آرزوهایت را به من بسپار...


یکی از فیلم هایی که خیلی دوست داشتم درباره اش بنویسم ، Revolutionary Road بود ،فیلمی که به شدت دوستش دارم ، فیلمی که  نشان دهنده دو سبک زندگی ست که هر یک از ما به دلایلی یکی از آن دو را پیش می گیریم

"هدف ات را دریا قرار بده و احساسات ات را آب بدان ، آبی که بخواهد به دریا برسد.عقل تو ، مثل بستر خشک رودخانه است، باید احساس را در هاله ای از عقل قرار داد تا درست به هدف برسد"

اپریل(البته با بازی فوق العاده کیت وینسلت) و نگاهش به زندگی را دوست دارم ، شخصیت اپریل مندرس مرا یاد ماهی سیاه کوچولوی بهرنگی می اندازد،کسی که نمی خواهد مانند دیگر ماهی ها زندگی اش را در جویباری خلاصه کند، اندیشه اش دریاست ، نمی خواهد شب ها سرش را جایی بگذارد که سقفش ، خزه بسته . می خواهد جاهای دیگر را ببیند، نمی خواهد زندگی را بیهوده تلف کند وحاصل پیری اش کوله باری از عقده و کینه  باشد و زیر لب زمین و زمان را آه و نفرین کند (قسمتی از داستان است که وقتی مادر ماهی به او می گوید ،همه زندگی همین ست که ما داریم ،او جواب می دهد زندگی یعنی اینکه توی یه تکه جا ، هی بری و برگردی تا پیر شوی و دیگر هیچ !؟ یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا میشه زندگی کرد ؟) اپریل همچو ماهی سیاه کوچولو می داند دنیا آنقدر بزرگ ست که نمی تواند همه جا را بگردد ولی می خواهد تا آنجا که می تواند برود ، برای او مهم است انتهای جویباری که در آن زندگی می کند را پیدا کند یا لااقل در  رسیدن به آن مقصود زندگی اش را پایه گذارد.

چرا اپریل را دوست دارم ؟ اپریل انسان عاشق و پر هیجانی ست ، محافظه کار نیست و می خواهد با شتاب به لحظات بکر و پیش بینی ناپذیر زندگی هجوم برد، او تلاش دارد آرمان و عملش را به هم نزدیک کند او نمی خواهد شاهد روزی باشد که آرزوهایش ، مغلوب خاطراتش شوند، او نمی خواهد همچو بسیاری از مردم زودتر از مرگش، بمیرد. برای ساختن هر جامعه زنده و پویا به امثال اپریل نیاز داریم، او نه جز انسان هایی ست که می خواهند همه چیز را تغییر دهند و نه جز انسان هایی ست که نمی خواهند چیزی تغییر کند

و اما چرا فرانک را دوست ندارم ؟ (و البته دی کاپریو رو که هیچ وقت ازش خوشم نیومد حتی وقتی واسه اسپیلبرگ بازی کرد)فرانک از دسته افرادی ست که زندگی پیش بینی پذیر را دوست دارد ،جهان اوعاری از شور و نشاط ست، ، میان "بودن" و "شدن" او فرقی نیست ، جایی از فیلم اپریل بهش میگه "دیوونگی یعنی زندگی کنی ، اونجوری که باید. برای همین هم برام مهم نیست اگه دیوونه ام ، توپاریس سبک زندگی متفاوته"  اما در زندگی فرانک رفتار های عقلانی با تمام رخوت ها و کسل کنندگی اش  غالب بر هیجان و میل به تغییر ست ، فرانک  "بودن" را به "شدن" ترجیح داده و مهمترین دلیلی که فرانک را دوست ندارم این جمله اپریله: " پول دلیل خوبیه ولی سخته اگه دلیل اصلیش باشه ، با این سبک زندگی چیزی که هستی رو نادیده گرفتی ، هر مردی یه شانس هایی تو زندگی داره که اگه استفاده نکنه خیلی نمی گذره که به یه "آدم دوم" تبدیل میشه  "

بر خلاف آنچه در ظاهر به نظر می رسد ، اپریل به استقبال مرگ نمی رود ،او در پی "افسانه شخصی اش" بود و تا توانست زندگی کرد اما وقتی رویاهایش را بر باد رفته دید ، دیگر میان مرگ و زندگی  فرقی قائل نشد، زندگی برای اپریل بعد از تصمیم محافظه کارانه فرانک، از درون تهی شد و به تلخی و پوچی سرنوشت "سیزیف" شبیه شد، واقعیت تلخ روبه رویش این بود که همانند سیزیف در دور باطلی گرفتار آمده بود که موفقیت معنایی نداشت ، در آن شرایط ، بهترین حالت برای او حالتی ست که فرض کنیم خدایان یونان به سیزیف چنان صبر و پشتکاری می دادند که او از کارش (بردن سنگ بالای صخره و افتادن سنگ در نهایت و تکرارطاقت فرسای این روزمرگی تا پایان عمر ) خسته نشود ، ولی پرواضح مشخص ست که در این شرایط هم چیزی از پوچی این نوع زندگی کم نمی شود ، درد اپریل این ست که احساس خوشبختی از زندگیش رفته و زمانی تصمیم به مرگ می گیرد که  با تنهایی و بی آرزویی تکان دهنده ی خویش مواجه می شود، نقطه ای از زندگی که به قول بکت
"دیگه هیچ کاری نمیشه کرد..."

شادی بیخودی یا غم باخودی

-  تا حالا شده دلت تنگ بشه ؟ تا حالا شده دلت واسه کسی تنگ بشه که وجود نداره ؟ کسی که ساخته ذهنته،اصلا یه بارم ندیدیش ، شده تنهایی آزارت بده ؟ می دونم همه ی آدما تنهان ولی بعضی ها تنهاترن ، یا حداقل اینجوری احساس می کنن. معنی حرفامو می فهمی ؟  معنی تنهایی رو می دونی ؟ پیش اومده کلی حرف قشنگ داشته باشی، ولی مجبور باشی خفه خون بگیری و هیچی نگی ؟ شده تا حالا کسی به دلت بشینه  بعدش ببینی قبل تو کس دیگه ای به دلش نشسته ؟ شده بخوای کنار کسی آروم بگیری و فارغ از همه دغدغه هات ، اصلی ترین مساله ذهنیت اون بشه و دیگه به هیچی فکر نکنی ؟ شده تا حالا مجبور باشی اونی که دوسش داری رو فقط تو خیالت ترسیم کنی ؟ اگه روزی بشه که که دیگه خیالت هم نتونه اونو واست ترسیم کنه چی ؟ تو اون موقعیت قرار گرفتی ؟  شده تا حالا جای اینکه معشوقه ات بین آدمای واقعی باشه ، بین شخصیت های رمانها و فیلم ها باشه ؟ سخته ! خیلی سخته ! حاضر بودم همه اون شخصیت های خیالی رو می دادم ، یه آدم راست راستکی بدست می آوردم . ولی مگه به این راحتیه ؟ تا امروز چقدر آدم دور و ورم دیدم ؟ همیشه ترجیح دادم با کسی خیلی حرف نزنم ، چون می دونستم که بعدا پشیمون میشم.چرا مثل احمقا نگاه می کنی ؟ می دونستم که حرفام حالیت نمیشه، پس حداقل خوب گوش کن ! شده تا حالا تو خلوت ات یه فیلم ببینی و ازش لذت ببری وقتی فیلم تموم شد با خودت بگی کاش یکی دیگه هم کنارم بود با هم می دیدیم . شده از خوندن یه کتاب لبریز از هیجان بشی و بخوای کتابتو بدی اونم بخونه ، بعدش با هم در مورد کتاب حرف بزنین ؟ شده بخوای همه زندگیت رو تو یه چمدون کوچیک بریزی و بری جایی که هیچکی تو رو نشناسه و هیچ تعلقی به اونجا نداشته باشی ؟ اه ! اه ! حالمو با اون نگاهت بهم زدی ، کاشکی منم مثل تو انقدر با مسائل راحت برخورد می کردم ، همه چیو زود فراموش می کردم... لعنتی یه چیزی بگو !

- چی بگم ؟ فکر کنم تو یکی رو می خوای که کنارت باشه، طعم عشقو بهت بچشونه ، به نظرم باید نگاهتو به زندگی عوض کنی...

- بسه ! بسه !، خفه شو. باز رفتی تو فاز انرژی مثبت و این اراجیف که از شنیدن اسمشون هم حالم بهم می خوره ، مسخره تر از این حرفا ،خودشونن. و از همه مسخره تر و احمق تر توئی که داری این چرت و پرتا رو درجواب من میگی. احتمالا در ادامه می خواستی واسم قانون راز رو هم شرح بدی!. من راز رو بهت میگم ، اینا حرفای یه مشت کاسبه که با همین چیزا یه شبه میلیاردر میشن و زندگی شون از این رو به اون رو میشه ولی من و تو هنوز تو همون زندگی گندمون دست و پا میزنیم و مثل احمقا منتظر یه معجزه ایم که از این لجن زار ذهنی بیرون بیایم

- تو چه مرگته ؟ مگه چی گفتم ؟ اصلا خودت گفتی یه چیزی بگو، خیلی خب بیخیال . اون دختره بود تو هم یه بار دیدیش ، سارا رو میگم ، یه چند ماهی باهاش دوست بودم ، می خوای باهات آشناش کنم ؟ شماره اش اینه بگیر... روحیاتش هم عین توئه ، دختر خوبیه

- اگه خوبه چرا ولش کردی ؟

- گفتم واسه تو خوبه ، چون اخلاقش به گندی توئه

- بسه ، خواهشا هیچی نگو ، من گه خوردم با تو حرف زدم...

- میشه یه چیز بگم ؟

- بگو ! ، دوتا چیز بگو ! ، ولی حرف مفت نزن ، از رو شکم حرف نزن ، حرفای قشنگ به دردنخور نزن . کجای حرفم این معنی رو میداد که گفتی با سارا آشنات کنم ؟ درد من اینا نیست.

- من نمی فهمم چی میگی ؟ درست بگو ببینم چته!

- تو نمی فهمی ، چون  نفهمی ! ببخشید انقدر رک حرف میزنم ،تو که منو می شناسی ،نمی تونم حرفمو دور سرم بچرخونم. انتظار زیادیه بخوام حرفامو بفهمی ، ولش کن ، همین که این گل های پژمرده باغچه حرف منو می فهمن واسه من کافیه ، بیخودی وقت خودمو و خودت رو تلف کردم... همیشه بهمون می گفتن انسانیت و انسان بودن شرافت داره ، ولی امروز به این نتیجه رسیدم که پائین تر از انسانیت هم شرافتی بود که اونم لگد مالش کردند...

- این جمله آخرت چه ربطی داشت ؟ منظورت چی بود ؟

- نیست تو حرفای قبلیم رو فهمیدی که حالا منظورمو از این جمله می پرسی ؟ آره این جمله ام ربطی نداشت ، یهویی اومد تو ذهنم... پاشو ! پاشو برو که با این زنگی که الان موبایل ات خورد فکر کنم بالای 20 تا missed call  رو گوشی ات افتاده، بچه ها منتظرتن ، اگه گفتن من چرا نیومدم ، دروغکی بگو حالش خوب نبود ، مریض بود !

- این که دروغ نیست ، تو واقعا حالت خوب نیست...

