مرگ سبز
*بخش هایی از "بار ديگر شهري كه دوست مي داشتيم- نادر ابراهیمی"ايمان من به تو،ايمان من به خاك ست،ايمان من به رجعت هر شوكتي ست كه درتخريب بناي پوسيده اقتدار ديگران نهفته ست،تو چون دست هاي من،چون انديشه هاي سوگوار اين روزهاي تلخ و چون تمامي يادها از من جدا نخواهي شد...اينك حديث غريب دوست داشتن را از زبان كسي بشنو كه به صداقت صداي باران بر سفال ها سخن مي گويد،ما جاده هاي خلوت شب را خواهيم رفت و به هر پرنده رهگذر سلام خواهيم كرد، شب از من خالي ست ...شب از من و تصوير پروانه ها خالي ست...بخواب ،تنها خواب تو را به تمامي آنچه از دست رفته است،به من و روياهاي خوش بر باد رفته پيوند خواهد زد.من ديگر نيستم ،نيستم تا به جانب تو بازگردم و نيستم تا بگويم گنجشك ها در ميان درختان نارنج با هم چه مي گويند،بخواب هليا،دير است،نور ديدگانت را آزار مي دهد،ديگر نگاه هيچ كس بخار پنجره ات را پاك نخواهد كرد،ديگر هيچكس از خيابان خالي كنار خانه تو نخواهد گذشت، آن پسرك شاعري كه از ديوار خانه تان براي ديدن چهره ي متبسم تو سرك ميكشيد،براي هميشه اين شهر را ترك گفته،آن پسرك شيدايي كه در روزهاي امتحانات پاياني خرداد،زنگ خانه تان را به صدا در مي آورد تا از مادرت اجازه بگيرد به بهانه ي خواندن هندسه و رياضي به خانه تان بيايد و دور از چشم ديگران گوشواره ي گيلاسي به تو هديه كند،در آخرين روزهاي خرداد ماه براي هميشه رفته است، و مرگ هليا،هرچند پايان كبوتر نيست،اما اشارتي ست به اينكه فرصت هاي زندگي قابل بازگشت نيستند! ما تنها يكبار زندگي مي كنيم ،پس زيستن در لحظه ها را بياموز،چه تاريكم در من شمعي روشن كنيد،مرا به آسمان بفرستيد،خسته ام مي خواهم بخوابم،تو مي دانيمرگ سبزچيست؟
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۴/۲۱ ساعت 2 توسط
|
با چهره های زرد می گذریم