------------------------

 من می فهمم که تو آدم بهتری هستی ، اما دلم پیش اونه... واسه همینه که اون آدم اگه برنگرده ، چیزی از عشقش پیش من نمی مونه. ولی من و تو اگه الان از هم جدا شیم ، محبت و احترام مون سر جاشه... می بینی منم مثل تو خیالاتی ام ...

-----------------------------------------------------------

 خوشحالم ، همون قدر که یه آدم الکی خوش . آدمی که خبر خوشی داره ، اما کسی رو نداره که بهش خبر بده

-------------------------------------------------------------------------

 با تو این این همان شهری نیست که من می شناسم . جاهایی می رم که هیچ وقت نرفتم. از رازهایی حرف می زنم که هیچ وقت با کسی نگفته ام. با تو ، جاهایی را می شناسم که پیش تر نمی شناختم و جاهایی را که می شناختم ، بهتر.

---------------------------------------------------------------------------

وقتی حواس ات نیست
زیباترینی
وقتی حواس ات هست
فقط زیبایی
حالا حواس ات هست ؟

----------------------------------------------------------

با صد هزار مردم تنهایی... بی صد هزار مردم تنهایی

-----------------------------------------------------


اما نمی دانی چه شب هایی سحر کردم
بی آنکه یک دم مهربان باشند با هم ، پلک های من
در خلوت خواب گوارایی
و آنگاه گه شب ها که خوابم برد
هرگز نشد کاید به سویم ، هاله ای ، یا نیم تاجی گل
از روشنا گلگشت رویایی
در خواب های من...

------------------------------------------------------------

 همیشه فکر می کردم جور دیگه ای اتفاق بیفته...اما مطمئن بودم که فقط یه دفه پیش میاد ، اگه عشق تو وجود این دختر اون قدر هست که بابتش از همه چی ش بگذره ، شاید ته مونده اش به این زودی ها اجازه نده که عشق کس دیگه ای رو قبول کنه ، اگه دوست داشتن یه آدم غایب بتونه همچین اثری داشته باشه ، دوست داشتن کسی که همراه آدمه باید خیلی عمیق تر باشه ...

--------------------------------------------------------------

تنها نشسته ام
 و حواسم نیست
که دنیا با من است


پ . ن 1 : دو سکانس فیلم هست که هر بار می بینم احساس می کنم یه چیزاییتو من فرو می ریزند (هیچ وقت هم نفهمیدم اونا چی ان که بعد از این همه دیدن هنوز تموم نشدند !) سکانسی که استاد انتظار دختر را می کشد (که مهدی احمدی به زیبایی از پس اش بر اومده) و وقتی دختر می رسه بهش میگه واقعا انتظار انقدر سخته ؟ تو چه طور یه سال انتظار کشیدی ؟ و سکانس دوم جایی ست که مرد بخاطر دختر کتابخانه ی نایابش را می فروشد

پ . ن 2 : من برای "تنها نبودن" ، آدم های زیادی دور و برم دارم ،آن چیزی که ندارم ، کسی برای "باهم بودن" است (نمی دونم کجا خوندمش وقتی به موضوع فیلم کاملا مربوطه)

عشق وقتي به انتها مي رسد غم انگيزترين چيز دنياست.


در آغاز آسمان آبی نبود

تو در آن نگریستی

و

آسمان ابرش را بارانید

و دریا طوفانش را بارید

چشمانت را از من نگیر

تا اندوهم را بگریم ...


بعد از ظهر بود که دیدن فیلمو به عزیزی پیشنهاد کردم ، خودم هم رفتم تو حال و هوای فیلم... روزایی ست که دلت گرفته ... منتظری  این روزا مثل خیلی روزای مشابه اش تمام شن ،اما انگار خیال رفتن ندارند ... واسه نوشتن کامل از فیلم زمان می خوام ،باید یه بار دیگه فیلمو ببینم تا ازش بنویسم ، "talk to her" جز فیلماییه که تو من ته نشین شده...شاید دلیل اصلیش اورجینال بودنش باشه،وقتی دور و برت پر میشه از چیزای دروغکی و ظاهری ،ارزش جنس اورجینال رو بیشتر می فهمی

نمی دونم خالص تر و زیباتر از این میشد یه عشق رو به تصویر کشید یا نه ؟ آره عشق ! نه عشقی که می بینیم ،عشقی که نمی بینیم ،عشق تا پای مرگ، عشق با همه وجود ،عشق بدون دودوتا چهارتا ، عشق بر پایه فداکاری نه خودخواهی...

