1- چند روزیه بدجور آلوده ی خرافات و این حرفا شدم تا جایی که یادم میاد 12 ، 13 سال پیش که راهنمایی بودم تب طالع بینی کل کشور را فرا گرفت !.(دوره خاتمی بود دیگه ! تب تی شرت های دی کاپریو ، طالع بینی چینی،هندی ،مصری ، فیلم های عشقولانه دختر پسری ، روزنامه های متفاوت با کیهان و اطلاعات برای اولین بار و ... بین جوونا موج می زد ، مثل دوره  بعد خاتمی نبود که آنفلونزای خوکی ، مرغی ، وبا ، آلودگی هوا بدست خس و خاشاک جوری که تن مرحوم سعدی در گور بلرزد که چرا دیگر هر نفسی که فرو می رود ممد حیات نیست و مخل حیات ست و غیره ، آدمو آزار بده ...اوه چقدر حاشیه رفتم !) اون موقع واسم این حرفا چقدر مسخره بود ! آخه یعنی چی فلانی متولد فلان ماهه پس روحیاتش اینجوریه ! اطرافیانم همه از طالع بینی می گفتن و من با نگاه عاقل اندر سفیه آنها را ورانداز می کردم ! نمی دونم چی شد که بعد این همه سال ، بعد تموم شدن لیسانس و در آستانه ورود !به فوق لیسانس (و البته شاید هم ورود به دوران گند و تهوع آور سربازی !) بدجور به طالع بینی علاقه مند شدم و تازه وحشتناک تر اینکه بهش معتقد شدم.جوری که وقتی طالع ماه تولدم رو می خونم و یه چیزاییش رو تو خودم نمی بینم، به خودم میگم که نه پسر ! حتما همین جوریه ! تو اشتباه می کنی ! تازه وقتی میبینم میگه اونایی که متولد نیمه دوم این ماه هستن یه سری خصوصیاتشون شدت بیشتری داره بیشتر به کند وکاو درونی می پردازم ...! خلاصه بعد در آوردن  دل و روده ی اینترنت و کتاب های طالع بینی فکر می کنم به خودشناسی کامل رسیدم ! تو یه سایتی تاریخ تولدم رو وارد کردم ، جواب داد از 4 عنصر اصلی،عنصر قالب در من آتش ست .وقتی به سه عنصر دیگه فکر می کنم میبینم آره خب ! اینم کاملا درسته . ما رو چه به آب و هوا وخاک !

2 - دیروز مجموعه شعری از عباس صفاری خوندم به نام "کبریت خیس" که علی الحساب اینو داشته باشین تا بعد :
بیدار که شدی
فنجان قهوه ای را به دستت بدهم
لبانت را با بوسه ای
و آستانه ی چهل سالگی ات را
به ضرب الاجل ترین شعر عاشقانه بیارایم

3 – این روزا خیلی زیاد فرهاد و فریدون فروغی گوش میدم.نمی دونم چرا هر وقت به این آهنگ فرهاد می رسم،مخم هنگ می کنه یا بعبارت دیگه سوزنم روش گیر می کنه هی میزنم عقب دوباره گوش میدم ،هی میزنم عقب دوباره گوش میدم،هی میزنم عقب ...

خسته ام از همه ، خسته از دنیا
آسمان بشنو از ، قلب من این صدا
ای زندگی بیزار از تواَم ، بیزار از این عالم
بیگانه ام با سیمای تو ، دیوانه ی دنیای تو
درهم مشکن زنجیر مرا ، بهتر که شوم رسوا
رفتم که دگر با دست شما ، پنهان شوم از چشم دنیا
4 – " ظاهر آرامی دارد اما اگر مي توانستيد به داخل قلب و مغزش رسوخ كنيد ، با كمال تعجب مي ديديد كه روي توده اي آتش ريخته شده است.به احتمال قوي هيچ يك از متولدين برج دوازده گانه سال به اندازه متولد برج؟؟؟ نمي توانند در ؟؟؟ پابرجا باشند "
اینا قسمتی از طالع منه ! اون علامت سوالا هم رمزه ، و به قول ابطحی فعلی(و نه ابطحی سابق) رمز آشوبه ! با احترام به همه خوانندگان عزیز این بند کاملا شخصیه ،فقط اینجا گذاشتم اش که بعدها وقتی اینجا رو خوندم یاد این لحظه و این روزا بیافتم (یه جور رمز این روزای منه)مثلا چند ماه دیگه وقتی اینو بخونم،بدون دخالت دست و کاملا اتوماتیک و بهداشتی ، پرتاپ میشم به این روزای گهی( یه جور روحیه خودآزاری و عادت مازوخیستی ست)

5- یه خبر جالب که امروز خوندم : "روزنامه کیهان توقیف شد" اولش جدی نگرفتم .گمان کردم مثل خیلی چیزای دیگه که دوست داشتم اتفاق می افتاد،دارم خیال بافی می کنم.ولی نه همچین اتفاقی افتاده، هرچند چشمم  خیلی آب نمی خوره که جنس این توقیف از جنس توقیف ده ها روزنامه و مجله اصلاح طلب باشه. ولی خب حداقل شنیدن خبرش که می تونه یه احساس خوب ولو زودگذر به آدم بده !

