خسته ام ، به شدت خسته ، فکر من ، ذهن من ، روح من همگی خسته اند. انقدر خسته ام که دیگه حوصله ای واسم نمونده که توضیحش بدم ، فقط اون دو سه نفری که واسشون امروز لینک خبر گذاشتم احتمالا می فهمن چی میگم ،آری ! آرمانها را باید چال کرد ، باید همین امشب روشون رو با خاک پر کنم ، باید یادم باشه اونا رو جای نامعلومی دفن کنم که دیگه حتی واسه فاتحه هم گذرم به اونجا نیوفته ،دیگه آرمان نمی خوام ، فقط دنبال آرزوهای کوچیکم ، رسیدم به حرف احمد رضا احمدی عزیز :

     از دنیا چه می خواستیم
     لباسی که ما را گرم کند
     لیوانی از شیر گرم
     و حدسی از روزی
     که پایان ندارد

دو سه هفته پیش آخرین کتاب مصطفی مستور رو خوندم که  یادداشتم رو با قسمتی از اون تموم می کنم :

     من دفن خواهم شد
     زیر آوار این کلمات
     من دفن خواهم شد
     با پیش رفت این شعر
     روح من از حرارت این کلمات
     از دوزخ علامت های مکرر سوال
     از نشانه های بهت و خیرگی
     که مدام ته هر عبارت تکرار می شوند
     و از سنگینی واژه درماندگی
     خرد خواهد شد
     د ر م ا ن د ه
     خواهد شد
* تیتر متن همه حرف و خلاصه لپ کلام کتاب "من گنجشک نیستم" آخرین کتاب مصطفی مستور