فیلم روایتی غیر خطی دارد ، برخورد دو مرد که معشوقه هاشان دچار مرگ مغزی شده اند ،و هر کدام واکنشی متفاوت به این حادثه نشان می دهند ، یکی دل به ندای عقل می سپارد و معشوق را رها می کند و دیگری 4 سال از عمرش را به پای عشقش می گذراند ، روزها و شب هایش را با کسی سپری می کند که قبل از حادثه حتی نتوانسته بود بگوید چقدر دوستش دارد ... یاد این جمله ی شریعتی می افتم که میگه : "کوچکترین آدما می توانند عشق هایی بیافرنند که بزرگترین آدمها نیز لیاقت آن را ندارند" اصلا شایدم اسمش عشق نباشه ،همون دوست داشتن باشه ،نمی دونم ! اما تنها امیدی که تو فیلم وجود داره همین علاقه و عشق بنینو به آلیسیاست


* شعر ابتدا از سروده های ضیا موحد

* تیتر متن از دیالوگ های مارکو در فیلم است

* این یادداشت به زودی تکمیل می شود


آرزوهایت را به من بسپار...


یکی از فیلم هایی که خیلی دوست داشتم درباره اش بنویسم ، Revolutionary Road بود ،فیلمی که به شدت دوستش دارم ، فیلمی که  نشان دهنده دو سبک زندگی ست که هر یک از ما به دلایلی یکی از آن دو را پیش می گیریم

"هدف ات را دریا قرار بده و احساسات ات را آب بدان ، آبی که بخواهد به دریا برسد.عقل تو ، مثل بستر خشک رودخانه است، باید احساس را در هاله ای از عقل قرار داد تا درست به هدف برسد"

اپریل(البته با بازی فوق العاده کیت وینسلت) و نگاهش به زندگی را دوست دارم ، شخصیت اپریل مندرس مرا یاد ماهی سیاه کوچولوی بهرنگی می اندازد،کسی که نمی خواهد مانند دیگر ماهی ها زندگی اش را در جویباری خلاصه کند، اندیشه اش دریاست ، نمی خواهد شب ها سرش را جایی بگذارد که سقفش ، خزه بسته . می خواهد جاهای دیگر را ببیند، نمی خواهد زندگی را بیهوده تلف کند وحاصل پیری اش کوله باری از عقده و کینه  باشد و زیر لب زمین و زمان را آه و نفرین کند (قسمتی از داستان است که وقتی مادر ماهی به او می گوید ،همه زندگی همین ست که ما داریم ،او جواب می دهد زندگی یعنی اینکه توی یه تکه جا ، هی بری و برگردی تا پیر شوی و دیگر هیچ !؟ یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا میشه زندگی کرد ؟) اپریل همچو ماهی سیاه کوچولو می داند دنیا آنقدر بزرگ ست که نمی تواند همه جا را بگردد ولی می خواهد تا آنجا که می تواند برود ، برای او مهم است انتهای جویباری که در آن زندگی می کند را پیدا کند یا لااقل در  رسیدن به آن مقصود زندگی اش را پایه گذارد.