6- مارادونا (اسطوره فوتبال جهان) در جایی از فیلم مستند زندگی اش میگه " کوکائین جای اینکه حالم رو خوب کنه، بهم حس خوبی می داد، من رو تو خودم خفه می کرد، همه سوالام رو یادم می رفت" به خودم میگم خیلی از آدما هم اینجوری اند.وقتی کنارشونی فکر می کنی که حالت خوبه ولی اون تنها یه مسکن واسه چند لحظه ست،که بعدش باید درد بیشتری رو نسبت به قبل تحمل کنی.

7 -  "در انتظار آمدن قطارم ، قطاری که مسافری در آن نیست.من هم در ایستگاه نیستم.روی ریلم.قطار هر لحظه نزدیکتر می شود.آن طرف خط غریبه ای مرا می بیند.به او خیره می شوم.امید می بینم و ... روزهایی که گذشت ،در چشمانش گناه دیدم و حسرت . و او چشمانش را بست"

این نوشته ی روی پوستر " گناه من" ساخته مهرشاد کارخانی ست . او نه مشهور است نه باتجربه،این اولین فیلمش است که چند سال پیش ساخته شد و نمی دونم اصلا رو پرده رفت یا نه ؟ فیلم  متوسطی ست ، درجه یک نیست ولی تو سینمایی که با خروس جنگی و کیش و مات ، چشمک ، چهارچنگولی و اخراجی ها و ... هیچ حرفی واسه گفتن نداره، یه غنیمت است، و جدا از آن، اینکه زیباترین فیلم های ایرانی که دیدم یا بهتر بگم باهاشون سالهاست دیالوگ به دیالوگ زندگی می کنم طوری که بیشتر از 20 بار آنها را دیدم ولی هنوز ذره ای از علاقه ام به آنها کم نشده و هر دفعه با همان ولع بار اول به تماشایشان می نشینم، آثار کارگردانانی بوده که آن موقع یا معروف نبودند یا اصلا فیلم اولی بودند . جز این چند فیلم و کارگردانان آنها از این سینما انتظار شاهکار ندارم.همین که فیلمی باشه که حداقل یه حرفی واسه گفتن داشته باشه و البته به دل بشینه، کافیه


8 – شنیده ام که قراره اکتبر 2009 کتابی از ناپلئون چاپ بشه !، خب اینکه تعجب نداره ! ولی نه داره ! واسه من که بدجور داره ! تا حالا نمی دونستم ناپلئون یه وجه رومانتیک و عاشقانه داشته و در سال 1795 زماني كه امپراتور فرانسه سرباز 26 ساله و جوياي نامي بوده است رمانی عاشقانه  نوشته که ماجراي تراژيك عشق اش با زني به نام «برناردين اوژني دزيره كلاري» است. خوندن این خبر همون تعجبی رو واسم داشت که چند ماه پیش اتفاقی در سایتی نقاشی های هیتلر رو دیدم .عاشق آدمای چند وجهی ام.دونستن اینکه نگاه آدم جنگاوری مثل ناپلئون به عشق چی می تونه باشه خیلی لذت بخشه .

9 – حرف ناپلئون شد، یاد این جمله اش افتادم " نایاب ترین چیزها در جهان ،دوست صمیمی است  "  انگار اونم می دونست آدم ها روز به روز از  شور و احساس خالی میشن و تبدیل به مجسمه هایی ساکن و بی تفاوت به اطرافشون میشن، حالا چقدر سخته از بین این جمع بخوای یه دوست به معنای تمام(نه دوستی های کاریکاتورگونه ی این روزها) انتخاب کنی ، که بخوای باهاش حرف بزنی ، بیرون بری ، درد و دل کنی ، دعوا کنی ،آشتی کنی و ...  کنفوسیوس میگه : "سکوت یه دوست واقعی ست که هرگز خیانت نمی کند" راست میگه ،انسانها خود با نگاه ها و عملکردشان تاکید می کنند بهترین دوست انسان،کتاب و سکوت است.

* تیتر مطلب نام کتابی ست از اشعار بوکوفسکی