- آره ! راست میگی ، نمی دونم با مرگ چقدر فاصله دارم ، ولی می دونم که فاصله ام با زندگی خیلی زیاده ، نمی دونم چیکار می کنم، ولی مطمئنم اسمش هر چی باشه ، زندگی کردن نیست . حالا هر اسم دیگه ای می خوای بزار روش . اصلا همون مریضی بهترین اسمه . برو ، دیرت شده ، خداحافظ...


* ادامه دارد ...؟  این یه داستان  کوتاه بود که شاید بلند شد
 

بی خوابی

مرد زود به رختخواب مي رود، اما خوابش نميبرد. غلت مي زند. ملحفه ها را مي اندازد. سيگاري روشن ميكند. كمي مطالعه مي كند. دوباره چراغ را خواموش مي كند. اما باز نمي تواند بخوابد. ساعت سه صبح بلند مي شود. در خانه ي دوست و همسايه اش را ميزند، پيش او درد دل مي كند و به او ميگويد كه خوابش نمي برد. از او راهنمايي مي خواهد. دوستش پيشنهاد مي كند قدمي بزند. شايد خسته شود. بعد بايد فنجاني جوشانده ي برگ زيرفون بنوشد وچراغ را خاموش كند. همه ي اين كارها را مي كند اما باز خوابش نمي برد. بلند مي شود اين بار به سراغ پزشك مي رود. پزشك هم طبق معمول حرف هايي مي زند و مرد باز هم نمي تواند بخوابد. ساعت شش صبح تپانچه اي را پر مي كند و مغزش را متلاشي مي كند.

مرد مرده است اما هنوز خوابش نمي برد. بي خوابي خيلي بد پيله است.


* داستانی کوتاه از ويرخيليو پيني يرا - ترجمه اسدلله امرایی

وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه شو و بازی کن

خسته ام ، به شدت خسته ، فکر من ، ذهن من ، روح من همگی خسته اند. انقدر خسته ام که دیگه حوصله ای واسم نمونده که توضیحش بدم ، فقط اون دو سه نفری که واسشون امروز لینک خبر گذاشتم احتمالا می فهمن چی میگم ،آری ! آرمانها را باید چال کرد ، باید همین امشب روشون رو با خاک پر کنم ، باید یادم باشه اونا رو جای نامعلومی دفن کنم که دیگه حتی واسه فاتحه هم گذرم به اونجا نیوفته ،دیگه آرمان نمی خوام ، فقط دنبال آرزوهای کوچیکم ، رسیدم به حرف احمد رضا احمدی عزیز :

     از دنیا چه می خواستیم
     لباسی که ما را گرم کند
     لیوانی از شیر گرم
     و حدسی از روزی
     که پایان ندارد

دو سه هفته پیش آخرین کتاب مصطفی مستور رو خوندم که  یادداشتم رو با قسمتی از اون تموم می کنم :

     من دفن خواهم شد
     زیر آوار این کلمات
     من دفن خواهم شد
     با پیش رفت این شعر
     روح من از حرارت این کلمات
     از دوزخ علامت های مکرر سوال
     از نشانه های بهت و خیرگی
     که مدام ته هر عبارت تکرار می شوند
     و از سنگینی واژه درماندگی
     خرد خواهد شد
     د ر م ا ن د ه
     خواهد شد
* تیتر متن همه حرف و خلاصه لپ کلام کتاب "من گنجشک نیستم" آخرین کتاب مصطفی مستور

آن لحظه ی مسدود ...

من
  انبوهي از اين بعدازظهرهاي جمعه را
     بياد دارم كه در غروب آنها
         در خيابان
              از تنهايي گريستيم
ما نه آواره بوديم
   نه غريب
اما
   اين بعدازظهر هاي جمعه پايان و تمامي نداشت
         مي گفتند از كودكي به ما
             كه زمان باز نمي گردد
                   اما نمي دانم چرا
                          اين بعد از ظهر هاي جمعه باز مي گشتند


* احمد رضا احمدی

out there I have no peace,Without you

این روزها که می گذزد

       شادم

          این روزها که می گذرد

                    شادم

                             که می گذرد

                                       این روزها

                                               شادم

                                                   که می گذرد....


* قیصر امین پور      

* تیتر یادداشت مربوط به قسمتی ار ترانه ی The torture شکیرا می باشد          

 

کاش...

کاش یک تکه سنگ بودم. یک تکه چوب. مشتی خاک. کاش یک سپور بودم. یک نانوا. یک خیاط. دستفروش. دوره گرد. پزشک. وزیر. یک واکسی کنارِ خیابان. کاش کسی بودم که تو را نمی شناخت. کاش دلم از سنگ بود. کاش اصلا دل نداشتم. کاش اصلا نبودم. کاش نبودی. کاش می شد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد. آخ مهتاب! کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم. یا یک مشت خاک باغچه ات. کاش دستگیره اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی. کاش چادرت بودم. نه، کاش دستهایت بودم. کاش چشمهایت بودم. کاش دلت بودم. نه، کاش ریه هایت بودم تا نفس هایت را در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری. کاش من تو بودم. کاش تومن بودی. کاش ما یکی بودیم. یک نفر دوتایی!


* پ . ن : 29 آرزو و کاش در یک پاراگراف !

* پیشنهاد : کتاب را حتما بخوانید

* قسمتی از "چند روایت معتبر - مصطفی مستور"



مردی که عاشق شده بود

روزی مردی که عاشق شده بود، در خیابان قدم می زد. مرد به چهار راهی رسید و ایستاد... از آنجا که عشق او را حساس و بااحتیاط ساخته بود ، نگاهی عمیق به چپ و راست خیابان انداخت . و بعد دوباره سمت چپش را با دقت نگاه کرد. خیابان خلوت و خالی بود. مرد آهسته وسط خیابان رفت. ناگاه اتوبوسی که از رو به رو می آمد مرد را زیر گرفت.


* داستانی کوتاه از مایکل جی . استیونس

در اشتیاق گلی که نچیده ام، می لرزم

باران !
ببار
ببار و برگ های تباه شده ام را فرو ریز
ببار
تا به نغمه اندوهگینت
در خوابی پرمیوه فرو شوم
----------------------------------

به این جهان
به جستجوی کسی نیامده بودم
و از جهان
به جستجوی کسی نرفتم
خواستم
    آنچه را که نمی یافتم

یافتم
    آنچه را که نمی خواستم

شیرین و تلخ

لفظ های جهان را چشیدم
و سپاس گفتم
کدبانوی پیر را
-------------------------------

رویاهایم را به من بدهید
کاغذم
مدادم
جوانی انگشت هایم ،
و به من بگوئید
نامم را از چه جهت می نویسند
زندان شما
حروف الفبا را از یادم برده است

--------------------------------------

زنده باد هر چیز خیالی
که در اوراقم توفانی برپا می کند
و میوه صبر می دهد
----------------------------------

و قبایلی هم هستند
که آدمخوارند
و مسافر مهمان را
کباب می کنند،
شما اما
از قبایل آدمخواران نیستید
به کلاس های تئاتر می روید
نقاشی و رقص را می شناسید
و از قبایل آدمخواران نیستید

و قبایلی هم هستند
که از گوشت پیران قبیله شان تغذیه می کنند
و از مسافران و غریبه ها می ترسند
شما
حرمت پیرهایتان را نگه می دارید
و از مسافران و غریبه ها ترسی ندارید

شما
از قبایل آدمخواران نیستید
به نمایشگاه و رستوران های تمیز می روید
لبخند می زنید
و یکدیگر را می خورید
و از قبایل آدمخواران نیستید
-------------------------------------

از دریای آرام بترسید
در خلوت اندوهناکش
به اندیشه فرو رفته است
از دریای آرام بترسید
صندوقش را باز کرده
ذخیره طوفانش را می شمارد

از دریای آرام در شب مهتابی بترسید
نورافکن ماه را ببینید
چگونه گوشه کناره دریا را روشن کرده است
از آرامش دریا بترسید

--------------------------------------

خواب های گوارا شیرین اند
به شرط آنکه بیدار شده باشی

-----------------------------------

شعر
مثل درخت سیب است
از بهشت رسیده
میوه های حرام می دهد

----------------------------

باران
که در لطافت طبعش خلاف نیست
ویران کرده
لانه مورچگان را

------------------------
بازگشته ام از سفر ،
 سفر از من بازنمی گردد
----------------------------------

چشمانم کو که تو را ببینم
دهانی که تو را بخوانم ، گوشی که تو را بشنوم ،
بارانم
می بارم
کورمال
   کورمال
در کنارت

-----------------------------------------

متلاطم
تنها
بیکران


کاش
اقیانوسی نبودم
پنجه کشان بر ساحل

-------------------------------------------

باران خزانی می بارد
و بچه های مدرسه رفته اند
و به یاد می آوری تنهایی
و کسی به سراغت نیاند

(( چه می شد اگر املائی نبود
مدرسه ئی نبود
و نمی دانستم نامم را چگونه باید بنویسم
و نمی توانستم ساعت ها را بخوانم
و مثل درخت ها در باران خیس می شدم،
چه می شد اگر پرنده بودم و
تک تک برگ ها را
            با منقارم می شمردم
و به یاد می آوردم گلی را ...
که در پر پاهایم خواب رفته است...))

باران خزانی
خاموش و مه آلود می بارد
و تو تنها ایستاده ئی
و بال و پری نداری





* گزیده اشعار شمس لنگرودی - از کتاب باغبان جهنم - نشر آهنگ دیگر

خداحافظی طولانی

یادداشتی درباره سه فیلم که به شدت دوسشان دارم :

دو فیلم اول مال یه کارگردانه (جو رایت) هر چند منتقدین خیلی تحویلش نگرفتند ولی من این دو فیلمشو خیلی دوست دارم  اول با  atonement (تاوان) شروع میکنم چون بیشتر دوسش دارم، یکی از بهترین عاشقانه های چند سال اخیر بود که دیدم ،داستانی تلخ و بی رحم  با بازی خوب بازیگرانش که داستان را بیش از آنکه با دیالوگ جلو ببرند با سکوت و نگاهشان پیش  بردند ، رابطه عاطفی داستان که بسیار دلنشین از آب درآمده بیش از همه وامدار بازی زیبای "کیرا نایتلی" ست که در غرور و تعصب هم بار اصلی فیلم به دوش اوست و در آنجا نیز به خوبی از عهده کار در آمده، یادتون میاد آخرین بار کی خودتون رو جای شخصیت اصلی یه فیلم گذاشتین ؟ 

برایونی که رذالت و خیالبافی در وجودش موج می زند،مسیر زندگی دو عاشق (رابی و سیسیلیا) را تغییر میدهد که تاوانش گذران زندگی در تنهایی و عذاب وجدان ست ،همین احساس پشیمانی ست که باعث می شود او در رمانش دو عاشق را در مکانی که رویایشان بود به هم برساند و عشق از نافرجام گذشته را زنده کند. برایونی در زندگی اش عشقی نداشته (یا بهتر بگویم عشقی ندیده) آنچه او ابتدای فیلم از پشت پنجره می بیند ،واقعی نیست ،محصول توهمات و خیالپردازی های اوست. و چه جالب که جمله تبلیغاتی فیلم نیز چنین بود : "تنها میتوانی حقیقت را تصور کنی. " 

چه سخت است امیدواری
وقتی که یک سلام بی جواب
به خداحافظی طولانی تبدیل می شود

جو رایت، در اولین فیلم بلندش ،داستانی ساده و یک خطی را بدور از هرگونه اغراق و قهرمان پروری روایت می کند و این گونه ست که pride and prejudice (غرور و تعصب) فیلمی بیادماندنی شده و در اذهان مخاطبان رخنه می کند، فیلمی سرشار از فراز و نشیب ها و هیجانات عاشقانه که بازی تاثیرگذار دو بازیگر اصلی فیلم یعنی الیزابت (کایراناتلی) و اقای دارسی( ماتیو مک فدین) دلنشین اش کرده، یکی از نکات متمایز کننده فیلم در قیاس با فیلم های ژانر خودش این ست که بر خلاف کلیشه های رایج شخصیت الیزابت بنت و اقای دارسی در این فیلم باوجود اینکه به شدت همدیگر را دوست دارند اما هرگز این علاقه را نشان نمی دهند و بر عکس در برخی از صحنه ها یکدیگر را تحقیر میکنند و این گونه برخورد تا انتهای فیلم ادامه دارد ! تقابل غرور دارسی با تعصب الیزابت فیلم را دیدنی کرده ،دارسی ، نماد غرور است غروری از نوع کاملا مردانه که بیانگر اصالت اوست. یک جوان خوش قیافه از یک خانواده ای معتبر که تمام دختران عاشق او هستند اما او به قدری مغرور است که به هیچ کسی توجه نمیکند،در حالیکه الیزابت را در طول فیلم کمتر جایی را میبینیم که به دارسی توجهی از جنس دیگر دختران کند !

