آیا تمام آنچه با تولدم از من گریخت با مرگ من دوباره به من میرسد؟
در خبرها خواندم ، احمد رضا احمدی غزیز در سی سی یو بستری ست ، به یاد دفترچه ای افتادم که سرشار از شعر ها و نوشته های دل انگیزش است و گاه و بیگاه سراغ اش می روم و کمی از واقعیت کسل کننده اطاطم رها می شوم :
شمع می سوزد ، با تنهایی من نورش سنگین است ، غروب رو به پایان است و شب
آغاز می شود ، کنارم بنشین فقط آسمان را نگاه کنیم ، امروز تکه های آبی
دارد ، تکه های آبی یاد پرده های آبی نخستین اتاق من و تو در آغاز آشنایی
بود ، آن روز می خواستیم کبوتران را دانه دهیم ، کدام کبوتران را دانه
دهیم ، کدام کبوتران ، فقط صدای کلاغان بود که از غروب می گریختند ، راستی
هیچ وقت فکر کرده ای من و تو چقدر تنهائیم
دیشب رمان جالب و عجیب بوکوفسکی (عامه پسند)را تمام کردم و این جمله زیبا در خاطرم حک شد :
بیشتر آدمهای دنیا دیوانه بودند. آن بخشی هم که دیوانه نبودند، عصبی بودند. آن بخش هم که دیوانه یا عصبی نبودند، احمق بودند.
دیشب رمان جالب و عجیب بوکوفسکی (عامه پسند)را تمام کردم و این جمله زیبا در خاطرم حک شد :
بیشتر آدمهای دنیا دیوانه بودند. آن بخشی هم که دیوانه نبودند، عصبی بودند. آن بخش هم که دیوانه یا عصبی نبودند، احمق بودند.
پ. ن :
و آن دم که دست به آغوش می گشاید،
سایهاش سایهی صلیبیست…
و آن دم که میپندارد خوشبختیاش را
در آغوش فشرده است،
آن را له میکند.
داستان خرس های پاندا / ماتئی ویسنی یک
سایهاش سایهی صلیبیست…
و آن دم که میپندارد خوشبختیاش را
در آغوش فشرده است،
آن را له میکند.
داستان خرس های پاندا / ماتئی ویسنی یک
* تیتر مطلب شعری از یدالله رزویایی
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۸/۲۸ ساعت 12 توسط
|
با چهره های زرد می گذریم