نمی دونم اولین بار از قول کدوم روانشناس بیشعوری! شنیدم که می گفت ، وقتی ذهنتون آشفته ست و مساله یا مسائلی شما رو مشغول کرده ، راه درمانش آوردن آنها روی کاغذه. و من مانده ام این روزها چرا هر قدر زر می زنم ، تاثیری درونم ایجاد نمی شود ! یاد جمله ی زیبای فلوبر می افتم : زندگی ام آنقدر خالی ست که کلمات در آن بزرگترین اتفاق ها هستند ، کودنی و خودپرستی از ابزارهای شادی در دنیای امروز هستن

گویا امروز عید بود، خیلی ها خوشحال بودند، عده ای از ته دل و از روی اعتقاداتی که واقعا دارند و عده ای از روی ریا و ... مدام به خود نهیب می زنم من چرا شاد نیستم ، حداقل الکی وانمود کنم که شادم ، ولی مگه بی دلیل هم میشه شاد بود ؟ یادم اومد چند سالیست حتی هنگام تحویل سال هم احساسی مانند سالهای کودکی ام ندارم، نمیدونم دلیلش چیه ؟ گذشت زمان ؟ تغییرات جامعه و آدم ها ؟، بدبینی من به آینده ؟ یا ...

یکی از شعرهای فروغ که بسیار دوستش دارم و این روزها  بیشتر از قبل به یادش هستم :

می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابه لای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت :
آه ، من بسیار خوشبختم

زندگی ماها درست عین درباره الی ست ، نمی دونم چند نفر اینجا فیلمو دیدن ؟ فیلم دو نیمه ی کاملا متفاوت داره ( عینه همون دو نیمه متفاوت که مربی های فوتبال میگن !)نیمه اول فیلم همه شادند و فکر می کنند این چند روز که برای تفریح و رهایی از روزمرگی ها آمده اند، بهترین روزها هستند اما در نیمه دوم چنان فضای استرس ، پریشانی و ماتم بر شخصیت ها حاکم می شود تا بدانند بالاتر از اراده آنها ،چیزی ست به نام جبر و تقدیر که همه ی ما اسیر آنیم. و رهایی از آن امکان ندارد .

یه جمله از نیچه خوندم که درباره شکسپیر گفته ، خیلی جالبه : انسان چقدر باید رنج کشیده باشد تا بتواند انقدر راحت طنزپردازی و لودگی منه !

ناپلئون به گوته گفته بود : سیاست همان سرنوشت است ، بی تردید این کلام درست است ولی برای زمانی محدود ، در آینده ای نزدیک روزی می رسد که باید گفت : اقتصاد همان سرنوشت است(به نظرم الان همون روزیه که ناپلئون پیش بینی کرده بود)

و جمله ای که گوینده اش را نمی شناسم ولی به نظرم جمله ی بسیار عمیقیه: برای دو چیز نهایتی نیست : زنانگی و قصد سو استفاده از آن