"مالنا" نگاه عمیقی به نکبت جنگ و تاثیرات اجتماعی آن دارد و به ناهنجاری هایی که بعد از جنگ بر سر یک ملت می آید اشاره دارد، رناتو آمرسو (پسرک جوان) که در حال گذر از سن بلوغ  است،عاشق کسی می شود که تمام شهر دنبالش هستند، تمام زندگی اش در وجود او خلاصه می شود، مالنا (با بازی استثنائی و ماندگار مونیکا بلوچی)که شوهرش در جنگ مرده و با پدرش زندگی می کند،بخاطر زیبایی مسحورکننده اش مجبور به تحمل نگاههای سنگین مردمی ست که حریصانه نگاهش می کنند، هر چند این نگاه مختص مردان نیست و زنان شهر که به زیبایی او حسادت می کنند با نگاهشان به گونه ای دیگر او را آزار می دهند،مردان سرشناس شهر دکتر.شهردار و.....همگی به مالنا پیشنهاد برقراری رابطه میدهند اما او حاضر به خود فروشی نیست.زندگی او از وقتی دگرگون می شود که خبر مرگ شوهرش را مي شنود و پدرش را در بمباران سيسيل به وسيله ي متفقين از دست مي دهد،.او را به دادگاه میکشانند و به او تهمت های ناروا میزنند،مردمی که هنوز به بلوغ نرسیده اند ، معصومیت مالنا را با رفتار خود از بین میبرند، مالنا هم تحت تاثیرات غلط جامعه و بی توجهی و بی تکیه گاهی باور میکند که یک زن فاسد است .در سکانسی از فیلم یکی از همان اشخاص سرشناس شهر که در دادگاه علیه مالنا بود .فقط به ازای دادن یک تکه نان از مالنا هتک حرمت میکند و ...

 تورناتوره به زیبایی عملکرد نادرست یک جامعه و مردمی را که هنوز به بلوغ فکری نرسیده اند را به تصویر کشیده ست ،آنها اگر در سنین کودکی خود به بلوغ کامل میرسدند شاید با مالنا اینگونه رفتار نمیکردند، نابالغی مردم شهر به خوبی در سکانس های پایانی پیداست. رناتو پس از وقوع این اتفاقات دردناک برای مالنا در نامه اي براي نينو (همسر مالنا ، که بعدا مشخص میشود در جنگ کشته نشده است)مي نويسد كه مالنا از شهر رفته است. او اینگونه او را پی مالنا می فرستد.یک سال بعد وقتي مالنا و نينو به شهر باز مي گردند، احترام جایگزین نگاه هاي حریصانه مردان و نگاه هاي خشم آلود و كينه توزانه زنان شده ست .استقبال از مالنا در پايان‌ فيلم‌ از سوي‌ زناني‌ كه‌ بدترین برخوردها را داشتند ،تصویری از روحیات جامعه ست كه‌ به‌ آسانی‌ از محبت‌ به‌ نفرت‌ و از نفرت‌ به‌ محبت‌روي‌ مي‌آورند، مردماني‌ كودك‌وار كه‌ به‌ سبب‌ سادگي‌ و نابالغي‌ با آدمي‌ مهربان‌ مي‌شوند يا دشمني‌ مي‌ورزند. فاشيسم ‌زاده‌ فرهنگي‌ اين‌ چنين‌ است‌ فرهنگي‌ مرد سالار سنتي‌، نابالغ‌ و ساده اندیش و رياكار.

و سکانس واپسین فیلم که رناتو را که اکنون فرزند نیز دارد سوار بر دوچرخه نشان می دهد، او رفتن مالنا را به نظاره نشسته و در درون این چنین نجوا می کند : " زمان گذشت و من در اين مدت عاشق زن های زيادي شدم . هنگامی که رابطه صميمانه اي با آنها داشتم و آن ها سوال می کردند آيا بعدها نيز آن ها را به ياد خواهم آورد من به آن ها می گفتم آری . اما تنها کسی که هيچ وقت او را فراموش نمی کنم تنها کسی است که اين سوال را از من نپرسيد و او کسی نبود جز مالنا."


تنهایی پرهیاهو

این روزای گند من کی تموم میشه ؟  همه جور فکری تو سرم وول می خوره ،می خوام فریاد بزنم ولی عاجزم،کار من فریاد زدن نیست، همیشه فریاد هایم را در درون خفه کرده ام(بهتر بگویم فریادهایم را تنها بر سر خودم زده ام!)درست برعکس شادیهایم که معمولا برایش شریکی می تراشم ، صبح به خودم می گفتم کاشکی حداقل جوری بشه در هر لحظه فقط به یه مساله فکر کنم، تازه معلوم هم نیست بتونم به اون یکی هم غلبه کنم ، حالا فکر کنید در آن واحد با کلی مساله بخواید بجنگید،اونم تو این گرمای وحشتناک تهران که نفس رو بند میاره (چه ربطی داشت ؟ ولی ربط داره !)،حالا حداقل کاشکی مکان نبرد جایی بزرگتر از مغز کوچک من بود لااقل می توانستم وقتی کم میارم ،جاخالی بدم یا حتی فرار کنم،ولی مغز من انقدر کوچیکه که فرار را ناممکن میکند،مجبورم تسلیم باشم ! کاری نمیشه کرد.هرچقدر هم که خودم رو به بی تفاوتی می زنم بیشتر گریبانم رو میگیره ، عینهو حمید هامون شده ام

همین الان که دارم می نویسم یاد سه تا چیز افتادم :

خدایا یه معجزه ، یه معجزه می خوام ، یه جهش یه چرخش به این ور به اون ور (حمید هامون)

دیر آمدی موسی !
دوره اعجازها گذشته ست ،
عصایت را
به چارلی چاپلین هدیه کن
کمی بخندیم  (شمس لنگرودی)


Only I have no luck anymore. But who knows ? Every day is a new day. It is better to be lucky. But I would rather be exact , Then when luck comes , I am ready. (Ernest Hemingway – The Old Man and the Sea)
a

و این مصداق کامل اسارت میان واژگان ست

پانوشت بی ربط : روزنامه اعتماد تو صفحه آخر امروزش نوشته : 15 هزار استاد بسیجی سراسر کشور آمادگی خود را جهت غنی سازی برنامه های صدا و سیما اعلام کرده اند

* تیتر مطلب نام کتابی خواندنی از بهومیل هرابال است

برهوت آگاهی


همین چند لحظه پیش بود که دستانت را حس کردم ، بوی تنت سراسر اتاقم را گرفته بود ،چشمانم را می بندم تا دوباره به استقبال رویا روم، ولی این بار کابوس به استقبال من می آید، این کولر لعنتی هم که انگار کار نمی کنه ، خیس عرق شده ام،شاید بخاطر این کابوس ست.

دوباره بغض کرده ام ، منتظر گریه های زیادی هستم،کاش میشد همه چیز را به راحتی فراموش کرد ،اصلا کاشکی این حافظه بلندمدت وجود نداشت،همه چی کوتاه مدت بود و بعد فراموش میشد، نه ! این بغض علامت گریه نیست، نشانه ی هق هق ست، اصلا مگه فرقی هم با هم دارند؟

 انگار دنیا به آخر رسیده ، نه پسر ! دنیا هیچ وقت به پایان نمی رسه این آدما هستند که به پایان می رسن و تموم میشن ، یعنی من تموم شدم ؟ یعنی همه اون رویاها و آرزوها رو باید با خودم ببرم

"علاقه تو را سریع تر از گلوله خواهد کشت"

یادت هست روزی که کنار هم نشسته بودیم و تو غرق نگاه به دریا بودی ؟ طنین دریا فقط جسمت را برای من گذاشته بود،روح تو با دریا آمیخته شده بود و از من فرسنگ ها فاصله گرفته بود . دستانت در دستم بود، اما نمی شناختمشان، برایم غریبه بودند، دچار جنون شده بودم ،قلبم به شدت و از روی اجبار به سینه  می کوفت ،می خواست از آن قفس فرار کند، جهانم را به کلی گم کرده بودم، مرگ  را می دیدم که چگونه مشتاقانه و لبریز از امید به من نزدیک میشد، ولی چه دشوار بود در کنار دریای چشمانت از تشنگی هلاک شوم، غریزه ام می گفت ، فرار کنم اما مرگ را ترجیح دادم، می خواستم کنارت باشم و انگشتانت را همگی در مشت خود بفشارم، کاش میشد تو را در آغوش می کشیدم

مرا در آغوش بگیر
چنان نزدیک،
که صدای تپش های قلبت بر من آوار گردد
مرا همچون دیوانه ای که بازت نمی شناسد از آفتاب،
در آغوش بگیر تا ترانه ای از عشق برایت بسرایم

خداحافظی دردناکی ست ، از آن خداحافظی هایی که هیچ وقت دلیلش گفته نمی شود می خواهم تو را در خاطرم جاودانه کنم، یادگاری هایت انقدر زیاد هست که فکر می کنم اگر جهان دیگری هم در امتداد این دنیا باشد برای زنده ماندن تو در خاطرم کافی ست،یادگاری هایت با روح من عجین شده، چشمان تو و نگاهت ، بوسه ها و لبانت، انگشتان و دستانت را هیچ گاه فراموش نمی کنم

اشک هایت، کویر دلم را سیراب می کند ، و بوسه های شیرین ات کویر روحم را بارانی می کند، همچو دریا سراپا آغوش شده ام، تمام وجودت را در آغوش می کشم، با هم به آسمان خیره می شویم ، آسمان ابری ست، این بار آسمان بغضش گرفته ، او می خواست تو را از من بگیرد، اما تنهایی ما دو تا ،او را شکست داد

نکند مرده ام که اینگونه آرام تو را در بازوانم گرفته ام ؟ چه قدر سردم ست ؟ نه ! نمی خواهم بمیرم ،می خواهم تسلیم شوم ، تسلیم محض... تسلیم محض رویاها ، چه تسلیم لذت بخشی... می خواهم کوچکترین تماسی با واقعیت نداشته باشم، کاش باقی عمر را در این رویا به سر برم،چشمانم را محکم روی هم فشار می دهم تا این رویا همچنان ادامه یابد
سرمای هوا به من می گوید که هنوز زنده ام، اما کنار تو سردم نیست،گدازه های آتش را در یکایک سلول هایم حس می کنم ، ما هر دو تنهاییم، این تنهایی نیرویی به ما داده ست که می توانیم بر هر نیرویی غلبه کنیم ، سرمای هوا نیز مغلوب گرمای تن من و تو شده است ، شور و اشتیاق برای ادامه زندگی در رگهایم فوران می کند، شیرینی  لبان تو اشک همه ی این سالها را همچون مربایی شیرین برایم گوارا کرده است.

