باران !
ببار
ببار و برگ های تباه شده ام را فرو ریز
ببار
تا به نغمه اندوهگینت
در خوابی پرمیوه فرو شوم
----------------------------------

به این جهان
به جستجوی کسی نیامده بودم
و از جهان
به جستجوی کسی نرفتم
خواستم
    آنچه را که نمی یافتم

یافتم
    آنچه را که نمی خواستم

شیرین و تلخ

لفظ های جهان را چشیدم
و سپاس گفتم
کدبانوی پیر را
-------------------------------

رویاهایم را به من بدهید
کاغذم
مدادم
جوانی انگشت هایم ،
و به من بگوئید
نامم را از چه جهت می نویسند
زندان شما
حروف الفبا را از یادم برده است

--------------------------------------

زنده باد هر چیز خیالی
که در اوراقم توفانی برپا می کند
و میوه صبر می دهد
----------------------------------

و قبایلی هم هستند
که آدمخوارند
و مسافر مهمان را
کباب می کنند،
شما اما
از قبایل آدمخواران نیستید
به کلاس های تئاتر می روید
نقاشی و رقص را می شناسید
و از قبایل آدمخواران نیستید

و قبایلی هم هستند
که از گوشت پیران قبیله شان تغذیه می کنند
و از مسافران و غریبه ها می ترسند
شما
حرمت پیرهایتان را نگه می دارید
و از مسافران و غریبه ها ترسی ندارید

شما
از قبایل آدمخواران نیستید
به نمایشگاه و رستوران های تمیز می روید
لبخند می زنید
و یکدیگر را می خورید
و از قبایل آدمخواران نیستید
-------------------------------------

از دریای آرام بترسید
در خلوت اندوهناکش
به اندیشه فرو رفته است
از دریای آرام بترسید
صندوقش را باز کرده
ذخیره طوفانش را می شمارد

از دریای آرام در شب مهتابی بترسید
نورافکن ماه را ببینید
چگونه گوشه کناره دریا را روشن کرده است
از آرامش دریا بترسید

--------------------------------------

خواب های گوارا شیرین اند
به شرط آنکه بیدار شده باشی

-----------------------------------

شعر
مثل درخت سیب است
از بهشت رسیده
میوه های حرام می دهد

----------------------------

باران
که در لطافت طبعش خلاف نیست
ویران کرده
لانه مورچگان را

------------------------
بازگشته ام از سفر ،
 سفر از من بازنمی گردد
----------------------------------

چشمانم کو که تو را ببینم
دهانی که تو را بخوانم ، گوشی که تو را بشنوم ،
بارانم
می بارم
کورمال
   کورمال
در کنارت

-----------------------------------------

متلاطم
تنها
بیکران


کاش
اقیانوسی نبودم
پنجه کشان بر ساحل

-------------------------------------------

باران خزانی می بارد
و بچه های مدرسه رفته اند
و به یاد می آوری تنهایی
و کسی به سراغت نیاند

(( چه می شد اگر املائی نبود
مدرسه ئی نبود
و نمی دانستم نامم را چگونه باید بنویسم
و نمی توانستم ساعت ها را بخوانم
و مثل درخت ها در باران خیس می شدم،
چه می شد اگر پرنده بودم و
تک تک برگ ها را
            با منقارم می شمردم
و به یاد می آوردم گلی را ...
که در پر پاهایم خواب رفته است...))

باران خزانی
خاموش و مه آلود می بارد
و تو تنها ایستاده ئی
و بال و پری نداری





* گزیده اشعار شمس لنگرودی - از کتاب باغبان جهنم - نشر آهنگ دیگر