در آغاز آسمان آبی نبود

تو در آن نگریستی

و

آسمان ابرش را بارانید

و دریا طوفانش را بارید

چشمانت را از من نگیر

تا اندوهم را بگریم ...


بعد از ظهر بود که دیدن فیلمو به عزیزی پیشنهاد کردم ، خودم هم رفتم تو حال و هوای فیلم... روزایی ست که دلت گرفته ... منتظری  این روزا مثل خیلی روزای مشابه اش تمام شن ،اما انگار خیال رفتن ندارند ... واسه نوشتن کامل از فیلم زمان می خوام ،باید یه بار دیگه فیلمو ببینم تا ازش بنویسم ، "talk to her" جز فیلماییه که تو من ته نشین شده...شاید دلیل اصلیش اورجینال بودنش باشه،وقتی دور و برت پر میشه از چیزای دروغکی و ظاهری ،ارزش جنس اورجینال رو بیشتر می فهمی

نمی دونم خالص تر و زیباتر از این میشد یه عشق رو به تصویر کشید یا نه ؟ آره عشق ! نه عشقی که می بینیم ،عشقی که نمی بینیم ،عشق تا پای مرگ، عشق با همه وجود ،عشق بدون دودوتا چهارتا ، عشق بر پایه فداکاری نه خودخواهی...

فیلم روایتی غیر خطی دارد ، برخورد دو مرد که معشوقه هاشان دچار مرگ مغزی شده اند ،و هر کدام واکنشی متفاوت به این حادثه نشان می دهند ، یکی دل به ندای عقل می سپارد و معشوق را رها می کند و دیگری 4 سال از عمرش را به پای عشقش می گذراند ، روزها و شب هایش را با کسی سپری می کند که قبل از حادثه حتی نتوانسته بود بگوید چقدر دوستش دارد ... یاد این جمله ی شریعتی می افتم که میگه : "کوچکترین آدما می توانند عشق هایی بیافرنند که بزرگترین آدمها نیز لیاقت آن را ندارند" اصلا شایدم اسمش عشق نباشه ،همون دوست داشتن باشه ،نمی دونم ! اما تنها امیدی که تو فیلم وجود داره همین علاقه و عشق بنینو به آلیسیاست


* شعر ابتدا از سروده های ضیا موحد

* تیتر متن از دیالوگ های مارکو در فیلم است

* این یادداشت به زودی تکمیل می شود