چرا اپریل را دوست دارم ؟ اپریل انسان عاشق و پر هیجانی ست ، محافظه کار نیست و می خواهد با شتاب به لحظات بکر و پیش بینی ناپذیر زندگی هجوم برد، او تلاش دارد آرمان و عملش را به هم نزدیک کند او نمی خواهد شاهد روزی باشد که آرزوهایش ، مغلوب خاطراتش شوند، او نمی خواهد همچو بسیاری از مردم زودتر از مرگش، بمیرد. برای ساختن هر جامعه زنده و پویا به امثال اپریل نیاز داریم، او نه جز انسان هایی ست که می خواهند همه چیز را تغییر دهند و نه جز انسان هایی ست که نمی خواهند چیزی تغییر کند

و اما چرا فرانک را دوست ندارم ؟ (و البته دی کاپریو رو که هیچ وقت ازش خوشم نیومد حتی وقتی واسه اسپیلبرگ بازی کرد)فرانک از دسته افرادی ست که زندگی پیش بینی پذیر را دوست دارد ،جهان اوعاری از شور و نشاط ست، ، میان "بودن" و "شدن" او فرقی نیست ، جایی از فیلم اپریل بهش میگه "دیوونگی یعنی زندگی کنی ، اونجوری که باید. برای همین هم برام مهم نیست اگه دیوونه ام ، توپاریس سبک زندگی متفاوته"  اما در زندگی فرانک رفتار های عقلانی با تمام رخوت ها و کسل کنندگی اش  غالب بر هیجان و میل به تغییر ست ، فرانک  "بودن" را به "شدن" ترجیح داده و مهمترین دلیلی که فرانک را دوست ندارم این جمله اپریله: " پول دلیل خوبیه ولی سخته اگه دلیل اصلیش باشه ، با این سبک زندگی چیزی که هستی رو نادیده گرفتی ، هر مردی یه شانس هایی تو زندگی داره که اگه استفاده نکنه خیلی نمی گذره که به یه "آدم دوم" تبدیل میشه  "

بر خلاف آنچه در ظاهر به نظر می رسد ، اپریل به استقبال مرگ نمی رود ،او در پی "افسانه شخصی اش" بود و تا توانست زندگی کرد اما وقتی رویاهایش را بر باد رفته دید ، دیگر میان مرگ و زندگی  فرقی قائل نشد، زندگی برای اپریل بعد از تصمیم محافظه کارانه فرانک، از درون تهی شد و به تلخی و پوچی سرنوشت "سیزیف" شبیه شد، واقعیت تلخ روبه رویش این بود که همانند سیزیف در دور باطلی گرفتار آمده بود که موفقیت معنایی نداشت ، در آن شرایط ، بهترین حالت برای او حالتی ست که فرض کنیم خدایان یونان به سیزیف چنان صبر و پشتکاری می دادند که او از کارش (بردن سنگ بالای صخره و افتادن سنگ در نهایت و تکرارطاقت فرسای این روزمرگی تا پایان عمر ) خسته نشود ، ولی پرواضح مشخص ست که در این شرایط هم چیزی از پوچی این نوع زندگی کم نمی شود ، درد اپریل این ست که احساس خوشبختی از زندگیش رفته و زمانی تصمیم به مرگ می گیرد که  با تنهایی و بی آرزویی تکان دهنده ی خویش مواجه می شود، نقطه ای از زندگی که به قول بکت
"دیگه هیچ کاری نمیشه کرد..."

خداحافظی طولانی

یادداشتی درباره سه فیلم که به شدت دوسشان دارم :

دو فیلم اول مال یه کارگردانه (جو رایت) هر چند منتقدین خیلی تحویلش نگرفتند ولی من این دو فیلمشو خیلی دوست دارم  اول با  atonement (تاوان) شروع میکنم چون بیشتر دوسش دارم، یکی از بهترین عاشقانه های چند سال اخیر بود که دیدم ،داستانی تلخ و بی رحم  با بازی خوب بازیگرانش که داستان را بیش از آنکه با دیالوگ جلو ببرند با سکوت و نگاهشان پیش  بردند ، رابطه عاطفی داستان که بسیار دلنشین از آب درآمده بیش از همه وامدار بازی زیبای "کیرا نایتلی" ست که در غرور و تعصب هم بار اصلی فیلم به دوش اوست و در آنجا نیز به خوبی از عهده کار در آمده، یادتون میاد آخرین بار کی خودتون رو جای شخصیت اصلی یه فیلم گذاشتین ؟ 

