یادداشتی درباره سه فیلم که به شدت دوسشان دارم :

دو فیلم اول مال یه کارگردانه (جو رایت) هر چند منتقدین خیلی تحویلش نگرفتند ولی من این دو فیلمشو خیلی دوست دارم  اول با  atonement (تاوان) شروع میکنم چون بیشتر دوسش دارم، یکی از بهترین عاشقانه های چند سال اخیر بود که دیدم ،داستانی تلخ و بی رحم  با بازی خوب بازیگرانش که داستان را بیش از آنکه با دیالوگ جلو ببرند با سکوت و نگاهشان پیش  بردند ، رابطه عاطفی داستان که بسیار دلنشین از آب درآمده بیش از همه وامدار بازی زیبای "کیرا نایتلی" ست که در غرور و تعصب هم بار اصلی فیلم به دوش اوست و در آنجا نیز به خوبی از عهده کار در آمده، یادتون میاد آخرین بار کی خودتون رو جای شخصیت اصلی یه فیلم گذاشتین ؟ 

برایونی که رذالت و خیالبافی در وجودش موج می زند،مسیر زندگی دو عاشق (رابی و سیسیلیا) را تغییر میدهد که تاوانش گذران زندگی در تنهایی و عذاب وجدان ست ،همین احساس پشیمانی ست که باعث می شود او در رمانش دو عاشق را در مکانی که رویایشان بود به هم برساند و عشق از نافرجام گذشته را زنده کند. برایونی در زندگی اش عشقی نداشته (یا بهتر بگویم عشقی ندیده) آنچه او ابتدای فیلم از پشت پنجره می بیند ،واقعی نیست ،محصول توهمات و خیالپردازی های اوست. و چه جالب که جمله تبلیغاتی فیلم نیز چنین بود : "تنها میتوانی حقیقت را تصور کنی. " 

چه سخت است امیدواری
وقتی که یک سلام بی جواب
به خداحافظی طولانی تبدیل می شود

جو رایت، در اولین فیلم بلندش ،داستانی ساده و یک خطی را بدور از هرگونه اغراق و قهرمان پروری روایت می کند و این گونه ست که pride and prejudice (غرور و تعصب) فیلمی بیادماندنی شده و در اذهان مخاطبان رخنه می کند، فیلمی سرشار از فراز و نشیب ها و هیجانات عاشقانه که بازی تاثیرگذار دو بازیگر اصلی فیلم یعنی الیزابت (کایراناتلی) و اقای دارسی( ماتیو مک فدین) دلنشین اش کرده، یکی از نکات متمایز کننده فیلم در قیاس با فیلم های ژانر خودش این ست که بر خلاف کلیشه های رایج شخصیت الیزابت بنت و اقای دارسی در این فیلم باوجود اینکه به شدت همدیگر را دوست دارند اما هرگز این علاقه را نشان نمی دهند و بر عکس در برخی از صحنه ها یکدیگر را تحقیر میکنند و این گونه برخورد تا انتهای فیلم ادامه دارد ! تقابل غرور دارسی با تعصب الیزابت فیلم را دیدنی کرده ،دارسی ، نماد غرور است غروری از نوع کاملا مردانه که بیانگر اصالت اوست. یک جوان خوش قیافه از یک خانواده ای معتبر که تمام دختران عاشق او هستند اما او به قدری مغرور است که به هیچ کسی توجه نمیکند،در حالیکه الیزابت را در طول فیلم کمتر جایی را میبینیم که به دارسی توجهی از جنس دیگر دختران کند !

"مالنا" نگاه عمیقی به نکبت جنگ و تاثیرات اجتماعی آن دارد و به ناهنجاری هایی که بعد از جنگ بر سر یک ملت می آید اشاره دارد، رناتو آمرسو (پسرک جوان) که در حال گذر از سن بلوغ  است،عاشق کسی می شود که تمام شهر دنبالش هستند، تمام زندگی اش در وجود او خلاصه می شود، مالنا (با بازی استثنائی و ماندگار مونیکا بلوچی)که شوهرش در جنگ مرده و با پدرش زندگی می کند،بخاطر زیبایی مسحورکننده اش مجبور به تحمل نگاههای سنگین مردمی ست که حریصانه نگاهش می کنند، هر چند این نگاه مختص مردان نیست و زنان شهر که به زیبایی او حسادت می کنند با نگاهشان به گونه ای دیگر او را آزار می دهند،مردان سرشناس شهر دکتر.شهردار و.....همگی به مالنا پیشنهاد برقراری رابطه میدهند اما او حاضر به خود فروشی نیست.زندگی او از وقتی دگرگون می شود که خبر مرگ شوهرش را مي شنود و پدرش را در بمباران سيسيل به وسيله ي متفقين از دست مي دهد،.او را به دادگاه میکشانند و به او تهمت های ناروا میزنند،مردمی که هنوز به بلوغ نرسیده اند ، معصومیت مالنا را با رفتار خود از بین میبرند، مالنا هم تحت تاثیرات غلط جامعه و بی توجهی و بی تکیه گاهی باور میکند که یک زن فاسد است .در سکانسی از فیلم یکی از همان اشخاص سرشناس شهر که در دادگاه علیه مالنا بود .فقط به ازای دادن یک تکه نان از مالنا هتک حرمت میکند و ...

 تورناتوره به زیبایی عملکرد نادرست یک جامعه و مردمی را که هنوز به بلوغ فکری نرسیده اند را به تصویر کشیده ست ،آنها اگر در سنین کودکی خود به بلوغ کامل میرسدند شاید با مالنا اینگونه رفتار نمیکردند، نابالغی مردم شهر به خوبی در سکانس های پایانی پیداست. رناتو پس از وقوع این اتفاقات دردناک برای مالنا در نامه اي براي نينو (همسر مالنا ، که بعدا مشخص میشود در جنگ کشته نشده است)مي نويسد كه مالنا از شهر رفته است. او اینگونه او را پی مالنا می فرستد.یک سال بعد وقتي مالنا و نينو به شهر باز مي گردند، احترام جایگزین نگاه هاي حریصانه مردان و نگاه هاي خشم آلود و كينه توزانه زنان شده ست .استقبال از مالنا در پايان‌ فيلم‌ از سوي‌ زناني‌ كه‌ بدترین برخوردها را داشتند ،تصویری از روحیات جامعه ست كه‌ به‌ آسانی‌ از محبت‌ به‌ نفرت‌ و از نفرت‌ به‌ محبت‌روي‌ مي‌آورند، مردماني‌ كودك‌وار كه‌ به‌ سبب‌ سادگي‌ و نابالغي‌ با آدمي‌ مهربان‌ مي‌شوند يا دشمني‌ مي‌ورزند. فاشيسم ‌زاده‌ فرهنگي‌ اين‌ چنين‌ است‌ فرهنگي‌ مرد سالار سنتي‌، نابالغ‌ و ساده اندیش و رياكار.

و سکانس واپسین فیلم که رناتو را که اکنون فرزند نیز دارد سوار بر دوچرخه نشان می دهد، او رفتن مالنا را به نظاره نشسته و در درون این چنین نجوا می کند : " زمان گذشت و من در اين مدت عاشق زن های زيادي شدم . هنگامی که رابطه صميمانه اي با آنها داشتم و آن ها سوال می کردند آيا بعدها نيز آن ها را به ياد خواهم آورد من به آن ها می گفتم آری . اما تنها کسی که هيچ وقت او را فراموش نمی کنم تنها کسی است که اين سوال را از من نپرسيد و او کسی نبود جز مالنا."