تو چه هستی جز یک لحظه
یک لحظه که چشمان مرا می گشاید در برهوت آگاهی

نمی خواهم امشب به پایان رسد ، کمک کن عقربه ها را نگه داریم ، شاید صبح فرصتی نباشد همدیگر را ببینیم، نگذار این شب تمام شود، نگذار ! این را می گویم و دهانم قفل می شود ،حتی بوسه های تو نیز نمی تواند قفل آن را بگشاید،شب رو به اتمام ست تو تنها لبخند می زنی، و من مات و مبهوت نگاهت می کنم، سرم را در سینه ات می فشاری ، اما هراس از به پایان رسیدن شب مانع از آن می شود که آرام شوم ، نگاه هراسانم رو به ستاره گان ست که با اتمام شب یکی یکی ناپدید می شوند و همه ی امیدهای مرا می کشند

از آسمان ناامید می شوم و نگاهم را با نگاه چشمانت تلاقی می دهم، به من می گویی :  

  " زندگی خواب است و عشق رویای آن "

تغییر پوسته دادم !، آخه قالب قبلی خیلی اذیت میکرد

قسمت پیوند ها رو هم را انداختم،البته به تدریج تعدادشون بیشتر میشه

و ممنون از آرزو و تلخون و بلقیس که از قبل منو لینک کرده بودند

با هم بنوشید ، نه از یک جام

در این راه طولانی که ما بی خبریم و چون باد می گذرد،بگذار خرده اختلاف هایمان با هم،باقی بماند.خواهش میکنم!

مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی.

مخواه که هر چه تو دوست داری،من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم،به همان گونه،مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را ،یک کتاب را،یک رنگ را،و یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی ، و رویامان یکی.

همسفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن دال بر کمال نیست،بل دلیل توقف است.

شاید "اختلاف" کلمه خوبی نباشد و مرا نگوید. شاید "تفاوت" ، بهتر از "اختلاف" باشد. نمی دانم ،اما به هر حال تک واپه مشکل ما را حل نمی کند.

پس بگذار اینطور بگویم :

عزیز من !

زندگی را تفاوت نظر های ما می سازد و پیش می برد نه شباهت هایمان، نه از میان رفتن و محو شدن یکی در دیگری، نه تسلیم بودن، مطیع بودن، امر بر شدن و دربست پذیرفتن.

من زمانی گفته ام. "عشق انحلال کامل فردیت است در جمع". حال نمی خواهم این مفهوم را انکار کنم، اما اینجا سخن از عشق نیست،سخن از زندگی مشترک است. که خمیرمایه آن می تواند عشق باشد یا دوست داشتن یا مهر و عطوفت یا ترکیبی از اینها،و در هر حال،حتی دو نفرکه سخت و بی حساب عاشق هم اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو ،صدای کبک ،درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه ،رنگ سرخ ،بشقاب سفالی را به یک اندازه دوست داشته باشند.اگر چنین حالتی پیش بیاید که البته نمی آید،باید گفت یا عشق زائد است یا معشوق.یکی کافی ست

عشق از خودخواهی ها و خودپرستی ها، گذشتن است. اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست

من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من!

اگر زاویه دیدمان،نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار فرق داشته باشیم. بگذار در عین وحدت، مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید.

تو نباید سایه کمرنگ من باشی
من نباید سایه کمرنگ تو باشم

این سخنی ست که در باب "دوستی" نیز گفته ام

بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم،اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند

بحث باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل

چه خاصیت که من، باهمه تفردم،نباشم، و تو باشی ، یا به عکس،تو با همه تفردت نباشی و همه من باشم؟

اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست،سخن از ذره ذره واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگی ست

من کامو را بر سارتر ترجیح می دهم،صادقی را بر ساعدی

باخ را به بتهوون ترجیح می دهم،عود را به جملگی سازها.

کوه را به دریا ، دالی را به پیکاسو

شاملو را حتی به نیما

تو اما ساعدی را دوست تر داری و بالزاک را

پیانو و سنتور را به عود ترجیح می دهی

نه دالی را طالبی نه پیکاسو را.ون گوگ را به هر دو ترجیح می دهی

شاملو را دوست داری ، اما هرگز نه به قدر سهراب سپهری

دریا را دوست داری اما نه دریایی را که باید حسرت زده به آن نگریست...

بیا درباره همه اینها به گفت و گو بنشینیم !

بیا بحث کنیم !

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم !

بیا کلنجار برویم !

اما سرانجام ، نخواهیم که غلبه کنیم

و این غلبه منجر به آن شود که تو نیز چون من بیندیشی یا به عکس

مختصری نزدیک شدن بهتر از غرق شدن است.

تفاهم بهتر از تسلیم شدن است

تا زمانی که تو ساعدی را ترجیح می دهی، و سهراب را، درست تا آن زمان ،ساعدی و سهراب مرا به تفکر و شناخت، به زنده بودن و حرکت کردن وادار می کنند.اگر تو،همه من شوی،من و تو ، سهراب را کشته ایم و ساعدی را و بسیاری را...

عزیز من !

بیا حتی،اختلاف های اساسی و اصولی مان را،در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.

من و تو، تو و من، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم. وحق داریم بسیاری از نظرات و عقاید همدیگر را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم

گمان می کنم این از جمله آخرین حقوقی ست که در جهان کنونی برای انسان ها باقی مانده است، این حق که در خانه خود، در اتاق خود، و در خلوت خود، در باب بسیاری ازمسائل، منجمله سیاست و آرمان های سیاسی، اختلاف نظر داشته باشند.

عزیز من !

دو نیمه، زمانی به راستی یکی می شوند و از دو " تنها " یک " جمع کامل " می سازند که بتوانند کمبودهای هم را جبران کنند، نه آنکه عین مطلق هم شوند، چیزی بر هم مضاعف نکنند و مسائل خاص و تازه یی را پیش نکشند...

پس، بانو !

بیا تصمیم بگیریم هرگز عین هم نشویم

بیا تصمیم بگیریم که حرکاتمان ؛ رفتارمان، حرف زدن مان. و سلیقه مان، کاملا یکی نشود...

فرصت بدهیم که خرده اختلاف ها ، و حتی اختلاف های اساسی مان، باقی بماند و هرگز،اختلاف نظر را وسیله تهاجم قرار ندهیم...

عزیز من ! بیا متفاوت باشیم !


* نامه سی و چهارم نادر ابراهیمی به همسرش (چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی- نشر روزبهان)

پ . ن : عنوان تیتر از سروده های جبران خلیل جبران می باشد

تو نجاتم دادی تا اسیرم کنی

آسمان خراش ها
تماشای آسمان را
              از ما گرفته بودند
بمب های عمل نکرده
             گشت و گذار در صحرا را
دریا نیز
     استخر خصوصی دیکتاتورها بود

این دنیا به درد ما نخورد
                 ما در رویاهامان زندگی کردیم

------------------------------------------------------

یورتمه می رود زندگی
حالمان
حسابی به هم خورده است
ما را به جایی می برد این اسب
                     که ما نمی خواهیم...
در این فیلم، بازی نمی کنیم
            فقط می بازیم

این اسب ، کمی آنسوتر
      در جایی ناشناخته
     ما را به زمین خواهد زد

--------------------------------
عشق های از دست رفته
  آوازهایی غم انگیزند
دهان ها را تلخ می کنند
و تلخ می کنند جهان را
و جهان
     به باغ لیمو می ماند
     بعد از این خواب های پاره شده
-----------------------------------
با شعر و سیگار
به جنگ نابرابری ها می روم
من، دون کیشوتی مضحک هستم
که جای کلاهخود و سرنیزه
مدادی در دست و قابلمه ای بر سر دارد
عکسی به یادگار از من بگیرید
من انسان قرن بیست و یکم هستم!
----------------------------------
ما ،
غصه هایمان را شمردیم و به خواب رفتیم
باید هم کابوس می دیدیم !

-------------------------------------
من و تو
پشت یک میز چوبی می نشستیم
و آن میز چوبی
          در کافه ای ساحلی بود
و آن ساحل
         در سرزمینی ممنوع
کتاب را سوزاندند و
          از خواب بیدارمان کردند
نه تو بودی
و نه من
ما قهرمانان پوشالی یک داستان بودیم
-------------------------------------------
ما در خواب
       همدیگر را دیدیم
ما خواب های همدیگر را دیدیم
یکی از ما وجود ندارد
یا تو
یا من
و این بیداری کاملا مشکوک است
بیا به خواب هایمان برگردیم
              به سرزمین ماه و قصه
.
--------------------------------------
تو در منی
مثل عکس ماه در برکه
در منی و
        دور از دسترس من
سهم من از تو
فقط همین شعرهای عاشقانه است
و دیگر هیچ.
ثروتمندی فقیرم
            مثل بانکداری بی پول
من فقط آئینه تو هستم.

-------------------------------------
دریا اسم کوچک توست
وقتی به تو می اندیشم پاک می شوم
دیگر دنبالت نخواهم گشت
      ردپای تو به قلبم می رسد
-------------------------------------------
ما احمقانه عاشق شدیم و
          صادقانه خیانت کردیم
و این گونه شد
      که قصه ما بر سر زبان ها افتاد

----------------------------------------------------
نه امپراطورم
و نه ستاره ای در مشت دارم
اما خودم را
با کسی که خیلی خوشبخت است
اشتباه گرفته ام
و به جای او نفس می کشم
راه می روم
غدا می خورم
می خوابم و...
چه اشتباه دل انگیزی...
----------------------------------
سعی کن با همه چیز کنار بیایی !
فرار نکن
زمین به شکل احمقانه ای گـِـرد است !
---------------------------------------------
زندگی قشنگ و زیباست
اما، ما بدشانسیم
   باد درست جایی می وزد
         که در آن پناه گرفته ایم

ما بدشانسیم
و کاری هم نمی شود کرد
به هر ضیافتی که رفتیم
قورباغه هایی که راه گم کرده بودند
     سر از لیوان های ما درآوردند

-----------------------------------
اسمم را گفتم
   مرا نشناخت
عینکم را برداشتم
    مرا نشناخت
حالا مطمئنم
اگر پوست صورتم را هم کنار بزنم
باز مرا نخواهد شناخت
او دیگر عوض شده است
و چشمهایش
     مال خودش نیست
پاهای زنی گناهکار
      او را در خیابان ها می گرداند

------------------------------------
همه چیز مسخره است
     از خنده ریسه میروم
و بعد گریه می کنم
 از اینکه شبها
          امتداد می یابند
همین طور گیسوی بادها را شانه می کنم
تا همه چیز مرتب
           و زندگی زیبا باشد.
چند نفر آدم مضحک
متفکر
شجاع
و احمق
      در من جمع شده
نام مرا یدک می کشند.

