همین چند لحظه پیش بود که دستانت را حس کردم ، بوی تنت سراسر اتاقم را گرفته بود ،چشمانم را می بندم تا دوباره به استقبال رویا روم، ولی این بار کابوس به استقبال من می آید، این کولر لعنتی هم که انگار کار نمی کنه ، خیس عرق شده ام،شاید بخاطر این کابوس ست.

دوباره بغض کرده ام ، منتظر گریه های زیادی هستم،کاش میشد همه چیز را به راحتی فراموش کرد ،اصلا کاشکی این حافظه بلندمدت وجود نداشت،همه چی کوتاه مدت بود و بعد فراموش میشد، نه ! این بغض علامت گریه نیست، نشانه ی هق هق ست، اصلا مگه فرقی هم با هم دارند؟

 انگار دنیا به آخر رسیده ، نه پسر ! دنیا هیچ وقت به پایان نمی رسه این آدما هستند که به پایان می رسن و تموم میشن ، یعنی من تموم شدم ؟ یعنی همه اون رویاها و آرزوها رو باید با خودم ببرم

"علاقه تو را سریع تر از گلوله خواهد کشت"

یادت هست روزی که کنار هم نشسته بودیم و تو غرق نگاه به دریا بودی ؟ طنین دریا فقط جسمت را برای من گذاشته بود،روح تو با دریا آمیخته شده بود و از من فرسنگ ها فاصله گرفته بود . دستانت در دستم بود، اما نمی شناختمشان، برایم غریبه بودند، دچار جنون شده بودم ،قلبم به شدت و از روی اجبار به سینه  می کوفت ،می خواست از آن قفس فرار کند، جهانم را به کلی گم کرده بودم، مرگ  را می دیدم که چگونه مشتاقانه و لبریز از امید به من نزدیک میشد، ولی چه دشوار بود در کنار دریای چشمانت از تشنگی هلاک شوم، غریزه ام می گفت ، فرار کنم اما مرگ را ترجیح دادم، می خواستم کنارت باشم و انگشتانت را همگی در مشت خود بفشارم، کاش میشد تو را در آغوش می کشیدم

مرا در آغوش بگیر
چنان نزدیک،
که صدای تپش های قلبت بر من آوار گردد
مرا همچون دیوانه ای که بازت نمی شناسد از آفتاب،
در آغوش بگیر تا ترانه ای از عشق برایت بسرایم

خداحافظی دردناکی ست ، از آن خداحافظی هایی که هیچ وقت دلیلش گفته نمی شود می خواهم تو را در خاطرم جاودانه کنم، یادگاری هایت انقدر زیاد هست که فکر می کنم اگر جهان دیگری هم در امتداد این دنیا باشد برای زنده ماندن تو در خاطرم کافی ست،یادگاری هایت با روح من عجین شده، چشمان تو و نگاهت ، بوسه ها و لبانت، انگشتان و دستانت را هیچ گاه فراموش نمی کنم

اشک هایت، کویر دلم را سیراب می کند ، و بوسه های شیرین ات کویر روحم را بارانی می کند، همچو دریا سراپا آغوش شده ام، تمام وجودت را در آغوش می کشم، با هم به آسمان خیره می شویم ، آسمان ابری ست، این بار آسمان بغضش گرفته ، او می خواست تو را از من بگیرد، اما تنهایی ما دو تا ،او را شکست داد

نکند مرده ام که اینگونه آرام تو را در بازوانم گرفته ام ؟ چه قدر سردم ست ؟ نه ! نمی خواهم بمیرم ،می خواهم تسلیم شوم ، تسلیم محض... تسلیم محض رویاها ، چه تسلیم لذت بخشی... می خواهم کوچکترین تماسی با واقعیت نداشته باشم، کاش باقی عمر را در این رویا به سر برم،چشمانم را محکم روی هم فشار می دهم تا این رویا همچنان ادامه یابد
سرمای هوا به من می گوید که هنوز زنده ام، اما کنار تو سردم نیست،گدازه های آتش را در یکایک سلول هایم حس می کنم ، ما هر دو تنهاییم، این تنهایی نیرویی به ما داده ست که می توانیم بر هر نیرویی غلبه کنیم ، سرمای هوا نیز مغلوب گرمای تن من و تو شده است ، شور و اشتیاق برای ادامه زندگی در رگهایم فوران می کند، شیرینی  لبان تو اشک همه ی این سالها را همچون مربایی شیرین برایم گوارا کرده است.

تو چه هستی جز یک لحظه
یک لحظه که چشمان مرا می گشاید در برهوت آگاهی

نمی خواهم امشب به پایان رسد ، کمک کن عقربه ها را نگه داریم ، شاید صبح فرصتی نباشد همدیگر را ببینیم، نگذار این شب تمام شود، نگذار ! این را می گویم و دهانم قفل می شود ،حتی بوسه های تو نیز نمی تواند قفل آن را بگشاید،شب رو به اتمام ست تو تنها لبخند می زنی، و من مات و مبهوت نگاهت می کنم، سرم را در سینه ات می فشاری ، اما هراس از به پایان رسیدن شب مانع از آن می شود که آرام شوم ، نگاه هراسانم رو به ستاره گان ست که با اتمام شب یکی یکی ناپدید می شوند و همه ی امیدهای مرا می کشند

از آسمان ناامید می شوم و نگاهم را با نگاه چشمانت تلاقی می دهم، به من می گویی :  

  " زندگی خواب است و عشق رویای آن "