شطحیات
چقدر نیمه دوم سال را دوست دارم ، شب ها بلند تر شده اند ، عده ای می گویند یک ساعت بیشتر می خوابیم ! اما من عاشق بیداری در شب ام ، آرامش و سکوت اش را با هیچ چیز دیگری عوض نمی کنم ... پنجره اتاق را باز می کنم ، نسیم خنک پائیزی تو صورتم می خورد ، گاهی عطر خاک نمور را برایم به ارمغان می آورد ، گاهی طنین جدایی در آن پنهان است ، جدایی هایی که دلیل آن هیچ گاه گفته نمی شود و حسرت شنیدن پاسخ این سوال تا پایان عمر بر دل آدم می ماند... شب هایی دوست دارم با این نسیم به صحبت بنشینم ، دوست دارم بدانم از زندگی اش راضی ست ؟ از اینکه به هیچ کجا تعلق ندارد راضی ست ؟ از اینکه دلبسته کسی نیست راضی ست ؟ آیا این دو را آزادی مطلق خودش می داند ؟ ... دوست دارم می تونستم روح ام را تهی تهی کنم تا وقتی به وزش در می آید و وارد اتاقم می شود از موسیقی دل انگیز (و گاهی حزن انگیزش ) سرشار شوم ... برخلاف شب های سفید برفی که تمام خواسته ام تماشای دانه های سفید و نرم برف است ، این شب ها فقط می خواهم حرف بزنم ، می خواهم برای مدتی همسفر و هم صحبت این نسیم شوم
خوابند چشم هایت
تاریکم
خوابند دستهایت
بیکارم
خوابند لبهایت
گشنه ام
دیگری نیست که مرا وادار به زندگی می کند
خاطره هایت
در لای دندان هایم
مانده است!نمی دونم کدوم فیلسوفی بود که گفته بود وقتی تو یه جامعه همه مردم از سیاست حرف می زنند یعنی سیاست مداران کارشان را بلد نیستند ... حالم داره به هم می خوره از این همه سیاست زدگی ، هر جا میری و وارد هر چیزی می شی آخرش به سیاست می رسی چه مرگمان هست که دائم حرف از سیاست زنیم ؟ در این کره خاکی جایی هست که به اندازه اینجا حرف روزمره مردمش سیاست باشد ؟، دوست دارم وقتی سوار تاکسی می شم یا خرید می رم یا با دوستام حرف می زنم ، حرف های بهتری بزنیم ، جای اینکه حرف های بی سرانجام سیاسی بزنیم که تنها نتیجه اش کدورت بین مان هست (البته به شرطی که نظراتمان مخالف هم باشد ، وگرنه اگه هر دو در یک جبهه باشیم که دائم حرف های همدیگر را تائید می کنیم که آن هم به نوعی دیگر مسخره ست) ما واقعا برای چه با هم حرف می زنیم ، تبادل نظراتمان ؟ انتقال احساس مان ؟ اثبات خودمان ؟ تحقیر طرف مقابل ؟ وقت گذراندن ؟ یا ... به نظرم حرف های سیاسی از جنسی که تو جامعه ما هست بیهوده ترین کار ممکن است ، اگر دو نفر نظری مخالف هم را داشته باشند بعد از اینکه با هم به گفتگو پرداختند تنها حاصل اش نه معتدل کردن نظرات بلکه رادیکال شدن در نظرات قبلی شان هست و متاسفانه ما در همه زمینه ها (نه تنها بحث های سیاسی) همین گونه ایم، نوعی حماقت و یا تعصب کور در ایستادگی روی نظرات خود هر چند بدانیم اشتباه است ...
کبوتر خشک شده ی توی ویترین
در فکر انقلاب است
روزی پرواز خواهد کردچنان سردم است كه قلم را به زحمت در دست گرفته ام. بيهودگي همه چيز؛ مدتي است كه مدام آن را احساس مي كنم. هاردي و مرديت با هم مراكه كسل بودم با سردرد به رختخواب فرستادند. حالا اين احساس را مي شناسم؛ هنگامي است كه نمي توانم جمله اي بسازم، زير لبي زمزمه مي كنم و مي جنبم و هيچ چيز از ذهنم نمي گذرد، مغزم به پنجره اي خالي مي ماند. در اين مواقع در اتاقم را مي بندم و به رختخواب مي روم ، در گوشم پنبه مي گذارم و يكي دو روز دراز مي كشم و در زمان به چه مسافت هايي سفر مي كنم اگر اجازه بدهم چه " حس هايي" در ستون فقرات و سرم گسترش مي يابند؛ چقدر خستگي مبالغه آميز و چقدر اضطراب و نااميدي؛ و رهايي بهشتي و استراحت و بعد باز اندوه... ( يادداشت هاي روزانه ويرجينيا وولف)
ترانه ای آرام
در قهوه خانه بانگ می زند .
آیا این منم ؟
پشت چشمم پنهان می شوم
و ماسه زار را می بینم
که تا دریا می گسترد .
آواز پرسش ها و اخگر اشتیاق ها
به یادم می آرند
که فردا که خواهم بود .
پ . ن 1: شعر اول از محمد رضا لوایی
پ . ن 2 : شعر دوم از دومان اردمپ . ن 3 : شعر سوم از پروین حبیب

با چهره های زرد می گذریم