---------------------------------
من به آرزوهایم دل باختم
         نه به تو
تو اصلا وجود نداری
که چشم های آبی هم داشته باشی
و یا در زنبیلت
       آفتاب حمل کنی
اگر ملکه ای از تو ساختم
به خاطر این بود
         که فکر می کردم
تو می توانی
مرا به آرزوهایم برسانی همین!

-------------------------------------------
داشتم از این شهر میرفتم
صدایم کردی
جا ماندم
از کشتی ای که رفت و غرق شد
البته...
این فقط می تواند یک قصه باشد
در این شهر دود و آهن
دریا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتی شوم و...
تو صدایم کنی
فقط می خواهم بگویم
تو نجاتم دادی
تا اسیرم کنی


* اشعاری از مجموعه "من یک پسر بد بودم" - رسول یونان

سرگردانم مثل روحی در قعر اوجی

عشق را بی خیال
دوست دارم
لابه لای موهای بلوندت
بمیرم

---------------------------------------
در حالیکه سخت به تو فکر می کردم
سوار اتوبوس شدم
و 30 سنت کرایه دادم
و از راننده خواستم دو نفر حساب کند
پیش از آنکه
متوجه شوم
تنهایم
-----------------------------

چون همیشه ساعتی دیواری
به تنت بسته یی،طبیعی ست
که تو را زمان صحیح
                      تصور کنم
با موهای بلند بلوندت در 8:30
و لیموهای چشمک زنت در 11:17
و لبخند گریه وار و دلنشین و چون گل سرخت در 5:30
                                می دانم که درست می گویم

--------------------------------------------------
خیلی خوشایند است
که صبح
تنهای تنها بیدار شوی
و مجبور نباشی به کسی بگویی
عاشقش هستی
وقتی که دیگر
عاشقش نیستی
--------------------------
دوست دارم موهایت
مرا چون نقشه هایی از
سرزمین های جدید دربر گیرند
آن گاه به هر کجا قدم بگذارم
به زیبایی موهای تو
خواهد بود
---------------------------------------
دیشب در اتاق خوابم
شمع خوش صحبتی داشتم
خیلی خسته بودم اما می خواستم
کسی پیشم باشد،
                   برای همین شمعی روشن کردم
و به صدای آرامش بخش نور
گوش سپردم تا خوابم برد
-------------------------------
وای ، تو آن قدر زیبایی که باران می گیرد
آه ، مارشا
دوست دارم زیبایی بلند و بلوندت را
در دبیرستان درس دهند
تا بچه ها بیاموزند که خداوند
مثل موسیقی زیر پوست می زید
و آواهایش ارغنونی از جنس آفتاب را می ماند
دوست دارم کارنامه های دبیرستان
                                     این چنین باشد :
بازی با چیزهای لطیف و بلورین
A                   
جادوی کامپیوتری
A         
نامه نوشتن به کسانی که عاشقشان هستی
A
پی بردن به زندگی ماهیان
A
زیبایی بلند و بلوند مارشا
+A
---------------------------------
سرگردانم مثل روحی
در قعر
      اوجی،
تسخیرم کرده اند
تمام فضاهایی که
در آنها خواهم زیست
   بی تو
---------------------------
در بهار 1968
در حالی که آخرین ثلث قرن بیستم
همچون رویایی به سوی پایانش پیش می رود
زمان آن است که کتاب ها را بکاریم،
زیر خاک بگذاریمشان، تا گل ها و سبزیجات
بتوانند از این صفحه ها سر برآورند
-------------------------------------
نوشیدن در تنهایی
در یکی از بارهای توکیو پیش از
                                ناهار،
در آرزوی کسی که باهاش
                         حرف بزنی
--------------------------------------
کلمه یی
در انتظار...
به بهمنی
از کلمات دیگر
ختم می شود
اگر
در انتظار...
زنی باشی
-------------------------
یافتن چیزی گم کردن چیز دیگری ست
فکر می کنم، شاید حتی ماتم بگیرم،
که چرا گمش کردم تا این یکی پیدا شود ؟
-------------------------------------------
در قرن بیستم زندگی می‌کنم
و تو این‌جا کنارم آرمیده‌ای
غمگین به‌خواب رفتی
و من ناتوان بودم از شاد کردن‌ات
نا امیدی مرا در بر گرفت
صورت‌ات به قدری زیباست که ناتوانم از توصیف‌اش
و راهی نیست که در خواب
شادت کنم
----------------------------------
با حدس یک سلام ساده
    همه چیز می تواند شروع شود
تا خوابیدن از گریه
در این فکر که او در کدام جهنمی
    مانده است
---------------------------------
هیچ مهمانی یی
بی تو کامل
نیست
همه این را
می دانند
مهمانی زمانی شروع می شود
که تو رسیده باشی
-------------------------------
وقایع به آرامی در ذهن کمانه می کنند
تا آنجا که کاملا از یاد می روند
بعدها فقط قوسی ست
که به جا می ماند
------------------------------------
تمام دختر ها باید شعری داشته باشند
که برایشان نوشته شده
حتی اگر مجبور شویم این دنیای لعنتی را
برای این کار سر و ته کنیم
---------------------------------
اگر مجسمه یی دوست داری آینه یی بساز
دوستانت تحسینت می کنند
اگر آینه ای دوست داری مجسمه یی بساز
برای دوستان جدید جا باز کن
----------------------------------
انگار
سالها طول کشید
که دسته یی بوسه
از دهانش بچینم
و در گلدانی به رنگ سپید
در قلبم
بکارم
اما
انتظار
ارزشش را داشت
چون عاشق بودم.
----------------------------
*****
*******

دوازده توت سرخ
----------------------

دوستانم نگرانند و از نگرانی شان با من می گویند
از پایان جهان حرف می زنند،
                        از تیرگی و مصیبت
من همیشه با آرامش گوش می دهم و بعد
می گویم : نه ، به پایان نمی رسد.این فقط یک آغاز است
همچنان که این کتاب یک آغاز است

بعدالتحریر : لط‌‌‌‌‌ف‌ن این کتاب را ب‌کارید  (کرم کتاب)

* اشعاری از ریچارد براتیگان - "لطفا این کتاب را بکارید - ترجمه : مهدی نوید،لیلا صمدی"

همه کلمات معنی تو را دارند

همه‌ی کلمات
معنای تو را می‌دهند
مثل گل‌ها همه
که بوی تو را پراکنده‌اند
سکوت کرده‌ام
که فراموشت کنم
اما مدام
مثل زنبوری سرگردان
رانده از کندویش
دورِ گلم  می‌گردم
-------------------------------------
نه
این‌ها کاغذی نیستند
که بادشان ببرد
پاره سنگی که روی رویاهایم گذاشتی بردار
روی باد بگذار
رویاهای من‌اند
که باد را به‌هم ریخته‌اند
--------------------------------
جوانی‌ام
گوشه‌ی آغوش تو بود
لحظه‌ای صبر اگر می‌کردی
پیدایش می‌کردم
آغوشت را  باز کردی
برای رفتن‌ام
شاید حق با تو بود
من دیر شده بودم
---------------------------------------
تصویرت را در آب دیدم
تو رفتی
من به دنبال رودخانه راه افتادم .....
----------------------------------
 آدمیان و جاده ها
عهدی كهن دارند
همواره جاده ها
می برند ورهاشان می كنند
و آدمیان باز می گردند
آن جا كه جاده ها
می برند و رهاشان می كنند
-----------------------------------
برفی سنگین نشست
درختی زیبا شد
درختی شكست
-----------------------------------
می‌خواستم دنیا را عوض كنم
دنیا عوض شد
اما كار من نبود
می‌خواستم انسان را دگرگون كنم
انسان‌ها دگرگون شدند
نه آن‌گونه كه من می‌خواستم
حالا دیگر
فقط می‌خواهم
تو را همان گونه كه بودی نگه دارم
بی هیچ تغییری
پیچیده در رویای كاغذی‌ام
و تو
می‌دانم
عوض نخواهی شد
همان‌گونه كه بودی، گریزپا
پُرطغیان و تغيّر
ویران‌گر
رودخانه‌ی آتش

-------------------------

سپیده آنگاه
بر شیشه های پنجره ام می كوبد
كه تو دیده از هم بگشایی

*گزیده اشعار شهاب مقربین

* آثار مقربین :  اندوه پروازها/ گام‌های تاریك و روشن/كلمات چون دقیقه‌ها/كنار جاده‌ی بنفش كودكی‌ام را دیدم /مجموعه‌ی منتشر نشده‌ی این دفتر را باد ورق خواهد زد

با خودت روراست باش

جشنواره فیلم 86 بود که " کنعان " رو دیدم از همون موقع به لیست فیلم های محبوبم اضافه شد،فیلمی که به نظرم از طرف منتقدین هم با بی مهری مواجه شد. خیلی دوست داشتم خیلی جامع درباره اش بنویسم ولی حیف که فرصت اش از دست رفت و حالا تنها پس مانده های ذهنم به یاری ام می شتابند تا چند سطری از کنعان را به همراه سکانس درخشان آن(که در مجله نسیم چاپ شده) که دیالوگ های درخشانی دارد، بنویسم.

کنعان درباره ی بلندپروازی و جاه طلبی(یا به زبانی دیگر خودخواهی) دختری ست(مینا) که در زمان دانشجویی اش عشق همکلاسی اش(علی) را نادیده می گیرد وعاشق استادش (مرتضی) می شود،او مرتضی را به دلایلی چون شرایط مالی مرتضی، اعتبارو وجه اجتماعی مرتضی و... به علی ترجیح می دهد و حالا بعد ده سال، با زوجی مواجه ایم که این عشق سرکوب شده قدیمی روی زندگی آنها سایه انداخته و مینا پشیمان از انتخاب گذشته خود در زندگی با مرتضی به بن بست رسیده است.او همان طور که از روی خودخواهی ، بی اعتنا به اطرافش با مرتضی ازدواج می کند،حالا نیز به همان دلیل می خواهد از او جدا شود،،او حق دارد همان گونه که ده سال پیش به راحتی علی را نادیده گرفت این بار نیز مردی که ده سال با او زندگی کرده را تنها به این دلیل که می گوید "دیگر دوستش ندارد" ترک کند ،مینا برای خود اولویت هایی دارد و در زندگی اش حاصل همین اولویت ها و به تبع اش انتخاب هاست، پس نمی توان به او خرده گرفت. هر چند بخاطر خودخواهی اش تنها اقلیتی از تماشاگران اند که او را درک می کنند.

