1977 – صحنه اول – نوشگاه

جری : از رابرت چه خبر؟
اما : خب...فکر کنم داریم از هم جدا می شیم
جری : واقعا ؟
اما : دیشب...یه جر و بحث مفصل داشتیم
جری : دیشب ؟
اما : می دونی که دیشب...چی فهمیدم؟ این که خیلی ساله داره بهم خیانت می کنه.سالهاست که...با زنای دیگه ای هم هست.
جری : نه!عجب.ولی ما دوتام خیلی سال بهش خیانت می کردیم

1975– صحنه سه – آپارتمان

جری : شاید باید یادت بیارم که شوهرت قدیمی ترین دوست منه
اما : منظورت چیه ؟
جری : هیچ منظوری ندارم،
اما : واقعیت اینه که اون قدیما تخیل مونو به کار میگرفتیم،یه شب با هم قرار می ذاشتیم و می رفتیم هتل.
جری : آره.این کارا رو می کردیم.ولی...این کارا رو بیشتر...قبل از گرفتن این آپارتمان می کردیم
اما : تو این آپارتمان...شبای زیادی نگذروندیم
جری : نه.راستش...هیچ جا شبای زیادی با هم نبودیم
اما : اینجا بی استفاده افتاده.هیچ کی اینجا نمی آد.واقعا نمی تونم حتی فکرشو بکنم.به کل...خالیه.تمام روز و شب.روز پی روز و شب پی شب.می خوام بگم ظرف و ظروف و پرده و روتختی و همه چیزای دیگه.رومیزی که از ونیز آورده بودم.{می خندد}مسخره ست این جا فقط... یه خونه ی خالیه.
جری : اینجا خونه نیست.می فهمم خواستت چی بود...ولی اینجا هیچ وقت...واقعا نمی تونست خونه باشه.تو خونه داری،منم خونه دارم.خونه با پرده و همه چیزای دیگه. و بچه ها.دوتا بچه توی دوتا خونه.اینجا هیچ بچه ای نیست،پس مث خونه نیست.
اما : هیچ وقتم قصد نداشتیم همچین خونه ای داشته باشیم.داشتیم؟تو هیچ وقت هیچ جوری این جا رو به چشم خونه نگاه نکردی،کردی؟
جری : نه، می دونی که...من اینجا رو یه آپارتمان می دیدم.
اما : یه جا برای خوابیدن
جری : نه،یه جا برای دوست داشتن.
اما : خب، از این که میگی چندان چیزی باقی نمونده،مونده؟

1968 – صحنه نه – خانه رابرت و اما ،اتاق خواب

جری : تو جذابی.دیوونه تم.نمی فهمی،تمام این چیزایی رو که می گم تا حالا به هیچکی نگفته م.نمی تونی بفهمی؟دیوونه تم.مث یه گردباد می مونه.تا حالا تو بیابون بودی؟گوش کن.راست می گم.گوش کن.تو منو از پا درآوردی.این قدر جذابی
اما : نیستم
جری : خیلی قشنگی.ببین چه طوری بهم نگاه می کنی
اما : من... نگاهتون نمی کنم
جری :ببین چه طوری داری نگام می کنی.دیگه طاقت ندارم،گیج شدم،پاک منگم،مبهوتم می کنی،تو جواهری،یه تیکه جواهر،دیگه نمیتونم بخوابم،نه،گوش کن،راست میگم،اگه منو از خودت برونی،دیگه راه نمی رم،علیل میشم،سقوط می کنم،کوچیک می شم،فلج می شم،زندگیم تو دستای توئه،تو منو می رونی به قلمرو کاتاتونی(جنون منفی بافی)جائیکه شهریارش،شهریار پوچیه،شهریار عدم،شهریار غم.دوستت دارم
اما : شوهر من پشت همین دره!
جری : همه خبر دارن.دنیا خبر داره.ولی اصلا نمی فهمن.دیوونه وار عاشقتم.نمی تونم باور کنم کسی بگه تو این لحظه چیز دیگه ای اتفاق افتاده.هیچ اتفاقی نیافتاده.هیچ چی.فقط همین یه چیزه که اتفاق افتاده.چشمات منو می کشه.نابودم کردی

*بخش هایی از نمایشنامه "خیانت" - هارولد پینتر - نشر نیلا