برایونی که رذالت و خیالبافی در وجودش موج می زند،مسیر زندگی دو عاشق (رابی و سیسیلیا) را تغییر میدهد که تاوانش گذران زندگی در تنهایی و عذاب وجدان ست ،همین احساس پشیمانی ست که باعث می شود او در رمانش دو عاشق را در مکانی که رویایشان بود به هم برساند و عشق از نافرجام گذشته را زنده کند. برایونی در زندگی اش عشقی نداشته (یا بهتر بگویم عشقی ندیده) آنچه او ابتدای فیلم از پشت پنجره می بیند ،واقعی نیست ،محصول توهمات و خیالپردازی های اوست. و چه جالب که جمله تبلیغاتی فیلم نیز چنین بود : "تنها میتوانی حقیقت را تصور کنی. " 

چه سخت است امیدواری
وقتی که یک سلام بی جواب
به خداحافظی طولانی تبدیل می شود

جو رایت، در اولین فیلم بلندش ،داستانی ساده و یک خطی را بدور از هرگونه اغراق و قهرمان پروری روایت می کند و این گونه ست که pride and prejudice (غرور و تعصب) فیلمی بیادماندنی شده و در اذهان مخاطبان رخنه می کند، فیلمی سرشار از فراز و نشیب ها و هیجانات عاشقانه که بازی تاثیرگذار دو بازیگر اصلی فیلم یعنی الیزابت (کایراناتلی) و اقای دارسی( ماتیو مک فدین) دلنشین اش کرده، یکی از نکات متمایز کننده فیلم در قیاس با فیلم های ژانر خودش این ست که بر خلاف کلیشه های رایج شخصیت الیزابت بنت و اقای دارسی در این فیلم باوجود اینکه به شدت همدیگر را دوست دارند اما هرگز این علاقه را نشان نمی دهند و بر عکس در برخی از صحنه ها یکدیگر را تحقیر میکنند و این گونه برخورد تا انتهای فیلم ادامه دارد ! تقابل غرور دارسی با تعصب الیزابت فیلم را دیدنی کرده ،دارسی ، نماد غرور است غروری از نوع کاملا مردانه که بیانگر اصالت اوست. یک جوان خوش قیافه از یک خانواده ای معتبر که تمام دختران عاشق او هستند اما او به قدری مغرور است که به هیچ کسی توجه نمیکند،در حالیکه الیزابت را در طول فیلم کمتر جایی را میبینیم که به دارسی توجهی از جنس دیگر دختران کند !

"مالنا" نگاه عمیقی به نکبت جنگ و تاثیرات اجتماعی آن دارد و به ناهنجاری هایی که بعد از جنگ بر سر یک ملت می آید اشاره دارد، رناتو آمرسو (پسرک جوان) که در حال گذر از سن بلوغ  است،عاشق کسی می شود که تمام شهر دنبالش هستند، تمام زندگی اش در وجود او خلاصه می شود، مالنا (با بازی استثنائی و ماندگار مونیکا بلوچی)که شوهرش در جنگ مرده و با پدرش زندگی می کند،بخاطر زیبایی مسحورکننده اش مجبور به تحمل نگاههای سنگین مردمی ست که حریصانه نگاهش می کنند، هر چند این نگاه مختص مردان نیست و زنان شهر که به زیبایی او حسادت می کنند با نگاهشان به گونه ای دیگر او را آزار می دهند،مردان سرشناس شهر دکتر.شهردار و.....همگی به مالنا پیشنهاد برقراری رابطه میدهند اما او حاضر به خود فروشی نیست.زندگی او از وقتی دگرگون می شود که خبر مرگ شوهرش را مي شنود و پدرش را در بمباران سيسيل به وسيله ي متفقين از دست مي دهد،.او را به دادگاه میکشانند و به او تهمت های ناروا میزنند،مردمی که هنوز به بلوغ نرسیده اند ، معصومیت مالنا را با رفتار خود از بین میبرند، مالنا هم تحت تاثیرات غلط جامعه و بی توجهی و بی تکیه گاهی باور میکند که یک زن فاسد است .در سکانسی از فیلم یکی از همان اشخاص سرشناس شهر که در دادگاه علیه مالنا بود .فقط به ازای دادن یک تکه نان از مالنا هتک حرمت میکند و ...

