دو بوسه برای دست های تو، و دو بوسه برای چشمانت...
"دلواپس شادمانی تو هستم"
من همان اندازه
دلواپس شادمانی توام
که تو
دلواپس شادمانی من
اگر تو خاطری آسوده نداشته باشی
من هم آسوده خاطر نخواهم بود.خلیل جبران-27 مه 1923
تو هر که باشی
مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد.
من هیچ خیالی در سر ندارم
که بخواهم تو کسی باشی
که من می خواهم باشی،
یا رفتارت به دلخواه من باشد
من بر آن نیستم
که بخواهم آینده تو را پیش بینی کنم،
من فقط می خواهم تو را کشف کنم.
تو مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد.ماری هاسکل، 23 نوامبر 1912
تو مرا یاری داده ای
تو در کارم مرا یاری داده ای
من تو را یاری داده ام
من در کارت تو را یاری داده ام.
و من
به خاطر این «من» و «تو»
از خداوند سپاسگزارم.
خلیل جبران ، 12 مارس 1922
رابطه و پیوند من با تو زیباترین چیز در زندگی من است.
این پیوند شگفت انگیزترین چیزی است که در هر زندگانی
آن را شناخته ام.این پیوند جاودانه است.
خلیل جبران ، 11 سپتامبر 1922
به او گفتم که می خواهم دوستی مان پایدار باشد، و می ترسم روابط عاشقانه آبکی، دوستی مان را تباه کند...
ماری هاسکل، 10 دسامبر 1910تو بیش از آنچه من قادر به گفتن باشم
به من گوش می دهی.
تو ضمیر آگاه را می شنوی.
تو با من به جاهایی می روی که
کلمات من قادر به بردن تو به آنجاها
نیستند
خلیل جبران ، 5 ژوئن 1924
آرزو می کنم می توانستم
به تو نشان دهم که یاد تو در من
تا چه اندازه شیرین است،
و تا چه اندازه دوست دارم
که تو را دوست بدارم.
به آستان من
خوش آمدی.
ماری هاسکل ، 2 اکتبر 1912زناشویی
برای هیچ کس،
هیچ حقی
جز آنچه به دیگری می دهد،
پدید نمی آورد
زناشویی
برای هر کس
همانقدر آزادی می آورد
که آن کس به دیگری می دهد.
خلیل جبران ،27 مه 1923گاهی،
تو حتی لب به سخن نگشوده ای –
و من به پایان آنچه خواهی گفت رسیده ام.
خلیل جبران ،28 ژوئیه 1917من به خاطر شادمانی تو
بسیار شادمانم
برای تو
شادمانی شکلی از آزادی است،
و در میان تمام کسانی که من می شناسم
تو آزادترین آنان هستی.
قطعا تو این شادمانی
و این آزادی را
بدست آورده ای.
زندگی نمی تواند
با تو
جز به مهر و شیرینی
جور دیگری رفتار کند
تو با زندگی
جز با مهر و شیرینی
رفتار نکرده ای.
خلیل جبران، 24 ژانویه 1923درباره خویشتنِ خویش اندیشیدن، وحشتناک است.
اما این تنها راه صمیمانه کار است:
اندیشیدن درباره خویشتن خویشم بدانگونه که هستم،
اندیشیدن به جنبه های زشتم،
اندیشیدن به جنبه های زیبایم،
و در شگفت شدن از آنها.
چه آغازی می تواند محکم تر و استوارتر از این باشد؟
از چه چیزی می توانم رشد خود را آغاز کنم
جز از خویشتن خویشم؟
ماری هاسکل، 10 سپتامبر 1920
بین ما، ماری
خدای ناشناخته ای ایستاده است
که پاهایش استوار است،
که دستها و چشمانش
همیشه باز است،
و ذهنش تغییر ناپذیر.
روزی خواهد رسید که تو از من
این را دوباره خواهی شنید
از جهانی دیگر –
جهانی نزدیک تر به خورشید تا این سرزمین خاکی.
خلیل جبران ، 9 اکتبر 1912
انسان می تواند
بی آنکه انسان بزرگی باشد،
انسانی آزاده باشد.
اما هیچ انسانی نمی تواند،
بی آنکه آزاد باشد،
انسان بزرگی باشد.خلیل جبران، 16 مه 1913
*تیتر متن نامه خلیل جبران به ماری در 6 مه 1912
* بخش هایی از" دلواپس شادمانی تو هستم، گزینه نامه های عاشقانه جبران خلیل جبران و ماری هاسکل" ، ترجمه مجید روشنگر. انتشارات مروارید
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۵/۲۱ ساعت 22 توسط
|
با چهره های زرد می گذریم