چشمانت را از من نگیر،بگذار نگاهت کنم
فرصتی شد تا دوباره نگاهش کنم.چیزی به در و دیوار قلبم می کوفت.نگاهش بی تاب و آشفته بود.طره مویی از زیر چادر کدری اش بیرون زده بود و روی پیشانی بلندش افتاده بود و حالتی رویایی به چهره اش داده بود.به پائین نگاه می کرد.مردمک چشمانش دودو می زدند.یک جور خستگی در آن وقار پیچیده در اندامش موج می زد.حرکاتش به نظرم نوعی حرکات موزون می آمد که انگار موسیقی اش را فقط خودش می شنید،موسیقی ای که از درون وجودش سرچشمه می گرفت.
سعی می کرد نگاهش با نگاه من تلاقی نکند و چشمهای من دنبال آن نگاه می دوید تا شاید غافلگیرش کند.فکر می کردم در تلاقی نگاه ها همه چیز آشکار می شود.اگر او ذره ای از احساس من توی دلش باشد،محال است که از نگاهش معلوم نشود.مگر می شود کسی به چشم های من نگاه کند و نفهمد که توی وجودم چه می گذرد؟ولی او زرنگ تر از این حرف ها بود.مطمئن بودم که از روز اول متوجه احساس من شده بود،ولی به روی خودش نمی آورد.و آن روز هم، توی آن اتاق، با دزدیدن نگاهش از من، بیشتر عذابم می داد.
در پشت سکوتی که به زیبایی اش عمق می داد یکدفعه آتش می گرفت و شعله می زد،یکدفعه حرکتی تند و یا رفتاری پر از انرژی او را از آن سکوت ادواری بیرون می آورد.به فکرم رسید چیزی توی آن اتاق جا بگذارم تا بهانه ای باشد که دوباره برگردم،ولی چیزی همراهم نبود،حتی یک کلاه ناقابل.هیچ وقت مثل آن روز آرزوی داشتن یک کلاه را نکرده بودم....درد نمی دانم از کدام پستوی دلش بیرون خزید و توی نگاهش نشست،دردی که شاید به اندازه عمرش،توی آن پستو چنبره زده بود،پرسیدم : (توی این سالها،هیچ دوستش داشتی؟) گفت : (این چیزها برام مفهومی نداره.دوست داشتن با تنفر برای من یه معنا دارن.ولی چیزی که این سالها منو نگه داشت این خونه بود.این خونه هرچقدر عذابم می داد،همون قدر سقفم بود) گفتم : (کاش نمی دیدمت) سرش را بلند کرد و برای اولین بار نگاه هامان با هم تلاقی کرد.توی آن نگاه چیزی بود که می گفت او هم به دردی مثل درد من گرفتار شده و این دردی بود که دوایی نداشت
* بخش هایی از مجموعه داستان "بعداز آن شب - مرجان شیرمحمدی"
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۴/۱۵ ساعت 16 توسط
|
با چهره های زرد می گذریم