به ره رفته همچو رهگذری گاه دارم نگاه پشت سری
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
عقاب تیز پر دشتهای استغنا
اسیر پنجهء تقدیر می شود گاهی
صدای زمزمهء عاشقانه آزادی
فغان و نالهء شبگیر می شود گاهی
نگاهِ مردم بیگانه در دل غربت
به چَشمِ خستهء من تیر می شود گاهی
مبر ز موی سپیدمگمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد
کلام حق دمِ شمشیر می شود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی
به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک
محبّت است که زنجیر می شود گاهی
والتر بنیامین میگه : عمق یکرنگی تو با دیگران نسبت عکس دارد با تعداد آنها
این جمله از اون جمله هاییه که من بهش ایمان دارم ، حداقل در مورد خودم که اینجوریه... خیلی آدما تو زندگی ام بودن... با خیلی ها خندیدم و گریستم ولی این خیلی فاصله داره با رابطه ای که کسی رو جوری وارد زندگیت کنی که جزئی از وجودت بشه ... ما 3 دوست بودیم ، از راهنمایی تا آخر دانشگاه همه این سالها را با هم بودیم... گاهی فکر می کردیم اصلا همه مون یکی هستیم... چه روزها و لحظه هایی که با هم سپری کردیم رشته دوستی مون انقدر قوی بود که وقتی نتایج کنکور اومد یکی مون که رتبه اش سه رقمی شده بود فقط به خاطر اینکه فاصله ای بینمون نیفته قید دانشگاه های تهران و زد و با دو تای دیگه رفت شهرستان...
روزها گذشت و دانشگاه تموم شد ، بوی رفتن و جدایی می اومد ، می خواستیم واسه ادامه تحصیل بریم... نمی دونم چی شد که من نتونستم با خودم کنار بیام ، نمی دونم اسیر چه چیزی بودم که نتونستم با هاشون برم...روز آخر بود همگی جمع شدیم واسه آخرین بار همدیگه رو ببینیم ، زبون همه مون قفل شده بود... نمی دونستیم چی بگیم (یا بهتر بگم نمی دونستن به من چی بگن) وقتی نگاهم بهشون می افتاد و تمام سالهای گذشته درونم زنده می شد ،احساس می کردم دارم قسمتی از وجودمو از دست می دم... تو دلم التماس می کردم که" نرین ! ... بمونین ! "، ولی نمی شد چشم ها وارد میدان شده بودند و عریان ترین وازه ها را به زبان می آوردن و زبان ها همچنان قفل بودند
موقع خداحافظی می خواستم اشک بریزم ولی چشمانم خشک خشک شده بود ، حتی یک قطره هم اشک نریختم، نمی دونم اشکام کجا رفته بودند و چیو می خواستن بهم ثابت کنن ؟... روزها گذشت و من همچنان در آرزوی آن گریه ای هستم که آنروز از چشمانم سرازیر نشد...خداحافظی مون که تموم شد ، دوباره به هم زل زدیم ، هیچ کس نمی خواست اولین نفری باشد که از جمع جدا می شه.. تمام قدرتم رو جمع کردم تا همین یه جمله رو به زبون بیارم "نمی دونم چرا فکر می کنم که منو از یاد می برید " حسی قوی به من می گفت آن رشته ی محکم دوستی در حال گسستن است اما آن دو مدام می گفتن مگه میشه ؟ ما تا آخر عمر با هم می مونیم و حرفای اینجوری که همه آدما این جور وقتا به هم می زنن... اما گذشت زمان به من ثابت کرد که هر چیزی می تونه از بین بره... و من این روزها بیش از قبل تنهایی و نبود اونا رو حس می کنم
روزها گذشت و دانشگاه تموم شد ، بوی رفتن و جدایی می اومد ، می خواستیم واسه ادامه تحصیل بریم... نمی دونم چی شد که من نتونستم با خودم کنار بیام ، نمی دونم اسیر چه چیزی بودم که نتونستم با هاشون برم...روز آخر بود همگی جمع شدیم واسه آخرین بار همدیگه رو ببینیم ، زبون همه مون قفل شده بود... نمی دونستیم چی بگیم (یا بهتر بگم نمی دونستن به من چی بگن) وقتی نگاهم بهشون می افتاد و تمام سالهای گذشته درونم زنده می شد ،احساس می کردم دارم قسمتی از وجودمو از دست می دم... تو دلم التماس می کردم که" نرین ! ... بمونین ! "، ولی نمی شد چشم ها وارد میدان شده بودند و عریان ترین وازه ها را به زبان می آوردن و زبان ها همچنان قفل بودند
