Together, for ever
باید قصه عشق مان را جزء به جزء ثبت کنم تا شاید همه ی مفهومش را ارج بنهم.این عشق از ما چنین آدم هایی ساخت.دونفری که کنار هم قرار گرفتند و برای یکدیگر زندگی کردند.این را برای تو می نویسم و سعی می کنم زندگی ام را بفهمم،زندگی مشترک مان را./* /*]]-->*/قصه ما شروع فوق العاده ای داشت.کم و بیش با رقم خوردن عشقی در نگاه اول.روز اولی که دیدمت سه مرد دوره ات کرده بودند و سعی می کردند بازی ورق یادت دهند.تازه از انگلیس آمده بودی و آنها می خواستند توجهت را جلب کنند.وقتی چشم هامان به هم افتاد فکر کردم "هیچ شانسی برای به دست آوردنت ندارم"یک ماه بعد درخیابان روبه رو شدیم.سریع راه می رفتی و برف می آمد و موهایت در سرما حلقه زده بود.جرات کردم و جلو آمدم و پرسیدم دوست داری به کافه ای برویم و تو گفتی (حتما،چرا نه) 23 اکتبر 1947 بود......عکسی از پشت سرت گرفته ام.داری در ساحل لاجولا پارو می زنی.52 ساله هستی و بسیاردلربا.این یکی از محبوب ترین عکس هایم هست.پس از بازگشت به خانه ،مدتی به این عکس خیره می شوم.همان شبی که به من گفتی احتمالا مبتلا به سرطان شده ای.پیش از سفر به ایالت متحده هم از بیماری ات اطلاع داشتی،ولی نمی خواستی چیزی بگویی.چرا نه؟ به من با آرامش گفتی : (اگر قرار است بمیرم،می خواهم پیش از مرگ کالیفرنیا را دیده باشم)...بزودی هشتادودو ساله می شوی،شش سانتی متر آب رفته ای و بیش از چهل و هشت کیلو نداری،با این وصف هنوز زیبا ،با وقار وخواستنی هستی و بیش از همیشه دوست دارم پنجاه و هشت سال با هم زندگی می کنیم و تورا بیش از همیشه دوست دارم.همین اواخر بود که دوباره عاشقت شدم.هنوز هم وقتی به من نزدیک می شوی،احساس می کنم چیزی درونم فرو می ریزد......گاهی در رویایم مردی را می بینم.کسی که در چشم اندازی لخت و برهوت در جاده خالی پشت یک نعش کش راه می رود،آن مرد من هستم و نعش کش تو را از من دور می کند.نمی خواهم وقتی تو را می سوزانند آن جا باشم،نمی خواهم خاکسترهایت را در یک گلدان تحویلم دهند.صدای کاترین فریر را می شنوم که می خواند : (...دنیا خالی شده،نمی خواهم دیگر زندگی کنم)از خواب بیدار می شوم سرم را جلو می آورم تا ببینم نفس می کشی یا نه. با دست لمس ات می کنم....هیچ کدام مان نمی خواهیم بدون دیگری زندگی کنیم.همیشه به هم می گفتیم،اگرمعجزه ای رخ دهد و دوباره زندگی کنیم،باز هم کنار هم روزگار را سپری خواهیم کرد " نامه ای به د – آندره گرز" – "مجله هفت – حمید رضا صدر"پ . ن : آندره گرز و دورین گرز که بیش از نیم قرن زندگی عاشقانه و پرشوری را با هم گذرانده بودند،ترجیح می دهند قصه عاشقانه شان را با درام پر شوری به پایان ببرند،آنها تصمیم می گیرند به جای اینکه سرطان یکی از آنها(دورین) را از پا درآورد و دیگری در حسرت روزهای گذشته غرق شود،هر دو با هم به استقبال مرگ روند،آنها صفحه کاغذی را روی در ورودی چسبانده بودند تا خدمتکار صبح که وارد می شود،آن را ببیند. روی آن کاغذ اینگونه نوشته شده بود : "به پلیس خبر دهید،پا به طبقه بالا نگذارید"
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۴/۱۸ ساعت 0 توسط
|
با چهره های زرد می گذریم