سکوت من گذشته دارد، بخاطرش بارها تشویق شده ام،می دانستم هر بچه ای آن را ندارد،لال شده بودم،نه از سر عقل که از ترس. غریزه ام به من گفت سوالی که در زیر زمین بدون روشن کردن چراغ از آدم بکنند،جوابش فاجعه بار می آورد.خیلی زود فهمیدم که به یک صندوقچه می مانم با دری کیپ و پر از راز.در زندگی جدید راز جایی نداشت،جدایی می انداخت، سوظن برمی انگیخت،سالها بعد یاد گرفتم که حرف می تواند گاهی مخفیگاهی بهتر از سکوت باشد،سکوتم مثل لباس پشمی تنگی در هوای گرم اذیتم می کرد

مادرم می گوید : "هر کس پرنده ای دارد،اگر پرواز کند و جایی بنشیند،صاحبش را هم به دنبال خودش می کشد" کسی که پرنده اش از جایی پر بکشد،مشکل می تواند همان جا بماند.در خانه ی خودش هم غریبه می شود،آیا من هم پرنده ای دارم؟ پرنده ی خودم.ولی مگر ممکن است کسی پرنده ای نداشته باشد،این جعفرعشقی که با عینک دودی و کاکل فرفری سر خیابان ایستاده،پرنده دارد،حالا هم دارد زیر لبی سوت می زند،لابد برای پرنده اش.

*بخش هایی از"پرنده ی من - فریبا وفی"