 تورناتوره به زیبایی عملکرد نادرست یک جامعه و مردمی را که هنوز به بلوغ فکری نرسیده اند را به تصویر کشیده ست ،آنها اگر در سنین کودکی خود به بلوغ کامل میرسدند شاید با مالنا اینگونه رفتار نمیکردند، نابالغی مردم شهر به خوبی در سکانس های پایانی پیداست. رناتو پس از وقوع این اتفاقات دردناک برای مالنا در نامه اي براي نينو (همسر مالنا ، که بعدا مشخص میشود در جنگ کشته نشده است)مي نويسد كه مالنا از شهر رفته است. او اینگونه او را پی مالنا می فرستد.یک سال بعد وقتي مالنا و نينو به شهر باز مي گردند، احترام جایگزین نگاه هاي حریصانه مردان و نگاه هاي خشم آلود و كينه توزانه زنان شده ست .استقبال از مالنا در پايان‌ فيلم‌ از سوي‌ زناني‌ كه‌ بدترین برخوردها را داشتند ،تصویری از روحیات جامعه ست كه‌ به‌ آسانی‌ از محبت‌ به‌ نفرت‌ و از نفرت‌ به‌ محبت‌روي‌ مي‌آورند، مردماني‌ كودك‌وار كه‌ به‌ سبب‌ سادگي‌ و نابالغي‌ با آدمي‌ مهربان‌ مي‌شوند يا دشمني‌ مي‌ورزند. فاشيسم ‌زاده‌ فرهنگي‌ اين‌ چنين‌ است‌ فرهنگي‌ مرد سالار سنتي‌، نابالغ‌ و ساده اندیش و رياكار.

و سکانس واپسین فیلم که رناتو را که اکنون فرزند نیز دارد سوار بر دوچرخه نشان می دهد، او رفتن مالنا را به نظاره نشسته و در درون این چنین نجوا می کند : " زمان گذشت و من در اين مدت عاشق زن های زيادي شدم . هنگامی که رابطه صميمانه اي با آنها داشتم و آن ها سوال می کردند آيا بعدها نيز آن ها را به ياد خواهم آورد من به آن ها می گفتم آری . اما تنها کسی که هيچ وقت او را فراموش نمی کنم تنها کسی است که اين سوال را از من نپرسيد و او کسی نبود جز مالنا."


با خودت روراست باش

جشنواره فیلم 86 بود که " کنعان " رو دیدم از همون موقع به لیست فیلم های محبوبم اضافه شد،فیلمی که به نظرم از طرف منتقدین هم با بی مهری مواجه شد. خیلی دوست داشتم خیلی جامع درباره اش بنویسم ولی حیف که فرصت اش از دست رفت و حالا تنها پس مانده های ذهنم به یاری ام می شتابند تا چند سطری از کنعان را به همراه سکانس درخشان آن(که در مجله نسیم چاپ شده) که دیالوگ های درخشانی دارد، بنویسم.

کنعان درباره ی بلندپروازی و جاه طلبی(یا به زبانی دیگر خودخواهی) دختری ست(مینا) که در زمان دانشجویی اش عشق همکلاسی اش(علی) را نادیده می گیرد وعاشق استادش (مرتضی) می شود،او مرتضی را به دلایلی چون شرایط مالی مرتضی، اعتبارو وجه اجتماعی مرتضی و... به علی ترجیح می دهد و حالا بعد ده سال، با زوجی مواجه ایم که این عشق سرکوب شده قدیمی روی زندگی آنها سایه انداخته و مینا پشیمان از انتخاب گذشته خود در زندگی با مرتضی به بن بست رسیده است.او همان طور که از روی خودخواهی ، بی اعتنا به اطرافش با مرتضی ازدواج می کند،حالا نیز به همان دلیل می خواهد از او جدا شود،،او حق دارد همان گونه که ده سال پیش به راحتی علی را نادیده گرفت این بار نیز مردی که ده سال با او زندگی کرده را تنها به این دلیل که می گوید "دیگر دوستش ندارد" ترک کند ،مینا برای خود اولویت هایی دارد و در زندگی اش حاصل همین اولویت ها و به تبع اش انتخاب هاست، پس نمی توان به او خرده گرفت. هر چند بخاطر خودخواهی اش تنها اقلیتی از تماشاگران اند که او را درک می کنند.

