یکی از فیلم هایی که خیلی دوست داشتم درباره اش بنویسم ، Revolutionary Road بود ،فیلمی که به شدت دوستش دارم ، فیلمی که  نشان دهنده دو سبک زندگی ست که هر یک از ما به دلایلی یکی از آن دو را پیش می گیریم

"هدف ات را دریا قرار بده و احساسات ات را آب بدان ، آبی که بخواهد به دریا برسد.عقل تو ، مثل بستر خشک رودخانه است، باید احساس را در هاله ای از عقل قرار داد تا درست به هدف برسد"

اپریل(البته با بازی فوق العاده کیت وینسلت) و نگاهش به زندگی را دوست دارم ، شخصیت اپریل مندرس مرا یاد ماهی سیاه کوچولوی بهرنگی می اندازد،کسی که نمی خواهد مانند دیگر ماهی ها زندگی اش را در جویباری خلاصه کند، اندیشه اش دریاست ، نمی خواهد شب ها سرش را جایی بگذارد که سقفش ، خزه بسته . می خواهد جاهای دیگر را ببیند، نمی خواهد زندگی را بیهوده تلف کند وحاصل پیری اش کوله باری از عقده و کینه  باشد و زیر لب زمین و زمان را آه و نفرین کند (قسمتی از داستان است که وقتی مادر ماهی به او می گوید ،همه زندگی همین ست که ما داریم ،او جواب می دهد زندگی یعنی اینکه توی یه تکه جا ، هی بری و برگردی تا پیر شوی و دیگر هیچ !؟ یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا میشه زندگی کرد ؟) اپریل همچو ماهی سیاه کوچولو می داند دنیا آنقدر بزرگ ست که نمی تواند همه جا را بگردد ولی می خواهد تا آنجا که می تواند برود ، برای او مهم است انتهای جویباری که در آن زندگی می کند را پیدا کند یا لااقل در  رسیدن به آن مقصود زندگی اش را پایه گذارد.

چرا اپریل را دوست دارم ؟ اپریل انسان عاشق و پر هیجانی ست ، محافظه کار نیست و می خواهد با شتاب به لحظات بکر و پیش بینی ناپذیر زندگی هجوم برد، او تلاش دارد آرمان و عملش را به هم نزدیک کند او نمی خواهد شاهد روزی باشد که آرزوهایش ، مغلوب خاطراتش شوند، او نمی خواهد همچو بسیاری از مردم زودتر از مرگش، بمیرد. برای ساختن هر جامعه زنده و پویا به امثال اپریل نیاز داریم، او نه جز انسان هایی ست که می خواهند همه چیز را تغییر دهند و نه جز انسان هایی ست که نمی خواهند چیزی تغییر کند

و اما چرا فرانک را دوست ندارم ؟ (و البته دی کاپریو رو که هیچ وقت ازش خوشم نیومد حتی وقتی واسه اسپیلبرگ بازی کرد)فرانک از دسته افرادی ست که زندگی پیش بینی پذیر را دوست دارد ،جهان اوعاری از شور و نشاط ست، ، میان "بودن" و "شدن" او فرقی نیست ، جایی از فیلم اپریل بهش میگه "دیوونگی یعنی زندگی کنی ، اونجوری که باید. برای همین هم برام مهم نیست اگه دیوونه ام ، توپاریس سبک زندگی متفاوته"  اما در زندگی فرانک رفتار های عقلانی با تمام رخوت ها و کسل کنندگی اش  غالب بر هیجان و میل به تغییر ست ، فرانک  "بودن" را به "شدن" ترجیح داده و مهمترین دلیلی که فرانک را دوست ندارم این جمله اپریله: " پول دلیل خوبیه ولی سخته اگه دلیل اصلیش باشه ، با این سبک زندگی چیزی که هستی رو نادیده گرفتی ، هر مردی یه شانس هایی تو زندگی داره که اگه استفاده نکنه خیلی نمی گذره که به یه "آدم دوم" تبدیل میشه  "

بر خلاف آنچه در ظاهر به نظر می رسد ، اپریل به استقبال مرگ نمی رود ،او در پی "افسانه شخصی اش" بود و تا توانست زندگی کرد اما وقتی رویاهایش را بر باد رفته دید ، دیگر میان مرگ و زندگی  فرقی قائل نشد، زندگی برای اپریل بعد از تصمیم محافظه کارانه فرانک، از درون تهی شد و به تلخی و پوچی سرنوشت "سیزیف" شبیه شد، واقعیت تلخ روبه رویش این بود که همانند سیزیف در دور باطلی گرفتار آمده بود که موفقیت معنایی نداشت ، در آن شرایط ، بهترین حالت برای او حالتی ست که فرض کنیم خدایان یونان به سیزیف چنان صبر و پشتکاری می دادند که او از کارش (بردن سنگ بالای صخره و افتادن سنگ در نهایت و تکرارطاقت فرسای این روزمرگی تا پایان عمر ) خسته نشود ، ولی پرواضح مشخص ست که در این شرایط هم چیزی از پوچی این نوع زندگی کم نمی شود ، درد اپریل این ست که احساس خوشبختی از زندگیش رفته و زمانی تصمیم به مرگ می گیرد که  با تنهایی و بی آرزویی تکان دهنده ی خویش مواجه می شود، نقطه ای از زندگی که به قول بکت
"دیگه هیچ کاری نمیشه کرد..."