تو چشمات شنا میکنم و تو دستات میمیرم
ناگهان انگار چيزي در من فرو ريخت ، روح هاي ما مثل پيچک درهم پيچيد و گره خورد، برگ هاي خشکيده از سطح روحم روئيده شدند و روح من مثل يک آئينه براق شد، بعد مهتاب مثل کبوتري بر درخت روح من لانه کرد ، آشيانه کرد. در من آواز خواند . در من جيغ کشيد،در من آويخت ، روئيد ، خنديد ، خوابيد. آخ! مهتاب در من ريزش کرد، نجوا کرد ، گريست ، در من شديد شد،در من متوقف شد،در من مستقر شد،بر من لغزيد تا روح هاي ما مثل دو دايره ي هم مرکز و هم اندازه بر هم منطبق شدند. آنچنان که من خود را از او باز نشناختم. آن چنان که من آلوده مهتاب شدم و مهتاب مثل قاب عکسي بر ديوار روح من کوبيده شد. عطر روح او، روح مرا چنان مست کرد که من سرگيچه گرفتم...
* بخش هایی از "چند روایت معتبر - مصطفی مستور"
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۴/۱۵ ساعت 15 توسط
|
با چهره های زرد می گذریم