و اما آن سکانس درخشان :

- مرتضی : یه چیزی بگو
- مینا : چی بگم؟ چته تو؟
- مرتضی : حرف بزن
- مینا :چی می خوای بگم بهت؟
مرتضی : یه موقعی اینطوری نبود.چی شد؟مشکل از منه؟ خونه ندارم؟ ماشین ندارم؟ کار ندارم؟ عوض شدم؟ خب آدم عوض میشه دیگه.مگه دست منه؟ یا مگه تو خودت عوض نشدی؟مگه تو همون مینای ده سال پیشی؟مگه اون کارایی رو که می گفتی کردی؟ مگه سر حرفت وایسادی؟ معمار شدی؟ خونه ساختی؟ نشدی ! نساختی ! چرا؟ کی جلوتو گرفته بود؟ من یه بار گفتم نکن،نمیشه،نمی ذارم،نمی تونی؟ من که هر چی خواستی بهت دادم،به هر سازت رقصیدم
- مینا : داد نزن
- مرتضی : داد می زنم! چرا نزنم؟ گفتی کار نمی کنم که درس بخونم،گفتم باشه.گفتی بچه نمی خوام که کار کنم،من خر خاک بر سر گفتم باشه.خونه ساختم گفتی پول توش نیست.برج ساختم،گفتی بساز بفروشی.هر غلطی کردم غر زدی.تنهام گذاشتی،مینا! حالام بعد از ده سال داری منو با هیچ و پوچ می ذاری می ری.با هیچ و پوچ! من ندونم چرا ؟ نپرسم؟
- مینا : گفتنی نیست
- مرتضی : آخه یعنی چی گفتنی نیست؟ یا می دونی چرا،یا نمی دونی.اگه می دونی بگو ما هم بفهمیم. اگه نمی دونی،گه می خوری می خوای جدا شی...
- مینا : درست حرف بزن
- مرتضی : من آدمم،شوهرتم،ده سال باهات زندگی کردم!داری می کشی منو.چی می خوای تو ؟
- مینا :(با فریاد)می خوام ولم کنی! ولم کن دیگه، اه
{مرتضی که از فریاد مینا جا خورد و کنار جاده ماشین را نگه می دارد}
- مینا : بذار بهت بگم...من صبح که پا میشم...دلم می خواد کسی باهام حرف نزنه. می خوام از خونه که می رم بیرون، کسی منتظرم نباشه برگردم.دل کسی واسم تنگ نشه.کسی منو نخواد...می خوام تنها باشم،مرتضی...من نباید زنت می شدم. بچه بودم.اشتباه کردم. دو روز دیگه پا می شم،نگاه می کنم می بینم پیر شدم،دستام خالیه ، هیچی ندارم از خودم.اگه ولم نکنی برم دلم می پوسه اینجا،مرتضی
- مرتضی : تو بند نمی شی اون طرف.برمی گردی.سرت می خوره به سنگ،برمی گردی
- مینا :اینا رو نگو،مرتضی.اون همه سال که آذر نبود من تک و تنها گلیم خودمو از آب کشیدم.تازه،اومدیم و نشد،لااقل حسرت شو نمی خورم،می گم سعی ام رو کردم
- مرتضی : بی کس می شی،مینا.درد کمی نیست بی کسی.من دوستت دارم،عاشقتم...
- مینا :ولی من دیگه عاشقت نیستم.دوستت داشتم مرتضی،خیلی دوستت داشتم.همه چیز من تو بودی،اون همه سال...ولی تموم شد.هیچی ازش نمونده

رویاها،خشن ترین واقعیاتند

افرا : خانم باور کنید من با همه عشق و وجود منتظرش هستیم

شازده خانم : در خیال ؟

افرا : چه فرقی می کنه ؟ مهم اینه که هر وقت بخوام به کمکم می آد
--------------------------------------------------------------------------------------------

دوچرخه ساز : می دونم ،داری از تخته پاکم می کنی. تجدیدم کن خانم معلم،اما ردم نکن. بی تو حسابهام پاک قاتیه افرا . بی تو لنگ لنگم . تنبیهم کن،ولی خط رو اسمم نکش.

