روزها از حوصله ام بیرون است اما ...
از من مپرس ساعت چند است ،من اگر جواب بگویم پیر می شوم ، تو می توانی تا انتهای ساحل در کنار من راه بیایی. به گیسوان سفید من اعتماد مکن که من پایان راه ساحل را می دانم
به سادگی آموخته بودیم فقط پله های نردبان را بشماریم و ندانیم انتهای نردبان کجاست. از صدای روشنایی می ترسیدیم ، از همهمه می ترسیدیم ، نمی دانستیم پس از شنیدن صدای روشنایی کجا باید پنهان شویم
*بخشی از روزی برایت خواهم گفت - احمد رضا احمدی
پ . ن : سپاس فراوان از همه کسانی که با کامنت هایشان مرا ترغیب به دوباره نوشتن کردند
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۶/۰۹ ساعت 12 توسط
|
با چهره های زرد می گذریم