Requiem for a Dream
دلم می خواست می توانستم زمان را متوقف کنم ، هیچ مخالفتی نداشتم که هر روز به اندازه یک عمر طول بکشد. غروب و شب هم بی تردید وجود نداشت زیرا روز باید به شب منتهی می شد و به پایان می رسید و ضرباهنگ چرخشی خودش را داشت اما ای کاش روز بعد درست از همان جایی آغاز می شد که روزهای قبل شروع شده بودند . هربار چیزی شبیه یک کاپشن پرتقالی می دیدم ، قلبم در سینه به شدت می تپید ، اما گویی آنکه در جستجویش بودم ، آب شده و به اعماق زمین رفته بود. هر چه انتظارم بیشتر طول می کشید یاس و ناامیدی ام نیز افزونی می یافت.
خنده گرمی کرد ، خنده او می توانست تمام دنیا را گرم کند و اگر تمام مردم دنیا می توانستند او را ببینند ، در آن ، همه جنگ ها، خصومت ها، دشمنی های روی کره زمین از بین می رفت یا دست کم یک آتش بس بسیار طولانی اعلام می شد. آدم ها دو دسته اند که دختر پرتقالی به یک دسته و همه ما به دسته دیگر تعلق داریم، شاید ناگریز بود ما را از هراس روزمرگی نجات دهد. پسر جوان سر میز او نشست و آن دو ، یک دقیقه ای تمام فقط چشم های هم را تماشا کردند، شاید اینها کلیشه ای به نظر برسد اما در آن شصت ثانیه آن دو فقط به اعماق چشم های هم نگاه کردند ، نگاهی چنان عمیق که به اعماق روحشان رسید. آن مرد خوشبخت چه کسی بود ؟ البته من به سن و سالش توجهی نکردم و برای همین احتمال می دادم آن مرد پدرش باشد ، اما شاید هم ... خوب دیگه ، از کجا باید می دونستم ؟
در تمام عمرم هیچ گاه بیش از آن زمان وقت نداشتم. من در سرچشمه زمان بودم و به مقصد و مقصود همه زمان ها رسیده بودم. گرچه شاید دوره معجزات سپری شده باشد ، اما در یک روز سحرآمیز و جادویی همه چیز ممکن می شود. پرسید تا کی می توانی صبر کنی ؟ گفتم تا زمانی که قلبم از غم و اندوه خونین شود می توانم صبر کنم.
بیش از ده سال گذشته بود ، یاس و ناامیدی تا اعماق وجودم ریشه کرده بود که یک روز یک کارت پستال زیبا برایم آمد ، رویش نوشته بود : " من به تو فکر می کنم ، هنوز می توانی کمی صبر کنی ؟ گفت : آدم باید گاهی در زندگی دلتنگی را هم تحمل کند ، برایت نوشتم و سعی کردم نیرویی را به تو بدهم که برای تحمل دلتنگی لازم داشتی
شب ها همه فکرها به سرم حمله ور می شدند و وحشیانه در مغزم می چرخیدند ، درست پیش از خواب، به طور عمیق به همه معماهای غم انگیز این افسانه عظیم و بدجنس فکر می کردم. برای ما انسان ها گاهی از دست دادن چیزی که دوست اش داریم بسیار سخت تر از نداشتن آن از ابتدای امر است.
فکر می کنیم شوخی و فریبی در کار است ، زیرا اول کسی می آید و می گوید : بفرما ، تمام دنیا مال توست و می توانی در آن جست و خیز کنی، این هم وسیله سرگرمی ! و بعد ناگهان دوباره همه دنیا را از من می گیرند. اگر حق انتخاب داشتی چه تصمیمی می گرفتی ؟ آیا زندگی کوتاه در کره زمین را انتخاب می کردی تا بعد از مدت کوتاهی همه چیز را بگذاری و بروی و تا ابد اجازه بازگشتن به آن را نداشته باشی ؟ یا با تشکر این پیشنهاد را رد می کردی ؟ تو فقط همین دو گزینه را داری ، زیرا قواعد این طورند ، وقتی برای زندگی تصمیم بگیری ، برای مرگ هم تصمیم گرفته ای . جواب من منفی ست ولی اگر تو بگویی با همه اینها زندگی در این راحتی کوتاه را انتخاب می کنی دیگر آرزو نمی کردم که هرگز به دنیا نیامده بودم .
*بخش هایی از داستان دختر پرتقالی – یوستین گوردر
با چهره های زرد می گذریم