سیمای زنی در دوردست
دوست
مستانه : اگه مجبور می شدی با کسی کار کنی که قبلا دوستش داشتی و بهت خیانت کرده بود،چیکار می کردی
بهشید : مجبور شدم
مستانه : جدی میگی؟
بهشید : جدی جدی!
مستانه : تو به این خوشگلی یارو برای چی بهت خیانت کرد؟
بهشید : دل درد داشت
مستانه : شوخی نکن!
بهشید : جدی میگم، دل درد گرفت و دو روز بیمارستان بستری شد،یک ماه بعد از ترخیص با یکی از پرستارهای همون بخشی که بستری شده بود،ازدواج کرد.
مستانه :ای پست فطرت!
بهشید : پست فطرت نبود، ما با هم قرار ازدواج نداشتیم
مستانه : ولی همدیگه رو دوست داشتید؟
بهشید : آره
مستانه : و به همدیگه ابراز کرده بودید؟
بهشید : هزار بار
مستانه بیخود نیست انقدر مریضی به جونت افتاده!
بهشید : عوضش عشقو تجربه کردم،هر تجربه ای قیمتی داره
مستانه : می ارزید؟
بهشید : معلومه که می ارزیدخودش
بهشید (با خودش) : چرا زمان رو حس نمی کنم؟ زمان برای من نمی گذره،چرا نمی گذره؟ کسی که با عشق زندگی می کنه زمان روحس می کنه، زمان برای عاشق معنی داره،من منتظر یه معجزه هستم،یه معجزه که من رو خوب کنه،یه معجزه که بتونم مثل بقیه زندگی کنم،شاید من هم بتونم با همون چیزایی خوشحال بشم که همه خوشحال می شن،هنوز همه چیز برام از رنگ و رو نرفته،چقدر اشتباه کردم!چقدر با اندازه فکرهای دیگرون خودم رو محدود کردم!هیچ کس نمی دونه من چقدر بیمارم،صورتم خوب مونده،عکس رادیولوژی و برگه نتیجه آزمایشگاه به لباس سنجاق نمی شه،انگار آسمون پشت این پنجره یه حرف نگفته با من داره،کاش می تونستم چیزی داشته باشم،بچه که بودم یه چیزایی مال من بود،کیف سیاهی که زیپش خراب بود،مدادی که روی سرش کله یه عروسک بود.دیگه هیچی مال من نیست،داشتن هیچ عروسکی خوشحالم نمی کنه. شاید عاشق هستم اما فقط بهش فکر نکردم،شاید عاشقم،عاشقی که زمان رو حس نمی کنه،من درباره عشق حرف می زنم،دنبال یه بهونه می گردم که بشه به عشق نسبت داد
همبازی ایام کودکی
محمد : باید با سرطان چیکار کرد؟
بهشید : همون کاری که با جنس های توی مغازه ات می کنی؟
محمد : چیکار کنم ؟
بهشید : بفروشش
محمد : جنس ها را به مردم می فروشم،سرطانو به کی بفروشم؟
بهشید : به اونی که خریدارشه
محمد : کی خریدار سرطانه ؟
بهشید : بفروشش به همه حرفای قشنگی که دلت می خواسته بزنی اما نزدی،به اون کارایی که دلت می خواسته بکنی اما نکردی،به اون جاهایی که دلت می خواسته بری اما نرفتی،به اون کتاب هایی که دلت می خواسته بخونی اما نخوندی،اگه چیز قشنگ دیگه ای هم هست که می تونه بدبختی ها رو بخوره به شرط اینکه جدیشون بگیری یا فکر نکنی چون کوچکند اهمیتی ندارند
* بخش هایی از داستان "پرچینی از اقاقیا - مرجان ریاحی"
با چهره های زرد می گذریم