و اما آن سکانس درخشان :

- مرتضی : یه چیزی بگو
- مینا : چی بگم؟ چته تو؟
- مرتضی : حرف بزن
- مینا :چی می خوای بگم بهت؟
مرتضی : یه موقعی اینطوری نبود.چی شد؟مشکل از منه؟ خونه ندارم؟ ماشین ندارم؟ کار ندارم؟ عوض شدم؟ خب آدم عوض میشه دیگه.مگه دست منه؟ یا مگه تو خودت عوض نشدی؟مگه تو همون مینای ده سال پیشی؟مگه اون کارایی رو که می گفتی کردی؟ مگه سر حرفت وایسادی؟ معمار شدی؟ خونه ساختی؟ نشدی ! نساختی ! چرا؟ کی جلوتو گرفته بود؟ من یه بار گفتم نکن،نمیشه،نمی ذارم،نمی تونی؟ من که هر چی خواستی بهت دادم،به هر سازت رقصیدم
- مینا : داد نزن
- مرتضی : داد می زنم! چرا نزنم؟ گفتی کار نمی کنم که درس بخونم،گفتم باشه.گفتی بچه نمی خوام که کار کنم،من خر خاک بر سر گفتم باشه.خونه ساختم گفتی پول توش نیست.برج ساختم،گفتی بساز بفروشی.هر غلطی کردم غر زدی.تنهام گذاشتی،مینا! حالام بعد از ده سال داری منو با هیچ و پوچ می ذاری می ری.با هیچ و پوچ! من ندونم چرا ؟ نپرسم؟
- مینا : گفتنی نیست
- مرتضی : آخه یعنی چی گفتنی نیست؟ یا می دونی چرا،یا نمی دونی.اگه می دونی بگو ما هم بفهمیم. اگه نمی دونی،گه می خوری می خوای جدا شی...
- مینا : درست حرف بزن
- مرتضی : من آدمم،شوهرتم،ده سال باهات زندگی کردم!داری می کشی منو.چی می خوای تو ؟
- مینا :(با فریاد)می خوام ولم کنی! ولم کن دیگه، اه
{مرتضی که از فریاد مینا جا خورد و کنار جاده ماشین را نگه می دارد}
- مینا : بذار بهت بگم...من صبح که پا میشم...دلم می خواد کسی باهام حرف نزنه. می خوام از خونه که می رم بیرون، کسی منتظرم نباشه برگردم.دل کسی واسم تنگ نشه.کسی منو نخواد...می خوام تنها باشم،مرتضی...من نباید زنت می شدم. بچه بودم.اشتباه کردم. دو روز دیگه پا می شم،نگاه می کنم می بینم پیر شدم،دستام خالیه ، هیچی ندارم از خودم.اگه ولم نکنی برم دلم می پوسه اینجا،مرتضی
- مرتضی : تو بند نمی شی اون طرف.برمی گردی.سرت می خوره به سنگ،برمی گردی
- مینا :اینا رو نگو،مرتضی.اون همه سال که آذر نبود من تک و تنها گلیم خودمو از آب کشیدم.تازه،اومدیم و نشد،لااقل حسرت شو نمی خورم،می گم سعی ام رو کردم
- مرتضی : بی کس می شی،مینا.درد کمی نیست بی کسی.من دوستت دارم،عاشقتم...
- مینا :ولی من دیگه عاشقت نیستم.دوستت داشتم مرتضی،خیلی دوستت داشتم.همه چیز من تو بودی،اون همه سال...ولی تموم شد.هیچی ازش نمونده

رویاها،خشن ترین واقعیاتند

افرا : خانم باور کنید من با همه عشق و وجود منتظرش هستیم

شازده خانم : در خیال ؟

افرا : چه فرقی می کنه ؟ مهم اینه که هر وقت بخوام به کمکم می آد
--------------------------------------------------------------------------------------------

دوچرخه ساز : می دونم ،داری از تخته پاکم می کنی. تجدیدم کن خانم معلم،اما ردم نکن. بی تو حسابهام پاک قاتیه افرا . بی تو لنگ لنگم . تنبیهم کن،ولی خط رو اسمم نکش.

افرا : تنبیه ؟ من کی ام که تنبیه کنم ؟ ما چه حقی داریم همدیگه رو تنبیه کنیم ؟ شما مغازه هاتونو نو کردین ولی خودتون همونین که بودین. نه از شما کینه ای ندارم،تقصیر شما نیست ،اینطور بزرگ شده اینکه خیال کنین هر چی مال شما نیست باید لگدمالش کرد. "هو کردن" کسی که اگر هم تقصیری داشت در حد شما نبود قضاوتش کنین. "هو کردن" کسی که اگر هم تقصیری داشت این بود که در خیال امیدی به شکل پسرعمویی خیالی،برای خودش ساخته بود،که لحظه ای به دادش رسید. شما به نفع واقعیت منو هو کردین. و این واقعیت شماست. هر دست بسته ای حق داره در ته ته ناامیدی به کمک رویاهاش خودشو از دست واقعیت نجات بده.شما این حق مردم دست بسته رو هو کردین. با واقعیتی مثل پول و فریاد ، از دهن شاگردهای خودم و همسایه هام که رویای من بودن ! من وقتی به این محله اومدم قول ندادم که پسرعمویی نداشته باشم، یا نامزدی. و جایی هم نوشته نشده بود دخترهایی رو که پسرعمویی دارن یا نامزدی، هو می کنن! با وجود این، تو که با انصافی، به گوش خودت از دهن من شنیدی که گفتم پسرعمویی دارم ؟ نه شنیدی ! تو امروز با کلمه ای که از کسی شنیدی منو هو کردی، فردا با کلمه ای دیگه سر می بری
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

افسر خانم : از خونه بیرون برو افرا ، زندگی ارزون نیست، آبروی ماس که ارزونه! چرا بمیری افرا،عاقل باش،تو فقط بیست سالته

افرا : دو برابر مرگم مردم و نصف زندگی ام زندگی نکردم

* بخش هایی از نمایشنامه "افرا"- بهرام بیضایی

آپارتمانی که هیچ گاه خانه نشد

1977 – صحنه اول – نوشگاه

جری : از رابرت چه خبر؟
اما : خب...فکر کنم داریم از هم جدا می شیم
جری : واقعا ؟
اما : دیشب...یه جر و بحث مفصل داشتیم
جری : دیشب ؟
اما : می دونی که دیشب...چی فهمیدم؟ این که خیلی ساله داره بهم خیانت می کنه.سالهاست که...با زنای دیگه ای هم هست.
جری : نه!عجب.ولی ما دوتام خیلی سال بهش خیانت می کردیم

1975– صحنه سه – آپارتمان

جری : شاید باید یادت بیارم که شوهرت قدیمی ترین دوست منه
اما : منظورت چیه ؟
جری : هیچ منظوری ندارم،
اما : واقعیت اینه که اون قدیما تخیل مونو به کار میگرفتیم،یه شب با هم قرار می ذاشتیم و می رفتیم هتل.
جری : آره.این کارا رو می کردیم.ولی...این کارا رو بیشتر...قبل از گرفتن این آپارتمان می کردیم
اما : تو این آپارتمان...شبای زیادی نگذروندیم
جری : نه.راستش...هیچ جا شبای زیادی با هم نبودیم
اما : اینجا بی استفاده افتاده.هیچ کی اینجا نمی آد.واقعا نمی تونم حتی فکرشو بکنم.به کل...خالیه.تمام روز و شب.روز پی روز و شب پی شب.می خوام بگم ظرف و ظروف و پرده و روتختی و همه چیزای دیگه.رومیزی که از ونیز آورده بودم.{می خندد}مسخره ست این جا فقط... یه خونه ی خالیه.
جری : اینجا خونه نیست.می فهمم خواستت چی بود...ولی اینجا هیچ وقت...واقعا نمی تونست خونه باشه.تو خونه داری،منم خونه دارم.خونه با پرده و همه چیزای دیگه. و بچه ها.دوتا بچه توی دوتا خونه.اینجا هیچ بچه ای نیست،پس مث خونه نیست.
اما : هیچ وقتم قصد نداشتیم همچین خونه ای داشته باشیم.داشتیم؟تو هیچ وقت هیچ جوری این جا رو به چشم خونه نگاه نکردی،کردی؟
جری : نه، می دونی که...من اینجا رو یه آپارتمان می دیدم.
اما : یه جا برای خوابیدن
جری : نه،یه جا برای دوست داشتن.
اما : خب، از این که میگی چندان چیزی باقی نمونده،مونده؟

1968 – صحنه نه – خانه رابرت و اما ،اتاق خواب

جری : تو جذابی.دیوونه تم.نمی فهمی،تمام این چیزایی رو که می گم تا حالا به هیچکی نگفته م.نمی تونی بفهمی؟دیوونه تم.مث یه گردباد می مونه.تا حالا تو بیابون بودی؟گوش کن.راست می گم.گوش کن.تو منو از پا درآوردی.این قدر جذابی
اما : نیستم
جری : خیلی قشنگی.ببین چه طوری بهم نگاه می کنی
اما : من... نگاهتون نمی کنم
جری :ببین چه طوری داری نگام می کنی.دیگه طاقت ندارم،گیج شدم،پاک منگم،مبهوتم می کنی،تو جواهری،یه تیکه جواهر،دیگه نمیتونم بخوابم،نه،گوش کن،راست میگم،اگه منو از خودت برونی،دیگه راه نمی رم،علیل میشم،سقوط می کنم،کوچیک می شم،فلج می شم،زندگیم تو دستای توئه،تو منو می رونی به قلمرو کاتاتونی(جنون منفی بافی)جائیکه شهریارش،شهریار پوچیه،شهریار عدم،شهریار غم.دوستت دارم
اما : شوهر من پشت همین دره!
جری : همه خبر دارن.دنیا خبر داره.ولی اصلا نمی فهمن.دیوونه وار عاشقتم.نمی تونم باور کنم کسی بگه تو این لحظه چیز دیگه ای اتفاق افتاده.هیچ اتفاقی نیافتاده.هیچ چی.فقط همین یه چیزه که اتفاق افتاده.چشمات منو می کشه.نابودم کردی

*بخش هایی از نمایشنامه "خیانت" - هارولد پینتر - نشر نیلا

هر کس نگاه می کارد، اشک درو می کند

همه تنهایی ات را
به من بسپار
تمام بی کسی ام را
با آن قسمت می کنم
-------------------------------------------------
با دستان تهی ام
به استقبالت می آیم
تو
انتظار برایم ارمغان آوردی
-------------------------------------------------
یک کلاغ
یا چهل کلاغ
فرقی نمی کند
کی
خبر دوستت دارم را به تو می رساند
--------------------------------------------
لیوان چای روی میز
در انتظار یک بوسه است
نه تو می آیی
و نه او گرم می ماند
چه گناهی دارد
سماوری که داغ دیده است
-------------------------------------------
وقتی به تو فکر میکنم
جاده می آید
وقتی در جاده می روم
تو همراهم نیستی
تو و جاده در تنهایی من همدستید
----------------------------------------------
روی جاده نوشتم
بمان
او می آید،
برای دیدن تو
مرا تنها گذاشت
---------------------------------------------
همه محال ها را
باور کرده ام
شاید
گفته باشی
دوستت دارم
--------------------------------------------
نفس تو
در قلبم تکرار می شود
اما من پر از
نفس های تنهایی ام
---------------------------------------------
وقتی کاسه ای زیر نیم کاسه است
یعنی من به تو فکر می کنم
و تو
به کس دیگری

* از مجموعه شعر "تو و جاده همدستید" – نشر پایان - کیوان مهرگان
پ.ن : تیتر مطلب نیز از اشعار همین مجموعه است

