نوشتن سخت میشه برام وقتی بین نوشته هام وقفه میوفته ... چرا ؟ چون کله ام پر میشه از حرفای نگفته که نمی دونم  کدومشونو باید بنویسم ... واسه همین هم شروع این روزنوشت با یه مطلب بی ربط (البته نسبت به نوشته های قبلی وبلاگ نه من) شروع میشه ، هر چند سطر های این نوشته خیلی به هم ربط ندارند



سالها پیش از چند هفته قبل از بازی پرسپولیس و استقلال ،  مغزم کامل تعطیل می شد ، انگار هیچ موضوع دیگری  نبود که من بهش مشغول بشم ، یه جور پالایش و تصفیه ذهن...  ساعت ها  کش میومدند ، می خواستم زودتر روز موعود برسه ... یادم هست شب ها قبل از خواب چشم هایم را می بستم و شروع می کردم به خیال بافی ... زمین بازی رو با بازیکنان آن روزها را در ذهنم مجسم می کردم و بازی را بارها و بارها در خیالم برگزار می کردم ، الان وقتی به آن روزها فکر می کنم به خودم میگم ، چقدر خوب بود گاهی همه خوشی و ناخوشی آدم بسته به نتیجه یه مسابقه فوتبال یا چیزی در همین حد بود ! حال از اون روزها تنها خاطرات شیرین و تلخ اش همراه با تصورات کودکانه ام باقی مانده ، هر چند هنوز هم همان علاقه و جنون فوتبال و تیم ها و بازیکنان و مربیان محبوبم در دلم جاری ست اما مشکل اینجاست که این ها دیگر برای من تنها مساله واسه خوشی یا ناخوشی نیست بلکه یکی از ده ها مساله زندگی ست ، به همین خاطر جایگاهشان در زندگی برایم در حد همان 90 دقیقه ایست که برگزار می شود و وقتی تمام شدند ، تمام شده اند ! و من می مانم و خودم ... مثل یه توقف کوتاه تو یه مسیر پر پیچ و خم کوهستانی ...

   ============================================

رضا قاسمی یه تعبیر فوق العاده از قدرت داره که من خیلی قبولش دارم ، میگه :

قدرت مثل قورباغه ست ، تو خشکی با چپ ها لاس میزنه و وقتی تن اش رو به آب زد ، با راست ها حال میکنه ... قدرت تنها پدیده ایست که می توان آن را از دست داد و در عین حال در دست اش داشت

    =============================================

   اندرون خسته من :

        دلم می خواهد بمیرم ، لااقل برای مدتی
        نه اینکه اینجا
        در این مهتاب



        همینجا ، از همین فاصله هم
        می توانم
        کرم شبتاب روزهای خود باشم

        (شاهرخ مسکوب)

  ==============================================

        نیایش  :

        ما کاشفان کوچه های بن بست ایم
        حرف های خسته ای داریم
        این بار
        پیامبری بفرست
        که تنها گوش کند

        (گروس عبدالملکیان)




گندیدن چیز بدی ست ! خیلی بد ! گندیدن حرف ها بدتر از هر نوع گندیدن دیگر... حرفهایی که به زبان نمی آیند و رویاهایی که به وقوع نمی پیوندند... بعضی وقتا آدم نیاز داره با یکی حرف بزنه که اون فقط گوش کنه ... نه تشویق ات کنه  ، نه سرزنش ات کنه ... زبونش کلا کار نکنه و فقط گوش هاش کار کنه ... گاهی وقت ها هم درست بر عکس میشه ، همه آرزو ات این میشه که یکی همش با تو حرف بزنه ، فقط با تو حرف بزنه ، نه با هیچ کی دیگه ... هر چی داره به تو بگه ، تو هم فقط گوش ات کار کنه و بشنوی ... ولی حیف که این اتفاقات یا نمی افته یا تو بدترین حالت برعکس انجام میشه... یه زمانی چقدر واسم مهم بود اینجا خیلی جمله های ادبی و شیک و پیک بکار ببرم ! اما فهمیدم که همین که آدم بتونه احساساتشو جوری توصیف کنه خودش ارضا بشه ، بسه ... مهم نیست آدمای این دنیای مجازی (و شایدم دروغی) از حرفاش خوششون بیاد یا نه ... شاید بهتر باشه آدمای دنیای واقعی رو هم فرستاد همین جا و تک و تنها در واقعیت ماند ...

    ==========================================
        باز گشته ام از سفر ، سفر از من بر نمی گردد :


        تمامی راه را با تو بودم
        تمام اسکله ها
        باران ها
        بادها
        تمامی راه را با تو بودم
        وقتی که چون پرنده ای تبعیدی
        زمین را ترک می گفتم
        و
        بالی با من نبود
        وقتی که در اشکم ، چون شمعی فرو می رفتم
        و
        مومیایی شده
        خاموش می شدم ...
        تمام طول سفر کنار تو گام می زدم
        کجا بودی تو ؟

        (شمس لنگرودی)

پ . ن : فرق انسان و سگ در آنست كه اگر به سگی غذا بدهی هرگز تو را گاز نخواهد گرفت. (تولستوی)

بعد التحریر : خیلی ها از جمله من فکر می کردند که در دوره جدید فعالیت دولت ، آزادی فرهنگی لااقل کمی  بیشتر بشه اونم با تغییر صفار هرندی از ارشاد ولی زهی خیال باطل ... امروز برای اولین بار در تاریخ مطبوعات ، یک روزنامه ورزشی "دنیای فوتبال" توقیف شد... دلیل اش هم نقد مدیریت در حوزه ورزش علی الخصوص فوتبال بوده ... چرا هر چی جلو می ریم همه چی بدتر میشه خدا ؟ بیداری یا خواب ؟ جواب منو بده..