با خودت روراست باش
جشنواره فیلم 86 بود که " کنعان " رو دیدم از همون موقع به لیست فیلم های محبوبم اضافه شد،فیلمی که به نظرم از طرف منتقدین هم با بی مهری مواجه شد. خیلی دوست داشتم خیلی جامع درباره اش بنویسم ولی حیف که فرصت اش از دست رفت و حالا تنها پس مانده های ذهنم به یاری ام می شتابند تا چند سطری از کنعان را به همراه سکانس درخشان آن(که در مجله نسیم چاپ شده) که دیالوگ های درخشانی دارد، بنویسم.
کنعان درباره ی بلندپروازی و جاه طلبی(یا به زبانی دیگر خودخواهی) دختری ست(مینا) که در زمان دانشجویی اش عشق همکلاسی اش(علی) را نادیده می گیرد وعاشق استادش (مرتضی) می شود،او مرتضی را به دلایلی چون شرایط مالی مرتضی، اعتبارو وجه اجتماعی مرتضی و... به علی ترجیح می دهد و حالا بعد ده سال، با زوجی مواجه ایم که این عشق سرکوب شده قدیمی روی زندگی آنها سایه انداخته و مینا پشیمان از انتخاب گذشته خود در زندگی با مرتضی به بن بست رسیده است.او همان طور که از روی خودخواهی ، بی اعتنا به اطرافش با مرتضی ازدواج می کند،حالا نیز به همان دلیل می خواهد از او جدا شود،،او حق دارد همان گونه که ده سال پیش به راحتی علی را نادیده گرفت این بار نیز مردی که ده سال با او زندگی کرده را تنها به این دلیل که می گوید "دیگر دوستش ندارد" ترک کند ،مینا برای خود اولویت هایی دارد و در زندگی اش حاصل همین اولویت ها و به تبع اش انتخاب هاست، پس نمی توان به او خرده گرفت. هر چند بخاطر خودخواهی اش تنها اقلیتی از تماشاگران اند که او را درک می کنند.و اما آن سکانس درخشان :
- مرتضی : یه چیزی بگو
- مینا : چی بگم؟ چته تو؟
- مرتضی : حرف بزن
- مینا :چی می خوای بگم بهت؟
مرتضی : یه موقعی اینطوری نبود.چی شد؟مشکل از منه؟ خونه ندارم؟ ماشین ندارم؟ کار ندارم؟ عوض شدم؟ خب آدم عوض میشه دیگه.مگه دست منه؟ یا مگه تو خودت عوض نشدی؟مگه تو همون مینای ده سال پیشی؟مگه اون کارایی رو که می گفتی کردی؟ مگه سر حرفت وایسادی؟ معمار شدی؟ خونه ساختی؟ نشدی ! نساختی ! چرا؟ کی جلوتو گرفته بود؟ من یه بار گفتم نکن،نمیشه،نمی ذارم،نمی تونی؟ من که هر چی خواستی بهت دادم،به هر سازت رقصیدم
- مینا : داد نزن
- مرتضی : داد می زنم! چرا نزنم؟ گفتی کار نمی کنم که درس بخونم،گفتم باشه.گفتی بچه نمی خوام که کار کنم،من خر خاک بر سر گفتم باشه.خونه ساختم گفتی پول توش نیست.برج ساختم،گفتی بساز بفروشی.هر غلطی کردم غر زدی.تنهام گذاشتی،مینا! حالام بعد از ده سال داری منو با هیچ و پوچ می ذاری می ری.با هیچ و پوچ! من ندونم چرا ؟ نپرسم؟
- مینا : گفتنی نیست
- مرتضی : آخه یعنی چی گفتنی نیست؟ یا می دونی چرا،یا نمی دونی.اگه می دونی بگو ما هم بفهمیم. اگه نمی دونی،گه می خوری می خوای جدا شی...
- مینا : درست حرف بزن
- مرتضی : من آدمم،شوهرتم،ده سال باهات زندگی کردم!داری می کشی منو.چی می خوای تو ؟
- مینا :(با فریاد)می خوام ولم کنی! ولم کن دیگه، اه
{مرتضی که از فریاد مینا جا خورد و کنار جاده ماشین را نگه می دارد}
- مینا : بذار بهت بگم...من صبح که پا میشم...دلم می خواد کسی باهام حرف نزنه. می خوام از خونه که می رم بیرون، کسی منتظرم نباشه برگردم.دل کسی واسم تنگ نشه.کسی منو نخواد...می خوام تنها باشم،مرتضی...من نباید زنت می شدم. بچه بودم.اشتباه کردم. دو روز دیگه پا می شم،نگاه می کنم می بینم پیر شدم،دستام خالیه ، هیچی ندارم از خودم.اگه ولم نکنی برم دلم می پوسه اینجا،مرتضی
- مرتضی : تو بند نمی شی اون طرف.برمی گردی.سرت می خوره به سنگ،برمی گردی
- مینا :اینا رو نگو،مرتضی.اون همه سال که آذر نبود من تک و تنها گلیم خودمو از آب کشیدم.تازه،اومدیم و نشد،لااقل حسرت شو نمی خورم،می گم سعی ام رو کردم
- مرتضی : بی کس می شی،مینا.درد کمی نیست بی کسی.من دوستت دارم،عاشقتم...
- مینا :ولی من دیگه عاشقت نیستم.دوستت داشتم مرتضی،خیلی دوستت داشتم.همه چیز من تو بودی،اون همه سال...ولی تموم شد.هیچی ازش نمونده
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۴/۲۶ ساعت 15 توسط
|
با چهره های زرد می گذریم