مرگ سبز

ايمان من به تو،ايمان من به خاك ست،ايمان من به رجعت هر شوكتي ست كه درتخريب بناي پوسيده اقتدار ديگران نهفته ست،تو چون دست هاي من،چون انديشه هاي سوگوار اين روزهاي تلخ و چون تمامي يادها از من جدا نخواهي شد...اينك حديث غريب دوست داشتن را از زبان كسي بشنو كه به صداقت صداي باران بر سفال ها سخن مي گويد،ما جاده هاي خلوت شب را خواهيم رفت و به هر پرنده رهگذر سلام خواهيم كرد، شب از من خالي ست ...شب از من و تصوير پروانه ها خالي ست...بخواب ،تنها خواب تو را به تمامي آنچه از دست رفته است،به من و روياهاي خوش بر باد رفته پيوند خواهد زد.من ديگر نيستم ،نيستم تا به جانب تو بازگردم و نيستم تا بگويم گنجشك ها در ميان درختان نارنج با هم چه مي گويند،بخواب هليا،دير است،نور ديدگانت را آزار مي دهد،ديگر نگاه هيچ كس بخار پنجره ات را پاك نخواهد كرد،ديگر هيچكس از خيابان خالي كنار خانه تو نخواهد گذشت، آن پسرك شاعري كه از ديوار خانه تان براي ديدن چهره ي متبسم تو سرك ميكشيد،براي هميشه اين شهر را ترك گفته،آن پسرك شيدايي كه در روزهاي امتحانات پاياني خرداد،زنگ خانه تان را به صدا در مي آورد تا از مادرت اجازه بگيرد به بهانه ي خواندن هندسه و رياضي به خانه تان بيايد و دور از چشم ديگران گوشواره ي گيلاسي به تو هديه كند،در آخرين روزهاي خرداد ماه براي هميشه رفته است، و مرگ هليا،هرچند پايان كبوتر نيست،اما اشارتي ست به اينكه فرصت هاي زندگي قابل بازگشت نيستند! ما تنها يكبار زندگي مي كنيم ،پس زيستن در لحظه ها را بياموز،چه تاريكم در من شمعي روشن كنيد،مرا به آسمان بفرستيد،خسته ام مي خواهم بخوابم،تو مي داني مرگ سبز چيست؟


*بخش هایی از "بار ديگر شهري كه دوست مي داشتيم- نادر ابراهیمی"


سیمای زنی در دوردست

 دوست

مستانه : اگه مجبور می شدی با کسی کار کنی که قبلا دوستش داشتی و بهت خیانت کرده بود،چیکار می کردی
بهشید : مجبور شدم
مستانه : جدی میگی؟
بهشید : جدی جدی!
مستانه : تو به این خوشگلی یارو برای چی بهت خیانت کرد؟
بهشید : دل درد داشت
مستانه : شوخی نکن!
بهشید : جدی میگم، دل درد گرفت و دو روز بیمارستان بستری شد،یک ماه بعد از ترخیص با یکی از پرستارهای همون بخشی که بستری شده بود،ازدواج کرد.
مستانه :ای پست فطرت!
بهشید : پست فطرت نبود، ما با هم قرار ازدواج نداشتیم
مستانه : ولی همدیگه رو دوست داشتید؟
بهشید : آره
مستانه : و به همدیگه ابراز کرده بودید؟
بهشید : هزار بار
مستانه بیخود نیست انقدر مریضی به جونت افتاده!
بهشید : عوضش عشقو تجربه کردم،هر تجربه ای قیمتی داره
مستانه : می ارزید؟
بهشید : معلومه که می ارزید

خودش

بهشید (با خودش) : چرا زمان رو حس نمی کنم؟ زمان برای من نمی گذره،چرا نمی گذره؟ کسی که با عشق زندگی می کنه زمان روحس می کنه، زمان برای عاشق معنی داره،من منتظر یه معجزه هستم،یه معجزه که من رو خوب کنه،یه معجزه که بتونم مثل بقیه زندگی کنم،شاید من هم بتونم با همون چیزایی خوشحال بشم که همه خوشحال می شن،هنوز همه چیز برام از رنگ و رو نرفته،چقدر اشتباه کردم!چقدر با اندازه فکرهای دیگرون خودم رو محدود کردم!هیچ کس نمی دونه من چقدر بیمارم،صورتم خوب مونده،عکس رادیولوژی و برگه نتیجه آزمایشگاه به لباس سنجاق نمی شه،انگار آسمون پشت این پنجره یه حرف نگفته با من داره،کاش می تونستم چیزی  داشته باشم،بچه که بودم یه چیزایی مال من بود،کیف سیاهی که زیپش خراب بود،مدادی که روی سرش کله یه عروسک بود.دیگه هیچی مال من نیست،داشتن هیچ عروسکی خوشحالم نمی کنه. شاید عاشق هستم اما فقط بهش فکر نکردم،شاید عاشقم،عاشقی که زمان رو حس نمی کنه،من درباره عشق حرف می زنم،دنبال یه بهونه می گردم که بشه به عشق نسبت داد

همبازی ایام کودکی

محمد : باید با سرطان چیکار کرد؟
بهشید : همون کاری که با جنس های توی مغازه ات می کنی؟
محمد : چیکار کنم ؟
بهشید : بفروشش
محمد : جنس ها را به مردم می فروشم،سرطانو به کی بفروشم؟
بهشید : به اونی که خریدارشه
محمد : کی خریدار سرطانه ؟
بهشید : بفروشش به همه حرفای قشنگی که دلت می خواسته بزنی اما نزدی،به اون کارایی که دلت می خواسته بکنی اما نکردی،به اون جاهایی که دلت می خواسته بری اما نرفتی،به اون کتاب هایی که دلت می خواسته بخونی اما نخوندی،اگه چیز قشنگ دیگه ای هم هست که می تونه بدبختی ها رو بخوره به شرط اینکه جدیشون بگیری یا فکر نکنی چون کوچکند اهمیتی ندارند

* بخش هایی از داستان "پرچینی از اقاقیا - مرجان ریاحی"


Together, for ever

باید قصه عشق مان را جزء به جزء ثبت کنم تا شاید همه ی مفهومش را ارج بنهم.این عشق از ما چنین آدم هایی ساخت.دونفری که کنار هم قرار گرفتند و برای یکدیگر زندگی کردند.این را برای تو می نویسم و سعی می کنم زندگی ام را بفهمم،زندگی مشترک مان را.
/* /*]]-->*/قصه ما شروع فوق العاده ای داشت.کم و بیش با رقم خوردن عشقی در نگاه اول.روز اولی که دیدمت سه مرد دوره ات کرده بودند و سعی می کردند بازی ورق یادت دهند.تازه از انگلیس آمده بودی و آنها می خواستند توجهت را جلب کنند.وقتی چشم هامان به هم افتاد فکر کردم "هیچ شانسی برای به دست آوردنت ندارم"یک ماه بعد درخیابان روبه رو شدیم.سریع راه می رفتی و برف می آمد و موهایت در سرما حلقه زده بود.جرات کردم و جلو آمدم و پرسیدم دوست داری به کافه ای برویم و تو گفتی (حتما،چرا نه) 23 اکتبر 1947 بود......عکسی از پشت سرت گرفته ام.داری در ساحل لاجولا پارو می زنی.52 ساله هستی و بسیاردلربا.این یکی از محبوب ترین عکس هایم هست.پس از بازگشت به خانه ،مدتی به این عکس خیره می شوم.همان شبی که به من گفتی احتمالا مبتلا به سرطان شده ای.پیش از سفر به ایالت متحده هم از بیماری ات اطلاع داشتی،ولی نمی خواستی چیزی بگویی.چرا نه؟ به من با آرامش گفتی : (اگر قرار است بمیرم،می خواهم پیش از مرگ کالیفرنیا را دیده باشم)...بزودی هشتادودو ساله می شوی،شش سانتی متر آب رفته ای و بیش از چهل و هشت کیلو نداری،با این وصف هنوز زیبا ،با وقار وخواستنی هستی و بیش از همیشه دوست دارم پنجاه و هشت سال با هم زندگی می کنیم و تورا بیش از همیشه دوست دارم.همین اواخر بود که دوباره عاشقت شدم.هنوز هم وقتی به من نزدیک می شوی،احساس می کنم چیزی درونم فرو می ریزد......گاهی در رویایم مردی را می بینم.کسی که در چشم اندازی لخت و برهوت در جاده خالی پشت یک نعش کش راه می رود،آن مرد من هستم و نعش کش تو را از من دور می کند.نمی خواهم وقتی تو را می سوزانند آن جا باشم،نمی خواهم خاکسترهایت را در یک گلدان تحویلم دهند.صدای کاترین فریر را می شنوم که می خواند : (...دنیا خالی شده،نمی خواهم دیگر زندگی کنم)از خواب بیدار می شوم سرم را جلو می آورم تا ببینم نفس می کشی یا نه. با دست لمس ات می کنم....هیچ کدام مان نمی خواهیم بدون دیگری زندگی کنیم.همیشه به هم می گفتیم،اگرمعجزه ای رخ دهد و دوباره زندگی کنیم،باز هم کنار هم روزگار را سپری خواهیم کرد " نامه ای به د – آندره گرز" – "مجله هفت – حمید رضا صدر"پ . ن : آندره گرز و دورین گرز که بیش از نیم قرن زندگی عاشقانه و پرشوری را با هم گذرانده بودند،ترجیح می دهند قصه عاشقانه شان را با درام پر شوری به پایان ببرند،آنها تصمیم می گیرند به جای اینکه سرطان یکی از آنها(دورین) را از پا درآورد و دیگری در حسرت روزهای گذشته غرق شود،هر دو با هم به استقبال مرگ روند،آنها صفحه کاغذی را روی در ورودی چسبانده بودند تا خدمتکار صبح که وارد می شود،آن را ببیند. روی آن کاغذ اینگونه نوشته شده بود : "به پلیس خبر دهید،پا به طبقه بالا نگذارید"

چشمانت را از من نگیر،بگذار نگاهت کنم

فرصتی شد تا دوباره نگاهش کنم.چیزی به در و دیوار قلبم می کوفت.نگاهش بی تاب و آشفته بود.طره مویی از زیر چادر کدری اش بیرون زده بود و روی پیشانی بلندش افتاده بود و حالتی رویایی به چهره اش داده بود.به پائین نگاه می کرد.مردمک چشمانش دودو می زدند.یک جور خستگی در آن وقار پیچیده در اندامش موج می زد.حرکاتش به نظرم نوعی حرکات موزون می آمد که انگار موسیقی اش را فقط خودش می شنید،موسیقی ای که از درون وجودش سرچشمه می گرفت.

سعی می کرد نگاهش با نگاه من تلاقی نکند و چشمهای من دنبال آن نگاه می دوید تا شاید غافلگیرش کند.فکر می کردم در تلاقی نگاه ها همه چیز آشکار می شود.اگر او ذره ای از احساس من توی دلش باشد،محال است که از نگاهش معلوم نشود.مگر می شود کسی به چشم های من نگاه کند و نفهمد که توی وجودم چه می گذرد؟ولی او زرنگ تر از این حرف ها بود.مطمئن بودم که از روز اول متوجه احساس من شده بود،ولی  به روی خودش نمی آورد.و آن روز هم، توی آن اتاق، با دزدیدن نگاهش از من،  بیشتر عذابم می داد.

در پشت سکوتی که به زیبایی اش عمق می داد یکدفعه آتش می گرفت و شعله می زد،یکدفعه حرکتی تند و یا رفتاری پر از انرژی او را از آن سکوت ادواری بیرون  می آورد.به فکرم رسید چیزی توی آن اتاق جا بگذارم تا بهانه ای باشد که دوباره برگردم،ولی چیزی همراهم نبود،حتی یک کلاه ناقابل.هیچ وقت مثل آن روز آرزوی داشتن یک کلاه را نکرده بودم.

