تنهایی پرهیاهو
این روزای گند من کی تموم میشه ؟ همه جور فکری تو سرم وول می خوره ،می خوام فریاد بزنم ولی عاجزم،کار من فریاد زدن نیست، همیشه فریاد هایم را در درون خفه کرده ام(بهتر بگویم فریادهایم را تنها بر سر خودم زده ام!)درست برعکس شادیهایم که معمولا برایش شریکی می تراشم ، صبح به خودم می گفتم کاشکی حداقل جوری بشه در هر لحظه فقط به یه مساله فکر کنم، تازه معلوم هم نیست بتونم به اون یکی هم غلبه کنم ، حالا فکر کنید در آن واحد با کلی مساله بخواید بجنگید،اونم تو این گرمای وحشتناک تهران که نفس رو بند میاره (چه ربطی داشت ؟ ولی ربط داره !)،حالا حداقل کاشکی مکان نبرد جایی بزرگتر از مغز کوچک من بود لااقل می توانستم وقتی کم میارم ،جاخالی بدم یا حتی فرار کنم،ولی مغز من انقدر کوچیکه که فرار را ناممکن میکند،مجبورم تسلیم باشم ! کاری نمیشه کرد.هرچقدر هم که خودم رو به بی تفاوتی می زنم بیشتر گریبانم رو میگیره ، عینهو حمید هامون شده ام
همین الان که دارم می نویسم یاد سه تا چیز افتادم :
خدایا یه معجزه ، یه معجزه می خوام ، یه جهش یه چرخش به این ور به اون ور (حمید هامون)
دیر آمدی موسی !
دوره اعجازها گذشته ست ،
عصایت را
به چارلی چاپلین هدیه کن
کمی بخندیم (شمس لنگرودی)
Only I have no luck anymore. But who knows ? Every day is a new day. It is better to be lucky. But I would rather be exact , Then when luck comes , I am ready. (Ernest Hemingway – The Old Man and the Sea)
aو این مصداق کامل اسارت میان واژگان ست
پانوشت بی ربط : روزنامه اعتماد تو صفحه آخر امروزش نوشته : 15 هزار استاد بسیجی سراسر کشور آمادگی خود را جهت غنی سازی برنامه های صدا و سیما اعلام کرده اند
* تیتر مطلب نام کتابی خواندنی از بهومیل هرابال است
با چهره های زرد می گذریم