افرا : تنبیه ؟ من کی ام که تنبیه کنم ؟ ما چه حقی داریم همدیگه رو تنبیه کنیم ؟ شما مغازه هاتونو نو کردین ولی خودتون همونین که بودین. نه از شما کینه ای ندارم،تقصیر شما نیست ،اینطور بزرگ شده اینکه خیال کنین هر چی مال شما نیست باید لگدمالش کرد. "هو کردن" کسی که اگر هم تقصیری داشت در حد شما نبود قضاوتش کنین. "هو کردن" کسی که اگر هم تقصیری داشت این بود که در خیال امیدی به شکل پسرعمویی خیالی،برای خودش ساخته بود،که لحظه ای به دادش رسید. شما به نفع واقعیت منو هو کردین. و این واقعیت شماست. هر دست بسته ای حق داره در ته ته ناامیدی به کمک رویاهاش خودشو از دست واقعیت نجات بده.شما این حق مردم دست بسته رو هو کردین. با واقعیتی مثل پول و فریاد ، از دهن شاگردهای خودم و همسایه هام که رویای من بودن ! من وقتی به این محله اومدم قول ندادم که پسرعمویی نداشته باشم، یا نامزدی. و جایی هم نوشته نشده بود دخترهایی رو که پسرعمویی دارن یا نامزدی، هو می کنن! با وجود این، تو که با انصافی، به گوش خودت از دهن من شنیدی که گفتم پسرعمویی دارم ؟ نه شنیدی ! تو امروز با کلمه ای که از کسی شنیدی منو هو کردی، فردا با کلمه ای دیگه سر می بری
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

افسر خانم : از خونه بیرون برو افرا ، زندگی ارزون نیست، آبروی ماس که ارزونه! چرا بمیری افرا،عاقل باش،تو فقط بیست سالته

افرا : دو برابر مرگم مردم و نصف زندگی ام زندگی نکردم

* بخش هایی از نمایشنامه "افرا"- بهرام بیضایی

آپارتمانی که هیچ گاه خانه نشد

1977 – صحنه اول – نوشگاه

جری : از رابرت چه خبر؟
اما : خب...فکر کنم داریم از هم جدا می شیم
جری : واقعا ؟
اما : دیشب...یه جر و بحث مفصل داشتیم
جری : دیشب ؟
اما : می دونی که دیشب...چی فهمیدم؟ این که خیلی ساله داره بهم خیانت می کنه.سالهاست که...با زنای دیگه ای هم هست.
جری : نه!عجب.ولی ما دوتام خیلی سال بهش خیانت می کردیم

1975– صحنه سه – آپارتمان

جری : شاید باید یادت بیارم که شوهرت قدیمی ترین دوست منه
اما : منظورت چیه ؟
جری : هیچ منظوری ندارم،
اما : واقعیت اینه که اون قدیما تخیل مونو به کار میگرفتیم،یه شب با هم قرار می ذاشتیم و می رفتیم هتل.
جری : آره.این کارا رو می کردیم.ولی...این کارا رو بیشتر...قبل از گرفتن این آپارتمان می کردیم
اما : تو این آپارتمان...شبای زیادی نگذروندیم
جری : نه.راستش...هیچ جا شبای زیادی با هم نبودیم
اما : اینجا بی استفاده افتاده.هیچ کی اینجا نمی آد.واقعا نمی تونم حتی فکرشو بکنم.به کل...خالیه.تمام روز و شب.روز پی روز و شب پی شب.می خوام بگم ظرف و ظروف و پرده و روتختی و همه چیزای دیگه.رومیزی که از ونیز آورده بودم.{می خندد}مسخره ست این جا فقط... یه خونه ی خالیه.
جری : اینجا خونه نیست.می فهمم خواستت چی بود...ولی اینجا هیچ وقت...واقعا نمی تونست خونه باشه.تو خونه داری،منم خونه دارم.خونه با پرده و همه چیزای دیگه. و بچه ها.دوتا بچه توی دوتا خونه.اینجا هیچ بچه ای نیست،پس مث خونه نیست.
اما : هیچ وقتم قصد نداشتیم همچین خونه ای داشته باشیم.داشتیم؟تو هیچ وقت هیچ جوری این جا رو به چشم خونه نگاه نکردی،کردی؟
جری : نه، می دونی که...من اینجا رو یه آپارتمان می دیدم.
اما : یه جا برای خوابیدن
جری : نه،یه جا برای دوست داشتن.
اما : خب، از این که میگی چندان چیزی باقی نمونده،مونده؟