موقع خداحافظی می خواستم اشک بریزم ولی چشمانم خشک خشک شده بود ، حتی یک قطره هم اشک نریختم، نمی دونم اشکام کجا رفته بودند و چیو می خواستن بهم ثابت کنن ؟... روزها گذشت و من همچنان در آرزوی آن گریه ای هستم که آنروز از چشمانم سرازیر نشد...خداحافظی مون که تموم شد ، دوباره به هم زل زدیم ، هیچ کس نمی خواست اولین نفری باشد که از جمع جدا می شه.. تمام قدرتم رو جمع کردم تا همین یه جمله رو به زبون بیارم "نمی دونم چرا فکر می کنم که منو از یاد می برید " حسی قوی به من می گفت آن رشته ی محکم دوستی در حال گسستن است اما آن دو مدام می گفتن مگه میشه ؟ ما تا آخر عمر با هم می مونیم و حرفای اینجوری که همه آدما این جور وقتا به هم می زنن... اما گذشت زمان به من ثابت کرد که هر چیزی می تونه از بین بره... و من این روزها بیش از قبل تنهایی و نبود اونا رو حس می کنم
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
در ایام جوانی یا بهتر بگم زمانی که سرشار از حوصله بودم و به تبع آن عاشق ریاضیات، معادلات مختلف ریاضی رو با اشتیاق تمام حل می کردم... گاهی از اشتیاق ،خودم پارامتر های مساله رو بیشتر می کردم و باهاش کلنجار می رفتم ، هر چی تعداد پارامتر های مساله بیشتر بود ، وقتی حل اش می کردم احساس قدرت و اعتماد به نفس بیشتری می کردم... حسی احمقانه درونم نجوا می کرد که من قوی ترین انسانم و قادر به حل هر مساله ای هستم
اینا رو واسه چی گفتم ؟ قرار بود talk to her رو ببینم و پست قبلی رو کامل کنم ولی نشد یعنی قسمت رومانتیک مغزم فعلا متلاشی ست ، واسه چی ؟ واسه اینکه یه پارامتر جدید وارد کله ام کردم ! باز جای شکرش باقی ست چون انتظارم این بود که کل ذهنم متلاشی شه ! خب این پارامتر چی بود ؟ اینم یه جمله از آقای بنیامینه که در بالا ازشون یاد شد ! ایشون می فرماید : "یگانه راه شناختن کسی ، دوست داشتن ناامیدانه ی اوست" برای من جمله ی ثقیلی ست ، و کلا مغز من چنین کششی نداره که این جمله رو حلاجی کنه ولی تصمیم گرفتم به این جمله عمل کنم و در عملی انتحاری اونو وارد مغزم کردم...
----------------------------------------------------------------------------------------------------
پلک های من پیر بودند و دیگر تحمل سنگینی خواب را نداشتند ، در این لحظه عمر برای آمدن باران و دوست داشتن کودکانی که به دنبال یار برای بازی بودند ، مانده بودم ، حوصله می خواست ، نمی دانستم از چه کسی باید حوصله و صبوری را گدایی کنم...روزها را به ناامیدی و جمعه همیشگی می بافتند ، من عاجز از مقابله با روز پنجره را می گشایم ، با تملق به روز سلام می گویم ، صبح با غرور و گستاخی از کنار پنجره ما عبور می کند و جواب سلام ام را نمی دهد ، اندوه من آنقدر واقعی ست که تنها خودم باورش دارم ، حتی اگر دیگران انکارش کنند
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
انگار خاک مرده ریختن تو وبلاگ ، وقتی نگام به تعداد بازدید کننده های وبلاگ افتاد که یه رقمی شدن یاد روزایی افتادم که تعداد بازدید کننده گاهی به 100 هم می رسید ، شاید این سطرها قبل از هر چیز تقلای من برای نمردن و حداقل نفس کشیدن در اینجا باشه،ترس از یاد رفتن و به خاطره ها پیوستن از بزرگ ترین هراس های من در زندگی بوده و هست و خواهد بود
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۶/۲۲ ساعت 19 توسط
|
با چهره های زرد می گذریم