دلم یه چیز بی انتها می خواد... بی پایان... مهم نیست چی باشه ، مهم اینه که تموم نشه... حالا چه غم باشه چه شادی... چه دوست داشتن یکی باشه چه دوست نداشتن همه... خنده باشه یا گریه... امید باشه یا نا امیدی... عشق باشه یا نفرت... دیدن باشه یا ندیدن... خواب باشه یا بیداری ...  واسه ام فرقی نداره ... ولی نه فرق داره ! بین همه اینا دلم یه خواب طولانی یا شایدم ابدی می خواد، "لالایی" ویگن رو از تو آرشیو قدیمی ام بیرون آوردم و مدام گوشش میدم تا شاید بالاخره تو یکی از این تکرارا به خواب برم :


ببار ای نم نم باران
ببار ای نم نم باران
زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه دلم تنگه
.
.

.
لالایی کن مرغک من
دنیا فسانه است
لالایی کن مرغک من
دنیا فسان است
هر لاله شب گیر این گیتار محزون
اشک هزاران مرغک بی آشیانست
هر لاله شب گیر این گیتار محزون
اشک هزاران مرغک بی آشیانست



 تنها زیبایی این روزها برای من این بود که طبیعت زودتر از رسیدن پائیز به استقبالش رفت :

پاییز رو بگو!
شِرشِر بارونش رو؛
صدای کشیده شدن لاستیک ماشین‌ها روی آسفالت خیس؛
روزهای ابری ِ تاریک؛
لوازم تحریر نو؛
دفترهای خط‌کشی نشده؛
بوی پاک‌کن؛
صدای مداد روی کاغذ؛
اون مداد قرمز خوشرنگ‌ها؛
مشق نوشتن‌ها؛
ریاضی حل کردن‌ها؛
جدول‌ضرب حفظ کردن‌ها؛
خودم به خودم دیکته گفتن‌ها؛
کارت‌های آفرین و صدآفرین؛
ژاکت سبزه که مامان بافته بود؛
آش‌های مامان روی بخاری وقتی بعدازظهری بودیم؛
به زور از خواب بیدار شدن‌ها وقتی صبحی بودیم؛
سرما رو بگو!
دماغ‌های سرخ شده؛
نفس‌های گرم و هاکردن‌ها؛
شال‌گردن‌ها و صورت تو که ازش فقط چشم و ابرو باقی میذاره؛
دستکش‌ها که همیشه دوست داری در بیاریم، مثل عینک‌های سیاه؛



دست‌های سرد منو بگو که میره توی جیب تو؛
دست تو رو بگو که میاد توی همون جیب؛
منو بگو که غافلگیر نگات میکنم؛
تو رو بگو که نگاهت رو بی‌خیال نگاه من _ انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده_ سُر میدی روبرو و دستم رو فشار میدی؛
بی‌تفاوتی آدم‌ها رو بگو؛
دل‌آشوبه‌ی عاشق‌ها رو بگو...

نمی دونم چرا هنوز این ته مونده ی  "امید" در من نمرده ؟  یه بار دوستی بهم گفت : "تو بزرگترین دشمن خودتی" راست می گفت... صدای شکستن ام را می شنوم ... آرام و بی صدا...از درون و پنهانی ... از خودم خسته ام ... از اینکه طول می کشه تا به کسی علاقه مند بشم خسته ام... از اینکه  نمی تونم به راحتی از کسی که دوسش دارم دل بکنم خسته ام... از اینکه نمی تونم به خیلی ها بگم عاشقتم خسته ام... از اینکه نمی تونم حرفی رو تو دلم نگه دارم خسته ام... از تفکرات پراکنده و فکر های کشنده ام خسته ام... از اینکه بلد نیستم مثل دور و وریام زندگی کنم خسته ام... از اینکه چیزایی که اونا رو شاد می کنه منو شاد نمی کنه خسته ام...فکر می کنم از از زندگی ام و سالهای سپری شده حسابی طلبکارم

امشب از اون شب هایی ست که می خوام تا صبح بنویسم... می خوام این یادداشت هیچ وقت تموم نشه ... می خوام یه دعوای مفصل با خدا کنم ... یاد این دیالوگ می افتم : "آخ خدا جون بمیرم واست که چقدر دشمن داری ... دوستات هم که ما بودیم تو در حقشون ظلم کردی"

پ . ن : - خدایا آرزوهامو ازم بگیر

           - صبر کن ... نوبت اونم میرسه