1968 – صحنه نه – خانه رابرت و اما ،اتاق خواب

جری : تو جذابی.دیوونه تم.نمی فهمی،تمام این چیزایی رو که می گم تا حالا به هیچکی نگفته م.نمی تونی بفهمی؟دیوونه تم.مث یه گردباد می مونه.تا حالا تو بیابون بودی؟گوش کن.راست می گم.گوش کن.تو منو از پا درآوردی.این قدر جذابی
اما : نیستم
جری : خیلی قشنگی.ببین چه طوری بهم نگاه می کنی
اما : من... نگاهتون نمی کنم
جری :ببین چه طوری داری نگام می کنی.دیگه طاقت ندارم،گیج شدم،پاک منگم،مبهوتم می کنی،تو جواهری،یه تیکه جواهر،دیگه نمیتونم بخوابم،نه،گوش کن،راست میگم،اگه منو از خودت برونی،دیگه راه نمی رم،علیل میشم،سقوط می کنم،کوچیک می شم،فلج می شم،زندگیم تو دستای توئه،تو منو می رونی به قلمرو کاتاتونی(جنون منفی بافی)جائیکه شهریارش،شهریار پوچیه،شهریار عدم،شهریار غم.دوستت دارم
اما : شوهر من پشت همین دره!
جری : همه خبر دارن.دنیا خبر داره.ولی اصلا نمی فهمن.دیوونه وار عاشقتم.نمی تونم باور کنم کسی بگه تو این لحظه چیز دیگه ای اتفاق افتاده.هیچ اتفاقی نیافتاده.هیچ چی.فقط همین یه چیزه که اتفاق افتاده.چشمات منو می کشه.نابودم کردی

*بخش هایی از نمایشنامه "خیانت" - هارولد پینتر - نشر نیلا

عشق گاهی زندگی ساز ست و گاهی زندگی سوز

بنجامین : همه چی زودگذره

دیزی : اما عشق من به تو ، نه

بنجامین : بعضی چیزا،هرگز تغییر نمی کنند

از دیالوگ های "بنجامین باتن - دیوید فینچر"

دلم از آنچه نمی دانم چیست،انباشته شده ست


دختر : این سربالایی پدر آدم رو درمی آره...

استاد : دیشب از این مسیر نیومده بودی ؟

دختر : نه دیشب مسیرم سرراست بود

استاد : می خوای برگردیم از خیابون بغلی بریم ؟

دختر : حالا دیگه ؟ باز خوبه آدم مطمئنه یکی منتظرش هست، وگرنه به چه عشقی این سربالایی رو می ره بالا

استاد : وقتی هم مطمئنی کسی منتظرت نیست،راحت می ری بالا

دختر : پس به نظرت من چرا سخت می رم بالا ؟

استاد : برای اینکه مطمئن نیستی، مرددی


از دیالوگ های فیلم "شب های روشن - فرزاد موتمن"

Before Sunrise

- من حس می کنم که این یه دنیای رویائیه که توش هستیم

-آره خیلی مرموزه

-انگار زمان مال شخص خودمونه،باید شبیه این باشه که من تو رویای تو هستم و تو توی رویا مال من هستی

-وچیزی که خیلی جالبه اینه که تمام امروز غروب،همه ی زمانی که با هم بودیم رسما نباید اتفاق می افتاد

-آره ،می دونم،شاید به همین خاطره که انقدر حس یه دنیای دیگه رو داره


* از دیالوگ های Before Sunrise