...درد نمی دانم از کدام پستوی دلش بیرون خزید و توی نگاهش نشست،دردی که شاید به اندازه عمرش،توی آن پستو چنبره زده بود،پرسیدم : (توی این سالها،هیچ دوستش داشتی؟) گفت : (این چیزها برام مفهومی نداره.دوست داشتن با تنفر برای من یه معنا دارن.ولی چیزی که این سالها منو نگه داشت این خونه بود.این خونه هرچقدر عذابم می داد،همون قدر سقفم بود) گفتم : (کاش نمی دیدمت) سرش را بلند کرد و برای اولین بار نگاه هامان با هم تلاقی کرد.توی آن نگاه چیزی بود که می گفت او هم به دردی مثل درد من گرفتار شده و این دردی بود که دوایی نداشت


* بخش هایی از مجموعه داستان  "بعداز آن شب - مرجان شیرمحمدی"

تو چشمات شنا میکنم و تو دستات میمیرم

ناگهان انگار چيزي در من فرو ريخت ، روح هاي ما مثل پيچک درهم پيچيد و گره خورد، برگ هاي خشکيده از سطح روحم روئيده شدند و روح من مثل يک آئينه براق شد، بعد مهتاب مثل کبوتري بر درخت روح من لانه کرد ، آشيانه کرد. در من آواز خواند . در من جيغ کشيد،در من آويخت ، روئيد ، خنديد ، خوابيد. آخ! مهتاب در من ريزش کرد، نجوا کرد ، گريست ، در من شديد شد،در من متوقف شد،در من مستقر شد،بر من لغزيد تا روح هاي ما مثل دو دايره ي هم مرکز و هم اندازه بر هم منطبق شدند. آنچنان که من خود را از او باز نشناختم. آن چنان که من آلوده مهتاب شدم و مهتاب مثل قاب عکسي بر ديوار روح من کوبيده شد. عطر روح او، روح مرا چنان مست کرد که من سرگيچه گرفتم...

* بخش هایی از "چند روایت معتبر - مصطفی مستور"

In The Mood For Love

معلم نیستم
تا عشق را نشانت دهم
ماهی به یاد گرفتن نیاز ندارد
تا شنا كند
گنجشك  
تا بپرد
تنها شنا كن
بپر
عشق در كتاب نیست
عاشقان بزرگ
خواندن بلد نبودند

--------------------------
وقتی
با لباس نو
به دیدنم می آیی
شادی باغبانی را دارم
كه گلی تازه
در باغچه اش روییده
-----------------------------
دیروز به عشق تو فكر می كردم
از فكر كردن به این فكر لذت می بردم
ناگهان
قطره های عسل روی لبت را به یاد آوردم
و شیرینی حافظه ام را  لیسیدم
----------------------------------
به سكوتم احترام بگذار
قویترین سلامم.
بلاغت سكوتم را حس می كنی ؟
از زیبایی چیزهایی كه می گویم
لذت می بری
وقتی نمی زنم ؟
-------------------------------------
كتابهای كودكیم را
از من بگیرید
نیمكت های مدرسه را
گچ ها…قلم ها …
تخته سیاه را …
به من كلمه ای بدهید
تا آنرا مثل گوشواره
به گوش معشوقم بیاویزم
------------------------------------------
نامه های من به تو
از من و تو برترند
زیرا نور برتر از چراغ است
شعر برتر از کتاب
و بوسه  برتر از لب هاست
نامه های من به تو
از من و تو مهم تر
اسنادی بی نظیر
كه مردم در آنها
زیبایی تو را
و جنون مرا
كشف می كنند
---------------------------------------------
وقتی مردان
با حماسه
از تو حرف می زنند
و زنان
با عصبانیت

میفهمم  
چقدر زیبایی
-------------------------------------------

وقتی كه تو را می بوسم  
بعد از دوری
حس می كنم نامهء عاشقانهء فوری را
در صندوق پستی قرمز انداخته ام   
----------------------------------------------------
بر شنزار سینه ات
خسته  خم می شوم
این كودك
از زمان تولد
 نخوابیده
-----------------------------------------------------------
نه من
می توانم
نه تو
زخم  
با كارد
چه كند ؟
-----------------------------------------------------------------
صبح بخیر بنفشت
در گوشی تلفن           
مرا
به جنگلی تبدیل می كند
-------------------------------------------------------------------
رفتنت
آنقدر ها كه فكر می كنی
فاجعه نیست
من   
مثل درخت های بید ایستاده می میرم

-----------------------------------------------------------------------

این صد نامه عاشقانه تمام آن چیزی ست كه از خاكستر عشق من مانده ، من ، شاعری مثل همه شاعران و ـ مثل همه مردان ـ یادگارهایی از عشق داشته ام و مجموعه نامه هایی ... و آنقدر شجاع نبوده ام كه همه آنها را در آتش بیندازم و بسوزانم .منكر نمی شوم كه به آتش ، بعنوان آخرین راه حل ، اندیشیده ام . راه حلی برای آنكه مرا و معشو  قه هایم را از سنگینی این بار امانت برهاند …عشق قشنگ ست و خالی از تظاهر ، اما قشنگ تر از آن ، این حسی ست كه بر كاغذ هایمان جا می گذارد و خاكستری كه از آن بر انگشت هایمان می نشیند .

*بخش هایی از مقدمه و متن "صدنامه عاشقانه - نزار قبانی - نشر چشمه"

پرونده کامل "نزار قبانی" در بخش کتابخانه

پ.ن : "عاشقانه" - "جدایی" دو شعر زیبای دیگر از قبانی در اینجا



هنوز باغچه برامون گل نداده

گفتي دوستت دارم و رفتي،من حيرت كردم.از دور سايه هايي غريب مي آمد از جنس دلتنگي و اندوه و غربت و تنهايي و شايد عشق.با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت.گفتم عشق را نمي خواهم،ترسيدم و گريختم.رفتم تا پايان هرچه كه بود و گم شدم.و اين ها پيش از قصه ي لبخند تو بود

جاي خلوتي بود.وسط نيستي.گفتي : (هستم) نگريستم،اما چيزي نبود.گفتم :(نيستي) باز گفتي : (هستم)برخود لرزيدم و در دل گفتم نه، نيستي.اين جا جز من كسي نيست.بعد انگار گرماي تو در دلم ريخت.من داغ شدم،گر گرفتم تا گيج شدم.بعد لبخند زدي و من تسليم شدم.بعد لبخند زدي و من تسليم شدم.گفتم : (هستي! تو هستي! اين من هستم كه نيستم) گفتي : (غلطي) و اين هنوز پيش از قصه ي دست هاي تو بود

وقتي رفتي اندوه ماند و اندوه.از پاره ابرهاي هجر باران شوق مي باريد و اين تكه گوشت افتاده در قفس قفسه ي سينه ام را آتش مي زد.ومن ذوب مي شدم و پروانه ها نه،فرشته ها حيرت مي كردند و اين وقتي بود كه هنوز دست هات انگشتانم را نبوئيده بودند

يك شب كه ماه بدر بود و چشم هاش را گشوده بود تا با اشتياق به هر چه كه دل اش مي خواهد خيره شود،تو شرم نكردي و ناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردي تا دست هام را فتح كردي. انگشتان ات بر شانه ي انگشتانم تكيه زدند و در آغوش آن ها غنودند. تو ترانه هاي عاشقانه مي سرودي،من اما همه ترس شده بودم.چيزي درونم فرياد مي كشيد،چيزي شعله ور مي شد.شراره هاي عشق مي سوزاند و خاكستر مي كرد و همه از انگشتان تو بود. من نيست شده بودم. گفتي : (حال چه گونه است؟) گفتم: (تو همه آب،من همه عطش.تو همه ناز،من همه نياز. تو همه چشمه،من همه تشنگي.) گفتي : (تو همچنان غلطي.) و اين هنوز پيش از قصه ي نگاه تو بود

فرشته اي پر كشيد تا نزديكتر آيد و در شهود با ماه انباز شود.من به خاك افتادم.ناخن هام را با انگشتانت فشردي و لبخند پاشيدي. گفتي : (برخيز). گفتم : (نتوانم).بعد ناگهان چشم هات تابيدند و من تاب از كف دادم.مرا طاقت نگريستن نبود اما توان گريستن بود ،بعد تو اشك هام را از گونه هام ستردي.فرشته پيش تر آمده بود.من گويي در چيزي فرو مي رفتم.گفتم : (اين چيست؟) گفتي : (اندوه!اندوه!)بعد فروتر رفتم.بعد تو دست بر سرم نهادي و مرا در اندوه غرقه كردي.فرشته از حسادت لرزيد و بالهاش از التهاب عشق من سوخت. گفتي : (حال چگونه است؟) ديگر حالي نبود.عاشقي نبود.عشقي نبود.فرشته اي نبود.هرچه بود تو بودي.بعد تو لبخند زدي و گفتي : (چنين كنند با عاشقان)

*بخش هایی از "چند روایت معتبر - مصطفی مستور"

جستن، یافتن و برگزیدن...

گاهی آینده در درون ماست بی آنکه خود بدانیم، و گفته هایی از ما که دروغ انگاشته می شود از واقعیتی در آینده نزدیک خبر می دهد

ذهن ما از خاطره هایی که از کسی داریم،آنهایی را که برای روابط هر روزی مان سودی آنی نداشته باشد،حذف می کند،حتی به ویژه،اگر این روابط با اندکی عشق آمیخته باشد که همواره ناخرسند است و در لحظه آینده زندگی می کند

ذهن ما زنجیر روزهای گذشته را می گذارد که بگذرد،و تنها بر واپسین حلقه های آن چنگ می زند که اغلب از فلز دیگری غیر از حلقه هایی ست که در تیرگی شب ناپدید شده است،و در سفر دراز زندگی تنها سرزمینی را واقعی می داند که اکنون در آنیم

آدمی که پیوسته میان پرده ی تجربه و خیال سرگرم بازی ست، می خواهد به ژرفای زندگی خیالی کسانی پی ببرد که می شناسد و کسانی را بشناسد که زندگی شان را در خیال دارد


*در جستجوی زمان از دست رفته - مارسل پروست

سکوت بازمانده غریوهاست

سکوت من گذشته دارد، بخاطرش بارها تشویق شده ام،می دانستم هر بچه ای آن را ندارد،لال شده بودم،نه از سر عقل که از ترس. غریزه ام به من گفت سوالی که در زیر زمین بدون روشن کردن چراغ از آدم بکنند،جوابش فاجعه بار می آورد.خیلی زود فهمیدم که به یک صندوقچه می مانم با دری کیپ و پر از راز.در زندگی جدید راز جایی نداشت،جدایی می انداخت، سوظن برمی انگیخت،سالها بعد یاد گرفتم که حرف می تواند گاهی مخفیگاهی بهتر از سکوت باشد،سکوتم مثل لباس پشمی تنگی در هوای گرم اذیتم می کرد

مادرم می گوید : "هر کس پرنده ای دارد،اگر پرواز کند و جایی بنشیند،صاحبش را هم به دنبال خودش می کشد" کسی که پرنده اش از جایی پر بکشد،مشکل می تواند همان جا بماند.در خانه ی خودش هم غریبه می شود،آیا من هم پرنده ای دارم؟ پرنده ی خودم.ولی مگر ممکن است کسی پرنده ای نداشته باشد،این جعفرعشقی که با عینک دودی و کاکل فرفری سر خیابان ایستاده،پرنده دارد،حالا هم دارد زیر لبی سوت می زند،لابد برای پرنده اش.

*بخش هایی از"پرنده ی من - فریبا وفی"