-  تا حالا شده دلت تنگ بشه ؟ تا حالا شده دلت واسه کسی تنگ بشه که وجود نداره ؟ کسی که ساخته ذهنته،اصلا یه بارم ندیدیش ، شده تنهایی آزارت بده ؟ می دونم همه ی آدما تنهان ولی بعضی ها تنهاترن ، یا حداقل اینجوری احساس می کنن. معنی حرفامو می فهمی ؟  معنی تنهایی رو می دونی ؟ پیش اومده کلی حرف قشنگ داشته باشی، ولی مجبور باشی خفه خون بگیری و هیچی نگی ؟ شده تا حالا کسی به دلت بشینه  بعدش ببینی قبل تو کس دیگه ای به دلش نشسته ؟ شده بخوای کنار کسی آروم بگیری و فارغ از همه دغدغه هات ، اصلی ترین مساله ذهنیت اون بشه و دیگه به هیچی فکر نکنی ؟ شده تا حالا مجبور باشی اونی که دوسش داری رو فقط تو خیالت ترسیم کنی ؟ اگه روزی بشه که که دیگه خیالت هم نتونه اونو واست ترسیم کنه چی ؟ تو اون موقعیت قرار گرفتی ؟  شده تا حالا جای اینکه معشوقه ات بین آدمای واقعی باشه ، بین شخصیت های رمانها و فیلم ها باشه ؟ سخته ! خیلی سخته ! حاضر بودم همه اون شخصیت های خیالی رو می دادم ، یه آدم راست راستکی بدست می آوردم . ولی مگه به این راحتیه ؟ تا امروز چقدر آدم دور و ورم دیدم ؟ همیشه ترجیح دادم با کسی خیلی حرف نزنم ، چون می دونستم که بعدا پشیمون میشم.چرا مثل احمقا نگاه می کنی ؟ می دونستم که حرفام حالیت نمیشه، پس حداقل خوب گوش کن ! شده تا حالا تو خلوت ات یه فیلم ببینی و ازش لذت ببری وقتی فیلم تموم شد با خودت بگی کاش یکی دیگه هم کنارم بود با هم می دیدیم . شده از خوندن یه کتاب لبریز از هیجان بشی و بخوای کتابتو بدی اونم بخونه ، بعدش با هم در مورد کتاب حرف بزنین ؟ شده بخوای همه زندگیت رو تو یه چمدون کوچیک بریزی و بری جایی که هیچکی تو رو نشناسه و هیچ تعلقی به اونجا نداشته باشی ؟ اه ! اه ! حالمو با اون نگاهت بهم زدی ، کاشکی منم مثل تو انقدر با مسائل راحت برخورد می کردم ، همه چیو زود فراموش می کردم... لعنتی یه چیزی بگو !

- چی بگم ؟ فکر کنم تو یکی رو می خوای که کنارت باشه، طعم عشقو بهت بچشونه ، به نظرم باید نگاهتو به زندگی عوض کنی...

- بسه ! بسه !، خفه شو. باز رفتی تو فاز انرژی مثبت و این اراجیف که از شنیدن اسمشون هم حالم بهم می خوره ، مسخره تر از این حرفا ،خودشونن. و از همه مسخره تر و احمق تر توئی که داری این چرت و پرتا رو درجواب من میگی. احتمالا در ادامه می خواستی واسم قانون راز رو هم شرح بدی!. من راز رو بهت میگم ، اینا حرفای یه مشت کاسبه که با همین چیزا یه شبه میلیاردر میشن و زندگی شون از این رو به اون رو میشه ولی من و تو هنوز تو همون زندگی گندمون دست و پا میزنیم و مثل احمقا منتظر یه معجزه ایم که از این لجن زار ذهنی بیرون بیایم

- تو چه مرگته ؟ مگه چی گفتم ؟ اصلا خودت گفتی یه چیزی بگو، خیلی خب بیخیال . اون دختره بود تو هم یه بار دیدیش ، سارا رو میگم ، یه چند ماهی باهاش دوست بودم ، می خوای باهات آشناش کنم ؟ شماره اش اینه بگیر... روحیاتش هم عین توئه ، دختر خوبیه

- اگه خوبه چرا ولش کردی ؟

- گفتم واسه تو خوبه ، چون اخلاقش به گندی توئه

- بسه ، خواهشا هیچی نگو ، من گه خوردم با تو حرف زدم...

- میشه یه چیز بگم ؟

- بگو ! ، دوتا چیز بگو ! ، ولی حرف مفت نزن ، از رو شکم حرف نزن ، حرفای قشنگ به دردنخور نزن . کجای حرفم این معنی رو میداد که گفتی با سارا آشنات کنم ؟ درد من اینا نیست.

- من نمی فهمم چی میگی ؟ درست بگو ببینم چته!

- تو نمی فهمی ، چون  نفهمی ! ببخشید انقدر رک حرف میزنم ،تو که منو می شناسی ،نمی تونم حرفمو دور سرم بچرخونم. انتظار زیادیه بخوام حرفامو بفهمی ، ولش کن ، همین که این گل های پژمرده باغچه حرف منو می فهمن واسه من کافیه ، بیخودی وقت خودمو و خودت رو تلف کردم... همیشه بهمون می گفتن انسانیت و انسان بودن شرافت داره ، ولی امروز به این نتیجه رسیدم که پائین تر از انسانیت هم شرافتی بود که اونم لگد مالش کردند...

- این جمله آخرت چه ربطی داشت ؟ منظورت چی بود ؟

- نیست تو حرفای قبلیم رو فهمیدی که حالا منظورمو از این جمله می پرسی ؟ آره این جمله ام ربطی نداشت ، یهویی اومد تو ذهنم... پاشو ! پاشو برو که با این زنگی که الان موبایل ات خورد فکر کنم بالای 20 تا missed call  رو گوشی ات افتاده، بچه ها منتظرتن ، اگه گفتن من چرا نیومدم ، دروغکی بگو حالش خوب نبود ، مریض بود !

- این که دروغ نیست ، تو واقعا حالت خوب نیست...

- آره ! راست میگی ، نمی دونم با مرگ چقدر فاصله دارم ، ولی می دونم که فاصله ام با زندگی خیلی زیاده ، نمی دونم چیکار می کنم، ولی مطمئنم اسمش هر چی باشه ، زندگی کردن نیست . حالا هر اسم دیگه ای می خوای بزار روش . اصلا همون مریضی بهترین اسمه . برو ، دیرت شده ، خداحافظ...


* ادامه دارد ...؟  این یه داستان  کوتاه بود که شاید بلند شد