تو وبگردی هایی که داره مثله ولگردی میشه ،به یه شعر دو خطی رسیدم.خیلی کوتاه بود اما مرا به اعماق روحم پرتاپ کرد، روزهای گذشته همچو فیلمی از پس ذهنم گذشت ، لحظه هایی تلخ بر من حمله ور شدند و مشغول تناول روح خسته و درمانده ام شدند. جلوی آینه رفتم...خود را برانداز کردم...به ظاهر صورت جوان بود...در آن آینه فقط سیمایم را نمی دیدم ، در پس آن انعکاس نور موارد دیگری هم بود که انگار فقط من قادر به دیدنش بودم ، آنچه را زور می زدم از چهره ام پنهان کنم،عریان تر از همیشه روبه رو یم مجسم شده بود، دقایقی خیره شدم ، حس می کردم این آینه ست که به من چشم دوخته ،سعی کردم از آن هم پنهان کنم...فکر کنم به حماقت ام می خندید... تاب نیاوردم و خود را از نگاهش پنهان کردم... آمدم به اتاق و دوباره به آن شعر کوتاه فکر کردم :

پیر شده ایم

آینه ها می دانند